|دیوژن|
Open in Telegram
-دیوژن، زاویه برعکس کلمات( با لحن TDH تصویر دنیای هنر بخون! ) ناشناس است: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1032616-aOdQ1rl
Show moreIran322 407The category is not specified
517
Subscribers
-124 hours
-27 days
-1430 days
Posts Archive
517
چیزی درون من مرگ را فریاد میزند؛ شاید هم خود مرگ است که میخواهد تسخیرم کند.
گوشهایم را میبندم تا صدایش را خفه کنم؛ محکم به سرم ضربه وارد میکنم؛ اما فریاد او از راه گوشها در من رسوخ نمیکند
. به دنبال ارّه میگردم تا جمجمهام را باز کنم و خودم را از درون خودم بیرون بکشانم.
سر آخر چاقویی دسته چوبی که چندان هم بزرگ نیست پیدا میکنم؛ رو به روی آیینه میایستم و نوک تیز چاقو رو درون چشمهایم فرو میکنم؛ جیغ میزنم؛ اما صدای جیغهایم حتی نمیتواند آن فریاد مزاحم درونم را از بین ببرد.
صورتم را تماشا میکنم که توسط خون قرمز رنگ بوسیده میشود
روی پاهایم افتادهام؛ دست از تلاش نمیکشم و در حالی که گرمای خون را حتی تا روی انگشتان پاهایم احساس میکنم ادامه میدهم.
چاقو رو دوباره بالا میبرم و اینبار درون چشم دیگرم فرو میکنم.
دوباره صدای فریادهای من و فریادهای مرگ بلند میشود و نمیدانم زور کداممان بیشتر است.
چهار دست و پا به سمت هال حرکت میکنم و در راه تمام قفسه کتابها و مجسمهها را سهوا میاندازم.
به هال که میرسم به دنبال کنترل تلویزیون میگردم و چندین دقیقه در میان درد و خون تلاش میکنم تا در آخر با بدنی نیمه جان تلویزیون را روشن میکنم.
رو به روی آن مینشینم و این بار با چاقو لبخندی عمیق و ماندگار برای خودم میکشم.
صدای تلویزیون را تا آخر بلند میکنم و با صدای بلند جیغ میکشم.
فریادِ درونم متوجه آن شده است که موفق شد.
او موفق شد.
اکنون که از مُردن من حتم دارد سکوت کرد و آرام کنارم نشست؛ با بغض نگاهی انداخت؛ نگاهش به نگاهت شباهت بسیار داشت...
دست کم او زمانی که دانست مغلوب شدم کمی با من مدارا کرد؛ اما تو پوست کنده شدنم را هرروز و هرروز با لذت تمام تماشا کردی.
با دستانش آرام لبان از هم پاره شدهام را لمس کرد؛ دست کم او کمی مرا لمس کرد.
صدای در زدن همسایهها را میشنیدم.
صدای فریادهایم هر لحظه تحلیل میرفت؛ در آخر در هنگام سقوط، مرگ در کالبد تو ظاهر گشت و مرا در آغوش کشید.
517
یک چیزی نوشتم ولی انقدر جزئیات خودمه که انگار نامه خودکشی خودمو نوشتم..
حیفم میاد بدون اینکه خودمو بکشم اینو منتشر کنم. 😂
517
از تواتر این نفس منحوس بیزارم. کاش چیزی وجود داشت که جانم برایش در میرفت؛ کاش کمی احساس میکردم به این زمین تعلق دارم. کاش بودنم صرفا بر این مبنی نبود که زاده شدهام. کمی احساس تعلق انسان را به انسان بودنش نزدیک میکند؛ از استعارهها و حرفهای پیچیده خسته شدهام؛ از تمام این مسیر پر از شیشه خسته شده ام؛ از تیکههای شیشه در پاهایم خسته شدهام؛ از این چهرهی زرد که هربار در آیینه به من یادآوری میکند که "چقدر تظاهر به بودن میکنم" خسته شدهام؛ کاش کمی به چیزی تعلق میداشتم. کاش به اندازهی تاره مویی من را به من وصل میکرد. از بودنم زمانی که میدانم چقدر نیستم بسیار خسته شدهام.
