هفتاد سالگی 70saleg
Open in Telegram
درود خاطرات ، واگویهها و داستانهای ۷۰ سال و... قدردان حضور و دریافت پیشنهادات شما هستم ۲۰/۰۵/۱۳۲۶ 12/08/1947 @SeyedTaghiEmarati خاطرات ، واگویهها و داستانهای ۷۰ سال...و...
Show more832
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
🕊💔
🕊
🎶🎵#شکوه
👤#محسن_نامجو
یک🪕🎼 آهنگ زیبا با ما
یک🥃 فنجان چای با شما
درود🎯
🌗شبتون به نیکی
https://t.me/haftadsalegi
و
https://t.me/hamnavardann
👆🏾👆* با افتخار در کنار شمائیم🥀
گلهای تازه برنامه شماره ١٢- گریه شبانه
آواز : استاد محمودی خوانساری
دستگاه : سه گاه
نوازندگان اساتید :
ویولن حبیبالله بدیعی
تار فرهنگ شریف
سنتور منصور صارمی
ضرب جهانگیر ملک ملک
اشعار : سایه
صدا بردار : حسین محبی
گوینده : آذر پژوهش
👆از آرشیو گروه همنورد آن
۱۴۰۴/۱۱/۳۰
https://t.me/haftadsalegi
و
https://t.me/hamnavardann
👆🏾👆* با افتخار در کنار شمائیم🥀
سلام
لطفا با لینکهای بالا همراه ما شوید .
سپاس🙏
ساز آواز ماهور
• آواز : محمدرضا شجریان
• آهنگساز: پرویز مشکاتیان
• آلبوم : سر عشق
• اشعار: باباطاهر
خـداوندا مو بـیزارم از ایـن دل
شو و روزان در آزارم از این دل
✦♥️✦کانال استاد شجریان✦♥️✦https://t.me/haftadsalegi
و
https://t.me/hamnavardann
👆🏾👆* با افتخار در کنار شمائیم🥀
سلام
لطفا با لینکهای بالا همراه ما شوید .
سپاس
#انجمن شعر و ادب پارسی💐
اشعارقدیم وجدید
موسیقی سنتی
موسیقی فولکلور(قومی ومحلی)
🥀 کپی👈 #گروه_همنوردان۲۹-۱۱-۱۴۰۴
https://t.me/haftadsalegi
و
https://t.me/hamnavardann
👆🏾👆* با افتخار در کنار شمائیم🥀
سلام
لطفا با لینکهای بالا همراه ما شوید .
سپاس
ملتی که کتاب نمی خواند
تاریخ را بارها تجربه می کند
لطفا با کتاب آشتی کنیم
وکتاب خوب بخونیم
برای همه ملتم عزیزمون
عشق ، نور، آگاهی
آرزو دارم....🙏🏻
کانال ۷۰ سالگی
https://t.me/haftadsalegi
گروه همنوردان
https://t.me/hamnavardann
🍇 « هزار بادهء نا خورده در رگ تاک است» اقبال لاهوری.
┗━━━🍂💞🍃
با شعلهٔ خورشيد
چه سازد نفسِ صبح ...
روشنتر از آنم
ڪه توان ڪرد خموشم ...
#صائبتبریزے...
درودتن باد
و
#پنجرۀ_پگاه_و_نگاهتان بسوی شادی 🕊
لطفا نظر شما ؟
خواهشا #نشر دهید .
کانال ۷۰ سالگی
https://t.me/haftadsalegi
گروه همنوردان
https://t.me/hamnavardann
┗━━━🍂💞🍃
🍃💞🍂━━━┓... لطفا نظر شما ؟
خواهش ما #نشر دهید .
کانال ۷۰ سالگی
https://t.me/haftadsalegi
گروه همنوردان
https://t.me/hamnavardann
┗━━━🍂💞🍃
قرار بود با سواد شویم...
یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس
فرم پوشیدیم. صبحانه خورده و نخورده،
خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت،
با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه...
قرار بود با سواد شویم...
روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیم...
قرار بود با سواد شویم...
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار
قلم له کردیم و مشق نوشتیم، به ما
دیکته گفتند تا درست بنویسیم...
گفتند از روی غلط هایت بنویس تا
یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم...
قرار بود با سواد شویم...
از شعر، از گذشته های دور، از مناطق
حاصلخیز، از جامعه، از فیثاغورث،
از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند ،
تا ما همه چیز را یاد بگیریم...
استرس و نگرانی... شب بیداری و
تارک دنیا شدن. کنکور شوخی نداشت،
باید دانشجو میشدیم
قرار بود با سواد شویم...
دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره...
تمام شد. تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط می خواهم چند سوال بپرسم...
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟
ما چقدر سواد انسانیت داریم؟
ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم ...
🥀 برداشتی از گروه همنوردان.
https://t.me/haftadsalegi
و
https://t.me/hamnavardann
👆🏾👆* با افتخار در کنار شمائیم🥀
سلام
لطفا با لینکهای بالا همراه ما شوید .
سپاس
قرار بود با سواد شویم...
یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس
فرم پوشیدیم. صبحانه خورده و نخورده،
خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت،
با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه...
قرار بود با سواد شویم...
روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیم...
قرار بود با سواد شویم...
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار
قلم له کردیم و مشق نوشتیم، به ما
دیکته گفتند تا درست بنویسیم...
گفتند از روی غلط هایت بنویس تا
یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم...
قرار بود با سواد شویم...
از شعر، از گذشته های دور، از مناطق
حاصلخیز، از جامعه، از فیثاغورث،
از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند ،
تا ما همه چیز را یاد بگیریم...
استرس و نگرانی... شب بیداری و
تارک دنیا شدن. کنکور شوخی نداشت،
باید دانشجو میشدیم
قرار بود با سواد شویم...
دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره...
تمام شد. تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط می خواهم چند سوال بپرسم...
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟
ما چقدر سواد انسانیت داریم؟
ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم ...
اگر کسی خصوصیتی را در حد کمال داشته باشد به فکرش خطور نمیکند که آن را به معرض نمایش بگذارد.
نعلی که صدا میکند حتما یک میخ کم دارد.»
👤 آرتور شوپنهاور
۱۴۰۴/۱۱/۲۷
https://t.me/haftadsalegi
و
https://t.me/hamnavardann
👆🏾👆* با افتخار در کنار شمائیم🥀
ساز آواز ماهور
• آواز : محمدرضا شجریان
• آهنگساز: پرویز مشکاتیان
• آلبوم : سر عشق
• اشعار: باباطاهر
خـداوندا مو بـیزارم از ایـن دل
شو و روزان در آزارم از این دل
✦♥️✦کانال استاد شجریان✦♥️✦https://t.me/haftadsalegi
و
https://t.me/hamnavardann
👆🏾👆* با افتخار در کنار شمائیم🥀
سلام
لطفا با لینکهای بالا همراه ما شوید .
سپاس
*حکایت مهمانی ادگار*
ادگار، پیرمردی ۹۶ ساله، به پسرش میگوید:
• پسرم… (پسرش ۶۲ ساله است)
• بله پدر! بفرمایید.
• میخواهم با دوستانم یک دورهمی بگذارم و میخواهم در برگزاریاش کمکم کنی.
• حتماً پدر، نگران نباشید، کمکتان میکنم.
• کمکم در چه کاری؟
• در مهمانی، پدر!!!
• آهااا بله!!! همین الآن یادم رفت!
روز مهمانی، پسر برای اینکه ادگار چیزی را فراموش نکند و طبق برنامه از میهمانان پذیرایی کند، پدر را به آشپزخانه صدا میزند و برگهای را که روی یخچال چسبانده، به او نشان میدهد که رویش نوشته:
۱- ابتدا قهوه سرو کن.
۲- سپس ساندویچها را سرو کن.
۳- و بعد نوشابه و نوشیدنیها را سرو کن.
۴- و در آخر کیک را سرو کن.
ادگار گفت:
• این لیست خیلی عالیه! حالا دیگر مشکلی نخواهم داشت و کاری از قلم نخواهد افتاد...
• ممنون پسرم!
بعدازظهر آن روز، دوستانش رسیدند. هیچکدام کمتر از ۸۰ سال سن نداشتند.
ادگار، که میزبان خوبی بود، آنها را به سالن غذاخوری راهنمایی کرد و خودش به آشپزخانه رفت.
و شروع کرد به خواندن لیستی که پسرش نوشته بود:
۱- قهوه سرو کن.
و برای دوستانش قهوه آورد.
بعد از مدتی صحبت، ادگار که کمی مضطرب شده بود، دوباره به آشپزخانه رفت و خواند:
۱- قهوه سرو کن.
و دوباره برایشان قهوه ریخت
و این کار را چهار بار تکرار کرد...
در پایان، دوستانش خداحافظی کردند و رفتند.
یکی از آنها در راه به دیگری گفت:
• تیتو، متوجه شدی؟ چه میزبان بدی بود ادگار!!؟ حتی یک فنجان قهوه هم برایمان نیاورد!!!
تیتو جواب داد:
• ادگار کیست؟ دربارهی چه کسی حرف میزنی؟
آخر شب، پسر ادگار به خانهی پدرش برگشت و با تعجب دید که ساندویچها، نوشیدنیها و کیک هنوز دستنخوردهاند.!!!
از پدرش پرسید:
• پدر، چی شد؟!!
ادگار جواب داد:
• پسرم، باور نمیکنی! هیچکدامشان نیامدند…
نتیجهی داستان:
بیایید از این به بعد فرصتها را از دست ندیم و بیشتر دور هم جمع شویم، تا زمانی که هنوز یکدیگر را به یاد میآوریم و میشناسیم…
در ضمن پیشنهاد میکنم این داستان واقعی را برای دیگر دوستانتان بفرستید، قبل از آنکه يادتان برود آنها چه کسانی هستند.
منم این حکایت رو یکی از دوستانم برام فرستاده، هر چی فکر میکنم یادم نمیاد کدامشان بوده.!🙈🤭🍁🍂/
۲۶/۱۱/۱۴۰۴
برداشتی از گروه همنورد آن
https://t.me/haftadsalegi
و
https://t.me/hamnavardann
👆🏾👆* با افتخار در کنار شمائیم🥀
سلام
لطفا با لینکهای بالا همراه ما شوید .
سپاس
https://t.me/haftadsalegi
و
https://t.me/hamnavardann
👆🏾👆* با افتخار در کنار شمائیم🥀
سلام
لطفا با لینکهای بالا همراه ما شوید .
سپاس
