شِکّرستان پارسی
Open in Telegram
شکرستان پارسی حاوی دلنوشتههایی است که از حس زیبای سعدی و حافظ و ... به دست میآید و نیز نکات شیرین و خاطرات و داستان. آیدی مدیر کانال: @abbasi2153 🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
Show more727
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+230 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '26
May '26
+3
in 0 channels
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+18
in 0 channels
Get PRO
January '26
+5
in 0 channels
Get PRO
December '25
+20
in 0 channels
Get PRO
November '25
+17
in 0 channels
Get PRO
October '25
+26
in 0 channels
Get PRO
September '25
+24
in 0 channels
Get PRO
August '25
+22
in 1 channels
Get PRO
July '25
+25
in 1 channels
Get PRO
June '25
+21
in 0 channels
Get PRO
May '25
+3
in 0 channels
Get PRO
April '25
+16
in 2 channels
Get PRO
March '25
+48
in 3 channels
Get PRO
February '25
+36
in 1 channels
Get PRO
January '25
+34
in 1 channels
Get PRO
December '24
+20
in 0 channels
Get PRO
November '24
+12
in 0 channels
Get PRO
October '24
+18
in 0 channels
Get PRO
September '24
+17
in 1 channels
Get PRO
August '24
+18
in 0 channels
Get PRO
July '24
+31
in 1 channels
Get PRO
June '24
+40
in 0 channels
Get PRO
May '24
+48
in 0 channels
Get PRO
April '24
+77
in 4 channels
Get PRO
March '24
+72
in 4 channels
Get PRO
February '24
+38
in 2 channels
Get PRO
January '24
+471
in 5 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 18 May | 0 | |||
| 17 May | 0 | |||
| 16 May | 0 | |||
| 15 May | 0 | |||
| 14 May | +1 | |||
| 13 May | 0 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | 0 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | 0 | |||
| 08 May | 0 | |||
| 07 May | +1 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | +1 | |||
| 04 May | 0 | |||
| 03 May | 0 | |||
| 02 May | 0 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
جبر جغرافیایی
ترانهای از محسن نامجو که احتمالا به وضعیت ما و مردم آسیا خیلی جور در میاد؛ مخصوصا خاورمیانه که بر اساس افسانۀ آدم و حوا، تبعیدگاهی برای آنان بوده است.
یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به باد
هیچ کس دور و برت نیست همه رو بردی زیاد
چند تا موی دیگهت سفید شد ای مرد بی اساس
جشن تولد تو باز مجلس عذاس
بریدی از اساس
قوز پشتت بیشتر شد، شونههات افتادهتر
پیرامونت رو ببین با دقت، میسوزن خشک و تر
این که زادۀ آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این که لِنگ در هوایی، صبحونهت شده سیگار و چایی
این که زادۀ آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
ای عرش کبریاییُ چیه پس تو سر
کی با ما راه میایی؟ جون مادرت!
این که دستات رو روی سر میذارن
این که باهات هیچ کاری ندارن
این که تو بازیشون راهت نمیدن
این که سربه سرت میذارن
این که زادۀ آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
| 2 | #خاطرات_من 5️⃣4️⃣
برای دسترسی به 44 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
کلاس چهارم هم با همه تلخیها و شیرینیهایش به پایان رسید و اعلام شد برای کلاس پنجم باید به مدرسه حکیمنظامی بروید؛ چون مدرسۀ شایق فقط تا کلاس چهارم دارد.
خبر خوبی نبود چون مسیر برایم بسیار طولانی میشد. خانۀ ما در جنوبیترین نقطه ششده بود و بعد از آن خانهای وجود نداشت؛ مدرسۀ حکیمنظامی در شمالیترین قست بود و بعد از آن جز خانۀ مردگان خانه دیگری نبود. عبور از کوچۀ لولوها، و نیز مسیر پرخطر عبور از کوچهای که سگهایش همیشه برایم ترسناک بودند هر چند ترس از جنهای حمام متروکۀ مسیر، بسیار کمرنگتر شده بود. عیب دیگرش هم آن بود که از مدرسهای که با محیطش و معلمین و مدیرش خو گرفته بودیم جدا میشدیم و به مدرسهای میرفتیم که همیشه بزرگترها از خاطرات تلخ تنبیهاتش برایمان گفته بودند. خودم نیز در سال اول ابتدایی در همین مدرسه شاهد بودم که معلم کلاس سوم چگونه بچهها را تنبیه میکرد؛ تنبیهاتی وحشتناک، وحشتناکتر از کف دستی و فلک کردن. هنوز هم برایم عجیب است که دانشآموزان چگونه از آن تنبیهات، جان سالم به در میبردند.
رفتن به مدرسه حکیمنظامی میتوانست تا حدودی بر لذتهای تعطیلات تابستان اثر منفی بگذارد.
در هر حال ما کلاس پنجمی شده بودیم. مدرسۀ حکیمنظامی هر سختی که داشت اما یک خوبی هم داشت و آن این بود که تصور میکردیم بزرگ شدهایم و به مدرسۀ بزرگترها رفتهایم. مدرسهای که هرکسی تاب تحمل آن را ندارد.
یک خوبیِ کلاس پنجمی شدن این بود که در آخر سال امتحان نهایی داشتیم و باید برای کارت ورود به جلسه و پروندهمان عکس بگیریم. چیزی که شیرینی و جذابیتش میتوانست تمام مرارتها را بشوید و با خود ببرد.
مدیر مدرسه مثل همان سالهای قبل، آقای رستمعلی عباسی (همسر خانم معلم کلاس دوم و سوم ما) بود. معلمِ ما آقای فتحعلی خرمی بود. آقای خرمی اهل سروستان بود و در خانه آقای ایوب تقیپور به عنوان مستأجر زندگی میکرد. مردی جدی، ظاهرا خشن، جسور و فعال. در بارۀ تنبیهات ایشان هم بسیار شنیده بودیم که البته در عمل نیز چنین بود. اکنون آقای خرمی ساکن تهران است. شاید جالب باشد در بارۀ مهربانی و وفای ایشان بگویم که چند ماه پیش تلفنی با هم صحبت میکردیم؛ فرمودند چند وقت پیش از تهران به سروستان آمده بودم و سری هم به ششده و بچههای آقای تقیپور زدم. این قدر مهربان و باوفا.
همانگونه که قبلا گفتم؛ مدرسۀ حکیمنظامی یک مدرسۀ دولتی (نه اجارهای) بود که از یک راهرو رو به حیاط و چند کلاس تشکیل شده بود. در ابتدای این راهرو، دفتر مدرسه و دقیقا در روبروی دفتر در سمتِ دیگرِ راهرو، کلاس بزرگی قرینۀ دفتر قرار داشت. این کلاس پنجم بود. سالی که کلاس اول بودم و در این مدرسه درس میخواندم؛ گاهی به پشت پنجرۀ این کلاس میآمدیم و دانشآموزان غول پیکر پنجم که بعضا از روستاهای اطراف میآمدند را تماشا میکردیم. چون چیزی از حرفهای معلم در درس ریاضی نمیفهمیدیم به آن دانشآموزان حق میدادیم که تا ابد مردود شوند و تصور میکردیم در آینده، خودمان نیز چنین شویم.
اما امروز خودمان در آن کلاس و به جای آن دانشآموزان نشسته بودیم. به آینده فکر میکردم اما تقریبا مطمئن بودم که به سرنوشت آن دانشآموزان دچار نخواهم شد.
به تدریج آن ترس از آقای خرمی جای خود را به دوستی داد و از درس و کلاس ایشان راضی بودم. هنوز تکبیتها یا تکمصرعهای ایشان در ذهنم زنده است با همان حالتی که میخواند.
- حیف از طلا که خرج مطلّا کند کسی
- آه پای پسرم خورد به سنگ
هرچند چیز زیادی از این شعرها نمیفهمیدم اما فکر میکردم آقا معلم خودش این اشعار را سروده باشد. بالأخره معلم است و معلمها هم که مثل بقیۀ افراد نیستند؛ پس میتوانند به راحتی شعر بگویند. برایم عجیب بود که آقای خرمی زن ندارد پس پسرش کجا بوده که پایش به سنگ خورده باشد؟ مخصوصا که این بیت را با برون دادن آهی از سینه میخواند. گاهی هم فکر میکردم شاید زن دارد؛ پسر دارد و ما خبر نداریم. بالاخره معلمها که مثل بقیه نیستند؛ فرق دارند. لابد زن و بچهاش را از ترس سگها و جنهای روستای ما در شهر گذاشته است.
مبصر کلاس ما ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 178 |
| 3 | دبستان حکیم نظامی ششده حدود سال 1355
ایستاده پشت سر: آقای عباس فاموری
ایستاده از راست آقایان: نجفی، محمدیار جوکار، رستمعلی عباسی، فتحعلی خرمی (معلم کلاس پنجم من)
نشسته از راست آقایان: فرج الله (حسین) رحیمی، محمد اکبرپور (خردمند)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 148 |
| 4 | هر کس به زمان خویشتن بود
من سعدی آخرالزمانم
#سعدی از زمان گذر کرده بود و فراتر از زمان به جامعه نگاه میکرد به همین خاطر است که سخنش هیچگاه کهنه نمیشود و در هر زمان مصداق دارد.
حکایت شمارۀ 17 از گلستان، باب هفتم در تأثیر تربیت را با هم بخوانیم:
سالی از بلخِ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان، پر خطر. جوانی به بدرقه همراه من شد، سپربازِ چرخانداز، سلحشورِ بیشزور که به ده مردِ توانا کمانِ او زه کردندی و زورآورانِ رویِ زمین پشت او بر زمین نیاوردندی؛ ولیکن چنان که دانی مُتَنَّعِم بود و سایهپرورده؛ نه جهاندیده و سفر کرده. رعدِ کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده.
نیفتاده بر دست دشمن اسیر
به گِردش نباریده باران تیر
اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان. هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخرکنان گفتی:
پیل کو تا کتف و بازوی گُردان بیند؟
شیر کو تا کف و سر پنجهٔ مردان بیند؟
ما در این حالت که دو هندو از پسِ سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند. به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی. جوان را گفتم: چه پایی؟
بیار آنچه داری ز مردی و زور
که دشمن به پای خود آمد به گور
تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان.
نه هر که موی شکافد به تیر جوشنخای
به روز حملهٔ جنگاوران بدارد پای
چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامهها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم.
به کارهای گران مرد کاردیده فرست
که شیر شرزه در آرد به زیر خَمّ کمند
جوان اگر چه قوییال و پیلتن باشد
به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند
نبرد پیش مصافآزموده معلوم است
چنان که مسألهٔ شرع پیش دانشمند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 210 |
| 5 | یک گفته و دو حکایت
در خبرها خواندم که یک روزنامهنگار سابق که فعلا یک پست دولتی دارد گفته بود: یک موشک به فلان جا خورده و یک خیابان 400 متری را نابود کرده است!
نمیخواهم مدیون این آقا بشوم ولی نباید هم خرده گرفت به دلیلی که طی دو حکایت عرض خواهم کرد.
شنیدهام که افیون اثرات عجیبی بر انسان میگذارد. خودم تاکنون نه مصرف کردهام؛ نه در جلسهاش بودهام اما شنیدهام و دیدهام که اثر عجیبی دارد.
بندۀ خدایی در روستای ما بود به شکل عادی هم خیلی دروغ میگفت چه رسد به استفاده از تریاک و افیون.
برادرش نقل میکرد: یه روز برادرم اومده بود خونۀ ما، یه مقدار کم تریاک داشتم گفتیم با هم بزنیم و حالش را ببریم. برادرم یکی دو دور که کشید شروع کرد؛ حرکت کرد به سمت مشهد. به اصفهان رسیده بود بهش گفتم: کاکا همین اصفهان دور بزن برگرد که اگه به مشهد رسیدی من دیگه چیزی ندارم که تو را برگردونم.
حکایت دوم از یک همکار است. سالهای اول خدمتم در مدرسۀ دخترانه مریم ششده دبیر بودم. غیر از من آقای خردمند و یک آقای دیگر هم دبیر مردانۀ مدرسه بودند. این سومی با کلهای گرم از افیون به مدرسه میآمد. زنگ تفریح از راه سیستان و بلوچستان میرفت به پاکستان و از آنجا به افغانستان. تریاک بار میزد و از راه ترکیه به اسرائیل و اروپا میبرد!
من و آقای خردمند و آقای شعبانزاده خدمتگزار مدرسه به بهانۀ این که خانمها راحت باشند؛ میآمدیم داخل حیاط زیر درخت گل محمدی مینشستیم تا کلهمان منفجر نشود. بیچاره مدیر و خانم معلمها که ناچار بودند تا آخر زنگ تفریح گوش کنند.
گاهی هم به آقای شعبانزاده میگفت: برو این وسایل را بگیر بیار تا با یک آزمایش، این تل آهک وسط مدرسه را به آتشفشان تبدیل کنم!
آقای شعبانزاده میگفت: ای خدا من میترسم این آخرش مثل پدر ژوپتو خودش را تَش (آتش) بزنه یه شری گردنم بیفته.
آری خرده نگیریم چون به قول مولانا:
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 260 |
| 6 | #شاهنامه_سیاوش 2️⃣
در قسمت اول، به نسب و نژاد برخی قهرمانان این داستان پرداختم (اینجا)
یک روز هنگام خروسخوان سحر، طوس و گیو و چند سوار و پهلوان، شادمان از درگاه پادشاه خارج شدند و با باز و یوز شکاری برای شکار رو به دشتِ دغو نهادند. شکار بسیار گرفتند و به اندازۀ چهل روز آذوقه اندوختند.
این دشت در نزدیکی سرزمین ترکان که افراسیاب پادشاه آن بود قرار داشت. پیش رفتند تا به بیشهای رسیدند که نزدیک مرز توران بود.
گیو به سوی آن بیشه راند. طوس و چندین پهلوان نیز در پی او بودند. در آن بیشه، زنی زیباروی یافتند:
همیراند در پیش با طوس، گیو
پس اندر پرستندهای چند نیو
بران بیشه رفتند هر دو سوار
بگشتند بر گِرد آن مرغزار
به بیشه یکی خوب رخ یافتند
پر از خنده لب، هردو بشتافتند
به دیدار او در زمانه نبود
برو بر ز خوبی بهانه نبود
گیو به او گفت: ای زیباروی چگونه به این بیشه رسیدی و اینجا چهکار میکنی؟
پاسخ داد: دیشب پدرم مست به خانه آمد؛ ما را زد و خنجر کشید تا سر از تنم جدا کند. من سرزمینم را رها کردم و از دستش گریختم.
گیو از نژادش پرسید و پاسخ شنید که من از خویشان گَرسیوَز (برادر افراسیاب پادشاه توران) هستم؛ و نژادم از طرف پدر به فریدون میرسد.
گیو: چگونه پیاده و بیرهنما تا اینجا آمدهای؟
چنین داد پاسخ که: اسپم بماند
ز سستی مرا بر زمین برنشاند
بیاندازه زرّ و گهر داشتم
به سر بر یکی تاج زر داشتم
بران رویِ بالا ز من بستدند
نیام یکی تیغ بر من زدند
وقتی پدرم هوشیار شود حتما سواری را در پی من خواهد فرستاد و مادرم با شتاب میآید چون نمیخواهد از سرزمین خودم دور شوم.
هر دو پهلوان، طوس و گیو دلباختۀ او شدند و بگو مگو در بین آنها در گرفت. هرکدام میگفت من زودتر به اینجا رسیدم و او را دیدم. این درگیری و جدال تا بدانجا بالا گرفت که گفتند بهتر است این ماهرو را سر ببریم! (طوس هرچند در پهلوانی هماوردی نداشت اما از نظر دانایی، جایگاه والایی نداشت.) بگو مگو بالا گرفت تا اینکه یکی از همراهان گفت:
که این را بر شاه ایران برید
بدان کاو دهد، هر دو فرمان برید
این رأی را پذیرفتند و به نزد شاه آمدند. چون کاووس کنیزک را دید لبخندی زد و گفت: رنج راه بر شما کوتاه شد؛ پهلوانان خورشید شکار میکنند. چنین شکاری شایسته بزرگان است.
بدو گفت خسرو: نژاد تو چیست؟
که چهرت همانند چهر پریست؟
ورا گفت: از مام، خاتونیم
ز سوی پدر آفریدونیم
نیایم سپهدار گَرسیوزست
بران مرز خرگاه او مرکزست
کیکاووس گفت تو با این روی و موی و نژاد نزدیک بود که همه را بر باد دهی. شایسته است که تو را سرور ماهرویانِ حرمسرا کنم.
کنیزک پسندید و گفت: من از میان همۀ پهلوانان تو را برگزیدم.
بت اندر شبستان فرستاد شاه
بفرمود تا برنشیند به گاه
بیاراستندش به دیبای زرد
به یاقوت و پیروزه و لاجورد
روزگار زیادی نگذشت که رنگ رخسارۀ کنیزک دگرگون شد و معلوم شد که باردار است. از او پسری بسیار زیباروی و دلپذیر به دنیا آمد. خبر به پادشاه بردند که ماهرویت پسری زیبا و خجسته آورده است. همۀ مردم نیز در بارۀ این پسر که مانندی نداشت؛ گفتگو میکردند.
جهاندار نامش سیاوَخْش کرد
برو چرخ گردنده را بخش کرد
منجمان و مؤبدان، ستارۀ بخت و اقبال آن پسر را آشفته دیدند و این موضوع باعث غم و اندوه کیکاووس شد چون دانست که این پسر در رنج و آزار قرار خواهد گرفت.
اما
چنین تا برآمد برین روزگار
تهمتن بیامد برِ شهریار
چنین گفت کاین کودک شیرفش
مرا پرورانید باید به کش
چو دارندگانِ ترا مایه نیست
مر او را به گیتی چو من دایه نیست
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 207 |
| 7 | در گویش استان فارس و البته استان کرمان، به باجناق، «همریش» میگویند. توضیحات و توجیهات متفاوتی برای این اسم گفته شده است.
یکی از توجیهات را در کتاب «نی هفت بند» استاد باستانی پاریزی دیدم و تصویر آن صفحه را در اینجا آوردهام.
اگر این کتاب یا دیگر کتابهای استاد باستانی پاریزی را نخواندهاید؛ سعی نمایید حتما به سراغ این کتابها بروید. مانند دیگر نویسندگان کرمانی، قلمی شیوا و شیرین دارد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 249 |
| 8 | #سعدی آموزگار انسان
از: مهراب صادقنیا
سعدی شاعر بلندآوازۀ ایرانی اشعارش پیوند عمیق زیباییشناسی و اخلاق است. سعدی به عنوان نماد فرهنگ ایرانی-اسلامی، با تلفیق ظریفِ اخلاق، انساندوستی، دین و با ادبیاتی روان و دوری از خطابههای تند، همسویی عمیقی با روحیۀ ایرانیها دارد. سعدی خودِ ماست و ما ایرانیها را روایت میکند. ما با او احساس خویشی میکنیم.
او شاعر مدارا و تسامح است. به تعادل، اعتدال، میانهروی و پرهیز از افراط تأکید کرده و تدبیر را بر خشونت، مقدم میدارد: «تا دفع مَضِرَّت دشمن به نعمت توان کرد؛ خصومت روا نباشد» و «مصاف وقتی رواست که تدبیر نمانَد.»
این چیزها با سنت و روح جمعی آرام و مصالحهجوی ایرانیها سازگارتر است.
زبان فاخر سعدی همان چیزی است که ایرانیها دوست دارند. سعدی ما را به درونگری، تأمل معنوی، و خویشسنجی دعوت کرده و به عرفان و معنویت متمایل میکند. او شاعر آموزگار صلح و آشتی است؛ آشتی با خود، آشتی با دیگران، نه استدلالهای عقلانی و تعالیم خشونتبار. و این همان چیزی است که ما ایرانیها دوست داریم.
سعدی تأمل در سخن و درستگویی را توصیه میکند: «مزن بیتأمّل به گفتار دم» و در سیرت پادشاهان میگوید: «به بیهوده گفتن مبر قدر خویش.» و در جایی دیگر: «بیندیش و آنگه برآور نفس.»
سعدی از موضع برابر و با مفاهیم قابل پذیرش با دیگران سخن میگوید. اهل درشتگویی نیست. تحکمآمیز سخن نمیگوید و هیچ چیز را بر اقتدار شخصیاش بنا نمیدهد. از سخنان انحصارگرایانه و متعصبانه پرهیز دارد و مخاطب خود را همدل میخواهد و نه فرمانبر.
سعدی آموزگار دوستداشتنی ایرانیهاست؛ چرا که مطابق با روح جمعیشان از زندگی و انسانِ معمولی با زبانی ملایم سخن میگوید. ایرانیها درشتی را دوست ندارند؛ خشونت را نمیپسندند؛ نازکخویاند و دوست ندارند کسی با زبان خشم با آنها سخن بگوید. ایرانیها سخنان ساده و پرمایۀ سعدی را بر کلماتِ پیچیده و تند دیگران ترجیح میدهند.
بگذارید سخنم را با حکایتی از سعدی تمام کنم:
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دستِ تطاول به مال رعیّت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز کرده. تا به جایی که خلق از مَکایدِ فعلش به جهان برفتند و از کُرْبَتِ جورش راهِ غربت گرفتند. چون رعیّت کم شد، ارتفاعِ ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.
هر که فریادرسِ روز مصیبت خواهد
گو در ایّامِ سلامت به جوانمردی کوش
بندهٔ حلقهبهگوش اَر ننوازی بِرَوَد
لطف کن لطف، که بیگانه شود حلقهبهگوش.
متن کامل این حکایت سعدی را در گنجور در لینک زیر بخوانید.
https://ganjoor.net/saadi/golestan/gbab1/sh6
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 350 |
| 9 | غزلی از زندهیاد مهدی اخوان ثالث (فایل صوتی با صدای شاعر)
شادی نماند و شور نماند و هوس نماند
سهل است این سخن، که مجال نفس نماند
فریاد از آن کنند که فریادرس رسد
فریاد را چه سود، چو فریادرس نماند؟
کو؟ کو؟ کجاست؟ قمری مست سرودخوان؟
جز مشتی استخوان و پَر اندر قفس نماند
امید در به در شد و از کاروان شوق
جز نالهای ضعیف ز مسکینجرس نماند
توفانی از غبار بماند و سوار رفت
بس برگ و بار بیهُده ماند و فَرَس نماند
سودند سر به خاک مذّلت کسان چو باد
در برجهای قلعۀ تدبیر، کس نماند
کارون و زندهرود پر از خون دل شدند
اترک شکست عهد و وفای ارس نماند!
تنها نه «خصم» رهزن ما شد، که «دوست» هم
چندان که پیش رفتش از او باز پس نماند
رفتند و رفت هرچه فریب و دروغ بود
تا مرگ- این حقیقت بیرحم- بس نماند
تابنده باد مشعل مِی کاندرین ظُلام
موسی بشد؛ به وادی ایمن قبس نماند
برخیز «امید» و چارهی غمها ز باده خواه
ور نیست، پس چه چاره کنی؟ چاره پس نماند!
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها و با لینک به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 350 |
| 10 | گاهی حرفی در جایی زده میشود اما حرف در همانجا نمیماند. در زبان مردم میچرخد و میچرخد تا ضربالمثل شود.
حکایتی از این دست را بازگو کنم؛ حکایت سید و ننهاش و آمار مسافران اتوبوس.
در روستای ما (ششده) بندۀ خدایی بود به نام سید. سید اتوبوس داشت و بین فسا و ششده و داراب مسافرکشی میکرد. جادۀ قدیم فسا داراب از ششده میگذشت و یک گردنۀ سخت و پیچ در پیچ در مرز فسا و داراب قرار داشت.
یک پیچ خطرناک در این گردنه وجود دارد که به نام همین سیدِ حکایت ما، معروف شده است. یک پیچ تند که در سمت چپ آن، درۀ بسیار عمیقی وجود دارد.
سید مرد خوبی بود؛ خدا رحمتش کند. در دورانی که او پیر شده بود و من جوان بودم با هم مسجد میرفتیم! (نزن؛ چرا میزنی؟ خب جوون بودم و خام و پایم به چنین جاهایی باز بود.) یکی دوبار هم دعوت کرد به خانهاش رفتم و برایم نقلها از جوانیش گفت.
اتوبوسهای قدیم ترمز درست و حسابی هم نداشتند. یک روز سید با اتوبوس پر از مسافر از گردنه عبور میکرده. به پیچ تند که میرسد ترمز اتوبوس عمل نمیکند و گذر از پیچ ناممکن میشود؛ کنترل فرمان از دست سید خارج میشود.
سید یا جداه میگوید؛ از اتوبوس پایین میپرد و اتوبوس با 39 مسافر به ته دره میرود و تمامی مسافران کشته میشوند. سید را دستگیر و زندانی میکنند. مادر سید در دادگاه نفرین میکرد: الهی کور بشن؛ الهی خیر نبینن؛ به بچم تهمت میزنن؛ بچم 39 نفر کشته میگن 40 نفر کشته!
این سخن مادرِ سید در روستای ما و جاهای دیگر تبدیل به سخن معروفی شد و گویا در همان زمان روزنامهها هم این خبر را نقل کرده بودند.
درست در یادم نیست که خودم از سید شنیدم یا کسی از قول ایشان نقل کرد. میگفت با همسرم و مادرم برای زیارت به مشهد رفته بودیم. سه نفری صندلی عقب ماشین نشسته بودیم و مسافر جلویی داشت جریانی را برای رانندۀ تاکسی تعریف میکرد تا رسید به این حرف که یک نفر تصادف کرده بود و مادرش چنین میگفت.
راننده با خنده گفت: حتما این شخص و مادرش باید آدمای جالب و دیدنی باشند!
به رانندۀ تاکسی گفتم اگر اون شخص یا مادرش را ببینی چه میکنی؟
گفت سه روز مهمون من
گفتم برو بریم که من همونم و اینم مادرم هست.
خدا رحمتش کند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 401 |
| 11 | #شاهنامه_سیاوش
پیش از این از شاهنامه، داستان ضحاک و فریدون را در 14 بخش تقدیم نمودم. (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا)
بنا داشتم که در بین دو داستانِ دردناکِ شاهنامه یعنی «رزمِ رستم و اسفندیار» یا «داستان سیاوش» یکی را برای نوبت بعد انتخاب کنم که به دلایلی، داستان سیاوش را برگزیدم. سیاوش از یک اسطورۀ افسانهای باستانی فراتر رفته است و حتی بعد از این که اعراب ایران را تصرف و اشغال کردند، این افسانه در آئینهای مذهبی ایرانیان نیز وارد شده است.
در آغاز نگاهی بیاندازیم به نسب و نژاد برخی قهرمانان این داستان
فرزندان فریدون: سلم و تور (تورج) و ایرج
با تصمیم فریدون، ایرج به پادشاهی ایران رسید و سلم و تور به پادشاهی توران رسیدند. ایرج با توطئۀ برادران حسودش کشته شد و جنازهاش را برای پدر فرستادند. منوچهر پسر ایرج است و نوذر پسر منوچهر است و طوس پسر نوذر
منوچهر پسر ایرج به خونخواهی پدر برمیخیزد و سلم و تور را میکشد و سر آنها را در شهر ساری (مازندران) در کنار ایرج و فریدون دفن میکند. (بنای سه گنبدان ساری)
اما نسبت افراسیاب پادشاه تورانی با 4 نسل از طریق تور به فریدون میرسد. افراسیاب فرزندِ پشنگ، پشنگ فرزندِ زادشَم، زادشم فرزندِ تور و تور فرزندِ فریدون است. همان تور که با کشتن برادر خود (ایرج) جنگ و کین را در بین ایران و توران بنیان نهاد.
کیکاووس: فرزند کیقباد و پدر سیاوش است.
سودابه: سودابه (سوداوه) دختر شاه هاماوران بود. کیکاووس پس از جنگ مازندران عازم تسخیر کشور هاماوران (یمن) شد و پس از پیروزی بر شاه هاماوران، دختر او سودابه را به همسری گرفت. در هنگامی که با نیرنگ شاه هاماوران، کیکاووس و سپاهش اسیر میشوند؛ سودابه با وفاداری کامل در کنار کیکاووس میماند. اما سرگذشت چیز دیگری را در راه سودابه قرار میدهد. سودابه، نامادری سیاوش است و از تبار تازیان (عرب)
به زودی داستان سیاوش را در چند قسمت به زبان ساده، روایت خواهم نمود.
چنین گفت موبد که یکروز طوس
بدانگه که برخاست بانگ خروس
خود و گیو گودرز و چندی سوار
برفتند شاد از در شهریار
به نخچیرِ گوران به دشت دَغوی
ابا باز و یوزانِ نخچیرجوی
فراوان گرفتند و انداختند
علوفه چهل روزه را ساختند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 381 |
| 12 | خوانش شعر ارغوان توسط شاعرِ آن، امیرهوشنگ ابتهاج «سایه» در کنسرت «بال در بالِ شعر و موسیقی» با نوای تار استاد محمدرضا لطفی
متن این شعر را ببینید. (اینجا را ضربه بزنید.)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 306 |
| 13 | شاید معروفترین شعر امیرهوشنگ ابتهاج «سایه»، شعر ارغوان باشد که در دوران زندان، خطاب به درخت ارغوان داخل خانهاش سروده است.
سایه در کنسرت «بال در بالِ شعر و موسیقی» این شعر را با نوای تار استاد محمدرضا لطفی اجرا نموده است که در پست بعدی، فایل صوتی آن را تقدیم میکنم (اینجا را ضربه بزنید.)
ارغوان شاخۀ همخونِ جدا ماندۀ من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفتهست هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آن چه میبینم دیوار است
آه این سختِ سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصهپرداز شب ظلمانیست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشۀ چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشۀ خاموشِ فراموش شده
کز دَم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه میانگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید
چون دل من که چنین خونآلود
هر دم از دیده فرو میریزد
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما میآید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ میافزاید؟
ارغوان
پنجۀ خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامندۀ خورشید بپرس
کی بر این درۀ غم میگذرند؟
ارغوان
خوشۀ خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجرۀ باز سحر، غلغله میآغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمۀ ناخواندۀ من
ارغوان شاخۀ همخون جدا ماندۀ من
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 330 |
| 14 | دل و دماغ نوشتن و شکرریزی نیست. چیزی ندارم تقدیم عزیزان کنم جز غزلی از شمسالدین محمد جوینی صاحب دیوان (قرن هفتم) که غزل معروف حافظ هم در واقع تضمین همین غزلِ صاحب دیوان است.
کلبهٔ احزان شود روزی گلستان غم مخور
بشکفد گلهای وصل از خارِ هجران غم مخور
گر چو گردون از بد دوران او سرگشتهای
آید این سرگشتگی روزی به پایان غم مخور
هر غمی را شادییی در پی بود دل شاد دار
هیچ دردی نیست کو را نیست درمان غم مخور
آیهٔ «لاتَقْنَطوا مِن رحمةِ الله» یاد کن
هست لاتَقْنَط امیدی بس فراوان غم مخور
گر به تاریکی فتادی همچو اسکندر مترس
روشنی یابی چو خضر از آب حیوان غم مخور
بی سحر هرگز نماند شام، بیصبری مکن
هرچه دشوار است روزی گردد آسان غم مخور
تیره گردد روز خصم از یارب شبهای من
تیر یارب بگذرد از سنگ و سندان غم مخور
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 363 |
| 15 | شب شعر طنز شهربابک آذر 1404
شعر طنز زیبای آقای مسلم حسن شاهی
چند بیت از آن را مینویسم؛ بقیه را از زبان شاعرش بشنوید:
من نمیدانم چرا میخانهها را بستهاند
کشور ما ارمنی دارد؛ مسلمان نیز هم
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
دورۀ حافظ چنین بودهست؛ الآن نیز هم
شیخ راه انتشار شعر مسلم را نبند
خلق ما حافظ نمیخوانند؛ قرآن نیز هم
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 276 |
| 16 | دانشجویان ادبیات عرب در بحث افعالِ ناقصه، مثالی معروف را میخوانند: أَمْسیٰ أَمیراً و أَصْبَحَ أَسیراً. روز را به شب آورد در حالی که امیر بود و شب را به صبح آورد در حالی که اسیر بود.
لابد میدانید چرا این ضرب المثل عربی را آوردم. چون در بحث «گونی و نیکلاس مادرو» ذهنم رفت سراغ این مثال در نحو عربی. اما فقط سراغ این عبارت نرفت بلکه در گنجینههای فراموش شدۀ تاریکخانۀ حافظه، حکایتی را هم پیدا کرد که برایتان نقل میکنم:
در سالهای آخر دهۀ 50 به خاطر عدم تمرکز حکومت مرکزی، در برخی مناطق ناامنیهایی وجود داشت و راهزنان دست به غارت و آدم ربایی میزدند.
در جنوب شرق استان فارس یعنی فسا و داراب و استهبان و نیریز، شخصی به نام حسین، معروف به حسین قُرت مشغول این شغل ناشریف بود. یا مسیرها را میبست و گردنهزنی میکرد؛ یا افرادی که وضع مالی نسبتا خوبی داشتند را گروگان میگرفت تا بستگانش مجبور شوند در برابر آزادی او، مبلغی که مشخص شده بود را بپردازند.
بنده خدایی به نام جعفر (اسم مستعار) که خدایش بیامرزد کشاورز بود. دار و دستۀ راهزنان شبانه به مزرعۀ ایشان که مقداری از آبادی به دور بود هجوم آورده بودند و جعفر و همراهش اصغر (اسم مستعار) را دستگیر کرده بودند. به اصغر گفته بودند: برو ششده از خونۀ جعفر 20 هزارتومن بگیر بیار تا جعفر را آزاد کنیم. هیچکس هم همراهت نباشد وگرنه کشته میشی. اگر مشخصات ما را به کسی گفتی فقط خدا به فریادت برسه. هرکس هرچه پرسید تو فقط بگو زود پول بدبد ببرم؛ همین و بس.
اصغر به روستا برمیگردد و حکایت را منتقل میکند. بالاخره پول جور میشود و به راهزنان تحویل میدهند.
مردم ماجراجو برای برای اینکه دقیقا خودشان از چند و چون جریان مطلع شوند به دیدن اصغر میرفتند.
- خب اصغرآقا تعریف کن ببینیم دقیقا چه اتفاقی افتاد.
- «هیچی، حسین اومد، جعفر بُرد»؛ اصغر به اینجا که میرسید دستش را به هم میزد و میگفت: «بقیهاش هم برمحمد صلوات»
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 259 |
| 17 | #خاطرات_من 4️⃣4️⃣
برای دسترسی به 43 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا) را ضربه بزنید.
در طول سال گاهی عصرها به مدرسه حکیمنظامی میرفتیم تا در کلاس چهارم آن مدرسه که آموزگارش آقای محمد اکبرپور (بعدا فامیلش را به خردمند تغییر داد.) بود شرکت کنیم. میخواستیم پایهمان در درس قویتر شود!
به تدریج به تعطیلات نوروز نزدیک میشدیم. پدرم تصمیم گرفته بود برای بار دوم در تعطیلات نوروز برای دیدن برادرم به سیرجان برود. باید از این تنور برای خودم نانی میپختم یا به قول ننهام: باید برای خودم کلافهای رنگ میکردم. فکرم را متمرکز کردم که چهکار باید بکنم. بالاخره راهش را پیدا کردم. برنامهای که میتوانست دو بُرد داشته باشد و یا لااقل یک بُرد.
مرسوم بود تکلیف نوروز را روز قبل از شروع تعطیلات به ما میدادند. چند روز قبل از شروع تعطیلات به خانم معلم گفتم: پدرم میخواهد برای دین برادرم به سیرجان برود و من هم به همراهش میروم. تکلیف نوروزی را به من بگویید چون ممکن است چند روز قبل از تعطیلات به سیرجان بروم. خانم معلم برادرم را میشناخت چون سالها قبل، در دوره ابتدایی همکلاس بودند.
- عصر به خانه ما بیا تا تکلیفت را بگویم.
وای خدایا تیر به هدف خورد. خانم معلم از شهر میآمد و در طول هفته در خانه عمویش ساکن بود. عصر در حالی که دفتر شیک و خطکشی شدۀ تکلیف نوروزی را در دست داشتم به طرف خانه عمویِ خانم معلم حرکت کردم. کنار دیوارِ شرقیِ حیاط، در مقابل اشعۀ کم رمقِ خورشید نشستیم و تکلیف مختصری بسیار کمتر از آنچه مرسوم بود را برایم مشخص کرد و این شد که از فردا به مدرسه نرفتم.
معمولا تکلیف نوروز را در آخرین روزهای تعطیل مینوشتیم و اکثر دانشآموزان کار را با فرار از قسمتهای مختلف با خطی درشت و خرچنگ قورباغه انجام میدادند تا دفتر پر شود. چون تکلیفها کم بودند در عرض دو سه روز همه را انجام دادم و خیالم راحت شد که روزهای تعطیل، تکلیفی ندارم، فکرم کاملا آزاد است و میتوانم با پدرم به سفر بروم یا اگر هم مرا همراه خودش نبرد؛ به بازی و تفریح برسم. سفر پدرم به سیرجان، بدون حضور من انجام شد اما یک طرف قضیه برایم بُرد بود. قبل از اینکه مدارس تعطیل شود؛ مشق عید من نوشته شده بود.
در طول سال چندبار با پدرم یا مادرم برای دیدن برادرم – مرتضی – که در شهر درس میخواند به فسا رفتم. کمکم در دید خودم و بچهها به یک آدم دنیا دیده تبدیل شده بودم. شاید حسرت یک بار سفر به شهر در طول سال در دل اکثر بچهها میماند ولی من مرتبا حداقل دو ماه یک بار به شهر میرفتم و خاطراتش را برای بچهها تعریف میکردم.
بعضی روزها عصر که مدرسه تعطیل بود، چند نفر از بچههای کلاس به خانه ما میآمدند و در زمینهای اطراف و مزارع بازی میکردیم. سیامک (شاپور) فربود که پدرش از مَلّاکانِ بزرگ شِشده بود. گودرز مسرور و حجت عبدلی.
اتفاق بسیار مهم و خوبی که در این سال افتاد این بود که پدرم یک حمام در خانه خودمان درست کرد. تقریبا جز چند خانوادۀ خیلی مرفه کسی دارای حمام خانگی نبود و از حمام عمومی روستا استفاده میکردند. یک حمام در جنوب مدرسه حکیمنظامی (نزدیک قبرستان) با مسیری طولانی، خطرناک و ترسناک که شرح خطرات و سختیهای مسیر و شکنجههای حمام رفتن را قبلا نوشتهام. (اینجا و اینجا)
کلاس چهارم هم با همه تلخیها و شیرینیهایش به پایان رسید و اعلام شد برای کلاس پنجم باید به...
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 270 |
| 18 | ایجاز یعنی سخن را از کلمات و توضیحات زائد، خالی کردن و به کوتاهترین شکل ممکن، مقصود و منظور را بیان کردن.
در ادبیات ما استاد سخن سعدی است. از هر نظر استاد است. تا چند قرن قبل از سعدی، سخن ادیبان طولانی و دارای زواید قابل حذف است اما سعدی شیوۀ خود را بر ایجاز گذاشت و الحق که سعدی استاد ایجاز نیز میباشد؛ مخصوصا در گلستان. هرکجا حذف کلمه یا جمله، لطمهای به منظور نمیرساند؛ آن کلمه یا جمله حذف شده است.
مثلا در این عبارت گلستان دقت کنیم که چقدر کوتاه و موجز، دنیایی از معنی را بیان داشته است آن هم با وزن و سجعی زیبا که از ذهن پاک نمیگردد:
«گفت: ای برادر! حرم در پیش است و حرامیّ در پس؛ اگر رفتی بُردی، وگر خفتی، مُردی.»
شاید بیشتر از 100 بار این بیت و غزل مربوط به آن را در آواز استاد شجریان شنیده باشم:
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی
اما چند شب پیش ذهنم را درگیر کرد و دیدم در اینجا سعدی به گونهای لطیف، بخشی از جمله را حذف کرده است که ذهن مخاطب به راحتی متوجهش نمیشود.
بعد از «سخنی که با تو دارم» چیزی حذف شده است اما چنان استادانه حذف شده است که ابدا ذهن را در معنا دچار خطا و سرگشتگی نمیکند.
چه چیزی را به نسیم صبح گفته شده؟ مصرع دوم است که مقولِ قول است نه آن سخن
در واقع چنین است: سخنی که با تو دارم (به دست نسیم صبح سپردم و) به نسیم صبح گفتم: دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی
بیشتر با سعدیِ شیرین سخن، انس داشته باشیم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 256 |
| 19 | یک تبریک به جناب مهندس محمدی بنیانگذار و مدیر سایت ارزشمند گنجور
شب یلدا هرچه به سایت گنجور مراجعه کردم تا تفألی به خواجۀ شیراز بزنم؛ سایت باز نمیشد.
ترافیک شدیدی روی سایت بود و مشخص بود که بسیاری از مردم الآن در گنجور هستند.
این اتفاق در عین حالی که به نظر اتفاق خوبی نبود اما یک شیرینی خاصی داشت و آن این که گنجور جایگاه بالای خود را یافته است و به عنوان یک مرجع معتبر در بین مردم شناخته شده است.
گنجور توسط مهندس محمدی عزیز با بودجه شخصی و تلاش شبانه روزی ایشان راهاندازی شد و اغراق نیست که بگویم در آشنایی مردم فارسیزبان با ادبیات پربار فارسی، بیش از چندین دانشگاه و مؤسسۀ بودجهخوار موفق بوده است.
با مهندس محمدی صحبت کردم و فرمودند بنا دارم سایت را از نظر سختافزاری ارتقاء دهم تا در آینده مشکل ترافیک در زمانهای خاص برطرف گردد.
ضمن عرض شادباش مجدد و خسته نباشی خدمت ایشان، نکته ای را هم لازم دیدم عرض کنم؛ البته مربوط به دو سه ماه قبل است که فرصت نشد در آن زمان در شکرستان توضیح دهم:
چند وقت پیش مهندس محمدی به یک جشنواره دعوت شده بودند و همین بهانۀ حملۀ آن گروه خاص به ایشان شد. آن گروهی که میشناسیم و دوست دارند همۀ مردم ایران در رنج و فلاکت و اندوه نابود شوند تا آنان به تاج و تخت برسند. هنوز نه به دار است به به بار، چوبههای دارشان را آماده کردهاند و جز فحاشی راهی دیگر هم یاد ندارند.
آقای محمدی عزیزم! یک وقت ناراحت نباشید که مورد خشم این جریان واقع شدهاید. در واقع باید خوشحال باشید که مغضوب این جمع ضد ایرانی واقع شدهاید و یقینا ارزشش را داشتهاید که محبوبیتتان باعث خشم این جمع گردد. شما اولین نفر نیستید؛ آخرین هم نخواهید بود. جماعتی که به بهانۀ کنسرت برگزار نشدۀ همایون، چه توهینهای زشتی را به استاد شجریان که افتخار هنر ایران زمین است؛ روا داشتند و چه تهمتها که نزدند. شما هم در زمرۀ اهل هنر و ادب این سرزمین هستید؛ هرچند آنها که باید از کار ارزشمند شما حمایت کنند یا در خوابند یا اصلا فرهنگ این سرزمین برایشان جایی ندارد.
حتما در این اتفاق این ابیات لسانالغیب در ذهنتان مرور شده است:
آسمان کشتی ارباب هنر میشکند
تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
شاد و سربلند باشید.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷 | 333 |
| 20 | هنوز با همه دردم امیدِ درمان است
که آخِری بُوَد آخَر، شبانِ یلدا را
سعدی
با امید و آرزوی پایان تاریکیها و سلامتی و تندرستی برای شما و خانوادههای گرامیتان
یلدایتان سراسر فرخندگی و روشنی باد | 513 |
