en
Feedback
داستان کوتاه کودکانه

داستان کوتاه کودکانه

Open in Telegram

کانالی برای #سرگرمی کودکان #داستان #کوتاه #کودکانه آشنایی فرزندانتان با ادبیات ایرانی و آموزش درسهای زندگی به کودکان از طریق داستان

Show more
483
Subscribers
+124 hours
+67 days
-1030 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+12
in 0 channels
November '24
+21
in 0 channels
Get PRO
October '24
+14
in 0 channels
Get PRO
September '24
+22
in 1 channels
Get PRO
August '24
+19
in 0 channels
Get PRO
July '24
+18
in 0 channels
Get PRO
June '24
+21
in 1 channels
Get PRO
May '24
+70
in 0 channels
Get PRO
April '24
+85
in 1 channels
Get PRO
March '24
+106
in 1 channels
Get PRO
February '24
+62
in 1 channels
Get PRO
January '24
+17
in 0 channels
Get PRO
December '23
+52
in 1 channels
Get PRO
November '23
+264
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
21 December0
20 December0
19 December0
18 December0
17 December+1
16 December0
15 December+1
14 December0
13 December0
12 December+1
11 December+2
10 December0
09 December0
08 December0
07 December+1
06 December0
05 December+1
04 December0
03 December+2
02 December+1
01 December+2
Channel Posts
🧑‍🦰یکی از بهترین و قابل توجه ترین کشتی  های غلامرضا تختی با پتکوف سیراکف قهرمان نامدار بلغارستانی بود. هر دو به دور نهایی رسیده بودند. شگرد سیراکف فن بارانداز سریع بسیار فنی بود. کشتی که شروع شد، تختی یکبار زیر گرفت و سیراکف را خاک کرد و پای او را در سگک خود گیر انداخت. سیراکف روی سگک مقاومت کرد و کشتی سرپا اعلام شد... غلامرضا زیر گرفت  او را خاک کرد و باز هم پای او را در سگک خود،تحت فشار قرار داد. دقیقه سوم کشتی بود. فشار سگک موجب ناراحتی شدید پاي سیراکف شد. او با دست به پایش اشاره کرد. تختی که متوجه ناراحتی او شده بود،سیراکف را رها کرد و از جا بلند شد. فریاد اعتراض تماشاچیان بلند شد که چرا این کار را کردی؟ تختی ایستاده بود و سرش پایین؛او در برابر همه ی این فریاد ها سکوت کرده بود. سیرا کف که این عمل جوانمردانه را از حریف خود دید،منتظر داور نشد و خودش دست تختی را به عنوان برنده بلند کرد. کار درستو انجام بدیم و به حرف مردم کار نداشته باشیم نتیجش به صورت شگفت انگیزی به خودمون برمیگرده🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+TRgmrh9auBvDTzoX

2
🧑‍🦰 بچه که بودم، یه جوجه داشتم. خیلی دوستش داشتم. یه روز گرفتمش جلو صورتم باهاش حرف بزنم که یهو نوک زد توی چشمم. خیلی دردم اومد. تو عالم بچگی کلی بهش فحش دادم. اما الان میفهمم که تقصیر اون نبود! تقصیر خودم بود! هر وقت کسی که شعور و فهم درستی نداره رو به خودت نزدیک کنی حتما بهت آسیب میزنه! این یه قانونه....🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+TRgmrh9auBvDTzoX
234
3
🧑‍🦰جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد، به جای عذرخواهی و کمک کردن به پیرزن شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن، سپس راهش را ادامه داد و رفت، پیرزن صدایش زد و گفت: چیزی از تو افتاده است، جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود، پیرزن به او گفت: مروت و مردانگی ات به زمین افتاد، هرگز آن را نخواهی یافت "زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هیچ ارزشی ندارد" زندگی حکایت قدیمی کوهستان است صدا می کنی و می شنوی، پس به نیکی صدا کن تا به نیکی به تو پاسخ دهد .🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+TRgmrh9auBvDTzoX
374
4
🧑‍🦰آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود ، پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد! آبراهام پس از سالها تلاش ، به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد ، اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت : نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند . یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد : آبراهام! حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی! آبراهام لینکلن لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور شروع کرد : من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت ، چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم ... آقایان نماینده بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم ، با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام ، پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود . یکی ازاقدامات مهم او خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری بود! و درپایان جمله معروف : معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم ، چقدر می ارزیم .🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+pBox2eD40H9iMGVk
344
5
🧑‍🦰اژدهايی خرسی را به چنگ آورده بود و مي‌خواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد مي‌كرد و كمك مي‌خواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو مي‌شوم و هر جا بروي با تو مي‌آيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و مي‌خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا مي‌گذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه مي‌كند؟ پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد. مرد گفت: به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است. پهلوان گفت: اين مرد حسود است. خرس دوست من است من به او كمك كردم او به من خيانت نمي‌كند. مرد گفت: دوستي و محبت ابلهان, آدم را مي‌فريبد. او را رها كن زيرا خطرناك است. پهلوان گفت: اي مرد, مرا رها كن تو حسود هستي. مرد گفت: دل من مي‌گويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي مي‌زند. پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد مگسي بر صورت او مي‌نشست و خرس مگس را مي‌زد. باز مگس مي‌نشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نمي‌رفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است. دشمن دانا بلندت می كند بر زمينت می زند نادانِ دوست 🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+pBox2eD40H9iMGVk
389
6
🧑‍🦰من درسم را خوب خوانده بودم آماده برای کنکوری موفق همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت! از روی برنامه‌ی قبلی با تست ادبیات شروع کردم ... که ای کاش این کار را نمی‌کردم! سوال اول آرایه ادبی بود شعری از هوشنگ ابتهاج... "بسترم... صدف خالی یک تنهاییست و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری..." و نتیجه این شعر ....کنکوری با رتبه افتضاح بود... راستش من سر جلسه کنکور تمام داستان‌های خفته در این شعر را به چشم دیدم دیدم که اینگونه پریشان شدم همه سرگرم تست زدن و پسرکی سرگردان در خیابان .... نمیدانم هوشنگ ابتهاج را نبخشم یا مشاور را که گفت با ادبیات شروع کن ...حتما 100 میزنی هیچ کدام فکر‌ِ این جا را نکرده بودیم که قرار است طراح سوال.... با یک شعر نیم خطی گذشته را گره بزند به آینده فدای سرت... دانشگاه آزاد زیاد هم بد نیست🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+TRgmrh9auBvDTzoX
372
7
🧑‍🦰سوم راهنمایی بودم. سه ماه از سال تحصیلی گذشته بود و امتحانات ثلث اول شروع شده بود. صبح روز اولین امتحان توی حیاط مدرسه بهنام هم‌کلاسی من که با هم روی یک نیمکت می‌نشستیم با چهره‌ای نگران و تا حدی بغض آلود اومد پیش من و گفت که هیچ درسی نخونده و اصلأ برای امتحان آماده نیست و از من خواست که تو امتحان کمکش کنم. اصلاً انتظار چنین موقعیتی رو نداشتم نمی‌دونستم باید چه کار کنم قبول کردم که کمکش کنم. تازه امتحان شروع شده بود که دیدم بهنام داره با ایما و اشاره میگه «جواب سوال یک» داشتم فکر میکردم جواب سوال یک که تشریحی هم بود چطور میتونم سر جلسه امتحان بهش بگم؟!!. بالاخره به فکرم رسید توی یک تکه کاغذ براش بنویسم و توی جای کیف نیمکت بذارم تا اونم برداره و از روش بنویسه همین کار رو هم کردم. دوباره بهنام آروم گفت «جواب سوال دو» منم دوباره براش با همون تکنیک قبلی نوشتم و بهش رسوندم تا آخرین سوال یعنی من عملاً جای دو نفر امتحان دادم. روز بعد باز همین ماجرا تکرار شد باز هم با اینکه از این کار متنفر بودم نتونستم بهش «نه» بگم، فکر می‌کردم حالا که بهش قول دادم کمکش کنم تا آخر پای حرفم بمونم!! خلاصه این وضعیت تا آخر امتحانات ثلث اول ادامه داشت و در امتحانات ثلث دوم هم این سناریو عیناً تکرار شد. اما در پایان سال تحصیلی چند روز قبل از شروع امتحانات ثلث سوم از طرف مدرسه به هر کدوم از ما یک کارت ورود به جلسه دادند و کاشف به عمل آمد که امتحانات در یک مدرسه دیگر غیر از مدرسه خودمان برگزار می‌شود و هر کس روی صندلی مخصوص به خودش که شماره آن در کارت ورود به جلسه قید شده‌ بود می‌نشیند؛ من و بهنام طبق شماره کارت در دو کلاس مختلف کاملاً دور از هم قرار گرفته بودیم. بهنام اون سال مردود شد و سال بعد که ما به دبیرستان رفتیم بهنام مجبور بود دوباره در مقطع سوم راهنمایی درس بخونه. از این بابت خیلی ناراحت شدم بخصوص که خودم را هم در این قضیه مقصر میدونستم. ای کاش همون روز اول این قدرت یا این مهارت رو داشتم که رک و مستقیم بهش بگم نه من چنین به اصطلاح کمکی بهت نمی‌کنم و ای کاش توی مدرسه در کنار این همه درس حساب و هندسه یک درس مهارت زندگی هم به بچه‌ها آموزش بدیم.🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+hUtpWfLdzIU0OTc0
367
8
🧑‍🦰در دوران نوجوانی با یک چوب دستی دم درِ آغل گوسفندان می ایستادم و برای سرگرم کردن خودم، هنگام خارج شدن گوسفندان، چوبدستی را جلو پایشان می‌گرفتم جوری که مجبور به پریدن از روی آن می‌شدند. پس از آنکه چندین گوسفند از روی آن می‌پریدند، چوبدستی را کنار می‌کشیدم، اما بقیه‌ی گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می‌پریدند. تنها دلیل پرش آنها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند. گوسفند تنها موجودی نیست که از این گرایش برخوردار است. تعداد زیادی از آدم‌ها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش می‌دهند. مایل به باور کردن چیزهای هستند که دیگران به آن باور دارند، مایل به پذیرش بی‌چون و چرای چیزهایی هستند که دیگران قبولش دارند. وقتی خودت را هم صدا با اکثریت می‌بینی، وقت آن است که بنشینی و عمیقا فکر کنی. 🌹 ✍دیل کارنگی #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+hUtpWfLdzIU0OTc0
409
9
🧑‍🦰در کنار ساحل قدم می زدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد، جلوتر رفتم تا به شی درخشان رسیدم. نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است. با خودم فکر کردم در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است. ولی آیا اگر به سمت آن شی بی ارزش نمیرفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را میخوردم 🌹 📕 چون رود جاری باش ✍🏻 پائولو_کو_وئیلو #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+pBox2eD40H9iMGVk
434
10
😘گفته میشود که رود پیش از ورود به دریا، از ترس بر خودش می‌لرزد. او برمی‌گردد و به راهی که آمده بود نگاهی می‌اندازد. سفرش را از  قله کوه‌ها آغاز کرده بود، مسیر پرپیچ‌وخمی از میان جنگل‌ها و روستاها سپری کرده بود و حالا درست رو به روی خودش اقیانوس وسیعی را می‌دید، اقیانوسی که ورودِ به آن برایش همچون محوشدنی همیشگی بود. اما راه دیگری وجود نداشت. رودخانه نمیتوانست به عقب بازگردد. هیچ‌کس نمی‌تواند به عقب بازگردد. در هستی، بازگشت به عقب ناممکن است. رودخانه باید ریسکِ ورود به اقیانوس را بپذیرد چون فقط در این صورت است که ترسش از بین می‌رود چون درست در همین‌جاست که رودخانه متوجه می‌شود که ماجرا ناپدید شدن در اقیانوس نیست بلکه... اقیانوس شدن است. ✍جبران خلیل جبران #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+pBox2eD40H9iMGVk
455
11
🧑‍🦰یک روز یک موش گرسنه که دنبال غذا میگشت یک فندق در بسته پیدا کرد. هرچقدر سعی کرد با دندونش فندوقو باز کنه نتونست. پوسته ی فنذق خیلی سفت و سخت بود و دندان های🦷 کوچیک موش نمیتونست اون رو بشکنه. موش رو به آسمون کرد و گفت: "خدای مهربون! چرا به من دندونای به این کوچیکی دادی؟ من نمیتونم باهاش فندوقو بشکنم. الان من غذا دارم ولی نمیتونم بخورمش." خدا از توی آسمون بهش جواب داد: "برو توی جنگل و دندون همه ی حیوون ها رو ببین. دندون هر حیوونی که دوست داشتی رو انتخاب کن تا من همون دندون رو بهت بدم." موش رفت به جنگل و دندون همه ی حیوون ها رو نگاه کرد. دندون هیچ کدوم رو دوست نداشت. تا اینکه به فیل رسید و دندون های بزرگش رو دید که از دهنش بیرون بودن. (به دندون های فیل میگن عاج) پس رو کرد به آسمون و گفت: "خدا جون من دوندون هایی مثل دندون فیل میخوام." اما فیل بهش گفت: "نه نه! اینکارو نکن. درسته که دندون های من خیلی بزرگه. ولی عوضش اصلا به درد غذا خوردن نمیخوره چون بیرون دهنمه. اما دندون های تو با اینکه کوچیکن به درد غدا خوردن میخورن. تازه دندون های من انقد بزرگ و سنگینه که اینور اونور بردنشون خسته میشه برام. تو به این کوچولویی چجوری میخوای با این دندون ها راه بری؟" موش یکم فکر کرد و بعد گفت: "راست میگی. دندون های من به درد خودم میخوره و دندون های تو به درد خودت میخوره. بهتره که من دندونای خودمو داشته باشم و ازشون مراقبت کنم و باهاشون فندوق نشکنم." آدم ها هم باید بدونند هر آنچیزی که دارند را دوست داشته باشند سلامتی یکی از مهم ترین دارایی های ماست یکی از سرمایه های آدم ها سلامتی آن هاست پس آدم های سالم ثروتمند هستند همه باید مراقب ثروتشان باشند بچه ها شما چه ثروت های دیگری توی زندگی تون می شناسین؟ #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+TRgmrh9auBvDTzoX
455
12
🧑‍🦰مدتی در شهر باران نمی‌بارید. هوا گرم شده بود. مردم تصمیم گرفتند به خارج از شهر بروند و دعای باران بخوانند. گروهی، کودکان مکتب خانه را نیز با خود بردند. شخصی بذله‌گو گفت: «چرا این کودکان را با خود می‌برند؟» یکی گفت: این کودکان بی‌گناهند و دعای آنها مستجاب می‌شود. آن‌ها را برای دعا کردن به صحرا می‌برند.» آن شخص گفت: «اگر دعای آن‌ها مستجاب می‌شد، یک معلم در همه عالم زنده نبود»😚 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+TRgmrh9auBvDTzoX
451
13
🧑‍🦰روباه در حادثه‌ای دمش را از دست داد. روباه‌های گله از او پرسیدند دم‌ات چه شد؟ روباه دم‌بریده با حیله‌گری گفت که خودم قطع
🧑‍🦰روباه در حادثه‌ای دمش را از دست داد. روباه‌های گله از او پرسیدند دم‌ات چه شد؟ روباه دم‌بریده با حیله‌گری گفت که خودم قطع‌اش کردم! همه با تعجب پرسیدند چرا؟ دم نداشتن بسیار بد است و اکنون زیباییت را از دست دادی. روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک. احساس راحتی می‌کنم! وقتی راه می‌روم فکر می‌کنم که دارم پرواز می‌کنم. یک روباه دیگر که بسیار ساده بود، رفت و دم خود را قطع کرد. چون درد شدیدی داشت و نمی‌توانست تحمل کند، نزد روباه دم‌بریده رفت و گفت: تو که گفته بودی سبک شده‌ام و احساس راحتی می‌کنم. من‌که بسیار درد دارم! دم‌بریده گفت: صدایش را درنیاور! اگر نه تمام روز روباه‌های دیگر به ما می‌خندند! هرلحظه ابراز خشنودی کن و افتخار کن تا تعداد ما زیاد شود؛ والا تمام عمر مورد تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفت... همان بود که تعداد دم‌بریده‌ها آن‌قدر زیاد شد که بعداً به روباه‌های دم‌دار می‌خندیدند و این حکایتی بسیار آشناست...🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه
561
14
روباه در حادثه‌ای دمش را از دست داد. روباه‌های گله از او پرسیدند دم‌ات چه شد؟ روباه دم‌بریده با حیله‌گری گفت که خودم قطع‌اش ک
روباه در حادثه‌ای دمش را از دست داد. روباه‌های گله از او پرسیدند دم‌ات چه شد؟ روباه دم‌بریده با حیله‌گری گفت که خودم قطع‌اش کردم! همه با تعجب پرسیدند چرا؟ دم نداشتن بسیار بد است و اکنون زیباییت را از دست دادی. روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک. احساس راحتی می‌کنم! وقتی راه می‌روم فکر می‌کنم که دارم پرواز می‌کنم. یک روباه دیگر که بسیار ساده بود، رفت و دم خود را قطع کرد. چون درد شدیدی داشت و نمی‌توانست تحمل کند، نزد روباه دم‌بریده رفت و گفت: تو که گفته بودی سبک شده‌ام و احساس راحتی می‌کنم. من‌که بسیار درد دارم! دم‌بریده گفت: صدایش را درنیاور! اگر نه تمام روز روباه‌های دیگر به ما می‌خندند! هرلحظه ابراز خشنودی کن و افتخار کن تا تعداد ما زیاد شود؛ والا تمام عمر مورد تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفت... همان بود که تعداد دم‌بریده‌ها آن‌قدر زیاد شد که بعداً به روباه‌های دم‌دار می‌خندیدند و این حکایتی بسیار آشناست...🌹 #داستانهای کوتاه @animationnet
1
15
🧑‍🦰اگر میتوانی اقیانوس باش ، اگر نه دریا باش اگر نه حداقل رودخانه باش ، اگر نمیتوانی یک رود کوچک باش اما هرگز مرداب نشو... نهری باش جاری ، زلال و مهربان و با جوشش زیبایت مهربانی را به همه هدیه کن ، وقتی جاری باشی ، هم زنده ای و هم به دیگران زندگی میدهی سبزه های کنار رود را دیده ای؟؟؟ چه زیبا چشم را نوازش میدهند ، اینها بخاطر مهربانی و سخاوت نهر کوچک اما جاری است.. پس کوچک باش اما جاری شو که خدا همیشه و همه جا با توست🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+TRgmrh9auBvDTzoX
575
16
🧑‍🦰ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﯼ ﺍﺯﮔﻨﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ بوﺩﻡ؛ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯﮔﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﮑﺒﺮ ﺳﺮﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺳﺮﺑﻪ ﺯﯾﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ نموند و ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻧﻤﻮﺩﻡ، ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻡ؛ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻭﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﻪ زیر راﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﯾﺎﻓﺘﻢ . ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ : ﺩﺭﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺰ ﭼﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﻧﺪ ﺳﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ اﻣﺎ ﺩﺭﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﻧﺪ.🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+TRgmrh9auBvDTzoX
541
17
🧑‍🦰حضرت يوسف وقتی عزیز مصر بود و در وقت قحطي براي مردم گندم توزيع مي نمود يك نو جوان سه بار آمد و گندم همراي خود برد. آخر يوسف (ع) مجبور شد و به آن نوجوان گفت: اَي برادر به مردم يك بار گندم نمي رسد و از تو چندم بار است كه گندم ميبري دگر بس كن! هنوز بسيار مردم محتاج باقي مانده اند ! حضرت جبرییل که کنار یوسف استاده بود گفت: آیا او را مى ‌شناسى؟ گفت: نه، نمى‌ دانم كیست. جبرییل گفت: اى یوسف! این مرد با این لباس كهنه و پاى برهنه همان شاهدى ست كه تو را از اتهام نجات داد. این همان طفلك هست كه موقع تهمت زدن زليخا شهادت پاك بودن ات را گفت! حضرت به مأمور خود گفت: برو او را بیاور. او را آورد، يوسف (ع) آن نوجوان را در آغوش گرفت و امر نمود به اين جوان دروازه هاي خزاين را باز كنيد هر قدر وهر چه ميتواند ببرد. سپس به ماموران اش گفت: براى او لباس و كفش بیاورید، به او پول و شغل متناسب با عقل و فهمش بدهید و حقوقى نیز براى او قرار بدهید. جبرئیل تعجب كرد، حضرت یوسف(ع) گفت: چه شد؟ گفت: كرم خدا مرا متحیر كرد، آه از نهادم برآمد؛ چون كسى كه براى تو شهادت به حق داده، ببین براى او چه كار كردى؟ آن وقت بندگانش كه عمرى مى ‌گویند: «أشهد أن لا اله الا الله» به وحدانیت او شهادت مى‌دهند، در قیامت براى آنها چه خواهد كند؟ الله جل جلاله برای یوسف وحي كرد؛ كه اي يوسف ! تو يك بنده هستي يك نَفَر پاكي ترا ياد كرد تمام خزانه ها را برايش باز كردي و اگر كسي پاكي مرا ياد كند ذكر مرا بكند آیا من چه برايش خواهم نمود...! شما فكر كنيد خزانه هاي يوسف (ع) كجا و خزانه هاي الله جل جلاله کجا!🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+pBox2eD40H9iMGVk
546
18
🧑‍🦰خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد. خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی. تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته. پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود سرش را بلند کرد و گفت: خانم معلم چِن ، می‌شود... می‌شود یک نمره به من ارفاق کنید؟ خانم چِن با عتاب مادرانه‌ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟! این ممکن نیست. من طبق جواب‌هایی که در برگۀ امتحانت نوشته‌ای به تو نمره داده‌ام. او اضافه کرد: نگران نباش. من که نمی‌خواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم. تو باید در امتحان بعد تلاش بیشتری کنی و نمرۀ بهتری بگیری. پسر با صدایی که نشان می‌داد خیلی ترسیده گفت: اما مادرم کتکم می‌زند. خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را درک می‌کرد که می‌خواهند بچه‌هایشان بهترین نمره‌ها را کسب کنند و موفق باشند؛ از طرفی نمی‌توانست در برابر بچه‌های بازیگوشی که در امتحاناتشان ضعیف هستند، نرمش نشان دهد. اما یک موضوع دیگر هم بود. او می‌دانست که کتک خوردن بچه‌ها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمی‌کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آن‌ها را از تحصیل بازدارد. نمی‌دانست چه تصمیمی بگیرد. یک نمره ارفاق بکند یا نه. او در کار خود جداً اصول را رعایت می‌کند. اما به هر حال قلب رئوف مادرانه هم داشت. نگاهی به پسرک کرد. هنوز تمام تن پسرک از ترس می‌لرزید و به گریه هم افتاده بود. عاقبت رو به پسرک کرد و  گفت: ببین!، این پیشنهادم را قبول می‌کنی یا نه؟ من به ورقه‌ات یک نمره «ارفاق» نمی‌کنم. فقط می‌توانم یک نمره به تو «قرض» بدهم. تو هم باید در امتحان بعدی 2برابر آن را، یعنی2نمره، به من پس بدهی. خوب است؟ پسرک با شادی  گفت: چشم! من حتماً در امتحان بعدی 2نمره‌ به شما پس می‌دهم. او با خوشحالی از خانم معلم تشکر کرد و رفت. از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم معلم پس بدهد، با دقت زیاد درس می‌خواند. تا این که در امتحان بعد نمرۀ بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزه‌ای داده شد. از پسِ آن «درس» که خانم معلم به او داده بود، مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد. او همیشه ماجرای قرض نمره را برای دوستانش تعریف می‌کند و از بازگویی آن همیشه هیجان زده می‌شود. زیرا می‌داند که نمره‌ای که خانم معلم آن روز به او قرض داد، سرنوشتش را تغيير داد. آن پسرک جوان اکنون جزو ده ثروتمند دنیاست... او " لی کا- شینگ " رییس بزرگترین کمپانی عرضه کننده محصولات بهداشتی و آرایشی به سراسر جهان است! مراقب تاثیر تصمیماتمان بر سرنوشت افراد باشیم...!🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+pBox2eD40H9iMGVk
696
19
🧑‍🦰پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . - بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی . صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد . صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی . صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است. صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است . صفت پنجم : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی🌹 #داستانهای #کوتاه #کودکانه https://t.me/+hUtpWfLdzIU0OTc0
1
20
🧑‍🦰در کنار ساحل قدم می زدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد. جلوتر رفتم تا به شی درخشان رسیدم. نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است، با خودم فکر کردم، در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است،ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمیرفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را میخوردم...🌹 📚مکتوب ✍پائولو_کوئلیو #داستانهای #کوتاه #کودکانه
1