ژرژ باتای
Open in Telegram
صفحه ای برای آشنایی با فیلسوف فرانسوی، ژرژ باتای . . من برای کسی می نویسم که آن طور که به کتاب من وارد می شود که انگار به درون حفره ای سقوط کرده است هرگز نیز از این حفره بیرون نخواهد آمد. ژرژ باتای
Show more1 385
Subscribers
No data24 hours
-47 days
+1030 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
April '25
April '25
+15
in 0 channels
March '25
+47
in 1 channels
Get PRO
February '25
+44
in 0 channels
Get PRO
January '25
+62
in 0 channels
Get PRO
December '24
+87
in 1 channels
Get PRO
November '24
+18
in 0 channels
Get PRO
October '24
+83
in 0 channels
Get PRO
September '24
+42
in 0 channels
Get PRO
August '24
+37
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '24
+2
in 0 channels
Get PRO
May '24
+73
in 3 channels
Get PRO
April '24
+33
in 1 channels
Get PRO
March '24
+34
in 2 channels
Get PRO
February '24
+58
in 1 channels
Get PRO
January '24
+368
in 2 channels
Get PRO
December '230
in 2 channels
Get PRO
November '230
in 1 channels
Get PRO
October '230
in 0 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '230
in 0 channels
Get PRO
March '230
in 0 channels
Get PRO
February '230
in 0 channels
Get PRO
January '230
in 0 channels
Get PRO
December '220
in 0 channels
Get PRO
November '22
+7
in 0 channels
Get PRO
October '22
+5
in 0 channels
Get PRO
September '22
+15
in 0 channels
Get PRO
August '22
+22
in 0 channels
Get PRO
July '22
+19
in 0 channels
Get PRO
June '22
+24
in 0 channels
Get PRO
May '22
+15
in 0 channels
Get PRO
April '22
+23
in 0 channels
Get PRO
March '22
+39
in 0 channels
Get PRO
February '22
+15
in 0 channels
Get PRO
January '22
+16
in 0 channels
Get PRO
December '21
+11
in 0 channels
Get PRO
November '21
+34
in 0 channels
Get PRO
October '21
+18
in 0 channels
Get PRO
September '21
+23
in 0 channels
Get PRO
August '21
+31
in 0 channels
Get PRO
July '21
+27
in 0 channels
Get PRO
June '21
+50
in 0 channels
Get PRO
May '21
+7
in 0 channels
Get PRO
April '21
+17
in 0 channels
Get PRO
March '21
+19
in 0 channels
Get PRO
February '21
+12
in 0 channels
Get PRO
January '21
+471
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 15 April | +1 | |||
| 14 April | +2 | |||
| 13 April | 0 | |||
| 12 April | 0 | |||
| 11 April | +1 | |||
| 10 April | +2 | |||
| 09 April | +2 | |||
| 08 April | +1 | |||
| 07 April | 0 | |||
| 06 April | +2 | |||
| 05 April | 0 | |||
| 04 April | +2 | |||
| 03 April | +2 | |||
| 02 April | 0 | |||
| 01 April | 0 |
Channel Posts
Repost from bad LITERATURE
برنیس [از راسین] را تا انتها خواندم (تا به حال نخوانده بودمش). تنها یک عبارت از پیشگفتارش متوقفم کرد: «...آن اندوه شکوهمند که تمام لذت تراژدی را میسازد.» «کلاغ» را به فرانسوی خواندم. بلند شدم و چند کاغذ برداشتم. شتاب تبآلودی را که با آن خودم را به میز رساندم به یاد دارم: با اینحال آرام بودم.
نوشتم:
پیش رفت
توفانی از شن
تنها میتوانم گفت
در شب
او همچون دیواری از غبار پیش رفت
یا همچون گردبادِ کفنپوشیدهی شبحی
به من گفت
کجایی تو
گمت کردهام
اما من
که هرگز او را ندیده بودم
در سرما فریاد زدم
که هستی تو
زن دیوانه
و چرا
وانمود میکنی
فراموش نکردهای مرا
در همان آن
شنیدم من که زمین میافتد
دویدم
گذشتم
از میان دشتی بیپایان
افتادم
دشت هم افتاد
هقهقی بیپایانْ دشت و من
افتادیم
شبِ بیستاره
خالیِ هزار بار فروخفته
فریادی چنین
هرگز آیا رخنه کرده است در تو
همچون سقوطی طولانی.
در همان حین، عشق مرا میسوزاند. با واژهها محدود شده بودم. من خودم را در خلاء از عشق میفرسودم، انگاریکه در حضور زنی خواستنی و برهنهشده. بیآنکه حتی بتوانم خواستهای را ابراز کنم.
مَنْگی. ناممکنیِ رفتن به تختخواب بهرغم ساعت و خستگی. توانستم به خودم آن چیزی را بگویم که کیرکگارد صد سال قبل گفته بود: «سرم خالیتر از تئاتریست که اجرایش انجام شده است.»
همانطورکه به خلاءِ پیش رویم خیره بودم، لمسی بیپرده پرخشونت و افراطکار، مرا به این خلاء پیوند میزد. این خلاء را میدیدم و هیچ نمیدیدم، اما او، آن خلاء، مرا در آغوش میکشید.
بدنم منقبض شده بود. جوری جمع شده بود که انگاری به نوبهی خود قادر بود خودش را به اندازهی یک نقطه کوچک کند. درخششی ماندگار از این نقطهی درونی بسوی خلأ میرفت. شکلک درمیآوردم و میخندیدم، لبهایم باز، دندانهایم آشکار.
ـ ژرژ #باتای،
از «ناممکن»،
جلد سوم مجموعه آثار،صفحات 206 و 207.
@demonkratia
| 2 | «میهن یا زمین»
[پییر کان و ژرژ باتای]
شمار بسیاری از مردانْ میهن خود را دوست دارند، برای آن فداکاری میکنند و میمیرند. یک نازی میتواند تا حد سرگشتگی رایش را دوست بدارد. ما نیز میتوانیم تا حد تعصب دوست بداریم، اما آنچه ما دوست داریم، گرچه ریشهای فرانسوی داریم، به هیچ وجه جامعهی فرانسوی نیست، جامعهی انسانیست؛ به هیچ وجه فرانسه نیست، زمین است.
ما ادعا داریم [بخشی] از آگاهی جهانیای هستیم که به آزادی اخلاقی و همبستگی با آنانی که هیچ چیزی ندارند پیوند میخورد، مثل آگاهی ملّی که با قیدوبند و همبستگی با اغنیا پیوند دارد.
در این معنا، امکانهای تحقق عینی، همچنانکه از دادههای علمی و دانش روششناختی حاصل میشوند، میباید موضوع یک گزارش تعمقشده قرار گیرند.
- کان، #باتای
ـ از کتابچهی «ضدحمله».
@demonkratia | 563 |
| 3 | «خواست، نفی مرگ است...»
#باتای
@demonkeatia | 441 |
| 4 | بخش پنجم «تجربهی درونی»:
MANIBUS DATE LILlA PLENIS
[دستانْ لبریزِ سوسن کن])
نوشتهی ژرژ باتای
[کوتاه از شعر #باتای:
این سطرهای شاعرانه یا شعری، در واپسین بخش کتاب غریب «تجربهی درونی» به نگارش درآمدهاند. به این معنی، پیوستاری درونی با کلیت این کتاب دارند. جدا از وجه درونپویانه یا مدیتیشنگونهی شکل شعر برای باتای، وی صفحهی شعر را صفحهای از قربانیگری یا ایثار میدید، جاییکه هر کلمه یک انقلاب، یک برونریزیست و علیه فعل میشورد. فعل، معنا را، زمان را، به عبارات، تحمیل میکند. از اینرو، هر کلمه معنای خودش را نزد مخاطبش احراز و احضار میکند. پس معنا و تصویر معنا باید ابتدا از خود هر کلمه استخراج شود، نه نسبت معنایی و دستوری آن.]
[اصلاحیهی مترجم: در قطعه شعر «خدا»، یک سطر جا افتاده است: بعد از «من مردهام»، در نوشتار باتای، سطر «مرده و مرده» آمده است.]
ع.س.
@demonkratia | 469 |
| 5 | «آنتونن آرتو»..........
خیلی زود تا حدودی با آنتونن آرتو آشنا شدم. او را همراه فرانکل در آبجوفروشیای در خیابان پیگل دیدم: زیبا، نحیف و تاریک بود؛ پول کافی داشت، که از تئاتر عایدش میشد، اما با این وجود مردنی به نظر میآمد؛ نمیخندید، اصلاً کودکانه نبود، و با اینکه کم حرف میزد، اما در سکوتِ تقریباً جدی و بیاندازه آزاردهندهای که نظارتش میکرد چیزِ فصیحِ تأثیرگذاری وجود داشت. آرام بود: این فصاحت صامتْ تشنجآور نبود، غمگین، و برعکس، مأیوس و دروناً مستهلک بود. او به پرندهی شکاری خشنی میمانست، که با پر و بالی غبارآلود، در لحظهی پرواز کردن جمع آمده و در همان حالت میخکوب شده بود. تأکید دارم که ساکت بود. باید گفت فرانکل و من هم آنجا در ردهی آخرین آدمهای پرحرف بودیم: شاید مسری بود، در هر صورت به صحبتی منجر نشد.
آرتو با فرانکل از حالات عصبیاش گفت. مخدر میخواست، درد داشت، فرانکل سعی میکرد زندگی را برایش تحملپذیر کند. فرانکل و او صحبتی خصوصی داشتند. پس از آن مکالمهای نبود. بنابراین ما، آرتو و من، همدیگر را خوب شناختیم، بیاینکه اصلاً صحبت کرده باشیم.
ده سال بعد حدوداً، شب هنگام، ناگهان با او در گوشهای از خیابان مادام و خیابان ووژیرار برخورد کردم: با انرژی با من دست داد. دورانی بود که تلاش میکردم فعالیت سیاسی کنم. به صراحت به من گفت: «خبر دارم که شما مشغول کارهای بزرگی هستید. به من اعتماد کنید: ما باید یک فاشیسم مکزیکی بسازیم!» و بیآنکه پافشاری کند به راهش ادامه داد.
این برخورد احساس ناخوشایندی در من باقی گذاشت، اما تنها تا حدی: به وحشتم انداخت، اما نه بی آنکه تأثیر غریبِ موافقت را در من برانگیزد.
چند سال قبلتر، سخنرانیِ او را در سوربن شنیدم (اما سر آخر برای دیدنش نرفتم). از هنر تئاتر حرف میزد و در حالت نیمه خوابآلودهای که من به او گوش میدادم، دیدماش که ناگهان برخاست: فهمیده بودم چه میگفت، تصمیم داشت ما را نسبت به روح توئستس که میفهمد فرزند خویش را هضم میکند حساسیتپذیر کند. در برابر مخاطبان برژووا (آنجا تقریباً هیچ دانشجویی نبود)، با دو دست شکمش را سفت گرفت و غیرانسانیترین جیغی که ابداً از گلوی یک انسان بیرون میآمد را سر داد: ناخوشایند بود انگار احساس کنیم یکی از دوستانمان دچار هذیان شده است. وحشتناک بود (شاید وحشتناکتر از آنچه فقط یک نمایش باشد).
وقتی از عاقبت سفرش به ایرلند باخبر شدم که با بستری شدناش همراه بود. میتوانستم گفته باشم دوستش نداشتم... و این حس را داشتم که انگار یکی سایهام را کتک میزند یا له میکند. قلبم تنگ شد، و دیگر دربارهاش فکر نکردم.
در ابتدای اکتبر 1943، نامهای مبهم و تقریباً بیشکل دریافت کردم. این نامه در وِزله به دستم رسید، در زمانی از زندگیام که توأمان ناشاد و زیبا بود، و امروز مرا با خاطرهی تشویش و شگفتی تنها میگذارد. دیدم که امضاء، امضای آنتونن آرتو بود، کسی که به سختی میشناختماش، آنطورکه دیدید. نامه را در رودز نوشته بود، همانجا «تجربهی درونی» را که در ابتدای آن سال منتشر شد خوانده بود. نامه بیشتر چیزی نیمه دیوانهوار بود: موضوعش عصا و دستنویسِ سنتپاتریک بود (جنون او در بازگشت از ایرلند حول سنتپاتریک میچرخید). این دستنویس که قرار بود دنیا را زیر و رو کند ناپدید شده بود. اما اینکه او برای من نوشت، بخاطر «تجربهی درونی» بود که به تازگی آن را خوانده بود و این خواندن به او نشان میداد که من باید تغییر دین دهم و به سوی خدا باز گردم. او در این باره به من هشدار داده بود...
تأسف میخورم که دیگر این نامه را ندارم. آن را به شخصی دادم که روی ویراستی از نامههای آرتو کار میکرد و از من پرسیده بود آیا چنین سندی از او در اختیار دارم. نامهام را علیرغم عدم امکان انتشارش امانت داده بودم... و نظرم را به سادگی به او ابراز کرده بودم: کم و بیش، این نامهی یک دیوانه است. اما دقیقاً به یاد ندارم که چه کسی آن را از من طلب کرد ـ زمان زیادی میگذرد ـ و تنها کسی که در این باره از او سئوال کردم نیز به من گفت که هرگز آن را از من نگرفته است. خیلی متأسفم. از دریافت کردنش متأثر بودم. و حالا از اینکه باید محتوای آن را مبهم باقی گذارم ناراحتام. من حتی نمیتوانم در توضیح، صحتِ آنچه را دربارهی سنت پاتریک روایت کردم دقیقاً تأیید کنم. جای تعجب دارد که واقعاً آن را تحریف کرده باشم، اما حافظه، حتی وقتیکه ابژهاش چیزیست که آن را نشانه رفته، همواره اندکی متحرک و فرّار است. آن تقاضای زاهد شدن، که در عباراتی سوزناک و حتی سوزان من را مخاطب قرار داده بود، در ذهن من روشن مانده است.
ـ ژرژ #باتای،
از «روز به روزْ سوررئالیسم»،
[«جلد هشتم مجموعه آثار»، ص179.]
@demonkratia | 413 |
| 6 | پس از مسیحیت، ما با دو مسیر ممکن روبهرو هستیم. جملهی «خدا مرده است» برای ما دو معنی متفاوت دارد. برای برخی، خدا بهعنوان یک اصل حاکم در نظر گرفته میشود که توسط مقامات بر زمین نمایندگی میشود و افراد باید در زندگی روزمره از دستورات این مقامات اطاعت کنند. برای این افراد، مرگ خدا معنایی رهاییبخش دارد: آنها اکنون آزادند بهجای خدمتکردن به خدا، به انسان خدمت کنند.
اما [این وسط] گروه دیگری هم هستند که اصولاً نظری ندارند اما بهتدریج شروع به تجربهی خلائی میکنند که مرگ خدا در آنها بر جای گذاشته. برای آنها، این خلاء نماد ظرفیت بیپایان انسان است؛ ظرفیتی که از این پس نمیتواند جز کمالطلبی باشد و دیگر به خدمتِ دیگران محدود نمیشود. (حالا فرق نمیکند این «دیگران» خدا نباشند و انسان باشند!)
خدمت به انسانها نمیتواند مشمول همهی ظرفیتهای انسان شود؛ هر فرد باید دلیلی برای دیگران باشد تا در صورت لزوم خدمتش را کرده یا حتی جاننثاری کند، و این دلیل نمیتواند به یک مبادلهی سادهی رفتاری محدود شود (من میمیرم تا تو زنده بمانی چون، اگر لازم بود، تو هم میمردی تا من زنده بمانم). نه! اکنون از خودم میپرسم چرا هر دوی ما زندهایم.
◄ بخشی است از مقالهی کمترخواندهشدهی ژرژ باتای، آندره ماسون
@CineManiaa | سینمانیا | 755 |
| 7 | https://t.me/PAWSOG_bot/PAWS?startapp=UeEdoQj0
LFG!
PAWS is the new top dog! 🐾 | 687 |
| 8 | #باتای
@demonkratia | 775 |
| 9 | ورود به بازی جدید پیکسل نات از تیم ناتکوین و تلگرام | 386 |
| 10 | https://t.me/notpixel/app?startapp=f114348662 | 389 |
| 11 | لینک ورود به بازی بلوم | 673 |
| 12 | https://t.me/blum/app?startapp=ref_hJTZWKgYfn
Join me on Blum and let's earn together! Use my invite link to join the fun. 🌟 | 658 |
| 13 | «خواست، نفی مرگ است...»
#باتای
@demonkeatia | 783 |
| 14 | «میهن یا زمین»
[پییر کان و ژرژ باتای]
شمار بسیاری از مردانْ میهن خود را دوست دارند، برای آن فداکاری میکنند و میمیرند. یک نازی میتواند تا حد سرگشتگی رایش را دوست بدارد. ما نیز میتوانیم تا حد تعصب دوست بداریم، اما آنچه ما دوست داریم، گرچه ریشهای فرانسوی داریم، به هیچ وجه جامعهی فرانسوی نیست، جامعهی انسانیست؛ به هیچ وجه فرانسه نیست، زمین است.
ما ادعا داریم [بخشی] از آگاهی جهانیای هستیم که به آزادی اخلاقی و همبستگی با آنانی که هیچ چیزی ندارند پیوند میخورد، مثل آگاهی ملّی که با قیدوبند و همبستگی با اغنیا پیوند دارد.
در این معنا، امکانهای تحقق عینی، همچنانکه از دادههای علمی و دانش روششناختی حاصل میشوند، میباید موضوع یک گزارش تعمقشده قرار گیرند.
- کان، #باتای
ـ از کتابچهی «ضدحمله».
@demonkratia | 704 |
| 15 | "اقتدار، تودهها، رهبران"
نوشتهی ژرژ #باتای و آندره #برتون
از «کتابچهی ضدحمله».
@demonkratia | 693 |
| 16 | «حدّت من به دوستداشتنْ مشرف است بر مرگ، مثل پنجرهای مشرف بر حیاط.»
*ژرژ #باتای.
[عکسهای ژاک-آندره #بوآفار]
@demonkratia | 824 |
| 17 | لینک بازی لاست داگز متعلق به تلگرام همچون بازی نات کوین است، می توانید وارد بازی شوید و درآمد کسب کنید. | 301 |
| 18 | برای حمایت از کانال عضو بشید.🙏🙏 | 330 |
| 19 | https://t.me/lost_dogs_bot/lodoapp?startapp=ref-u_114348662 | 726 |
| 20 | وارد لینک بشید و از کانال حمایت کنید. | 269 |
