en
Feedback
چتر بی باران(مریم روحپرور.کمند)

چتر بی باران(مریم روحپرور.کمند)

Open in Telegram

کانال رسمی مریم روح پرور(کمند) بیش از ده اثر هنری رمان های(ماهی/حامی/ترنج/رخپاک/زمرد‌سیاه/طعم‌جنون/عشق‌خاموش/معجزه‌دریا/تاو‌ نهان) آنلاین👈🏼 آغوش آتش آنلاین👈🏼 چتر بی باران هر روز پارت به جز دو روز آخر هفته ارتباط با نویسنده👇🏻 @Kamand1235

Show more
3 998
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-530 days
Posts Archive
Repost from N/a
🔥معشوقه ی باد 🔥                           💔💔💔 پرده را کنار زدم ماشین پلیس جلوی درب خانه ایستاده بود دیدم که دستهایش را دستبند زده  ، سوار ماشین کردند میان آن شلوغی در گرگ و میش بارانی آبان ماه سنگینی نگاهی باعث چشم هایم بچرخد خودش بود نیوان بهتاش.... قدمی عقب کشیدم و حریر رنگ گرفته از خون را رها کردم جای انگشتانم روی پرده مانده بود لب گزیدن ناخودآگاهم باعث شد از درد پارگی لب هایم بلرزم صدای ویبره ی گوشی آمد شماره ناشناس بود تماس را برقرار کردم لختی سکوت و بعد..... - امشب در رو باز بزار نمی خوام سرو صدایی بشه.... راستی....... از لباس خواب خوشت اومد؟ نگاهم به کاغذ کادوی مچاله و لباس تکه پاره شده گوشه ی دیوار افتاد - همونیه که پارسال برای تولد زویا خریدم  ، آخه برند دوست داشت...... بهنام سرم را به دیوار کوبیده بود عربده های ترسناکش هنوز میان سرم می چرخید و شقیقه هایم ضربان می زد - این آشغال رو‌ کی فرستاده عوضی؟ نیوان بهتاش داشت می گفت؛ - می دونستم وسواس داری دیشب انداختمش لباسشویی ..... آخه قرمز بهت میاد..... به زویا هم می اومد... ولی تو یه چیز دیگه ای.... نگران بهنام نباش امشب بازداشتگاه می مونه فقط..... صدای خش‌دار و گرفته اش را صاف کرد - رژ قرمز یادت نره 🔥🔥🔥💔💔💔💔 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6

Repost from N/a
#پارت۱۲۷۸ مانند گرگ گرسنه اما زخمی ،‌ حریص و مواخذه‌گر گفت: _ حالا چرا چسبیدی به دیوار؟ آنقدر پایم را عقب گذاشته بودم که رسما داشتم با دیوار یکی میشدم. کسی نبود بگوید تو که جنبه نداری همکلام نشو با این مرد کاربلد. اما مگر میشد؟ لذتی داشت کلکل با او ، بر سر خودم. _چون یه مرد هیز رو به رومه... _ یه جور میگی انگار اولین بارته چشای هیزشو میبینی. _الان فرق داره... _چه فرقی؟ با اشاره به چشمانش اقرار کردم: _عین گرگیه که به گنجشک زل زده. لبش بیشتر کش آمد و آخ لعنت به آن دو گودال روی گونه‌اش: _ پای حیوانات خدارو وسط نکش غزل.... پیچیدش نکن. خیره به چال ها گفتم: _تو نکن. صدایش را مرموز کرد: _نکنه میترسی ازم؟ نمیدانم چنین جرئتی را از کجا آوردم که گفتم: _ چه ترسی.... تو الان با این حالت از کبریت بی خطرم ، بی خطر تری. چشمش را ریز کرد. _ که اینطور! مطمئنی از حرفت؟ _آره. _پس چرا داری فرو میری تو دیوار؟ _ صرفا اتمسفر کنارت مسمومه. عصبی‌‌ گفت: _از زنمون یه ماچ خواستیم شدیم سم؟ _زنتونو نمیدونم ولی من قبل از ازدواج از این کارا خوشم نمیاد.... _کاری نکن قضیه نامزدی و خواستگاری رو منحل کنم همینجا یادت بیارم زن کی بودی؟ آخرین گاز را به شیرینی‌ام زدم و با نقابی از بیخیالی گفتم: شما فعلا در شرایط تهدید نیستی جناب... کمی خیره نگاهم کرد ، سرش را چرخاند و چهره درهم برد و با لحنی خسته گفت: _راست میگی.... الکی دردمو بیشتر کردی.... بیار دوتا آناناس بده لااقل.... گلوم خشک شد. مردد بودم برای رفتن که گردنش را صاف کرد و با چهره‌ای همچنان دردمند گفت : وایسم پرستار به معده و گلوم برسه؟ سمتش رفتم. در قوطی را باز کردم و آناناسی سمتش گرفتم. بی هیچ حرکت اضافه‌ای دهانش را باز کرد و خورد. کمی خیالم راحت شده بود. دانه دانه آناناس هارا داخل دهانش گذاشتم . نگاهم نمیکرد. میکرد ها ، اما نه آنجوری که چند دقیقه قبل داشت مرا با چشمانش میجوید. ضربان قلبم داشت آرام‌ میشد که همزمان با آخرین دانه آناناس، دستم را طوری کشید که زمین و سقف برایم قابل تمایز نبودند ،‌‌ جوری روی تخت ، یا بهتر بگویم، روی خودش پهن شدم که موهای اسیر در کلیپس کوچکم هم رها شدند و روی صورتش ریختند. سرش را بالا آورد و بوسه محکمی روی لبانم‌‌کاشت. بوسه‌ای با طعم آناناس. نفسم که رفت و صدای قلبم که اوجش را رد کرد ، مجال نفش کشیدن داد و با لحنی خبیثانه گفت: هیچوقت به یه آتیش ، نگو کبریت بی خطر! آقا عمادمونو نبینین الان اینقدر آقا شده ، قبلش خون غزلو کرده بود تو شیشه ، به خاطر هدفش بهش نزدیک شد و غافل از اینکه عاشقش میشه ، باهاش ازدواج کرد اما غزل نمیدونست اون واقعا کیه؟ https://t.me/joinchat/sdOvDdL4RvlkMWZk https://t.me/joinchat/sdOvDdL4RvlkMWZk یه رمان سراسر عشق و هیجان🔥 https://t.me/joinchat/sdOvDdL4RvlkMWZk https://t.me/joinchat/sdOvDdL4RvlkMWZk شروع با شب عروسی👩‍❤️‍👨👰🤵‍♂ https://t.me/joinchat/sdOvDdL4RvlkMWZ

Repost from N/a
_میری اون دختر پیدا میکنی و میاریش اینجا..این تنها شرط پدربزرگت برای اجرای وصیت و سند زدن اموال به نام وراثه! نریمان با پوزخند پا روی پا می‌اندازد و نگاهش را به پسر ارشد خاندان نقشبند که پدرش باشد می‌دوزد: _خدایی خوب گیر آوردید من و دیگه نه؟قشنگ از اون سر دنیا کشوندیم اینجا براتون خر حمالی کنم...الان باید باور کنم کل این ثروت و اموال لنگ یه الف دختر بچه‌ست؟! نقشبند بزرگ به یاد حرف پدرش قبل از مرگ می‌افتد: "نریمان و فقط شاهدخت میتونه آروم کنه پسر..این دو تا بچه تو زندگی زیاد درد کشیدن..بذارشون کنار هم تا زخمای همو مرهم کنن" عصایش را محکم به زمین می‌کوبد: _هنوز یادنگرفتی با پدرت چطور صحبت کنی..گفتم میری و اون دختر و پیدا میکنی و میاریش اینجا..تمام! سپس از جا بلند می‌شود و برگه ای که حاوی آدرس بود را روی پای پسر ناخلفش رها می‌کند: _به وکیل پدربزرگت خیلی مشکوکم.رادین معتمد رو میگم‌‌‌...باید قبل از اون تو شاهدخت رو پیدا کنی پسر! نریمان با همان پوزخند تک ابرویی بالا می‌اندازد و اسم دخترک را زمزمه کند: _هه شاهدخت..انگار دوره قاجاره...ولی میگم این بابابزرگم بدجوری پایِ کار بوده ها...زنای تو این خونه بس نبودن براش،زن صیغه ای هم داشته...یه حرمسرا کم داشتیم فق... _نریمااان.. پدرش که با غیظ صدایش می‌کند خنده اش را قورت داده و چشم می‌دوزد به آدرس.الکی الکی از پنت هوسش در سوییس آمده اینجا برای پیدا کردن یک فسقل بچه: _این روستایی که اینجا نوشته اصلا تو نقشه وجود داره؟یا باید لای گاو و گوسفندا دنبال این شاهدخت‌تون بگردم؟ صدای جدی و رسای پدرش پیش از خروج از اتاق در گوشش می‌نشیند: _قبل از رادین معتمد اون دختر و پیدا کن نریمان و حواست باشه... مکث می‌کند و با زیرکی ادامه می‌دهد: _هیچ رابطه ای نباید بین تو و شاهدخت شکل بگیره...هیچ رابطه ای! از اتاق خارج می‌شود و نمی‌بیند فرزندش چطور سر به پشتی مبل انداخته و قهقهه سر می‌دهد.آن هم یک قهقه‌ی بلند و از ته دل وقتی می‌گوید: _آررره حتما...در و دافای سوییس و ول میکنم میام ور دل شاهدخت‌تون که احتمالا عین زنای رضا شاه باید قربون سیبلای فرش برم...جمع کنید بساط‌تون و بابا... می‌گوید و نمی‌داند پایش که به آن روستا برسد با یک پری زیبا رو به رو می‌شود که شاهدخت و عزیز آن روستاست. نمی‌داند وقتی نگاهِ زخم خورده و پر از کنایه‌اش قفل آن تیله های رنگی شد چقدر قرار است رگ گردنش باد کند و حرص بخورد زمانی که دخترک با آن آوای خوشش رو به او می‌گوید: _هرکاری با من دارید می‌تونید اول از همه با نامزدم که وکیلم هم هستند مطرح کنید.با جناب رادین معتمد! من بدون اطلاع ایشون تصمیمی نمیگیرم! حتی فکرش را هم نمی‌کند که روزی قرار است برای یک دم گرفتن از موهای مواج او له له بزند و خرخره‌ی‌ رادین معتمد که برای شاهدختِ او تور پهن کرده را بخاطر یک نگاه کوتاه به آن دخترک بجود و نابود کند..اصلا نمی‌داند..! https://t.me/+WzpZ-Lvyge44Yjg0 https://t.me/+WzpZ-Lvyge44Yjg0 #شاهدخت با ۶۶۰پارت اماده در کانال عمومی و تموم شده در کانال وی‌ای‌پی اثر جدید از نویسنده‌ی رمان محبوب #التیام

Repost from N/a
سخته مردی که عاشقشی رو کنار یکی دیگه ببینی اما من دیدم و از امروز به بعد دیگه هیچی نمی‌توانست من رو بیازاره! سالن شلوغ نبود اما کم هم مهمان نداشتند. پسرِ بزرگِ جناب اقبالی سرمایه‌دار مطرح و پرافتخار عروسی را مثلا ساده برگزار کرده بود تا جشن بعدی را بدون حضور فامیل و همراه دوستانش در کشتی‌ای میلیاردی و بزرگ در استانبول برگزار کند. هرچند که همین عروسی به ظاهر ساده هم هزینه‌ای میلیاردی برداشته بود و کک هیچکس از خرج این همه پول نگزیده بود. دلم تنگ بود... دلتنگی می‌دانی چیست جان‌دلم؟ دلتنگی شبیه من بود... من زنی در آستانه‌ی سی سالگی که انگار روی دلش گرد مرده پاچیده‌اند... زنی که شکست را پذیرفته بود اما باز هم یواشکی و به دور از عقل به جوش آمده‌اش دلش می‌لرزید برای یک‌بار دیدنت... دلم تنگ بود و دل تنگ که حرف حالی‌اش نمی‌شد. راستش را بخواهی یک‌بار بین آن گریه‌های نیمه شب دست دلم را گرفتم و برای بار هزارم برایش توضیح دادم که بببین احمق آن مرد تو را دوست نداشت... چرا رها نمی‌کنی؟ چرا مثل همیشه که برای همه نسخه می‌پیچی رها کن بره نمی‌توانی رها کنی؟ رهایش کن... او لیاقت این همه بی‌تابی را ندارد. اما می‌دانی چه گفت خیره‌سر؟ گفت می‌خواهم یک بار دیگر او را بغل بگیرم، اما فقط یک بار دیگر... آخر ما خداحافظی نکرده بودیم. احمق بود دیگر نمی‌فهمید آدم‌ها فقط کسانی را بدون خداحافظی پشت سر رها می‌کنند که دوستشان ندارند. آخر آدم اگر حتی کمی کسی را دوست داشته باشد حداقل خداحافظی می‌کند، نمی‌کند؟ سر تکان دادم و گوشه‌ی لبم را گاز گرفتم. کاش دل احمقم حداقل در ذهن خودم او را جان‌دل صدا نمی‌کرد. https://t.me/+4w1U4-p8f8w1NDE8 https://t.me/+4w1U4-p8f8w1NDE8 داستان دختری که اومده تا تمام چیزهایی که عاشقشونه رو پس بگیره و این‌بار قرار نیست کوتاه بیاد... داستان شهرزاد بازیگر معروفی که حالا می‌خواد نقش اصلی زندگی خودش باشه.

Repost from N/a
- مــــــن زنت نیستممممممم روانییی! صدای جیغم تو خونش پیچید جوری که همه ساکت شدن. خواهرش، مادرش، رفیقش، محافظ کنارش، خدمه‌ی دورمون! همه به من خیره نگاه می‌کردن و انگار می‌گفتند فاتحت را خواندی...! نگاه نافذ مردونش رو بهم داد و تو سکوت از جاش بلند شد جوری که صندلیش صدا داد و من از ترس پریدم عقب، سمتم اومد که بازم عقب رفتم اما خودشو بهم رسوند و مچمو گرفت! و منو کشوند سمت پله ها و غرید: _هیچ کی بالا نمیاد! و همین جمله باعث شد صدای جیغ من تو عمارت بپیچه، می‌خواست چیکار کنه؟ منو بزنه؟! اگه با اون قد و هیکلش منو می‌زد چیزی از من می‌موند؟ قطعا نه! و دیگه جیغامو تقلاهام دست خودم نبود: _ولم‌کن...کمک…ولم کن روانیِ عوضیِ دزدِ بی ناموس! ولم کن کمک کنید این منو می‌کشه! https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 خودمو عقب می‌کشیدم اما اون با یه دست چنان منو گرفته بود و میکشید که حتی ذره‌ای تقلای من تاثیر نداشت و هیچ کیم دیگه جرات حرف نداشت… و من به یک باره مثل کوآلا چسبیدم به نرده‌ی پله ها و این بار قانون فیزیک مانع شد که منو بکشونه پِی خودش! کلافه سمتم برگشت و غرید: _ولش کن! عصبانیت و خشم از سر و صورتش می‌ریخت و من هیچ حرکتی نکردم که نیشگون بدی از بازوم گرفت و همین باعث شد نرده رو ‌ول کنم. این بار دیگه غفلت نکرد منو روی کولش انداخت و سمت اتاقش رفت و از دید همه خارج شدیم. به کتفش میزدم و وقتی وارد اتاقش شدیم جوری پرتم‌کرد رو تختش که کل تنم تیر کشید و حالا اون بود که داد زد: _چه گوهی خوردی؟ جلو اون همه آدم سر من داد می‌کشی؟؟؟ موش شده بودم: _ببخشید… چند ثانیه تو صورت خیره شد و چند بار پلک زد که ادامه دادم: _منو نزن… اخماش باز شد و پوفی کشید، اما همین که کمر‌بندشو باز کرد جیغ زدم: _نزن! میخوای بزنی؟!!! از تخت خواستم پاشم که هولم داد رو تخت: _سلیطه بازی در نیار! من رو مال و مِنال خودم خط نمیندازم...! فقط گفتی زنم نیستی دیدم داری راست میگی گفتم زنّت کنم!! ❌❌❌❌❌❌ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 🌌رُخِ بـی‌ پنــاه🌌 ⭕️رمانی سراسر عشق و هیجان⭕️ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0

Repost from N/a
فقط شونزده سالم بود... تازه عاشق شده بودم. عاشقم شده بود... عشق افروز و سردار می‌تونست افسانه باشه! به جرم سیاهی چشمام، شکار
فقط شونزده سالم بود... تازه عاشق شده بودم. عاشقم شده بود... عشق افروز و سردار می‌تونست افسانه باشه! به جرم سیاهی چشمام، شکار یه نامرد شدم... روحم، جسمم، همه‌ی فرداهام یک جا دریده شد! حالا من یه زن بودم که از متجاوزم‌ هیچ ردی نداشتم! وقتی خبر حاملگی یه دختر عروس نشده توی آبادی پیچید، عشقم شد دشمن قسم خورده‌م که تشنه به خون من وپسرم بود.... افسانه، حالا فقط یه کابوس بود! من فقط فرار کردم تا جون پسرم رو نجات بدم... جنین بی‌گناهی که تاوان گناه ندونسته من و تنها امید من برای ادامه این زندگی سیاه بود... اما نمی‌دونستم این تقدیر نامرد، واسه دل بیچاره‌م چیا کنار گذاشته! اونم وقتی که سال ها بعد سروکله متجاوزم پیدا می شه، مردی که تموم شهر رو گشت تا من رو پیدا کنه و با دیدن پسرم... https://t.me/+qOtqMYcJqAs3ZjZk https://t.me/+qOtqMYcJqAs3ZjZk

Repost from N/a
ظرف خیار یخ رنده شده رو از فریزر در آوردم صدام انداختم رو سرم -آیین بدو بیا ببین خانمی چی کرده چند قاشق گلاب هم روی خیار ها ریختم -به به فضا چه معنوی شده دو تا بالش کف زمین انداختم و صدا زدم -دکتر کجا موندی؟ -لا اله الا الله چی شده خانم داشتم به مامانت کمک می کردم خاک گلدون ها رو عوض کنه دستش را گرفتم و روی زمین کنار خودم کشاندمش -بخواب رو بالش با نگاهی حیرت زده پرسید -چی می گی تو ،روز روشن -وا آیین مگه میخوام انگشتت کنم اینجوری رنگ و رو پروندی ،نامزدیم هااااا مثلا -باشه من به مادرجون قول دادم تا عقد دست از پا خطا نکنم ظرف خیار رو بالا آوردم -نترس منزه اله می خوام ماسک بزارم برات با دست ظرف رو کنار زد -ولم کن تو رو خدا دختر آبرو برام نذاشتی هفته پیش به زور اون چی بود اسمش -پدیکور -هااااا همون پری روز نصف موهای سینه ام رو با چسب کندی شبیه کوسه شدم از ترس دکمه هام تا آخر می بندم حیثیتم نره الانم این بازی جدیدته به زور روی زمین خواباندمش یک قاشق خیار روی پیشانی اش ریختم پچ پچ کنان نالید -لاقل می رفتیم اتاق الان مامانت بیاد ببینه شرف برام نمی مونه -خیار یخ زده ،به پوست طراوت و شادابی میده بدِ می خوام خوشگلت کنم کنارش روی یک بالش دراز کشیدم -الان میشیم دو تا هلو استغفرالله زیر لبش را نشنیده گرفتم -میگم آیین فضا به نظرت معنوی نشده -نخیر ،ضمنا سرت بذار رو اون یکی بالش دست به یقه مردانه اش کشاندم رو دکمه بالایی رو باز کردم لبش را گاز گر فت و تشر زد : -سراب ،کم آتیش بسوزن به خدا دیگه نمیام دیدنتااا تا روز عقد چشمانم رو خمار کردم و با ناز و عشوه پچ زدم - آخه دلت میاد من رو نبینی با چشمانی که از قصد در و دیوار رو می پایید گفت : -بدبختی ام همینه که دل دوری ندارم مهلت ندادم دو طرف صورتش را گرفته و لبانش را بوسیدم هنوز به خودش نیامده و کنارم نزده بود که صدای جیغ مامان پری سکته امان داد https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 -سراب ذلیل مرده آخه وسط هال….. 🔥🔥🔥 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 دختر قرتی قصه ما که بعد چند سال بر می گرده ایران یک روز تو یک مهمونی عجیب و غریب که نصف جمعیت با حجاب و نصفش لختی پوشیده بودن تو حیاط عزیز جونش نگاهش قفل پسر عموش غیرتی اش دکتر آیین فرهنگ گل سرسبد یک فامیل بشه موهام را با یک دست کنار زدم و پرسیدم -اِ‌ ِتو همونی که بچگی عینک ته استکانی میزد با سری پایین گفت : -لابد توام همونی که لیوان شیر دهنی ام رو سر کشیدی با لبخندی رو به سنگریزه های زیر پایش گفت: -خوش اومدی سراب خانم

Repost from N/a
-پاقدم این دختره نحس خواهر من، همون موقع که پنج سالش بود و حاجی آوردش باید از خونه می‌انداختیش بیرون...ندیدی فردای عقدش با مبین، جوونمون و گذاشت زیر خاک. صدای گریه ی زن عمو بلند می شود و قطره های اشک از چشمانم پایین می چکد. -الانم موندنش تو این خونه کراهت داره خواهر...خدای نکرده تو گوش مسعود میخونه و مسعود و از راه به در میکنه...باید هرچه زودتر یا برای مسعود زن ببری یا این دختره و شوهر بدی. میدانم که این حرف را میزند تا دخترش را به ناف دادا مسعود ببندد، من که کاری به کارشان ندارم...دادا برادر شوهرم است و مثل برادرم او را دوست دارم. دیگر توان شنیدن حرف هایشان را ندارم و می خواهم به اتاقم برگردم، باید هرچه زودتر به دنبال خانه ای برای خودم باشم. رویم را که بر می گردانم، دادا پشت سرم است. هینی از ترس می کشم و فوری چشمان اشکی ام را پاک می کنم. صورت دادا از قرمز شده و فکش را به هم می ساید. قدمی جلو می آید که بازویش را می کشم. بازویش را از دستم بیرون می کشد و وارد آشپزخانه می شود. صحبت های خاله اش را شنیده و خشمگین شده است. هر لحظه منتظرم تا فریاد بکشد و بگوید که نورا مانند خواهرم است...من نورا را بزرگ کرده ام، حس غیری به او ندارم. -خاله اینجا نشستی چی در گوش مامان میخونی؟! نورا ازدواج کنه؟! می خوای شوهرش بدین؟! آره مامان؟! از راه بدر شدن من می ترسید؟! باشه...من می خوامش...از بچگیش می خوامش...قبل اینکه با  با مبین ازدواج کنه می خواستمش...ولی برای داداشم پا روی دلم گذاشتم...الانم نمیزارم دست هیچ بی ناموسی بهش برسه... از بچگی تو خونه ی عموم بزرگ شدم و عاشق پسر کوچیکش شدم و باهاش ازدواج کردم، غافل از اینکه پسر عموی بزرگم که حکم برادرم و داره از بچگیم عاشقم بود... -پاقدم این دختره نحس خواهر من، همون موقع که پنج سالش بود و حاجی آوردش باید از خونه می‌انداختیش بیرون...ندیدی فردای عقدش با مبین، جوونمون و گذاشت زیر خاک. صدای گریه ی زن عمو بلند می شود و قطره های اشک از چشمانم پایین می چکد. -الانم موندنش تو این خونه کراهت داره خواهر...خدای نکرده تو گوش مسعود میخونه و مسعود و از راه به در میکنه...باید هرچه زودتر یا برای مسعود زن ببری یا این دختره و شوهر بدی. میدانم که این حرف را میزند تا دخترش را به ناف دادا مسعود ببندد، من که کاری به کارشان ندارم...دادا برادر شوهرم است و مثل برادرم او را دوست دارم. دیگر توان شنیدن حرف هایشان را ندارم و می خواهم به اتاقم برگردم، باید هرچه زودتر به دنبال خانه ای برای خودم باشم. رویم را که بر می گردانم، دادا پشت سرم است. هینی از ترس می کشم و فوری چشمان اشکی ام را پاک می کنم. صورت دادا از قرمز شده و فکش را به هم می ساید. قدمی جلو می آید که بازویش را می کشم. بازویش را از دستم بیرون می کشد و وارد آشپزخانه می شود. صحبت های خاله اش را شنیده و خشمگین شده است. هر لحظه منتظرم تا فریاد بکشد و بگوید که نورا مانند خواهرم است...من نورا را بزرگ کرده ام، حس غیری به او ندارم. -خاله اینجا نشستی چی در گوش مامان میخونی؟! نورا ازدواج کنه؟! می خوای شوهرش بدین؟! آره مامان؟! از راه بدر شدن من می ترسید؟! باشه...من می خوامش...از بچگیش می خوامش...قبل اینکه با  با مبین ازدواج کنه می خواستمش...ولی برای داداشم پا روی دلم گذاشتم...الانم نمیزارم دست هیچ بی ناموسی بهش برسه... از بچگی تو خونه ی عموم بزرگ شدم و عاشق پسر کوچیکش شدم و باهاش ازدواج کردم، غافل از اینکه پسر عموی بزرگم که حکم برادرم و داره از بچگیم عاشقم بود... https://t.me/+ai1WVGH6OD83OGQ0 https://t.me/+ai1WVGH6OD83OGQ0

Repost from N/a
- مــــــن زنت نیستممممممم روانییی! صدای جیغم تو خونش پیچید جوری که همه ساکت شدن. خواهرش، مادرش، رفیقش، محافظ کنارش، خدمه‌ی دورمون! همه به من خیره نگاه می‌کردن و انگار می‌گفتند فاتحت را خواندی...! نگاه نافذ مردونش رو بهم داد و تو سکوت از جاش بلند شد جوری که صندلیش صدا داد و من از ترس پریدم عقب، سمتم اومد که بازم عقب رفتم اما خودشو بهم رسوند و مچمو گرفت! و منو کشوند سمت پله ها و غرید: _هیچ کی بالا نمیاد! و همین جمله باعث شد صدای جیغ من تو عمارت بپیچه، می‌خواست چیکار کنه؟ منو بزنه؟! اگه با اون قد و هیکلش منو می‌زد چیزی از من می‌موند؟ قطعا نه! و دیگه جیغامو تقلاهام دست خودم نبود: _ولم‌کن...کمک…ولم کن روانیِ عوضیِ دزدِ بی ناموس! ولم کن کمک کنید این منو می‌کشه! https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 خودمو عقب می‌کشیدم اما اون با یه دست چنان منو گرفته بود و میکشید که حتی ذره‌ای تقلای من تاثیر نداشت و هیچ کیم دیگه جرات حرف نداشت… و من به یک باره مثل کوآلا چسبیدم به نرده‌ی پله ها و این بار قانون فیزیک مانع شد که منو بکشونه پِی خودش! کلافه سمتم برگشت و غرید: _ولش کن! عصبانیت و خشم از سر و صورتش می‌ریخت و من هیچ حرکتی نکردم که نیشگون بدی از بازوم گرفت و همین باعث شد نرده رو ‌ول کنم. این بار دیگه غفلت نکرد منو روی کولش انداخت و سمت اتاقش رفت و از دید همه خارج شدیم. به کتفش میزدم و وقتی وارد اتاقش شدیم جوری پرتم‌کرد رو تختش که کل تنم تیر کشید و حالا اون بود که داد زد: _چه گوهی خوردی؟ جلو اون همه آدم سر من داد می‌کشی؟؟؟ موش شده بودم: _ببخشید… چند ثانیه تو صورت خیره شد و چند بار پلک زد که ادامه دادم: _منو نزن… اخماش باز شد و پوفی کشید، اما همین که کمر‌بندشو باز کرد جیغ زدم: _نزن! میخوای بزنی؟!!! از تخت خواستم پاشم که هولم داد رو تخت: _سلیطه بازی در نیار! من رو مال و مِنال خودم خط نمیندازم...! فقط گفتی زنم نیستی دیدم داری راست میگی گفتم زنّت کنم!! ❌❌❌❌❌❌ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 🌌رُخِ بـی‌ پنــاه🌌 ⭕️رمانی سراسر عشق و هیجان⭕️ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0

Repost from N/a
فقط شونزده سالم بود... تازه عاشق شده بودم. عاشقم شده بود... عشق افروز و سردار می‌تونست افسانه باشه! به جرم سیاهی چشمام، شکار
فقط شونزده سالم بود... تازه عاشق شده بودم. عاشقم شده بود... عشق افروز و سردار می‌تونست افسانه باشه! به جرم سیاهی چشمام، شکار یه نامرد شدم... روحم، جسمم، همه‌ی فرداهام یک جا دریده شد! حالا من یه زن بودم که از متجاوزم‌ هیچ ردی نداشتم! وقتی خبر حاملگی یه دختر عروس نشده توی آبادی پیچید، عشقم شد دشمن قسم خورده‌م که تشنه به خون من وپسرم بود.... افسانه، حالا فقط یه کابوس بود! من فقط فرار کردم تا جون پسرم رو نجات بدم... جنین بی‌گناهی که تاوان گناه ندونسته من و تنها امید من برای ادامه این زندگی سیاه بود... اما نمی‌دونستم این تقدیر نامرد، واسه دل بیچاره‌م چیا کنار گذاشته! اونم وقتی که سال ها بعد سروکله متجاوزم پیدا می شه، مردی که تموم شهر رو گشت تا من رو پیدا کنه و با دیدن پسرم... https://t.me/+qOtqMYcJqAs3ZjZk https://t.me/+qOtqMYcJqAs3ZjZk

Repost from N/a
-اکبر آقا ،دو تا نون میدی؟! قبل از شاگرد نانوا زن پشت سری ام که زنبیل بزرگی در دست داشت و روسری اش را کج و کوله بسته بود و اعتراض کرد -دختر جون بیا برو ته صف وایسا ،اینجا به خاطر چشم و ابرو به کسی نون نمیدن !!! با اعتماد به نفس به سمتش برگشتم بلقیس خانوم بود دورادور شنیده بودم چقدر پشت سرم لغز می خواند و با نگاهی به زنبیلش پرسیدم: -شما چند تا نون میخوای؟! دست به کمر پرسید : -به تو چه ؟!! ،گیرم صد تا دستم را تابی دادم: -اووو چه خبره؟!من فقط دو تا میخوام نمی تونم تا شب اینجا یه لنگه پا وایسم چون تو صد تا نون میخوای؟! -نگاه نگاه چه زبون درازه،پسر شهین خانوم بنده خدا حق داشت نامزدی رو پس داد دستش رو بند بازویم کرد و چند قدمی به عقب هلم داد یکی از صف مردانه زبان ریخت : -دو تا نون مهمون من آبجی دعوا نکن !!! حرف از پس زدن هامین مثل بنزین روی آتش تا مرز انفجار بردم هنوز حسابش رو کف دستش نگذاشته بودم که دست مردانه ای پرقدرتی از غیب رسید مچم را گرفت و چند قدمی از صف دورم کرد با پرخاش سر بالا آوردم که نگاهم قفل صورتش شد هامین نامزد سابقم با چند عدد نان بربری در دست و نگاهی شماتت گر از میان خوابم به دنیای بیداری آمده و دستم را چسبیده بود . مچم رالحظه ای رها کرد و بی توجه به من که گیج ازحضور ناگهانی اش قدرت تکلمم رو از دست داده بودم از خانومهای داخل صف عذرخواهی کرد بعد کشان کشان از آدمها و نانوایی دورم کرد زبان و بدنم همزمان به کار افتاد خودم رو از دستش رها کرده و غر زدم: -چی کار میکنی؟! صدای نفس های بلندی که برای کنترل عصبانیت می کشید جوابم بود وقتی با نگاهی آزرده به چادر و دامنم که با باد تکان می خورد گفت: -مثل اینکه بابات اصلا حواسش نیست دخترش چجوری بیرون میاد و چه طور رفتار می کنه؟! با وجود اینکه از خبر چینی و تنبیه دوباره می ترسیدم گفتم: -چیه می خوای مثل قدیما زنگ بزنی آمارم بهش بدی -لا اله الا الله …. دو تان نان جدا کرد و تو بغلم گذاشت -راه بیفت جلو پشت سرت میام -به تو چه؟!!چیکارمی که دنبالم میای !!! می توانستم سنگینی نگاه جماعت داخل صف را روی خودمان حس کنم -بیشتر از این سگم نکن نهال نذار جلو در و همسایه نسبتم باهات جار بزنم -چه غلطااااا…. جمله ام در بوسه یکباره اش روی پیشانی ام آب شد با صدای بلند جوری که همه بشنوند فریاد زد : -حالا همه می دونن نسبتم باهات چیه!!!! https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 💋😅💋😅 پسر معتمد محله که سر بالا نمیاره مبادا نگاهش به نامحرم بیوفته وسط کوچه نامزد سابقش می بوسه

Repost from N/a
-پاقدم این دختره نحس خواهر من، همون موقع که پنج سالش بود و حاجی آوردش باید از خونه می‌انداختیش بیرون...ندیدی فردای عقدش با مبین، جوونمون و گذاشت زیر خاک. صدای گریه ی زن عمو بلند می شود و قطره های اشک از چشمانم پایین می چکد. -الانم موندنش تو این خونه کراهت داره خواهر...خدای نکرده تو گوش مسعود میخونه و مسعود و از راه به در میکنه...باید هرچه زودتر یا برای مسعود زن ببری یا این دختره و شوهر بدی. میدانم که این حرف را میزند تا دخترش را به ناف دادا مسعود ببندد، من که کاری به کارشان ندارم...دادا برادر شوهرم است و مثل برادرم او را دوست دارم. دیگر توان شنیدن حرف هایشان را ندارم و می خواهم به اتاقم برگردم، باید هرچه زودتر به دنبال خانه ای برای خودم باشم. رویم را که بر می گردانم، دادا پشت سرم است. هینی از ترس می کشم و فوری چشمان اشکی ام را پاک می کنم. صورت دادا از قرمز شده و فکش را به هم می ساید. قدمی جلو می آید که بازویش را می کشم. بازویش را از دستم بیرون می کشد و وارد آشپزخانه می شود. صحبت های خاله اش را شنیده و خشمگین شده است. هر لحظه منتظرم تا فریاد بکشد و بگوید که نورا مانند خواهرم است...من نورا را بزرگ کرده ام، حس غیری به او ندارم. -خاله اینجا نشستی چی در گوش مامان میخونی؟! نورا ازدواج کنه؟! می خوای شوهرش بدین؟! آره مامان؟! از راه بدر شدن من می ترسید؟! باشه...من می خوامش...از بچگیش می خوامش...قبل اینکه با  با مبین ازدواج کنه می خواستمش...ولی برای داداشم پا روی دلم گذاشتم...الانم نمیزارم دست هیچ بی ناموسی بهش برسه... از بچگی تو خونه ی عموم بزرگ شدم و عاشق پسر کوچیکش شدم و باهاش ازدواج کردم، غافل از اینکه پسر عموی بزرگم که حکم برادرم و داره از بچگیم عاشقم بود... -پاقدم این دختره نحس خواهر من، همون موقع که پنج سالش بود و حاجی آوردش باید از خونه می‌انداختیش بیرون...ندیدی فردای عقدش با مبین، جوونمون و گذاشت زیر خاک. صدای گریه ی زن عمو بلند می شود و قطره های اشک از چشمانم پایین می چکد. -الانم موندنش تو این خونه کراهت داره خواهر...خدای نکرده تو گوش مسعود میخونه و مسعود و از راه به در میکنه...باید هرچه زودتر یا برای مسعود زن ببری یا این دختره و شوهر بدی. میدانم که این حرف را میزند تا دخترش را به ناف دادا مسعود ببندد، من که کاری به کارشان ندارم...دادا برادر شوهرم است و مثل برادرم او را دوست دارم. دیگر توان شنیدن حرف هایشان را ندارم و می خواهم به اتاقم برگردم، باید هرچه زودتر به دنبال خانه ای برای خودم باشم. رویم را که بر می گردانم، دادا پشت سرم است. هینی از ترس می کشم و فوری چشمان اشکی ام را پاک می کنم. صورت دادا از قرمز شده و فکش را به هم می ساید. قدمی جلو می آید که بازویش را می کشم. بازویش را از دستم بیرون می کشد و وارد آشپزخانه می شود. صحبت های خاله اش را شنیده و خشمگین شده است. هر لحظه منتظرم تا فریاد بکشد و بگوید که نورا مانند خواهرم است...من نورا را بزرگ کرده ام، حس غیری به او ندارم. -خاله اینجا نشستی چی در گوش مامان میخونی؟! نورا ازدواج کنه؟! می خوای شوهرش بدین؟! آره مامان؟! از راه بدر شدن من می ترسید؟! باشه...من می خوامش...از بچگیش می خوامش...قبل اینکه با  با مبین ازدواج کنه می خواستمش...ولی برای داداشم پا روی دلم گذاشتم...الانم نمیزارم دست هیچ بی ناموسی بهش برسه... از بچگی تو خونه ی عموم بزرگ شدم و عاشق پسر کوچیکش شدم و باهاش ازدواج کردم، غافل از اینکه پسر عموی بزرگم که حکم برادرم و داره از بچگیم عاشقم بود... https://t.me/+ai1WVGH6OD83OGQ0 https://t.me/+ai1WVGH6OD83OGQ0

Repost from N/a
- مــــــن زنت نیستممممممم روانییی! صدای جیغم تو خونش پیچید جوری که همه ساکت شدن. خواهرش، مادرش، رفیقش، محافظ کنارش، خدمه‌ی دورمون! همه به من خیره نگاه می‌کردن و انگار می‌گفتند فاتحت را خواندی...! نگاه نافذ مردونش رو بهم داد و تو سکوت از جاش بلند شد جوری که صندلیش صدا داد و من از ترس پریدم عقب، سمتم اومد که بازم عقب رفتم اما خودشو بهم رسوند و مچمو گرفت! و منو کشوند سمت پله ها و غرید: _هیچ کی بالا نمیاد! و همین جمله باعث شد صدای جیغ من تو عمارت بپیچه، می‌خواست چیکار کنه؟ منو بزنه؟! اگه با اون قد و هیکلش منو می‌زد چیزی از من می‌موند؟ قطعا نه! و دیگه جیغامو تقلاهام دست خودم نبود: _ولم‌کن...کمک…ولم کن روانیِ عوضیِ دزدِ بی ناموس! ولم کن کمک کنید این منو می‌کشه! https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 خودمو عقب می‌کشیدم اما اون با یه دست چنان منو گرفته بود و میکشید که حتی ذره‌ای تقلای من تاثیر نداشت و هیچ کیم دیگه جرات حرف نداشت… و من به یک باره مثل کوآلا چسبیدم به نرده‌ی پله ها و این بار قانون فیزیک مانع شد که منو بکشونه پِی خودش! کلافه سمتم برگشت و غرید: _ولش کن! عصبانیت و خشم از سر و صورتش می‌ریخت و من هیچ حرکتی نکردم که نیشگون بدی از بازوم گرفت و همین باعث شد نرده رو ‌ول کنم. این بار دیگه غفلت نکرد منو روی کولش انداخت و سمت اتاقش رفت و از دید همه خارج شدیم. به کتفش میزدم و وقتی وارد اتاقش شدیم جوری پرتم‌کرد رو تختش که کل تنم تیر کشید و حالا اون بود که داد زد: _چه گوهی خوردی؟ جلو اون همه آدم سر من داد می‌کشی؟؟؟ موش شده بودم: _ببخشید… چند ثانیه تو صورت خیره شد و چند بار پلک زد که ادامه دادم: _منو نزن… اخماش باز شد و پوفی کشید، اما همین که کمر‌بندشو باز کرد جیغ زدم: _نزن! میخوای بزنی؟!!! از تخت خواستم پاشم که هولم داد رو تخت: _سلیطه بازی در نیار! من رو مال و مِنال خودم خط نمیندازم...! فقط گفتی زنم نیستی دیدم داری راست میگی گفتم زنّت کنم!! ❌❌❌❌❌❌ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 🌌رُخِ بـی‌ پنــاه🌌 ⭕️رمانی سراسر عشق و هیجان⭕️ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0

Repost from N/a
فقط شونزده سالم بود... تازه عاشق شده بودم. عاشقم شده بود... عشق افروز و سردار می‌تونست افسانه باشه! به جرم سیاهی چشمام، شکار
فقط شونزده سالم بود... تازه عاشق شده بودم. عاشقم شده بود... عشق افروز و سردار می‌تونست افسانه باشه! به جرم سیاهی چشمام، شکار یه نامرد شدم... روحم، جسمم، همه‌ی فرداهام یک جا دریده شد! حالا من یه زن بودم که از متجاوزم‌ هیچ ردی نداشتم! وقتی خبر حاملگی یه دختر عروس نشده توی آبادی پیچید، عشقم شد دشمن قسم خورده‌م که تشنه به خون من وپسرم بود.... افسانه، حالا فقط یه کابوس بود! من فقط فرار کردم تا جون پسرم رو نجات بدم... جنین بی‌گناهی که تاوان گناه ندونسته من و تنها امید من برای ادامه این زندگی سیاه بود... اما نمی‌دونستم این تقدیر نامرد، واسه دل بیچاره‌م چیا کنار گذاشته! اونم وقتی که سال ها بعد سروکله متجاوزم پیدا می شه، مردی که تموم شهر رو گشت تا من رو پیدا کنه و با دیدن پسرم... https://t.me/+qOtqMYcJqAs3ZjZk https://t.me/+qOtqMYcJqAs3ZjZk

Repost from N/a
#سنجاقک_آبی 🧚🏾‍♀️🧜🏻‍♂️ https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 🧚🏾‍♀️🧜🏻‍♂️ -تا حالا جفت گیری سنجاقک ها رو از نزدیک دیدی؟ روی تخت چوبی سنتی در حیاط خانه مادرش نشسته بودیم ،کلافگی از سر و رویش می بارید -نه والا سعادت نداشتم یک چشمم به حوض پر از ماهی و فواره اش بود آخ که جان می داد پا در آب شلب شلب کنان با ماهی ها بازی کنم اما از ترس بد اخلاقی اش چسبیده به او روی تخت نشسته بودم با هیجان شروع به تعریف کردم : -سنجاقک نر، سر ماده را می‌ بندد و شکمش را زیر خودش حلقه می‌ کند اینجوری هر وقت موقع جفت گیری نگاهشون بکنی شکل قلب به نظر میان به خاطر همین سنجاقک ها رو به عنوان نماد عشق بازی و شهوت می شناسند بعد با چشمایی که از خوشی برق می زد و دستانی که در هم حلقه شده بود پرسیدم: -به نظرت خیلی رمانتیک نیست ؟ نوچ کلافه ای کرد و گفت : -بیشتر به نظرم بی عرضگی من رو ثابت می کنه گیج از حرف غیر منتظره اش با تعجب پرسیدم : -وا تو که همیشه خدا میگی من الم و بلم و جینبلم ادایش را در آوردم : -مثل من تا حالا نیومده و از این به بعد نخواهد اومد حالا به دو تا سنجاقک بدبخت حسودی می کنی؟ چشم چپش که پرید ناخودآگاه از آغوش گرمش عقب کشیدم در این چند ماه دیگر خوب شناخته بودمش به وقت عصبانیت دچار تیک عصبی میشد غر زیر لبی اش را شنیدم : -پسر، خاک بر سرت با این زن گرفتنت هاج و واج از این جوشش ناگهانی اش غر زدم -شنیدم چی گفتیااااا -درد شنیدم ، مرض شنیدم ،اصلا گفتم که بشنوی ؟ دختر نیم وجبی شش ماه من رو میبری لب چشمه تشنه بر می گردونی یک روز خانم سرش درد می کنه ،یک روز پریود شده ،یک روز باباش ما رو می پاد یک روز داداش غول تشنش غیرتی میشه یک روز آمادگی چهار تا ماچ و بوسه رو نداری حالا میای با شوق و ذوق از جفت گیری سنجاقک ها برام ور ور می کنی الان یه نماد شهوتی بهت نشان بدم که تا دو روز لنگ بزنی هین ترسیده ای کشیدم: -خیلی بی تربیتی اما آیین بی توجه گردنم را به سمت خودش کشید و به قصد بوسیدن لبانم جلو آمد که صدای عصبانی گراهون در حیاط پیچید -سراب ورپریده جوری از جا پریدم که چانه ام محکم به دماغش خورد و صدای تق بدی داد صدای آخ بلندش در بد و بیرای گراهون گم شد -خوشم باشه مرتیکه ،تو ملاعام تنگ خواهر من نشستی چی براش جیک جیک می کنی؟ شانه اش را گرفت و کشید با چشمانی از حدقه در آمده زد زیر خندید : -دمت گرم آبجی زدی ترکوندیش که از لابه لای انگشتان آیین که بینی اش را سفت چسبیده بود خون می چکید روی زمین با نگاهی برزخی زیر لب توپید -بر پدرت دختر 🔥🔥🔥 آیین فرهنگ دکتر جذاب ،مغرور و پولداری که یک بیمارستان عاشقش بودند شنیده شده بعضی ها به حدی خاطر دکتر رو می خواستند که از قصد دست و پاشون رو می شکنند تا مریض اش باشند 🤣 اما پسر همه چی تموم قصه ما مجبور شد با دختر عموی صفر کیلومترش که عاشق چیزای عجیب و غریب عقد کنه 🔥🔥🔥 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8 https://t.me/+vepQpY2KCoJhOWM8

Repost from N/a
-تو هیچ وقت من و دیدی؟! متوجه بودی منِ خر هم هستم؟؟ حیران نگاهش می کنم. -چی میگی دادا؟ پوزخندی میزند که دلم را خون می کند. -میگم هیچوقت من و دیدی؟! نه ندیدی...چرا؟! چون چشت همیشه دنبال مبین بود...مسعود خر کیه؟! مسعود مثل سگ پاسوخته همه جا دنبالت موس موس می‌کرد...همیشه منتظر بود تا خانوم یه کاری بخواد تا مثل اسب بدوه و براش انجام بده...ولی آخرش چی؟! مبین شد مرد دوست داشتنی خانم!! شد کسی که تو عاشقش شدی!! حرف هایش برایم تازگی دارد و گیج شده ام. موهای لخت پر کلاغی اش را چنگ می زند. خنده ای مصلحتی می کنم. باید این کوه خشم را آرام کنم...گرچه خدا هم می داند که کسی حریف مسعود خشمگین نمی شود و برای همین کل محل با دیدنش راهشان را کج می کنند تا مورد خشم او واقع نشوند. جلو می روم و به اویی که روی تختم نشسته و پاهایش را عصبی تکان می دهد، خیره می شوم. -چی شده دادا؟! میدونی که تو رو قد مبین خدابیامرز دوست دارم... خم می شوم و صورتم را مقابل صورتش می گیرم. -شاید حتی بیشتر...تو دادای مهربون منی...یادم نمیره که کل شهر و به خاطر پیدا کردن اسپری هام گز می کردی!! یادم نمیره وقتی می ترسیدم دور از چشم عمو و زن عمو میومدم تو اتاقت می خوابیدم...هیچکدوم از محبتات و یادم نمیره... به شوخی ضربه ای به بینی اش میزنم. -به داداش خدابیامرزت حسودی می کنی؟! چهره اش که تا حالا مانند مسخ شده ها نگاهم می کرد، ظرف چند ثانیه ماننده آتش سرخ می شود...جوری  از جا می جهدکه من برای اینکه با او برخورد نکنم به عقب می پرم. -آره توی بیشرف باعث شدی من به یه مرده حسودی کنم، اونم کی؟!برادرم... صدایش هر لحظه بالاتر می رود و من به فکر اینم که صدایش به گوش بقیه در طبقه پایین نرسد. جلو می روم و با دستانم جلوی دهانش را می گیرم. -آروم باش دادا...دورت بگردم، چرا اینجوری میکنی آخه؟؟...مریم پایینه می شنوه خدای نکرده فکر بد می کنه...سه روز دیگه عقدته قربونت برم...الان باید خوشحال باشی... وسط حرفم می پرد و دستان بزرگش را دور بازوهای نحیفم می پیچد و مرا به سمت خودش می کشد. نفس های خشمگینش به صورتم می خورد. -هر خری می خواد بشنوه و هر فکری که دوست داره بکنه...به اسفل سافلین...من چمه؟! درد من اینه که دل پیش توعه و تو هنوز به شوهر مردت وفاداری...دردم اینه که تنم نبض میزنه برای با تو بودن...دردم اینه از بچگی مثل پروانه دورت گشتم و تو عاشق مبین شدی...دردم اینه می خوام تو کنارم باشی کنار سفره ی عقد نه مریم...دل لعنتیم تو رو می خواد نورا... مات به صورتش که هر لحظه نزدیک تر می شود می نگرم... با صدای شکستن چیزی نگاه درمانده ام را به آن سمت می دهم... سینی شربتی که از دست مریم افتاده و مسعود بی رحمی که با دیدنش به جای دور کردنم مرا در آغوش کشیده و سرش را در گریبانم فرو می کند. https://t.me/+ai1WVGH6OD83OGQ0 https://t.me/+ai1WVGH6OD83OGQ0