en
Feedback
اِشْبَکُفْسْکیِ اصل

اِشْبَکُفْسْکیِ اصل

Open in Telegram

🎭✏ علاقه‌مند به تضادها و تعارضات آدم‌ها. نویسنده‌ای برای پاسخگویی به متلک‌های روزگار. یک وجودِ پرتاب‌شده، مثل همه‌مان. یکی از هزاران.

Show more
220
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
در فقدان آزادی، میانمایه خواندن و مبتذل نامیدن امور، (مانند یک موسیقی یا یک خواننده) خود یک امر مبتذل است. در یک جامعه آزاد، (که نه فقط دولت، بل جانِ آدمها نیز آزاد است)، ساسی مانکن و تتلو هم آزادند و حق دارند خود را عرضه کنند و هیچگاه آنکسی که خود و سلیقه خویش را متعالی و فاخر می‌پندارد، برچسب ابتذال به "دیگری" نمیزند. آیا تا کنون دیده یا شنیده‌اید کسی که موتزارت یا بتهوون گوش میدهد، علاقه‌مندان متالیکا یا رپ را مبتذل بنامد؟ آن روز که یک معلم جامعه‌شناسی، در تشییع یک خواننده پاپ که جوانمرگ شده بود، زبان به تحقیر و تخفیف جامعه گشود و آنرا مبتذل نامید، باید خون می‌گریستیم به حالِ تحصیلکرده‌ها و روشنفکران این جامعه که هیچ دیواری کوتاه‌تر از دیوار مردمان نگونبخت پیدا نمی‌کنند و به جای نقد قدرت و مطالبه آزادی، زبان به تحقیر قربانیان آزادی می‌گشایند! من مردم را نمی‌ستایم و ایشانرا قدیس نمیدانم و اساسا معتقدم، مردم یعنی همین کثرت و پذیرش تکثر. مردم یعنی همین میانمایگی‌های روزمره. ولی وقتی جامعه‌ای فاقد آزادی باشد، امر متعالی به دنبال تحقیر و تمسخر امر میانمایه میرود و این خود ماحصل یک ابتذال و شرّ بزرگتر است که همان فقدان آزادی است. پس توصیه من به همه اهل قلم و روشنفکران این است تا اطلاع ثانوی که جامعه رایحه خوش آزادی را استشمام نکرده، دست از سر مردم نگونبخت بردارید و به حال خود بیاندیشید که چرا تاکنون‌ نتوانسته‌اید از تعالی و شکوه خود به جامعه تزریق کنید! ---------------------------------------------------- *این چند خط را کسی نوشته است که سلیقه شخصی اش حداقل در موسیقی، امثال اقبال آذر و تاج اصفهانی و دوامی و شاه‌زیدی و ... است. https://telegram.me/drakbarjabari

10 I Got You on Tape - Somersault.mp310.03 MB

همواره این پرسش را داشته‌ام که چرا چپِ انترناسیونال ایرانی در این چنددهه‌ی اخیر اینقدر از واژه‌ی «ایران» منزجر است؟ پیشترها فرق داشت [برگردید به تجربه‌های تاریخی پیش از ۵۷]. از نویسنده و فعال‌‌های اخیر بگیر تا هنرمند و مابقی. گویی یک قاچ لیمو بگذاری جلوی گربه؛ با انزجار دور می‌شود‌. با ظهور کالت‌هایِ جدیدالتاسیس، این نفرت تئوریزه نیز شده. گویی «ایران» نامِ رمزِ «ستمِ مضاعف» است! برای چه؟ برای این‌که صحبت از «ایران» محول شده به «راستِ فاشیستِ ایرانی»؟ تقسیم وظایفِ نانوشته است لابد. تجربه‌های جهانی چنین چیزی به ما نمی‌گویند: از رادیکال‌ترین چپ‌های ایتالیایی و شیلی تا ژاپنی. مثلا پازولینی خود را یک ایتالیایی می‌دانست و یک رنسانس‌شناس قهار بود؛ بلوکیو تاریخ‌شناسِ توانایی‌ست و یا پاتریشیو گوسمان چهل و اند سال آزگار است از شیلی می‌گوید، از دشت‌ها و کوه‌ها و سنت‌هایش؛ او در آثارش با تبحر تاریخ سرزمین‌اش-شیلی- را سینمایی می‌کند. شیندو و آداچی در ژاپن، مدام در سرزمین‌شان سفر می‌کردند و همه جا می‌گفتند «ژاپن». آن‌وقت نویسنده‌ی چپ‌گرایی همچون شاهرخ مسکوب در دهه‌ی هفتاد مورد تحقیر بود با القابی چون «چپِ ناسیونالیست». احتمالا چون به تاریخ «ایران» علاقه داشت. تنها در اواخر دهه‌ی هشتاد و دهه‌ی نود بود که نام او به میان آمد.شاید بخاطر این‌که اضطرارِ فهمِ - فی‌المثل-شاهنامه به میان آمد و جیبِ دانشِ چپ ایرانی خالی بود [آدمی نمی‌رود دنبالِ فهمِ چیزی که از آن متنفر است]. در درس‌گفتارهایشان می‌گفتند بروید فلان کتابِ مسکوب را بخوانید برای فهم مدرنِ فلان کتاب فارسی. مخلص کلام: اگر از ابتذال راست ایرانی منزجر هستیم، گمانه‌زنی کنیم درباره‌ی خاستگاه این ابتذال. شاید این خاستگاه لزوما درونیِ راست نباشد. کانال تصویر و زندگی

برای حمایت اینجا بشنوید👇

Monsefane Nist.mp315.45 MB

0e83bb8a-fe36-4fc6-8f9e-1c55d77e79bd.mp32.33 MB

آدم‌ها می‌میرند اما داستان‌هایشان باقی می‌ماند. جهانِ پس از مرگ، روایت بازماندگان از رفتگان‌ست، برای بازآفرینی موقعیت‌هایی که پیش از این واقعاً رخ می‌دادند. پس روایت‌ها برای پاسخ به میل و غریزه‌ی بنیادین بقاست و آرام‌کننده‌ی ناشی از این اضطراب. اولین قصه‌گو هم به روایت تاریخ، گیلگمش‌ست. بنابراین ردپای روایت در جای‌جای زندگی آدمی موج می‌زند. ما روایت می‌کنیم؛ پس هستیم. روایت با تاریخ ناعقل (ناعقل متفاوت با ضدعقل یا بی‌عقلی‌ست) پیوند و اخوت بیشتری دارد تا با تاریخ عقل. روایت بدن فراتر از روایت کلمات‌ست و اینجا ناعقل خالص‌ترست. پیشتر این طرف و آن طرف می‌نوشتم که همه چیز درباره‌ی سکس‌ست. نه! همه چیز درباره‌ی روایت‌ست و فراتر از آن، همه چیز روایت‌ست و دقیق‌تر بگویم؛ روایت همه‌چیزست. @Eshbakovski

Princess_Chelsea_Cigarette_Duet_y3cy2XCEYLM_140.mp37.59 MB

رقص امید به یاد و برای عزیزانی که از آبان ۹۸ تا آبان ۴۰۱ و پس از آن جان‌شان را فدا کردند تا آزادی، بخشی از سرنوشت مردمان این سرزمین هم باشد... @Pieces_of

هشتادسال پیش جنگ بود و جنگ. تمام که شد گفتند دیگر ما جنگ نکنیم. جنگ برود و خاورمیانه را بکند. بله! اینجا ملت‌ها کهنه‌اند و پیش از اینکه مستعمره باشند محق چنین سرنوشتی بوده‌اند و هستند؛ حرف بر سر این‌ست که در نیویورک صحبت بر سر حقوق بشر نیست؛ بلکه داستان درباره‌ی حقوق آن آدم‌های مدرن‌ست. شاید هم ما بشر نیستیم. @Eshbakovski

دوباره از شوخی، و این که چرا گاهی ایراد از فرستنده‌ست و نباید به گیرنده‌ها دست زد حجت اینجا درباره‌ی شوخی گفته و کمدی سیاه. این که شوخی چطور عمل می‌کنه و چرا بایدها و نبایدها در مورد شوخی نقض غرضه، یعنی تا حد زیادی اثر آموزنده/رهایی‌بخش/پالاینده‌ی شوخی رو خنثا می‌کنه. در درجه‌ی اول، روی کاغذ و بنا به اصل آزادی بیان – که اصالت امروزش رو مدیون همین شوخی‌ کردن‌هاست – این درسته که شوخی حد و مرز نداره. باید بشه با هر چیزی شوخی کرد و هیچ چیز رو اونقدر مقدس ندونست که تیغ بُرنده‌ی شوخی رو کند کنه. و در وهله‌ی بعد هم میشه درباره‌ی این بحث کرد که از نظر عملگرایانه، آیا مفیده که با هر چیزی شوخی کنیم؟ یعنی گذشته از بحث نظری راجع به داشتن حق، بهره بردن از این حق تا آخرین حد ممکن چه سودی داره و چه مشکلاتی ایجاد می‌کنه؟ اما از نگاه من یه چیزی جا می‌مونه. حجت جایی در مورد نخندیدن بقیه به جُکاش میگه حالا اگه بامزه نباشه که خب هیچی، ولی گاهی واقعن خنده‌داره و بقیه اجازه‌ی خندیدن به‌خودشون نمیدن و حالا دو‌ مسأله: – چیز واقعن بامزه چیه؟ آیا چیز ذاتن خنده‌داری وجود داره که شما بتونی بدون در نظر گرفتن زمان و مکان و مخاطب، از دور بهش نگاه کنی و تشخیصش بدی؟ به احتمال زیاد نه. پس اگه کسی نمی‌خنده هیچ بعید نیست که زمان، مکان یا مخاطب اشتباه رو انتخاب کرده باشی. – به جز نظام‌های استبدادی و کشورهای دموکراتیک‌تری که هنوز دین و نژاد در اونها اثرگذاریشون رو از دست ندادن و با شوخی کردن مسأله بنیادی دارن، چیزی هست به اسم نزاکت سیاسی یا Political Correctness که بلای حرفه‌ی کمدین‌ها شده. این که باید مدام حواست به این باشه که حرفی نزنی که به گروه‌های درحاشیه و آسیب‌پذیر و اقلیت‌ها بربخوره. و خیلیا معتقدن تعداد این گروه‌ها اونقدر زیاد شده که دیگه عملن نمیشه با هیچ چیزی شوخی کرد. اما آیا نزاکت سیاسی اختراع معاصر چپ‌ها و لیبرال‌ها و نوع جدیدی از تقدسه؟ در شکل افراطی‌ش بله، اما به‌طور کلی نه. نزاکت سیاسی هم یک برساخت اجتماعیه که قبل‌ترها هم به اشکال متفاوتی وجود داشته و تعیین می‌کرده که با چه چیزهایی شوخی بشه و با چیا نه. برای نمونه، امروز دیگه خیلی از مردم به کلیشه‌های جنسیتی و نژادی نمی‌خندن. و نه به این خاطر که عامل قدرتمندی از بیرون یا درون اونها رو از خندیدن منع می‌کنه. بلکه اغلب به این دلیل ساده که این جکا دیگه کار نمی‌کنن. خندیدن به زن‌ها و یهودی‌ها (و رنگین‌پوستا و بقیه) هیچ چیز جدیدی نیست و تو زبان انگلیسی حداقل از زمان شکسپیر و رام کردن زن سرکش و تاجر ونیزی سابقه داشته. آدم‌های زیادی سعی کردن این کلیشه‌ها رو معکوس و از سر دیگه‌ی دوربین به قضایا نگاه کنن. نتیجه این شد که جامعه‌ای که زمانی شوخی با پادشاه و مرد اروپایی و پاپ برو برنمی‌تابید، فهمید که افراد دیگه‌ای هم وجود دارن که ممکنه بهشون بربخوره. و اگه حالا دنده معکوس بکشی و دوباره بری سراغ شوخی‌های چندصد‌ساله، باید به خیلیا هم حق بدی که براشون کهنه، کُند و بدون هیچ سویه‌ی انتقادی بنظر بیاد. و البته که قرار نیست کمدین همیشه با مُد حرکت کنه و پیرو آخرین جریانات باشه، بلکه باید به همون مد حمله کنه تا نشون بده هیچ چیز گل و بلبلی وجود نداره. اما اینم باید بدونه دلیل نخندیدن مخاطب گاهی اوقات نه بیش از حد ساختارشکن بودن کمدین، بلکه ایستایی و جمودش در دوران خوش قدیمیه که میشد به همه چیز خندید (و اصلن این دوران خیالی کی وجود داشته؟)

گذشتن تند فصول و زردشدن آرام برگ‌های تنت زیر پای گذر عمر صدای خشکِ خِش‌خش تنت را می‌شنوی؟ بایست! نگاه کن! که چگونه تُند، تُرد می‌شکنی از تو بخاری می‌ماند در زمستان بیرون‌آمده از لبان آن مردِ زباله‌گرد عاشق که به مراد نرسید و زنی در تو محبوس می‌ماند در آشپزخانه که طعم گس خیال را فراموش کرده‌است @Eshbakovski

. نام این فیلم کوتاه " #تضاد " است. "تضاد" ویدئویی ۲ دقیقه و ۳۰ ثانیه ای است که خرافات و جنگ را عامل نابودی بشر میداند و برنده ۱۱ جایزه بین المللی شد. #فیلم_کوتاه 📽🎥 #بانک_نمایشنامه_فیلمنامه @theatercinema

Repost from حــوســل
این ویدئو یه واکنش منطقی به یه مسئله‌ی به شدت احساسی برای منه. سعی کردم دست پایین رو توی همه‌چیز بگیرم! اما بازم قطعا ممکنه یه چیزایی از دستم در رفته باشه؛ بهم بگید اگه چیزی به ذهنتون اومد. هدف خاصی هم از این حرفا ندارم؛ صرفا خواستم بگم بالاخره پذیرفتم این صنعت ورشکسته‌اس! 🔗 تماشای ویدئو در یوتیوب

ما که شهرمان خونیست لباسمان خونیست کیفمان، کتابمان خونیست شهرمان خونی لباسمان خونی کیفمان کلاسمان... @Eshbakovski

Repost from Theatre Academy I
🎓 گزیده در دنیای امروز، #هنرمند چه می‌تواند بکند؟ از هنرمند توقع آن نیست که درباره‌ی مسائل جزئی چیز بنویسد و نه بر عکس توقع آن است که در برابر رنج دیگران سکوت کند. چون شما عقیده‌ی شخصی مرا در این باره پرسیده‌اید، من هم به سادگی جواب می‌دهم؛ ما به عنوان هنرمند شاید نیازی به دخالت در مسائل این قرن نداشته باشیم، اما به عنوان بشر چرا. کودک خردسالی که استثمار می‌شود، بردگان اردوگاهها، بردگان مستعمره‌ها، اینها همه از کسانی که قادر به سخن گفتن‌اند می‌خواهند که سخنشان را با سکوت آنان پیوند دهند. من هر روز مقاله‌ای مبارزه‌جویانه ننوشته‌ام، من در مبارزه‌های همگانی شرکت نکرده‌ام، زیرا مایلم جهان از مجسمه‌های یونانی و از شاهکارها پوشیده شود. کسی که در اندرون من این تمایل در او می‌جوشد، زنده است و چه بهتر که وی در جان دادن به آفریده‌های خیال خود بکوشد. اما از نخستین مقاله‌ها تا آخرین کتابم، که شاید زیادتر از حد معمول باشد، قلم برنداشته‌ام مگر از آن رو که نمی‌توانم خود را از حوادث روزانه و از کنار کسانی که تحقیر می‌شوند و ذلیل می‌شوند، کنار بکشم. اینان که گفتم نیاز به امید دارند و اگر ما همه خاموش شویم و اگر این مردمان را میان دو نوع تحقیر مختار بگذاریم، برای همیشه ناامید می‌شوند، و ما را هم در پی خود ناامید می‌کنند. به نظر من چنین می‌رسد که نمی‌توان این فکر را تحمل کرد، و کسی که نمی‌تواند تحمل کند دیگر نمی‌تواند در برج عاج خود به خواب رود. #آلبر_کامو‌ 👁 @TheatreAcademy

2-jang.mp38.84 MB