Mnemosyne
Open in Telegram
1 042
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
1 042
VIII. Hephastes
Self-help joke: even if you are ugly in the eyes of gods do not worry. Believe in your ugliness and usefulness.
1 042
I. Zeus
جلوی پیدایش زندگی را نمیشود گرفت. زئوس از چنگِ پدرِ درکامخودفروبرندۀ فرزندان میگریزد.
1 042
در فرهنگ ما سه تصویر برای نشاندادنِ این نیروی آفرینندۀ اسفندی، بهکار برده شدهاست. اخگری خُرد، که آتشفشان میشود و جهان را از آتش خود فروزان میکند؛ سرشکی که جهان از آن چشمه میجوشد؛ و تخمهای که جهان از آن میروید. جهان همیشه میگسترد. خود همیشه میگسترد.
این است که از آذرخش (برق=سنگ) خورشید یا مهر میزاید. خورشید و مهر از دامن یک اخگر (برق) زائیده شدهاند. از یک بانگ، یا ترانه، موجودات آبستن میشوند. با یک بوسه، کتف همیشه رویان میشود. نگاه مانند سرشک از چشمه میجوشد. چشم، چشمۀ نگاهیست که دریای معرفت از آن میزاید. اینها نیروهای شگفتانگیزی هستند که در «آغازها» نهفته و درکارند. نگاه، مانند سرشک، خودزا و خودافزا هست. یک نگاه کوتاه، یک بینش بلند و پهناور میگردد. از یک چشمه، دریایی میجوشد.
#منوچهر_جمالی، آیا ما همان جمشیدیم که به دو نیمه ارّه شد؟، صص. ۵۵ـ۵۶.
1 042
انسان، هرچه بیشتر به واقعیتهای زندگی روزانه پرداخت، و هرچه بیشتر واقعیتها او را در بند خود کشیدند، ناگهان با گوهر ناپیدا و فراموشساختۀ خود روبهرو میشود. سیر در آفاق، ناگهان، سیر در نفس میشود. بررسی تاریخ، ناگهان، روندِ یافتن خود میشود. ما هرچه به واقعیات نزدیکتر میشویم، بیخبر از خود، از خود دور میافتیم. و ناگهان باز به خود افکنده و پرتاب میشویم. شبیه این و آن شدن، جذبِ مدنیتهای دیگر شدن، عینیت با آرمانها و تصاویر این و آن یافتن، مانند کشیدنِ کشی هستند که هرچه بیشتر کشیده شود نیروی «بازافکندگیِ ناگهانی و شدید بهحالت آغازیش» میافزاید.
ما هزارههاست که در تاریخ خود به این و آن کشیده و یا کشانیده و یا رانده شدهایم. و اکنون نیروهایی شگفتانگیز در ما فشرده شدهاند که این پرش و جهش را به خود (به خود افکنده شدن) آماده ساختهاند. ما به خود نمیآییم، بلکه به خود، ناخواسته افکنده میشویم. و این #شاهنامه است که سدّ این نیروهای در هم فشردۀ شگفتانگیز را با یک تلنگر، میگشاید. شاهنامه تلنگریست به این نیروهای شگفتانگیز تاریخی و روانی، که هزارهها در ما انباشته و در هم فشرده شدهاند. ناگهان سدّی برمیافتد، و نیروهای برهم انباشته و در هم فشرده، سیلآسا فرومیریزند.
#منوچهر_جمالی، آیا ما همان جمشیدیم که به دو نیمه ارّه شد؟، ص. ۷.
1 042
ایرج، ایرج!
ضحاک ایران را ویران کرده و فریدون، با همراهیِ کاوۀ آهنگر، بههزار رنج و کوشش، سرانجام ضحاک را بهبند میکشد و ایران سالیان دراز به داد و دَهِش میماند، تا اینکه فریدونِ سالخورده ایرانِ بزرگ را، که پهنۀ آن از چین است تا روم، میان سه فرزند خویش تقسیم میکند و بخش مرکزی ایران را به جوانترینشان ایرج، که خردمند و دلیر است، میدهد.
فریدون، که خود روزی برادرانش میخواستند با غلتاندن سنگی از کوه جانش بگیرند --نمیدانم چرا --، به ایرج هشدار میدهد که برادرانت از روی رَشک قصد جانت کردهاند، پس به جنگشان برو.
این آقای ایرج را نمیدانم چهجوری توصیف کنم، زیادی پاکدل مینماید. میگوید میروم و از درِ مهر و دوستی با برادرانم (سَلم و تور) درمیآیم و همه چیز به خوشی میانجامد. یکجورهایی doom-eager است، چهآنکه آشکار است کشته خواهد شد، و بااینحال میرود و کشته میشود. در لحظۀ آخر زندگیاش نیز امید راستی و درستی از برادران دارد و آنها را پند میدهد:
میازار موری که دانهکَش است
که او نیز جان دارد و جانخَوش است
بسنده کنم زین جهان گوشهای
به کوشش فراز آرم توشهای
میدانیم فردوسی پسری داشت که جوانمرگ شد. سوگواری فریدون/فردوسی برای ایرج سخت دردناک است، و گفتی او دارد به خودش تسلی میدهد:
جهانا بپروردیش در کنار
وزآن پس ندادی به جان زینهار
. . .
برینگونه گردد به ما بر سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر
. . .
یکی پند گویم تو را من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست
. . .
نهاده سر ایرج اندرکنار
سر خویش کرده سوی کردگار،
همی گفت کای داور دادگر!
بدین بیگنهکشته اندر نگر
. . .
برینگونه بگریست چندان به زار
همی تا گیا رستش اندر کنار
. . .
چه مایه چنین روز بگذاشتند
همی زندگی مرگ پنداشتند
1 042
آدرس بده
هرگاه هرکس یکی از این بیتهای ساختگی میآورد تا بگوید فردوسی زنستیز است بیدرنگ میگویم آدرس بده، کجای #شاهنامه؟
سه تصحیح مهم شاهنامه عبارتاند از: شاهنامه چهار جلدی جلال خالقیمطلق؛ شاهنامه هشتجلدی مهری بهفر (بههمراه توضیح هر بیت)؛ و شاهنامه جیحونی.
نیز باید دانست که در هر متن ادبی مهم است چه کسی چه چیزی میگوید، و از اینسبب بسیاری از این نقلقولهای (گفتآورد) برکنده از متن در فضای مجازی زمینهساز کجفهمی است.
نمونه را:
بد از من که هرگز مبادم میان
که ماده شد این سه ز تخم کیان
معنای بیت بالا این است که ای کاش اصلاً نسلی از من نمیماند چراکه این سه فرزندِ من از نژادِ شاهان، دختر شدهاند.
این را آقای سَرو، پادشاه عربزبانِ یمن، میگوید که سه دختر او به همسری سه پسر فریدون درمیآیند و یمن را ترک میکنند و به ایران میروند. پدر از روی دلتنگی و مهر چنین میگوید.
شش بیت پایینتر، اینبار از زبان فردوسی میخوانیم:
چو فرزند را باشد آیین و فرّ
گرامی بهدلبر چه ماده چه نرّ
