برتولت برشتBertoltBrecht قطعه ای از کتاب
Open in Telegram
⭕ اگر هنوز زنده ای، هرگز نگو هرگز، در زیر سلطه استبداد آن که سزاوار سرزنش است ماییم، و تنها ما می توانیم استبداد را پایان دهیم. افتادگان برخواهند خاست و نومیدان مبارزه خواهند کرد. چه کسی را یارای مقابله با "مردم آگاه" است. @The_narrator_of_love
Show more1 628
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+330 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '26
May '26
+13
in 0 channels
April '26
+17
in 0 channels
Get PRO
March '26
+4
in 0 channels
Get PRO
February '26
+52
in 1 channels
Get PRO
January '26
+27
in 1 channels
Get PRO
December '25
+29
in 4 channels
Get PRO
November '25
+28
in 1 channels
Get PRO
October '25
+31
in 2 channels
Get PRO
September '25
+30
in 0 channels
Get PRO
August '25
+41
in 0 channels
Get PRO
July '25
+37
in 0 channels
Get PRO
June '25
+28
in 1 channels
Get PRO
May '25
+42
in 0 channels
Get PRO
April '25
+48
in 1 channels
Get PRO
March '25
+31
in 0 channels
Get PRO
February '25
+51
in 0 channels
Get PRO
January '25
+44
in 0 channels
Get PRO
December '24
+62
in 2 channels
Get PRO
November '24
+59
in 0 channels
Get PRO
October '24
+60
in 1 channels
Get PRO
September '24
+49
in 0 channels
Get PRO
August '24
+57
in 1 channels
Get PRO
July '24
+41
in 0 channels
Get PRO
June '24
+44
in 0 channels
Get PRO
May '24
+62
in 0 channels
Get PRO
April '24
+65
in 4 channels
Get PRO
March '24
+58
in 1 channels
Get PRO
February '24
+75
in 0 channels
Get PRO
January '24
+46
in 0 channels
Get PRO
December '23
+57
in 0 channels
Get PRO
November '23
+45
in 2 channels
Get PRO
October '23
+67
in 0 channels
Get PRO
September '23
+51
in 0 channels
Get PRO
August '23
+53
in 0 channels
Get PRO
July '23
+61
in 0 channels
Get PRO
June '23
+42
in 0 channels
Get PRO
May '23
+48
in 0 channels
Get PRO
April '23
+44
in 0 channels
Get PRO
March '23
+52
in 0 channels
Get PRO
February '23
+51
in 0 channels
Get PRO
January '23
+81
in 0 channels
Get PRO
December '22
+98
in 0 channels
Get PRO
November '22
+61
in 0 channels
Get PRO
October '22
+59
in 0 channels
Get PRO
September '22
+55
in 0 channels
Get PRO
August '22
+45
in 0 channels
Get PRO
July '22
+49
in 0 channels
Get PRO
June '22
+55
in 0 channels
Get PRO
May '22
+50
in 0 channels
Get PRO
April '22
+56
in 0 channels
Get PRO
March '22
+49
in 0 channels
Get PRO
February '22
+43
in 0 channels
Get PRO
January '22
+38
in 0 channels
Get PRO
December '21
+49
in 0 channels
Get PRO
November '21
+44
in 0 channels
Get PRO
October '21
+52
in 0 channels
Get PRO
September '21
+57
in 0 channels
Get PRO
August '21
+64
in 0 channels
Get PRO
July '21
+131
in 0 channels
Get PRO
June '21
+27
in 0 channels
Get PRO
May '21
+29
in 0 channels
Get PRO
April '21
+44
in 0 channels
Get PRO
March '21
+34
in 0 channels
Get PRO
February '21
+55
in 0 channels
Get PRO
January '21
+67
in 0 channels
Get PRO
December '20
+437
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 28 May | +1 | |||
| 27 May | +1 | |||
| 26 May | 0 | |||
| 25 May | 0 | |||
| 24 May | 0 | |||
| 23 May | +1 | |||
| 22 May | 0 | |||
| 21 May | +1 | |||
| 20 May | +1 | |||
| 19 May | +1 | |||
| 18 May | 0 | |||
| 17 May | 0 | |||
| 16 May | +1 | |||
| 15 May | +1 | |||
| 14 May | 0 | |||
| 13 May | +1 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | +1 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | 0 | |||
| 08 May | 0 | |||
| 07 May | 0 | |||
| 06 May | +1 | |||
| 05 May | 0 | |||
| 04 May | +1 | |||
| 03 May | 0 | |||
| 02 May | +1 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
□ ساعت سکوت¹
احتمالاً کشتن همهی مردم آسانتر است، محصور کردن سرزمینی در سیمهای خاردار هم همچنین؛ هر کاری آسانتر از بخشیدن آزادی به مردم است... ما بهراحتی میتوانیم اینهمه را در ذهن تصوّر کنیم. ما آرمانی را کشف کردیم؛ و باورمان شد که مسیری را پیدا کردهایم که به سعادت بشر منتهی میشود. امّا چندبار انسانها آن باوری را که آرمانی است کشف کردهاند؟ و چندبار موفّق شدهاند به آرمان خود تحقّق بخشند؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
¹— «ساعت سکوت» نام رمانی است از کلیما که وی در این کتاب از آن یاد کرده و این قطعه جملات پایانی این رمان است.
#ایوان_کلیما
#قرن_دیوانهی_من
.
.
.
.
.
.
◽ | #Non_Vocal | #Ambient
🎨 🎭
| 2 | ؛
#قطعه_ای_از_کتاب
نظام توتالیتری در اوج تکاملش از این جهت چشمگیر است که شمارِ نوکرانِ حلقه به گوشش در سرتاسر جامعه بسیار زیاد است، اما این نوکران از این جهت با آن حامیان اولیه تفاوت دارند که حمایتشان از رژیم دلایل دیگری دارد؛ آنچه آنان را به حرکت درمیآورد دیگر شور و شوق نیست بلکه ترس است.
#روح_پراگ
#ایوان_کلیما
خشایار دیهیمی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#قطعه_ای_از_کتاب
رژیمی که مبنای آن بر فریب است، از مردم میخواهد تظاهر کنند، از آنها سازش و حمایت میخواهد و در همان حال به اعتقادات آنها ذرهای اهمیت نمیدهد.
#روح_پراگ
#ایوان_کلیما
◾️ | #NonVocal • #PostRock
🎨 🎭 | 149 |
| 3 | 🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
▫️ ایوان کلیما
ـــ روح پراگ ــ ترجمه خشایار دیهیمی
ـــ در ایام خفقان، در ایامی که ما را دروغباران میکردند، در ایامی که به نظر میآمد هر چیز واقعی، هر چیزی که هدفی بود فراتر از انسان، دیگر اصلاً وجود ندارد و ما محکوم به هیچی و فراموشی شدهایم ـــ در چنین ایامی، آدم مینویسد بلکه بتواند بر خلط و هرج و مرج فائق آید. آدم مینویسد تا مرگ را انکار کند، مرگی که این همه چهرههای مختلف به خودش میگیرد، و هر کدام از این چهرهها همیشه واقعیت، سرنوشت بشری، رنج، تمرد و صداقت را از معنا تهی میکند.
#روح_پراگ
#ایوان_کلیما
▫️ Ivan Klíma
— 14 September 1931 – 4 October 2025.
🎨🎭 | 136 |
| 4 | درگذشت زن برای بازماندهاش جانگداز بود. منزوی بود، منزویتر شد. زندگیاش تهی شده بود. تا زمانی که انسان همدمی دارد، زندگی میسر است. بهتنهایی نمیتوان بار زندگی را به دوش کشید و دیگر انسان انگیزهای برای ادامهٔ زندگی ندارد؛ و این سرآغاز ناامیدی است. سپس انسان درمییابد که باید به آنچه هست رضا دهد. مرگ را میبیند و نگاهی به زندگی میاندازد و زندگی را میپذیرد. اما این پذیرش نفرتانگیز است.
کارگران دریا
ویکتور هوگو
محمدرضا پارسایار
🎭 🎨 | 160 |
| 5 | 🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
ـ درست نیست! چیزی که تو بهاش میگویی قوم، فقط یک تودۀ گندیده، کرم خورده، شپشو، بیحال و دست و پا چلفتی است مثل من و امثال من که گرسنگی و طاعون و سرما از چهارگوشۀ عالم فراریشان داده و اینجا انداخته. به خاطر وجود دریا نتوانستهاند جلوتر از این بروند. فرانسه این است و فرانسوی هم این.
با قیافهای دمغ و تا اندازهای غصهدار گفت: «باردامو، اجداد ما به خوبی خودمان بودند، ازشان بد نگو!»
ـ حق داری، آرتور! در این یک مورد حق داری! کینهای، رام، بیعصمت، درب و داغان، ترسو و نامرد، حقا که به خوبی خودمان بودند! اشکالی ندارد، بگو! ماها عوض نمیشویم! نه جورابمان عوض میشود و نه اربابهامان و نه عقایدمان. وقتی هم میشود، آنقدر دیر است که دیگر به زحمتش نمیارزد. ما ثابت قدم دنیا آمدهایم و ثابت قدم هم ریغ رحمت را سر میکشیم! سرباز بیجیره و مواجب، قهرمانهایی که سنگ همه را به سینه میزنند، بوزینههای ناطقی که از حرفهاشان رنج میبرند. ماها آلت دست عالیجناب نکبتیم. او صاحب اختیار ماست! وقتی بچهای حرف شنویی نیستیم، طنابمان را سفت میکند، انگشتهایش دور گردن ماست، همیشه، حتی وقتی حرف زدنمان با ناراحتی توام است. باید هوای کار دستمان باشد که لااقل بشود غذایی بلنبانیم...سر هیچ و پوچ آدم را خفه میکنند...اینکه نشد زندگی...
ـ باردامو، عشق هم هست!
جواب دادم: آرتور، عشق همان ابدیتی است که جلوی روی سگهاست، و من یکی مغرورم.
ـ پس بیا از تو حرف بزنیم! تو آنارشیستی، همین و بس!
در همۀ جوانب زرنگی به خرج میدهد. از همین جا زرنگی و همۀ آن افکار و عقاید مترقیاش را میبینید.
ـ گل گفتی، هالو جان! من آنارشیستم، بهترین دلیلش هم این است که یک جور دعای انتقام جویانۀ اجتماعی سرهم کردهام. بد نیست همین الان نظرت را در بارهاش بگویی: اسمش هست «بالهای زرنگار»! ... و شروع کردم به خواندن: « خدایی که دقیقهها و سکهها را میشمارد، خدایی نومید، با بالهای زرنگارگسترده بر سر عالم، با شکمی روبه آسمان، آمادۀ نوازشها. اوست خداوندگار ما. ببوسیم یکدیگر را!»
ـ شعرک تو به زندگی واقعی ربطی ندارد. من طرفدار نظم موجودم و از سیاست خوشم نمیآید. بعلاوه، روزی که وطنم از من بخواهد در راهش جانم را فدا کنم، لشبازی در نمیآورم، آمادهام که در راهش جان بدهم.
جوابش این بود.
در واقع بیآنکه متوجه باشیم، جنگ به ما نزدیک میشد و من حال و روز درستی نداشتم. این بحث کوتاه و قره قاتی خستهام کرده بود. بعد هم، کلافه بودم، چونکه پیشخدمت به خاطر انعام به کنس بازی متهمم کرده بود. بالاخره با آرتور آشتی کردم تا قال قضیه کنده بشود. تقریبا سر همهچیز به توافق رسیدیدم. آشتی جویانه مقر آمدم:
ـ درست است، در واقع حق باتوست ولی آخر، همهمان روی یک کشتی نشستهایم و به نوبت پارومان را میزنیم، توکه نمیتوانی بگویی نه! روی سیخهایی نشستهایم که به همهمان فرو میرود! آنوقت چی گیرمان میآید؟ هیچ! فقط دوز و کلک، فلاکت، چاخان، و مشنگ بازی هم بالای همۀ اینها. میگویند کار میکنیم! این یکی از همه گندتر است، با آن کارشان! پایین کشتی هن و هن میزنیم، از هفت بندمان عرق سرازیر است، بوی گند میدهیم، و همین. آنوقت، آن بالا، روی عرشه، توی هوای آزاد، اربابها وایستادهاند، با زنهای ترگل ورگل و عطر زده روی زانوهاشان و ککشان نمیگزد. به عرشه احضارمان میکنند. کلاههای سیلندرشان را روی سرشان میگذارند و بعد سرمان عربده میکشند و میگویند: « پفیوزها، جنگ است! باید به این بوگندوها که در «کشور شمارۀ ۲» سوارند حمله کنیم و دمار از روزگارشان در آوریم! زودتر! جنب بخورید! هرچه که لازم است روی عرشه داریم! همه یکصدا! صداتان در بیاید: زنده باد کشور شمارۀ ۱. بگذارید از آن درو صداتان را بشنوند! کسی که بلندتر از همه فریاد بزند، نشان افتخار و خروس قندی و قاقالیلی نصیبش خواهد شد! بیهمه چیزها! آنها که نمیخواهند روی دریا قالب تهی کنند، هر وقت دلشان خواست میتوانند بروند روی خشکی تا خیلی سریعتر از اینجا غزل خداحافظی را بخوانند!»
#سفر_به_انتهای_شب
#لویی_فردینان_سلین
▫️ ترجمه:فرهاد غبرایی
🎨 🎭 | 155 |
| 6 | 🕊️
#درباره_ی_نویسنده
لویی فردینان سلین نویسنده و پزشک فرانسوی در ۲۷ می ۱۸۴۹ در محلهای در پاریس متولد شد . پدرش کارمند ساده بیمه و مادرش فروشنده بود. خود او پزشکی خواند و تا آخر عمر پزشک ماند. او در ۱۹۳۲ اولین رمانش «سفر به انتهای شب» را منتشر کرد و بسیار مورد تحسین جامعهٔ ادبی قرار گرفت. اما قرار نبود سلین همچنان مورد ستایش باقی بماند. همهٔ این ستایشها پیش از این بود که کسی نوشتههای او را بخواند؛ نوشتههایی که ضد یهود بودن او را نشان میداد و احتمال اینکه او طرف آلمانهاست. بعد از افشای این نوشتهها او خائن شناخته شد و در همین موقع بود که فرانسه را ترک کرد و ابتدا به آلمان و بعد هم به دانمارک رفت . و نوشته و کتابهایش از فرانسه جمع شد . سلین یک سال را در زندان کپنهاگ گذراند و بعد از آزادی نیز به عنوان ننگ ملی شناخته شده و تبعید شد . بعد از آن در پاریس به اتهام قیام علیه حکومت به صورت غیابی و بدون اجازه اینکه حق دفاع داشته باشد و حتی بدون حضور وکیل محاکمه و راهی زندان شد .ارزش آثار او، «مرگ قسطی»، «جنگ»، «شمال»، «افسانههای پریان برای زمانی دیگر» و بسیاری شاهکارهای دیگر در زمان خود او نادیده گرفته شد . اگرچه در حقیقت او قربانی مناسبات سیاسی شده بود . وی سرانجام در اول ژوئیه ۱۹۶۱ در منطقهای دور افتاده در فرانسه بدرود حیات گفت.
سلین در بارهٔ خودش کمتر حرف میزد و وقتی هم که در مورد خودش میگفت دروغ بود. یکی از دوستان سلین که در یکی از مصاحبههایش حضور داشته، میگوید که او از اول تا آخر به یک خبرنگار دروغ گفت و بعد از رفتن او نیز از دروغ گفتنش خوشحال شد. سلین جایی گفته: «حقیقت دردی است که هیچ وقت انسان را رها نمیکند و حقیقت این دنیا مرگ است. باید انتخاب کنی؛ مرگ یا دروغ. راستش را بخواهید شخصاً هیچوقت جرأت خودکشی را نداشتهام.» او در همهٔ آثارش ردی از شخصیتش به جا گذاشتهاست. مثلاً:
در «سفر به انتهای شب»، قهرمان اصلی داستانش (فردینان) خود سلین است و قصه، ماجرای بخشی از زندگی خود اوست. فردینان داستان همانقدر بیحوصله، تند، بدبین و منزجر است که فردینان سلین. او هرگز عاقبت خوبی برای بشر متصور نبودهاست و به همین دلیل سفر به انتهای شب را با لحنی اعتراضآمیز و تلخ نوشت. علاقهای هم که او را وادار به نوشتن این رمان کرد نیز نتوانست مانع از بدبینی او نسبت به بشر شود.
«مرگ قسطی» نیز به سبک کتاب قبلیاش نوشته شد. او در این کتاب دربارهٔ کودکی خود نوشت و باز لحن عامیانه و متفاوت ادبیات فرانسه را دچار شوک کرد. سلین در جواب به منتقدانش گفته بود: «من همانطوری مینویسم که حس میکنم… از من خرده میگیرند که بد دهنم و زبان بیادبانه دارم… از بی رحمی و خشونت دائمی کتابهایم انتقاد میکنند… چه کنم؟ این دنیا ذاتش را عوض کند من هم سبکم را عوض میکنم».
«دسته دلقکها» با دو کتاب قبلیاش متفاوت است. فردینان این کتاب را در لندن نوشت و چون این شهر را دوست میداشت، فضای این داستان را از معدود دوران خوشیاش نوشتهاست.
«معرکه» ماجرای افسر عصبانی و غیرقابل تحملی است که از فرط عصبانیت به همه ناسزا میگوید و همچنین لحظات خندهداری را به وجود میآورد. اما او در این کتاب از زندگینامهنویسی که در کتابهای دیگرش شروع کرده بود تا حدی دور شدهاست. فردینان در این داستان شروع به شخصیت پردازی میکند. او در این کار به قدری تبحر داشت که منتقدان فرانسوی میگویند که اگر نثر آزار دهندهای نداشت، بیشتر مورد استقبال قرار میگرفت.
🎨 🎭 | 141 |
| 7 | «در کجای این جهان گم گشتهام، نمیدانم، یا شاید هیچ کجایی نیست که مرا در خود جای دهد. همهچیز در هالهای از خاموشی و ابهام فرو رفته، گویی مهی سنگین بر هستی سایه افکنده است. نه آنکه چیزی برای دیدن نباشد، بلکه چشمانم از دیدار خستهاند، از جستوجوی نوری که شاید هرگز نبوده. زندگی، این راه بیفرجام، مرا به سوی هیچ میکشاند، و من همچنان گام برمیدارم، نه از سر امید، که توقف، خود، پوچیای ژرفتر است.»
- بخشی از نامه ساموئل بکت به دوستش توماس مکگریوی
◽️ | #NonVocal | #Ambient
🎨 🎭 | 122 |
| 8 | 🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
▫️ باورم شد که دارم خواب میبینم
دلم میخواست یک نفر، آرام و شمرده، توی گوشم زمزمه میکرد: "دنیا بی ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب میبینی..."
من خواستم و او گفت. او گفت: "دنیا بی ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب میبینی..."
من باورم شد. باورم شد که دارم خواب میبینم. این چشمهای خیس را. این شب سرد و اندوهناک را... همه اش یک کابوس است...
بیدار میشوی و یادت میرود که تنهایی چقدر سخت بود. دروغ چقدر درد داشت.
یادت میرود که حرفها فقط حرف هستند و نباید باورشان کرد. یادت میرود که هیچ چیز ارزش ندارد. همه این ها یادت میرود. داری خواب میبینی.
#لویی_فردینان_سلین
#دسته_دلقکها
🎨 🎭 | 136 |
| 9 | 🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
دنیا تنها زمانی راحت میشود که همهی شهرها رنده شده باشند، صاف! نظر من است! شهرهاند که همهی دنیا را دیوانه میکنند، شهرهاند که همه را هار میکنند! موزیکهال و کافه و سینما تعطیل، حسادت تعطیل! انواع هیستری تعطیل!... همه توی هوای آزاد!... نشمین روی یخ! چه زمستان خوابیای! بهترین معالجهی بشریتِ دیوانه!...
#قصر_به_قصر
#لویی_فردینان_سلین
🎨 🎭 | 177 |
| 10 | 🕊️
پس از مرگ جان کیتس، دوست نزدیکش چارلز براون اعتراف کرد که او عاشق دوستش به نام فنی بوده ولی هرگز نگفته.
سالها بعد، در میان نوشتههایش یادداشتی پیدا شد که خطاب به فنی نوشته بود ولی هیچوقت نفرستاده بود:
“در تو چیزی بود که میان دو انسان فاصله میگذارد؛ فاصلهای که فقط یکی از ما باید خاموش بماند.”
نامه در قرن نوزدهم پیدا شد.
شاعر انگلیسی جان کیتس پیش از مرگ زودهنگامش از سل، نامههایی عاشقانه به دوستش فنی براون نوشت.
برخی از این نامهها هرگز پست نشدند و بعد از مرگ او در وسایلش پیدا شدند.
“من از خود میپرسم چطور میشود انسانی اینچنین تو را دوست بدارد و هنوز زنده بماند.”
◽ | #Non_Vocal
🎨 🎭 | 191 |
| 11 | 🕊🍁
📓: Voyage Au Bout De La Nuit
( English : Journey To The End of The Night )
✍🏻: #Louis_Ferdinand_Céline
#کتاب_نوشته
#فرازهایی_از_کتاب
📌 وسط این تاریکی که آنقدر غلیظ بود که به نظر می رسید اگر دست ها را یک کم باز کنی دیگر آن ها را نمی بینی، من فقط یک چیزی می دیدم، اما همین یک چیز را با یقین کامل می دیدم؛ که توی این تاریکی وسوسه ی آدم کشی به شکل بی حساب و بی انتهایی پنهان شده.
📌 آدم به سرعت پیر می شود، آنهم بدون اینکه بازگشتی در کار باشد. وقتی بدون اراده به بدبختی ات عادت کردی و حتی دوستش داشتی، آنوقت متوجه قضیه می شوی. طبیعت از تو قوی تر است. تو را در قالبی امتحان می کند و آنوقت دیگر نمی توانی از آن بیرون بیایی . نقشت و سرنوشتت را بدون اینکه بفهمی کم کمک جدی می گیری و بعد وقتی سر برمی گردانی، می بینی که دیگر برای تغییر وقتی نیست. سر تا پا دلشوره شده ای و برای همیشه به همین شکل ثابت مانده ای.
📌 عشق که به میدان می آید ، هرکدام از طرفین سعی می کنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هرکاری که بکنند، بی نتیجه است و دردهاشان را دست نخورده نگه می دارند. دوباره از سر می گیرند، بازهم سعی می کنند جایی برایش پیدا کنند.
📌 لحظه هایی هست که تنهای تنها می شوی و به آخر هرچیزی که ممکن است برایت اتفاق بیفتد میرسی. این آخر دنیاست. خود غصه. غصه ی تو دیگر جوابگویت نیست و باید به عقب برگردی، وسط آدم ها، هرکه می خواهد باشد. در این جور لحظه ها به خودت سخت نمی گیری، چون حتی به خاطر اشک ریختن هم باید به آغاز هرچیز برگردی، به جایی که همه ی دیگران هستند.
📓: #سفر_به_انتهای_شب
✍🏻:: #لوئی_فردینان_سلین
🔁: #فرهاد_غبرائی
🏷: کتاب #افست
#درباره_ی_کتاب
📌 کتاب #سفر_به_انتهای_شب اولین رمان نابغه فرانسوی #لویی_فردینان_سلین می باشد که آن را در ۳۸ سالگی نوشت و بلافاصله با انتشارش تمام جامعه ی ادبی را به تعجب واداشت.
📌 از زندگینامه نامه سلین اینطور برمیاید که سفر به انتهای شب رمانی خودنگاشته است، یعنی سلین بیشتر اتفاقات رمان را به شخصه تجربه کرده است.
📌 اولین حسی که بعد از خواندن چند فصل اول کتاب به سراغ خواننده می آید #بهت_زدگی است. تعجب می کنید از اینکه یک نویسنده چطور می تواند تا این حد شجاع باشد که اوضاع جامعه را چنین شفاف و بی پرده به تصویر بکشد و حتی با جرات تمام، افعال مردم آن جامعه را نقد کند.
📌گویی سلین موقع نوشتن این رمان از خط به خط چهره ی جامعه کپی برداری کرده است.
📌 شجاعت، صداقت و صراحت #سلین در خلق این اثر ستودنی است .
📌 #فردینان_باردامو، ضد قهرمان رمان سلین، رو راست و صادق است.
مثل خیلی از مادچار خودسانسوری نیست که هیچ، حتی تمام مکنونات ذهنی و قلبیش را بدون ترس و واهمه فریاد می زند: ترسش را، نفرتش را، بیزاریش را. باردامو ترسی از ابراز وجود ندارد.
📌 بخش اول ماجراهای کتاب سفر به انتهای شب در زمان جنگ جهانی اول اتفاق می افتد.
📌 در نگاه اول حس می کنید با منظومه ای ضدجنگ طرفید. قهرمان کتابهای جنگی همیشه شخصی واقعا از جان گذشته و عاشق وطن است. ولی فوق قهرمان این کتاب آدمی معمولی است، با همه ی ترس هایش از مرگ و امیدهایش برای زندگی.
📌 شاید چارچوب نگارش و پیکربندی این رمان، باعث تشابه شخصیت #باردامو با شخصیت های آشنای کتاب هایی چون ناتور دشت، تهوع، عقاید یک دلقک و یا بیگانه کامو باشد؛ ما این فقط در نگاه اول است؛ شیوه ابراز وجود شخصیت اصلی این کتاب با همه ی آن ها متفاوت است. شاید همه ی آن ها فریاد بلندی در گلو داشته باشند ولی این باردامو است که ابراز می کند، فریاد می زند و کلافگی خود را بروز می دهد. باردامو یک شیپور بزرگ است، یک تابلوی اعلانات.
📌 شاید یکی از دلایلی که این کتاب را هیچ وقت خارج از قالب افست نخواهید دید همین باشد؛ چون سرتاسر کتاب پر از اصطلاحات و برون ریزی هایی از نوع نه چندان مودبانه است.
📌 اگر همزادهای لب فروبسته #باردامو را دوست داشتید، حتما سفر به انتهای شب را بخوانید ؛ قطعا لذت خواهید برد.
🎨🎭 | 174 |
| 12 | 🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
این بدبخت ها چیزی که کم دارند سرگرمی است، نه سلامتی. چیزی که ازت توقع دارند، کاری کنی که دلشان باز بشود، تعجب کنند، دنبال مرض های تازه باب شده اند! می خواهند که پدر خودت را در بیاری، شور و علاقه نشان بدهی، دیپلم و لیسانس را برای همین گرفته ای دیگر. هه! بشر یعنی این، یعنی در همان حالی که دارد مرگ خودش را تدارک می بیند، خودش را با مرگ سرگرم کند.
#مرگ_قسطی
#لویی_فردینان_سلین
🎨 🎭 | 165 |
| 13 | 🕊️
🎬 Nuremberg (2023)
کارگردان: جیمز وندربیلت
بازیگرا: رامی ملک، راسل کرو
سال ساخت: 2023
🎨🎭 | 186 |
| 14 | 🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
در آخر های کار هر رژیمی دیگر هیچ کس روی حرف هیچ کس حرف نمی زند... آن هایی که از همه زورگوترند می شوند شاه...
#قصر_به_قصر
#لویی_فردینان_سلین
🎨 🎭 | 174 |
| 15 | به یادش آمد که در تمام عمر سر در پی این فکر داشته است که ملت های دیگر، با آن سخنان و نوشته های شان در دلش جای گرفته اند و نه آرزوهای قلبی و درونی خودش. همیشه راه زندگیاش را با آن چیزهایی که به آنها می اندیشید و نه با آن چیزهایی که روحش میطلبید عوض میکرد.
اکنون همه آنها را با نابردباری به کنار میگذاشت. وی همیشه در آینده زیسته بود و زمان حال همیشه از دستش رفته بود.
ایده هایش چطور؟ به میل خویش برای اجرای برنامه ریزی هایش می اندیشید، تمنیاتی زیبا و دلکش که حاصلی بسیار و نامفهوم از زندگی بودند: آیا وی حتی متوجه نشده بود که ساده ترین طرح ها هم، که در خلال آن انسان به دنیا می آید، کار میکند، ازدواج میکند، فرزند به بار می آورد و میمیرد به همین منوال کاملترین طرح هایند؟ شاید این بود که تسلیم خوشبختی شدن یعنی پذیرش شکست.
- پایبندیهای انسانی اثر سامرست موام
◽ | #Non_Vocal | #Ambient
🎨 🎭 | 210 |
| 16 | چراغ راهپلهها روشن شد. کسی از پلهها رفت پایین. از شیشهی مات پنجره، در آپارتمانم نور تا آشپزخانه کشیده شد و من صورت پرانتظار خودم را در آینه دیدم. حتماً آقای فلوکر دارد از پلهها میرود پایین. قبلاً صدای قدمهایش خیلی بلندتر بود. آنوقتها با مرد جوانی زندگی میکرد، مرد جوان خوشقیافهای. مرد جوان در طبقهی بالا پشت ماشین خیاطی مینشست و لباسهای قشنگی برای خودش و برای آقای فلوکر میدوخت.
تلق تلق چرخ خیاطی کف چوبی آپارتمان آقای فلوکر را میلرزاند و سقف اتاق من را. سقف که میلرزید، بشقابهای روی همچیدهشده در قفسه شروع میکرد به لرزیدن. وقتی صدایی نمیآمد، فکر میکردم دارد نخ بین پارچهی دوختهشده و چرخ خیاطی را با دندان پاره میکند. بچه که بودم مادرم همیشه این کار را میکرد. همیشه چند تکه نخ به موهایش، آویزان بود؛ سمت راست صورتش، را میگذاشت روی چرخخیاطی، روی قسمت جلوی چرخ و نخ را که پارچه و چرخ را بههم وصل کرده بود و با دندان پاره میکرد. برایم تعریف کردهبود که یکبار انگشت وسط دست راستش رفته بود زیر سوزن در حال دوخت و سوزن در انگشتش شکسته بود. پزشکها گفته بودند: «ما میتونیم جراحی کنیم، اما نترسید، سوزن حرکت نمیکنه و به طرف قلبتون نمیره. همونجا توی انگشتتون میمونه.»
بچه که بودم مدام انگشت مادرم را لمس میکردم و دنبال سوزن میگشتم. گاهی شبها از خواب بیدار میشدم و در تاریکی انگشت میانیاش را فشار میدادم تا بدانم سوزن هنوز آنجاست یا راه افتاده بهطرف قلب؟ سالهای سال من شده بودم مراقب انگشتی ازکار افتاده.
وقتی مادرم مرد، من در گورستان زیر آن درختی که کنارش مردها داشتند مادرم را به خاک میسپردند، نبودم. زیر درختی آنطرفتر ایستاده بودم چون دخترها اجازه نداشتند کنار گور مرده بایستند، فقط مردها این اجازه را داشتند. مردها از تابوت درش آوردند، چهارگوشه کفنش را گرفتند، یکدفعه چشمم به پاشنههای پاهایش افتاد که از کفن بیرون زده بود. بهنظرم رسید که دارد تاب میخورد.
اینجا باغی است، مادرم روی تابی نشسته که بین این دو درخت بستهاند، من ایستادهام و پاشنههای پاهایش را آن بالا میبینم.
از این دنیا که رفت فقط نصف سوزن با خودش برد. گاهی که باعث ناراحتیاش میشدم، میگفت: «دخترم، اول باید سوزن کوچکی به گوشت خودت بزنی، اگر دردت نیومد، سوزنی فرو کن به گوشت دیگران.» یا میگفت:« آدم چه ارزشی داره؟ گوشتش رو نمیشه خورد و پوستش را نمیشه پوشید. آدم هیچی نداره جز زبان شیرین.»
وقتی مرد، فکر کردم چقدر واژه با خودش برد زیر خاک؟ دلم برای حرفهایش خیلی تنگ شده بود. میگفت: «اگه فکر کنی چندتا مرده داریم و چقدر زنده، اونوقت میبینی که دنیا، دنیای مردههاست. چقدر واژه آن زیر بودند؟»
- حیاط پشتی در آینه اثر امینه سوگی ازدامار ترجمه محمود شیرزاد | 198 |
| 17 | 🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
به جای بستهبندیِ کاغذهای سفید در چاپخانه ملانتریخ دنبال راه سقراط و سِهنِهکا خواهم رفت ؛خود سقوط خویش را برخواهم گزید، سقوطی که عروج است...! از خروج از بهشتم سر باز میزنم ،در زیرزمین خودم هستم و هیچ کس نمیتواند بیرونم کند... مقدرم این بود که با حقیقت نهایی بر بستر شکنجهای ساختهٔ دست خودم رو به رو شوم...!!!
ص۱۰۵
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
پایانِ کتاب
🎨 🎭 | 173 |
| 18 | 🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
چرا لائوتسه میگوید: «به دنیا آمدن یعنی به در رفتن و مردن یعنی به درون آمدن؟»
ص۱۰۳
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
🎨 🎭 | 179 |
| 19 | 🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
تا کاملا از پا درنیامدهایم، جوهر واقعی خود را بروز نمیدهیم.
ص۱۰۲
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
🎨 🎭 | 153 |
| 20 | 🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
به دوستی برخوردم سیاه مست ،که به دیدن من آناً، کیف بغلیاش را بیرون کشید و بعد از مدتی طولانی زیر و رو کردن مقداری کاغذ از آن، سندی از یک مرکز درمان الکلیها بیرون کشید ،که نوشته بود: «به این وسیله اظهار می دارد، که حامل ورقه امروز صبح، مطلقاً اثری از الکل در خونش وجود ندارد.» ورقه را تا کردم به او پس دادم و رفیقم گفت که تصمیم گرفته بوده زندگی جدیدی را شروع کند و این دو روز گذشته ،هیچ نوشیدنیای به جز شیر نخورده، ولی از خوردن شیر در این مدت چنان گیج و منگ شده بوده و تلوتلو میخورده که رئیسش آن روز صبح او را به اتهام مشروبخواری از کار اخراج و دو روز از حق مرخصیاش کم کرده بود. رفیقم به دنبال این قضیه به کلینیک ترک مشروب رفته و آنها که بعد از آزمایش دیده بودند ،که در خون او اثری از الکل نیست؛ به رئیس او تلفن و بخاطر آزردن روحیه یک کارگر شریف ،شدیداً توبیخش کرده بودند. و این رفیق تصمیم گرفته بود که شادی توبیخ رئیس و اعلام رسمی پاک بودن خون خودش را با مشروب جشن بگیرد. از من هم دعوت کرد که در یک مشروبخواری به قول خودمان- ماراتن این جشن را برگزار کنیم.
ص۱۰۰-۱۰۱
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
🎨 🎭 | 140 |
