en
Feedback
Mnemosyne

Mnemosyne

Open in Telegram
1 042
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
The_Sinner_and_the_Saint_Dostoevsky_and_the_Gentleman_Murderer_Who.epub18.91 MB

در #شاهنامه متوجه آرمانی می‌شویم که ما امروزه آن‌را فراموش کرده‌ایم. بزرگ‌ترین آرمان انسان جان‌افروزی بود، نه روشنفکری روشنگرایان، و نه مستیِ عرفا. آن‌ها می‌خواستند که جان‌شان (سراسر زندگانی‌شان) برافروزد، و در این جان‌افروزی بود که می‌شد به معرفت حقیقت رسید. سراسرِ زندگی، آن اندازه روشن شود که از خود روشنایی به هر سویی بپراکند، جان‌افروزیست. در این جان‌افروزی، خِرد هم افروخته می‌شد، و از‌این‌گذشته این آتشِ گوهری انسان بود که می‌افروخت، و به همه فروغ می‌داد. آن‌ها نمی‌خواستند جان را از بیرون روشن کنند، آن‌ها می‌خواستند که جان از آتش درونی‌اش، روشن شود. چه تفاوت شگفت‌انگیزی. #منوچهر_جمالی، سیاه‌مشق‌های روزانۀ یک فیلسوف، دفتر سوم، ص. ۵۰. #pneuma

photo content
+4

photo content
+1

Shahram-Nazeri-Be-Band-Keshideh-Shodane-Zahhak-@Otaghe8Bot.mp39.62 MB

ضحاک در #شاهنامه خیلی شگفت‌آور است: اجازه می‌دهد ابلیس (آقای آشپز) مانند همسرش شانه‌های او را ببوسد: بفرمود تا دیو چون جفت اوی همی بوسه داد از بر سُفت اوی و به‌نظر می‌رسد حسابی pervert است: کجا ناموردختری خوبروی به پرده‌درون بود بی‌گفت‌وگوی پرستنده کردیش بر پیش خویش نه رسم کیان بد نه آیین کیش دو برداشت از دو بیت بالا برمی آید: ضحاک هر دختر زیباروی را می‌آورد و به خدمت وا‌می‌داشت و توسعاً به رابطۀ جنسی؛ یا دختر را در برابرِ دیدگانِ خویش تسلیمِ کسی می‌کرد! بعدها هم وقتی به او می‌گویند شهرناز و ارنواز اکنون با فریدون می‌خوابند: به یک دست گیرد رخ ارنواز به دیگر عقیقین لب شهرناز شب تیره‌گون خود بتر زین کند چو مشک آن دو گیسوی دو ماه تو که بودند همواره دلخواه تو ضحاکِ ماردوش از حسادت جنسی برمی‌آشوبد: برآشفت ضحاک برسان کَرگ شنید آن سخن کآرزو کرد مرگ

+3
#Tolstoy, War and Peace (abridged audiobook)

«و به گمان من هر ملتی که خود را از چنگ غاصبی خلاص کرد بی‌شک به دامان پادشاه قانونی خود پناه خواهد برد.» تالستوی، جنگ و صلح، جلد اول، ترجمۀ سروش حبیبی، چاپ نهم، ۱۴۰۳، ص. ۵۳.

+1
#Shahnameh: The Persian Book of Kings (trans. Dick Davis)

مهری بهفر (تصحیح انتقادی شاهنامه، جلد نخست) در توضیح این نکته که یادگرفتن نوشتن از دیو/اهریمن یعنی نوشتن صنعت اهریمنی است می‌نویسد: «باید گفت اسطوره‌ی فراگیری خط از اهریمن به‌لحاظ تاریخی، بازمانده‌ی خاطره‌ی تاریخی یادگیری خط از مللِ بیگانه است. چرا که ایرانیان واضع خط نبودند و آن‌را از فنیقی‌ها، نخستین قومی که خط را وضع کرد، فرا گرفتند. در فراگیری خط از اهریمن سهوی رخ نداده و معنای آن نمادین است، چون نظیره‌ی دیگر آن یعنی اسطوره‌ی گرفتنِ سیبِ درختِ دانش از شیطان در داستانِ هبوط آدم و حوای تورات.»

یکی نوهنر نخست ترجمۀ انگلیسی آقای دیک دیویس از #شاهنامه را می‌خوانم و سپس خودِ متنِ فارسی را. ترجمه به نثر است و پیرنگ داستان آسان‌تر فهمیده می‌شود. رسیدم به این بیت در پایان داستان طهمورث: نبشتن به خسرو بیاموختند دلش را چو خورشید بفروختند نوشتن را دیوها به طهمورث یاد داده‌اند، پس از  دربند کشیدن دیو‌ها. دیوها به شاه می‌گویند آن‌ها را نکشد تا یکی نوهنر بیاموزانندش. شاید این را می‌رساند که نوشتن رویارویی و دربندکشیدن تاریکی‌هاست؟ کجاست آن سخن‌گفتن و نوشتنی که چو خورشید دلِ تاریک‌مان را بیافروزد؟

فرصت مطالعاتی (بورسیه) در رشتۀ زبان و ادبیات https://t.me/PishghadamToosChannel/4701

Manic-depressive patterns are concerned with a struggle against the experience of personal annihilation. The meaning of #mania is that it embodies a transitory liberation from an enslaving, annihilating tie to emotionally important others, whereas the #depression into which a manic patient collapses represents the reinstatement of that tie. The Abyss of Madness

+1
The Abyss of Madness (George E. Atwood) مغاک جنون (فرهنگ نشر نو)

نگه کن به شهری که ویران شده است

نظر یکی از دوستانِ گرامی دربارۀ مقایسۀ تالستوی و داستایفسکی: تالستوی چایکوفسکی را دیده و موسیقی‌اش را می‌شناخته در کنسرتی با شنیدن کوارتت شماره یک چایکوفسکی به گریه می‌افتد بعدها در نامه‌ای به چایکوفسکی این خاطره را می‌نویسد و می‌گوید نوازنده‌های آن کنسرت را معرفی کن کتابم را به رسم برایشان بفرستم راخمانینف پیچیده‌تر است و زمانی هم در تیمارستان بستری بوده😊 چایکوفسکی خیلی روان است مثل موتسارت و تالستوی این نوع موسیقی را می‌پسندیده از بتهوون و واگنر خوشش نمی‌آمده جالبه که گفتند داستایوفسکی از موتسارت متنفر بوده و باخ و بتهوون و مندلسون را می‌پسندیده

واپسین موومانِ واپسین سمفونیِ چایکوفسکی

در کتابی می‌خواندم که تالستوی به چایکوفسکی می‌ماند و داستایفسکی به راخمانینوف. The last movement of Rachmaninoff's Third Piano Concerto, its relentless, almost insane drive, recalls Porfiry's pursuit of Raskolnikov in Crime and Punishment.

+1
#Jonathan_Swift, A Modest Proposal and Other Writings

#Jonathan_Swift, A Modest Proposal (read by Alec Guinness) شاهکار طنز در ادبیات انگلیسی هرگاه یکی از این نماهنگ‌ها (کلیپ) که کودکی را نشان می‌دهد که بسیار مورد مهر پدرانه و عشق مادرانه است، یاد این جمله از پیشنهادی فروتنانه می‌افتم: We should soon see an honest emulation among the married women, which of them could bring the fattest child to the market.