en
Feedback
چتر بی باران(مریم روحپرور.کمند)

چتر بی باران(مریم روحپرور.کمند)

Open in Telegram

کانال رسمی مریم روح پرور(کمند) بیش از ده اثر هنری رمان های(ماهی/حامی/ترنج/رخپاک/زمرد‌سیاه/طعم‌جنون/عشق‌خاموش/معجزه‌دریا/تاو‌ نهان) آنلاین👈🏼 آغوش آتش آنلاین👈🏼 چتر بی باران هر روز پارت به جز دو روز آخر هفته ارتباط با نویسنده👇🏻 @Kamand1235

Show more
3 998
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-530 days
Posts Archive
Repost from N/a
. _چجوری به بابام بگم عاشق پسر دشمنش شدم... میر عماد کلافه چنگی به موهایش زد و نگاهش و هراسون به اطراف دوخت.تا مبادا کسی ما را با هم ببیند، وگرنه قیامتی به پا می شد، همراه با خون و خون ریزی هر دو از این عشق ممنوعه و قرار های یواشکی با ترس و لرز خسته و زله شده بودیم. _صدری جان فقط بگو ما شب میایم برای امر خیر... شاید با این وصلت، دشمنی چندین و چندساله هم تموم بشه _خیلی می ترسم! اگه هر دو مخالفت کردن چی؟اگه میر علی خان منو به اجبار عقد کسی در آورد اونوقت چطور بدون تو زندگی کنم... فاصله‌ش و باهام کم کرد و قامت بلندش روم سایه انداخت، با خم کردن گردنش کنار گوشم پچ زد: _اگه مخالفت کردن، با هم فرار می‌کنیم همین امشب مگه من مرده باشم که، اسم مرد دیگه ای کنار اسمت نوشته بشه.. با دلشوره راهی خانه شدم و پدرم که از سر مزارع آمد با سینی چایی جلوش نشستم. اخمان درهمش وحشت به دلم می انداخت. با این پا و آن پا کردن و جرئتی که از خودم سراغ نداشتم، لرزون لب زدم: _ب.. بابا..ام..امشب..عمو برای م..میر عماد.. میان...اینجا..خا..خاستگاری میر علی خان با برادر و هم خون خودش سال‌های متوالی سر دشمنی و رقابت داشت. حرفم کافی بود تا آتش خشمش فوران کند و به جانم بیوفتد، طوری که جیغ های بلند دردناکم و ناله هایم دلش را به رحم نیاورد و خواهش و التماس هایم راه به جایی نبرد. آنقدر کتک خوردم که بی جان گوشه‌ی افتادم و تهدید های میر علی خان از طرف خدمتکارش به گوش عمو رسید. ساعت از نیمه‌شب گذشته، لباس هایم را در ساکی جمع کردم و وقتی همه در خواب عمیقی به سر می بردن، به طرف مزارع دویدم و پشت درخت قطوری که محل قرارمون بود، میر عماد را دیدم. با دیدن صورت ورم کرده و کبودم اخم غلیظی روی صورتش شکل گرفت و به طرفم قدم تند کرد. _گلبرگ نازم چه بلایی سرت آوردن بمیرم من بغضم بی صدا شکست و بی هوا برای اولین بار به آغوش گنده‌ش سنجاق و روی موهایم را بوسید.آغوشش آنقدر امن که دلم می خواست سالهای زیادی بهش تکیه کنم. _دیگه نمی‌زارم دست هیچ احدی بهت برسه صدری، خودم یه تنه خوشبخت‌ت میکنم. _آهای اهالی آهای دختر میر علی خان و دزدیدن آهای بیدار شدید... با وحشت به هم نگاه انداختیم و به هر بدبختی و مصیبتی بود، باهم برای همیشه فرار کردیم. اما نمی دانستم که سرنوشت برای عشق ما دوتا خوشبختی ننوشته و به جاش سیاه بختی نگون بختی نوشته... https://t.me/+uacg632dbt4wN2I0 https://t.me/+uacg632dbt4wN2I0 ❌️من صدر‌ی ام دختر از فرنگ برگشته‌ی میر علی خان که بعد از سالها با پسر عموی خودم رو به رو میشم... عشق عمیقی بین ما شکل می‌گیره ولی سد راه این عشق پدرامون هستن که با هم دشمنی دارن و وقتی با ازدواج ما شدیدا مخالفت می کنند چاره‌ای نمی مونه جز فرارمون و...

Repost from N/a
_اَنار دون کن براش؛ گُلپَر و نمک هم بریز ببر تو اتاقش! سرم را پایین انداختم و آه کشیدم. او از من متنفر بود. چگونه به اتاقش می‌رفتم؟ _نمـ... نمیشه من نرم؟ قبل از اینکه عزیز چیزی بگوید، نگین پا روی پا انداخت: _داداشم زن گرفته بهش برسه؛ می‌خوای برات اُنّابه بگیریم ور دستت باشه؟ نگین همین بود زخم می‌زد و چون باردار بود نمی‌توانستم چیزی بگویم _اینقدر به این طفل معصوم زَخم‌زبون نزن صدای آهسته‌ی عزیز بود که به دخترش هشدار می‌داد آه دیگری از سینه‌ی دردمندم بیرون آمد و با پشت قاشق روی پوسته‌ی انار زدم _به درک که می‌شنوه؛ بره گم شه _هیس خیر ندیده! _خودم واسه خانداداشم می‌رم خواسگاری رها، سه روز و سه شب برای عروسیش می‌رقصم. فقط شَرّ این دختره‌ی گداگشنه از سر خانواده‌مون کم بشه! هِقی که در سینه‌ام گیر کرده بود داشت قلبم را می فشرد. اشکی از چشمم چکید و لای دانه‌های سرخ افتاد. ترسیده به عقب برگشتم که قبل دیده شدن، انار تازه دون کنم. اما با دو چشم سیاه برزخی مواجه شدم _چه غلطی می‌کنی؟ آب دهانم را قورت دادم و دستم روی کاسه خشک شد _هی. هیچی به خدا. داشتم براتون. براتون انار دون می‌کردم! با هیکل تنومندش جلو آمد و نگاه اشکی‌ام را که دید، مردمک‌هایش تکان خورد. شاید اگر نمی‌دانستم چقدر از من متنفر است، گمان می‌کردم با دیدن اشک هایم منقلب شده است _گفتم چه غلطی می‌کنی؟ روی صورتم خم شده بود و با خشم نفس می‌زد از من بیزار بود مردی که عاشقش بودم و با برملا شدن دروغهایم از من متنفر شد _ا... الان انار تازه دون می‌کنم؛ به خاک مامانم از عمد نبود شُرشُر اشک‌هایم را که دید پلکش تیک گرفت و بازویم میان انگشتان قوی اش گیر افتاد _ولش کن این طفل معصوم‌و شیرزاد کشان کشان تنم را به طرف اتاقش برد. من غرق در گریه بودم و صدای بلند عزیز قطعا به گوشش می‌رسید: _شیرم‌و حلالت نمی‌کنم شیرزاد. حلالت نمی‌کنم اگر این دخترو بازم اذیت کنی! در را محکم پشت سرم هول داد و تنم به شدت به در کوبیده شد _من به تو چی گفتم؟ها؟جلوی عزیز مظلوم نمایی میکنی؟ اگر قبل‌ترها بود از این فاصله نزدیک گیرم می‌انداخت و لب‌هایم را می‌بوسید. اما حالا... سر تکان دادم و آن گریه ی لعنتی و قلب شکسته، دست من نبود _نکردم نگاهش روی لب‌های لرزانم بود و بینی اش منقبض می‌شد _مظلوم نمایی نکردم! مشتش به ناگاه کنار سرم فرود آمد و وقتی شانه های من از ترس بالا پرید، با چشمان خونبارش فریاد زد: _بهت نگفتم گریه کردن، خندیدن، غذا خوردن بدون اجازه، خوابیدن بی اِذْن مــــن، ممنوعه؟ _شیرزااااد... دِین این دختر بی گناه رو گردن منِ روسیاه نیار عزیز بود که پشت در نالید و سکسکه به من اجازه ی حرف زدن نمی‌داد. بار دیگر روی در کوبید و فریادش بلند تر بود: _گفتم یااا نههه؟ لب‌هایم لرزیدند و هنجره‌ام تمام قدرتش را برای گفتن کلمه ای به کار برد: _گــُ... گُفتید... _درو باز کن پسره‌ی خیر ندیده. باز کن می‌خوام دختره رو ببرم مملکت خودش! مردمک‌هایش در کسری از ثانیه با خشمی بی امان گشاد شدند و با نعره ای بلند، گلدان کنار در را به دیوار کوبید _شیرزاد چکارش کردی نامروتتت!؟ تن من رعشه گرفت و او هرچه سر راهش بود را شکست و داغان کرد.مردی که روزگاری من را در اتاق پرستش میکرد. _بیا بیرون دیار... بیا بیرون میبرم می‌دمت دست پسرعموت دخترم! ترسیدم. وحشت کردم. آن روزها، تا سر حد مرگ روی پسرعمویم حساس بود و به خونش تشنه _تا حرمتت زیر سؤال نرفته از پشت در این اتاق بکش کنار عزیززززز! سرگیجه داشتم، اما دیگر توان ماندن در من نبود. او دیگر هیچ عشقی به من نداشت. _غیرت داری هنوز؟ غیرت داری که دختره رو شب و روز شکنجه‌ش می‌کنی؟ با دستای خودم عروسش می‌کنم! دست برد و صندلی آرایش را با تمام توان به سمت آینه پرت کرد بی توجه به شیشه ریزه های کف زمین، از در فاصله گرفتم _دیااار؟دخترم بیا بیرون تا بلایی سرت نیاورده این بی‌مادر! با مردمک‌های گشاد شده به طرفم برگشت و یک نگاهش به شیشه ها و نگاه دیگرش به پاهای بدون دمپایی من بود _از جات تکون نخور! صدایش به خاطر فریادها دورگه شده و برای من مهم نبودند آن شیشه ها _دیگه بریدم مات و خشک‌زده نگاهش را از پاهایی که ممکن بود هر لحظه روی شیشه ای بلغزند به چشمانم داد چشمانی که خودش هر روز اشک‌باران میکرد و حُکمش این بود که نبارند! _می‌دونم حالت ازم به هم میخوره؛ می‌خوام برم... چشم درشت کرد و با احتیاط گامی به طرفم برداشت _الان شیشه می‌ره تو پات لعنتی. از جات تکون نخور سرم روی شانه ام افتاد ودستم روی دستگیره در قرار گرفت _طلاقم بده شیرزاد سوزش شدیدی در کف پاهایم حس شد و حتی دیدن چشمان متحیر و مات مانده اش نمی‌توانست جلوی من را بگیرد ❌❌❌ https://t.me/+niI8C4laRhNmY2Zk https://t.me/+niI8C4laRhNmY2Zk #آرزونامداری

Repost from N/a
من یاسمنم به دختر زیبا وبااصالت که توخانواده ثروتمندی بزرگ شدم و کارهای شرکت پدرم رو اداره می کنم! همه چیز خوب بود تا روزی که
من یاسمنم به دختر زیبا وبااصالت که توخانواده ثروتمندی بزرگ شدم و کارهای شرکت پدرم رو اداره می کنم! همه چیز خوب بود تا روزی که تولد ۲۵ سالگیم رسید! همونجا که پدرم،مردی که همیشه پشتم بود،تو چشم هام زل زد و گفت: ـ تو دختر واقعی ما نیستی یاسمن! و مــــن؟ ناباورانه شکستم وفروریختم! قول دادم خانواده اصلی ام روپیدا کنم...و بعدمدت ها تونستم کسی روپیدا کنم نیمه دیگرمن بود! نستـرن....خواهرم! واین شروع ماجراجویی مابرای یافتن حقیقتی بودکه سال ها پیش باعث جدایی ما وقتل پدرم شده بود! https://t.me/+Zd4Nn6IT_Q5mNGJk صدای قدم‌هایی توی راهرو پیچید.قبل ازاینکه سمتش برگردم،حسش کردم.برگشتم و دیدمش. درآستانه‌ی در ایستاده بود.موهایش پریشان،چشم‌هایش هراسان...ولی شبیه خودم؛خیلی شبیه خودم! دهانم خشک شد.صدایم درنمی‌آمد.لب زد: - یاسمن... زیرلب زمزمه کردم: - نسترن؟ انگار دنیا برای لحظه ازحرکت ایستاد.نه آغوشی درکار بود ونه اشکی!فقط سکوتی سنگین بین دو نیمه‌ی یک روح جاری بود! و بعد...او جلو آمد.من عقب رفتم؛هم‌زمان. مثل کسی که بعد از سال‌ها،جرأت نگاه‌کردن به خودش را درآینه پیدا کرده باشد،خیره‌اش شدم. https://t.me/+Zd4Nn6IT_Q5mNGJk

Repost from N/a
رمان رو به پایان و پارتهای ابتدایی به زودی پاک میشه...💔 پارت واقعی👇 #پارت_630 صدای بلند حسام در خانه می‌پیچید: - نکنه ارث باباتو خوردمو بی‌خبرم که اینجوری افتادی رو دور تلافی، با انتخاب اون پیزوری می‌خواستی خارم کنی؟ فکر کردی حسام منصوری به این راحتیا کوچیک میشه؟ حسام نفس نفس می‌زد، واکنشش عجیب نبود، وقتی تمام مدت جواب منفی نگار را انکار می‌کرد و روی خرابه های گذشته خانه وهمی ساخته بود. -  یه نگاه به خودت بندازی می‌فهمی تو کجایی و من کجا، فکر نکن یه‌دستی زدی در حدش نیستی! سینه نگار دیگر تحمل آن همه شنیدن و ساکت ماندن را نداشت. حسام اما آتش بود، بد باخته بود آن هم به چه کسی؟! ارسلان فاتحی! - تو که هیچی گنده تر از تو هم به چشمم نمیان... مشتش را چند بار روی قلبش کوبید:   - این لامصبو با همون ستاره خاکش کردم... خیره در چشم های نگار انگشت اشاره اش را به طرف نوشین گرفت: - این و اون شوهر تحفه اش هی زیر گوشم زر زر کردن، نگار خوبه، ، بهتر از اون پیدا نمی‌کنی، رفیقته می‌تونه شریک زندگیت هم بشه،  می‌خوادت، فقط یک کوچلو ناز داره، نازشو بخر، این بکن اونو بگیر، منم آدمم دیگه یه وقتایی آدم ها خر میشن، خر اینا شدم و بازی خوردم... مهم نبود که دروغ می‌گفت، مهم نبود که اولین بار او با حامد درباره نگار حرف زده بود، مهم غرورش بود که داشت زیر پاهای ارسلان له میشد. - بازی خوردم اونم برای دختری که بخاطر یه جاکش... نگار نفهمید چه شد، نفهمید قلبش چطور آنقدر آتش گرفت که مغزش برای خاموش کردن آن شعله ها و آرام گرفتش، برای اینکه تمام نکند، برای اینکه بخاطر این حجم از سکوت، این حجم از مراعات این حجم از احترام بی موقع نیاستد، فرمان یک حرکت داد. دستش بلند شد و محکم روی صورت حسام فرود آمد. حسام مات و مبهوت به نگار زل زده بود، توقع این حرکت را از او نداشت، نفسش انگار در سینه حبس ماند که اینطور احساس خفگی داشت، خشمش دیگر ته نداشت... چه غلطی کرده بود؟! نگار انگشت اشاره اش را بالا برد درست مقابل صورتش‌ گرفت: - اینو برای خودم نزدم، برای اون همه حرف مفتی که سال ها شنیدم و هیچی نگفتم نزدم، برای اون زور گفتنات نزدم، برای بیست سالی که با تمام وجودم برات رفاقت خرج کردم و تنها چیزی که دیدم ناز و نوز و قهر و قلدری بود نزدم،  اینو زدم که بدونی و بفهمی نه حالا نه هیچ وقت دیگه حق نداری  به ارسلان توهین کنی! کمی قد صدم ثانیه ای مکث کرد: - حالا هم برو بیرون  دیگه  نمی‌خوام ببینمت! حسام کمی روی نگار مکث کرد: - گذر پوست به دباغ خونه میوفته... اون روز فقط خدا بهت رحم کنه... بعد چرخید و به طرف خروجی راه افتاد، نگاه نگار خیره به راه رفتن محکم حسام بود و انگار این بار واقعا نهایت کارشان بود. https://t.me/+Ba_p-yZ8hx01ZjFk https://t.me/+Ba_p-yZ8hx01ZjFk عاشقانه لطیف و دوست داشتنی و پر از هیجان با ما همراه بشید و از این قصه لذت ببرید😍😍 800 پارت آماده خوندن🤩

Repost from N/a
- افق ازت حامله نشده پسرم؟ دوماهه عقد کردین. صدای پوزخند دانیال باعث شد دست از خورد کردن سیب زمینی ها بکشم. - دختره شب تا صبح دم گوشم گریه میکنه، چطوری باردارش کنم مادر من؟ - خب حالا،زنته غریبه نیست که. شاید دلش پره‌. یکم باهاش حرف بزن. حرف نزدن دل زن رو چرکین میکنه پسرم من میشناسمت، خلقت بده انعطاف نداری. دلم پر بود. خیلی زیاد. بغض کردم و دیگه دلم نمیخواست غذا درست منم. دست هام رو آب زدم ولی صداش میومد. - چیکارش کنم؟ با دختری که هنوز توی فکر داداشمه دقیقا چیکار کنم مادر من. معذب سر پایین انداختم و نفسمو آروم رها کردم. - ای خدا، پسر به چی فکر میکنی طفل معصوم دیشب یادبلایی که داداش از خدا زده ات سرش اورده گریه میکرد دوست داره تورو، خیلی. - پس چرا نمیذاره دستش بزنم؟ یا از پشت بغلش کنم؟ - از خودش بپرس.. بقیه ی حرفشونو نشنیدم چون که خودمو توی اتاق پرت کردم، هق هقم شروع شد که در باز شد و دانیال اومد داخل. - افق؟ - ج...جانم. - چرا نمیذاری...از پشت بغلت کنم و ببوسمت؟ مگه‌نمیگفتی سختته تو روم‌نگاه کنی خجالت میکشی پس صبح چرا نذاشتی از پشت بغلت کنم بچسونمت به سینه ام. بغض تا بالای گلوم رسید و گفتم: - اخه...داداشت اون شب به زور منو اونطوری بغل کرد،‌من دوسش ندارم گولم‌زد. جلو اومد و منو چرخوند، بی توجه به تقلاهام دستاشو محکم دورم حلقه کرد. - من اون بی شرف نیستم، حتی مامانم به خاطرت عاقش کرد ولی باید یادت بره افق باید یادت بره یعنی من خوبت میکنم، بهش عشق میدم که اون ظلم رو یادت بره فقط بذار لمست کنم باشه؟ دست هاش دور تن دخترونم بیشتر پیچیدن و... https://t.me/+P3oGPzwkXk0wYjhk https://t.me/+P3oGPzwkXk0wYjhk https://t.me/+P3oGPzwkXk0wYjhk ❌من دانیالم، پسر سر به هوای خونواده. من به خانواده اهمیت نمیدم، چون اونا فقط برادرم رو قبول دارن. تا این که همین برادر همه چی تمومم، گند میزنه. به دختری تجاوز میکنه... و من باید اون دختر رو جمع میکردم. اوردمش خونمون ولی نمیدونستم اون وزه ی موطلایی قراره...

Repost from N/a
- پاشو مهمون اجباری به مقصدمون رسیدیم. https://t.me/+tuL4BtCx3NowZjdk https://t.me/+tuL4BtCx3NowZjdk دختر از جا پرید و برخلاف نگاه خونسرد دفعه قبلش با ترسی که در چشم‌هایش عیان بود اطرافش را از نظر گذراند. - م... من کجام؟ آثار مستی را هنوز در رفتار و کارهایش می‌دید و می‌دانست برای رهایی کامل به فرصت بیشتری نیاز دارد، نیشخند تمسخرآمیزی زد. - آوردمت همون‌جایی خواسته بودی... قبرستون. دختر باری دیگر با همان طرز نگاه قبل اطرافش را که به نسبت در تاریکی غوطه‌ور بود نگاه کرد. - من... من می‌خوام برم خونه خودمون. برای آنکه بتواند به حرف‌ها و کارهایش تسلط بهتری داشته باشد نگاه از دختر گرفت و پیاده شد. از اینجا به بعد باید بیشتر حواسش به خودش باشد. در سمت دختر را باز کرد. - بیا پایین اینجا هم خونه است البته جای خونه تو خونه منه. تعللش را دید خودش را نزدیک‌تر برد. - بیا پایین دختر من اصلاً آدم مناسبی برای ناز خریدن نیستم، تا همین‌جا هم زیادی باهات راه اومدم. پس به نفع خودته زیادی با اعصابم بازی نکنی که خیلی بد میشه. چشم‌های دخترک از ترس و تردید زیاد دو دو می‌زدند و طولی نکشید به سکسکه افتاد. - تو رو خدا... منو ببر خونه خودمون. دیگر صبرش به سر آمد، وضعیتی که درونش قرار داشت هیچ باب میلش نبود و بیشتر از حجم تحملش اذیتش می‌کرد. رو برگرداند و حینی که طرف ساختمان قدم برمی‌داشت صدایش را بالاتر برد. - شرمن بیا از مهمونمون پذیرایی کن. نگاهش هنوز به جلو بود؛ اما طولی نکشید صدای پارس شرمن و جیغ گندم با هم ادغام شد و خیلی زود با دو خودش را به او رساند و از پشت به بازویش چسبید. - وای سگ داری؟ منو از دستش نجات بده خواهش می‌کنم. نیم نگاهی به شرمن که با آن هیکل ترسناکش با یک قدم فاصله از آن‌ها ایستاده بود و بی‌وقفه پارس می‌کرد انداخت‌. - آره خیلی سگ خطرناکیه، الان می‌بینی عقب ایستاده فقط بخاطر اینه در پناه من ایستادی، یه کوچولو از خودم فاصله‌ات بدم آماده میشه برای تیکه پاره کردنت. دختر جیغ کوتاه دیگری کشید و خودش را بیشتر به تن او چسباند. - وای نه تو رو خدا منو از خودت جدا نکن قول میدم هرچی بگی گوش کنم. - بدون حرف و اعتراض باهام میایی داخل اوکی؟ - باشه... باشه قول، تو فقط اینو دورش کن وای داره نزدیک‌تر میشهههه.... https://t.me/+tuL4BtCx3NowZjdk https://t.me/+tuL4BtCx3NowZjdk گندم، دختری با آرزوهای صورتی و زیبا که اسیر سیاهی خودخواهی دیگران می‌شود. خودخواهی که رسوایی نامش را در پی دارد. https://t.me/+tuL4BtCx3NowZjdk واهمه‌ی سقوط رمانی پر از اتفاقات نفسگیر😍😍

Repost from N/a
_ رفتی به دوست پسر سابقم وعده‌ی پول گنده دادی تا برگرده پیشم! متنفرم از اینکه هی برام ترحم میکنی و ناجیم میشی. گر گرفته و با عصبانیت تو اتاق سرش فریاد می‌کشیدم. برام مهم نبود که جواهر فروشی‌ش پر از مشتری هست و اسم و آوازه‌ش به نام _آروم باش یارا آب می‌خوری! انگار با خونسردیش پشت ظاهر زیادی مردونه و جذابش آتیشم زد. نیش اشک تو چشمام نشست و صدام لرزید. _جناب نیک متوجهم نیت‌تون خیره _جناب نیک چیه! برای تو همیشه سیامندم نفس عمیقی کشیدم. انگار الان خیلی مهم بود که صمیمیت دوستانه‌ی چند ماه‌مون رو به رخم بکشه! البته که پشت این صمیمیت چیزی جز دلسوزی برای یک دختر بیمار با لک های سفید و بزرگ روی صورت و بدنش که انگشت نمای خاص و عام بود، نبود! _من هیچ وقت انتخاب یه مرد نیستم. صورتم و ببین دست هام و ببین کدوم مرد عاقلی یه زن زشت می‌خواد! سپهر فقط به خاطر سواستفاده بهم نزدیک شده بود. همچنان سکوت کرده بود. البته این دفعه با اون اخم ترسناکش _کی بهت حق داده راجب خودت این طور فکر کنی و حرف بزنی ها! مواخذه‌م می‌کرد. با تیله های نافذش برام خط و نشون می‌کشید، تا لال بشم، ولی نه... _جامعه، دوستام و حتی خانواده‌‌م که جدیم نمی‌گیرن. اون نگاه، اون فاصله گرفتن که فکر می‌کنن بیماری پوستیم واگیر داره... ولی پیسی واگیر دار نیست، چقدر دیگه اینو برای همه فریاد بزنم خسته‌م تنها به کاناپه‌‌ی داخل اتاق اشاره زد که بشینم. حالا که رفته رفته آروم می‌شدم، ازش خجالت می‌کشیدم. خیلی بی معرفتی بود که کمک هاش و نادیده بگیرم.ر سیامند از روزی که منو دید، بر خلاف همه باهام مثل یه آدم عادی برخورد کرد و با احترام پیش خودش استخدامم کرد. _فکر می‌کردم هنوز دوستش داری. سر پایین انداختم. _ندارم _پس چرا غمگینی! دیدنت تو این حال و احوال برام سخته نه نه لعنت بهم. نباید قلبم ضربان می‌گرفت و حس و حال عاشقم و لو می‌داد. از روزی که شنیده بودم سیامند میخواد نامزد کنه، به حال و روز قبل آشنا شدن باهاش برگشته بودم. به همون روزهای سیاه و سفید... _چیزی نیست _اینکه مطمئن شدم دیگه به سپهر علاقه نداری حسابی دست و بالم و باز کرد. گنگ و گیج نگاه بالا کشیدم. لبخند کم رنگی کنج لبش جاخوش کرده بود. _از چه بابت! _صبر کردن و طاقت آوردنم دیگه جایز نیست یارا بیا آنلاین دسته گل مورد و علاقه‌ تو سفارش بده چیزی از حرف هاش متوجه نمی‌شدم. ولی یهو کیلو کیلو قند تو دلم آب شد. میخواد برای خوشحال کردنم گل بخره! _جایزه‌ست رئیس! چون دختر خوبی بودم و این چند وقت درس هات و یاد گرفتم، که اشتباهم و دوبار تکرار نکنم؟ کاش زودتر برنامه می‌چیدی پا نمیدادم به سپهر _نه جایزه نیست فکر کنم تو اولین دختری هستی که دسته گل خاستگاریش و خودش انتخاب میکنه یکه خورده خشکم زد که به ثانیه نکشید از پشت میزش بلند شد و با نشستن کنارم و حلقه کردن دستش دور کمرم...🥺❤️ https://t.me/+mR-4HK36jK41YWZk https://t.me/+mR-4HK36jK41YWZk https://t.me/+mR-4HK36jK41YWZk https://t.me/+mR-4HK36jK41YWZk https://t.me/+mR-4HK36jK41YWZk ❌️یارا دختری که بیماری پوستی‌ش باعث شده بد از آدم ها ضربه بخوره و اعتمادش هی بشکنه تا اینکه با طراح معروف و صاحب برند جواهرات نیک، سیامند نیک آشنا میشه و...

Repost from N/a
من مهدام یه دختر محجبه و مثبت تو یه خانواده سنتی و مذهبی.... برادرم پلیس بود . کافی بود من سهوا یه کاری انجام بدم تا شرلوک هولمز بازی دربیاره و تا ته توی ماحرا رو در نیاره ول کنم نباشه همه چیز طبق روال خانوادم پیش می رفت همه چیز جز عشق! تنها اشتباه من عاشق شدن بودن! عاشق پسری شدم که بخاطرش هرکاری حاضر بودم بکنم از دروغ گفتن و پیچوندن خانواده بگیر تا قرار های یواشکی.... یه روز به بهانه تولد دوستم باهم به یه مهمونی رفتیم مهمونی ای که تهش به تخت و یه رابطه کثیف ختم شد اونم وقتی که تو حال وهوای خودم نبودم! سهم من شد بی بکارت شدن و بی آبرویی سهم اون نامرد شد فرار و غیب شدن! اما این همه ماجرا نبود! وقتی پلیس همه بچه های مهمونی رو دستگیر میکنه منم جزوشونم! و از اون بدتر وارد آگاهی ای میشم که همه برادرم رو‌ می شناسند! اما کسی از لکه ننگ اصلی خبر نداره و همه خانوادم که همین حالا هم منو لکه ننگ می دونن می خوان به زور شوهرم بدن! آرتـــــــا! مردی مرموز و جذاب با خانواده ای بااصالت و موجه که شاید دل هر دختری رو می تونست به دست بیاره امــا من نـــــــه! یکبار دلم رو باخته بودم و سوخته بودم اما من چاره ای نداشتم! جز اینکه پای عقد با آرتا بشینم درحالی که رازم رو‌هنوز کسی نمی دوسنت! https://t.me/+alALLcRk47YyYzk0 https://t.me/+alALLcRk47YyYzk0

Repost from N/a
" برام مهم نیست نصف شبه، تا پنج دقیقه دیگه پایین نباشی زنگ خونه‌تون‌و زدم! " نگاهم روی پیامش خشک می‌شود. آریامهر رسما به سیم آخر زده بود! ساعت سه نصف شب دم در خانه‌ی ما بود و من را تهدید می‌کرد اگر تا پنج دقیقه‌ی دیگر پایین نروم، زنگ خانه را می‌زند! آن هم در شرایطی که پدر و برادرم اولتیماتوم داده بودند از یک کیلومتری این پسر هم حق ندارم رد شوم! سخت نبود حدس زدن دلیل آمدنش! خواستگاری فردا را فهمیده بود! گوشی‌ام می‌لرزد و پیامش دوباره روی صفحه نمایان می‌شود: " شد چهار دقیقه! " به صفحه‌ی گوشی چشم‌غره می‌روم. اگر به جای قلدر بازی و دیوانه‌بازی، کمی با زبان خوش حرف می‌زد و با دل خانواده‌ام راه می‌آمد، جای خواستگارهای فردا، او با خانواده‌اش می‌آمد! اما او با قلدری به پدرو برادرم گفته بود: - پاییز مال منه! یا می‌دینش، یا به زور می‌گیرمش! و خانواده‌ام هم گفته بودند: - اگه می‌تونی بگیر! من را با آریامهر تهدید کرده بودند. گفته بودند اگر یک‌بار دیگر حتی جواب سلامش را بدهم، او را کت بسته تحویل کلانتری می‌دهند و از آن‌جایی که این مرد به خاطر من سابقه‌ی دو دعوای ناموسی و پرونده‌ی قضایی داشت؛ تشکیل پرونده‌ی جدید برایش شبیه آب خوردن بود! دوتا پیام پشت سرش برایم می‌آید: " سه دقیقه! " " پشیمون شدم، تا سی ثانیه دیگه پایین نباشی زنگ‌و زدم! " دندان قروچه می‌روم و شماره‌اش را می‌گیرم. بلافاصله جواب می‌دهد و بی سلام علیک خونسرد می‌گوید: - پونزده ثانیه! مضطرب نگاهم را به در اتاقم می‌دوزم. اگر برادرم می‌فهمید دارم با او حرف می‌زنم همین امشب آریامهر را تحویل کلانتری می‌داد! من حاضر نبودم خار به پای این پسرک تخس و مغرور برود؛ چه رسیده به آن که او را پشت میله‌های زندان ببینم! کفری با صدای خفه‌ای در تلفن می‌غرم: - کوفت و پونزده ثانیه! تخس می‌گوید: - ده... نه... هشت... دستم رو زنگه پاییز! پنج... چهار... هول در گوشی می‌گویم: - باشه... باشه روانی! امون بده! دارم می‌آم پایین. با قلدری می‌گوید: - زود! با احتیاط در اتاقم را باز می‌کنم. در حالی که چشمم به راهروی اتاق خواب‌هاست تا کسی از مردهای خانواده‌ان بیدار نشود و مچ من را نصف شب در حال فرار کردن از خانه و یک دیدار ممنوعه با آریامهر بگیرد، در گوشی با استرس پچ می‌زنم: - زنگ نزنی! دارم می‌آما... و گوشی را قطع می‌کنم. از ساختمان بیرون می‌روم و او را تکیه زده به ماشین شاسی بلندش در حالی که سیگار دود می‌کند و زیر نم نم باران ایستاده، با سنگ‌ریزه‌ی جلوی پایش بازی می‌کند، می‌بینم. مضطرب در ورودی ساختمان را روی هم می‌گذارم و خدا خدا می‌کنم هیچکدام از همسایه‌های فضولمان قصد سرکشی نصفه شبی به پنجره یا کوچه را نداشته باشند تا تک دختر قوامی‌ها را در حال دیدار نصف شبی با دوست پسرش ببینند! سمتش می‌دوم. با شنیدن صدای پایم، چشم از سنگ‌ریزه می‌گیرد و سر بالا می‌آورد. ته سیگارش را روی زمین می‌اندازد و با کف کفشش لهش می‌کند. با دیدنم اخم‌هایش درهم می‌رود و با توپ پر می‌پرسد: - جریان فردا چیه؟ چپ چپ نگاهش می‌کنم - نصف شبی من‌و کشیدی پایین این‌و بپرسی؟ تهدید آمیز سمتم می‌آید و با صدایی بم و خش‌دار می‌غرد: - دعا کن اونی‌که تو ذهنمه فقط یه شک و توهم بی‌خود باشه پاییز... دعا کن که الکی بد بین شده باشم! دعا کن که همین باشه چون در غیر این صورت... کفری از این همه محق بودنش، در صورتش براق می‌شوم: - در غیر این صورت چی؟ چیکار می‌خوای بکنی مثلا؟ - خونه رو روی سر اون بابا و داداش بی‌غیرتت خراب می‌کنم! تشر می‌زنم: - درست درمورد خونواده‌م صحبت کن! - هرکی می‌خوان باشن! برام مهم نیست! حرص می‌خورم و زبانم کار دستم می‌دهد: - فردا برام خواستگار می‌آد! حرف منم، حرف بابا و داداشمه! بگن آره، منم می‌گم آره! جنابعالی هیچ غلطی هم نمی‌تونی بکنی! با آرامشی ترسناک سرش را روی گردنش کج می‌کند. خونسرد نگاهم می‌کند و تای ابرویی بالا می‌اندازد: - عه؟ این‌طوریاس؟ از خونسردی‌اش می‌ترسم اما با تخسی سرم را جلو می‌دهم و می‌گویم: - آره! همین‌طوریاس! سری به نشانه تایید تکان می‌دهد و قبل از این‌که من بتوانم شرایط را تحلیل کنم، زیر لب زمزمه می‌کنم: - نشونت می‌دم! و در کسری از ثانیه، من را روی دوشش می‌اندازد. بی‌اختیار جیغ می‌کشم با قلدری من را داخل ماشین می‌اندازد قفل کودک را می‌زند و درا می‌بندد. پشت فرمان می‌نشیند و بی‌توجه به من که جیغ می‌کشم: - داری چه غلطی می‌کنی؟ در حالی که استارت ماشین را می‌زند، با خونسردی می‌گوید: - دارم می‌برمت خونه‌ مجردیم عزیزم! داداش و بابای ازگل تو حرف حساب سرشون نمی‌شه! باید به زور متوسل بشم... می‌خوام ببینم وقتی بچه من تو شکمت باشه بازم ت/م می‌کنن خواستگار راه بدن تو خونه یا نه! https://t.me/+GTJt5XeLhLJlM2Y0 https://t.me/+GTJt5XeLhLJlM2Y0 https://t.me/+GTJt5XeLhLJlM2Y0

Repost from N/a
⁠ - فردا می‌ریم محضر! عقدت می‌کنم. ناباور نگاهم کرد. لبانش باز شد تا چیزی بگوید اما صدایش در نمی‌آمد. دلم حتی برای حالت شوکه‌اش هم قنج می‌رفت. - من...نمی‌تونم! اخم‌هایم در هم رفته و مانند بادکنک سوزن خورده‌ای خالی شدم. از کنار من بودن فرار می‌کرد دلبرکم؟ - چرا اونوقت!؟ با انگشتانش به بازی افتاد و نگاهش را گرفت. موهای مجعد ریخته روی صورتش، اعصابم را خورد می‌کرد و دستم را برای نوازشش بیقرار! - می‌ترسم! لبخندی‌ زدم. حق داشت. نوزده سالش بود و من سی‌سال داشتم! ترسناک هم بود. - از ازدواج؟ خب طبیعیه که... بین حرفم پرید: - نه از ازدواج نه...از تو! تند و تیز چشم غره‌ای سمتش رفتم که سرش را شرمنده پایین انداخت. - یعنی چی که از من می‌ترسی؟ با توام! منو نگاه کن! صدایم ناخودآگاه کمی بالا رفته بود و همین باعث شد شانه‌هایش از ترس بپرد. به در ماشین چسبید و تا حد امکان فاصله‌اش با من را زیاد کرد. - چون...هر وقت چیزی خلاف میلته داد می‌زنی! مثل الان! جز دیکتاتوری چیزی بلد نیستی! نفسم را کلافه بیرون فرستادم و دستی به صورتم کشیدم. سعی کردم خونسرد باشم. باید هر طور که می‌شد فردا سر سفره می‌نشاندمش. بحث ابروی جفتمان وسط بود! خسته شده بودم از داشتن‌های نصفه و نیمه! دلبرکم را تمام و کمال می‌خواستم. - فردا می‌ریم محضر بهار! تموم! بغضش گرفتو چانه‌اش لرزید. - من باهات ازدواج نمی‌کنم. همین یک ماه هم اشتباه بود که باهات توی رابطه بودم! نمی‌گذاشت آرام بمانم! تا به حال از هیچ احد الناسی نه نشنیده بودم. تا بوده من می‌گفتم و بقیه تنها چشم از دهانشان خارج می‌شد. مشتم را محکم روی فرمان کوبیدم. - درخواست نکردم که ناز می‌‌کنی! شما فردا زن من می‌شی! اصلا راهی مگه جز این داری؟ بی‌بی همه چیز رو دیده... عقد نکنیم میذاره کف دست بابات. اینو می‌خوای؟ رویش را برگرداند اما قطره اشک فرود آمده روی گونه‌اش از دیدم پنهان نماند. مجبور بودم تحت فشارش بگذارم! - گریه نکن! پوزخند زد. - اینم دستوره؟ خیلی خودخواهی! خیلی زورگوئی. من نمی‌خوام با همچین آدمی ازدواج کنم. تو توی کل این یه ماه... حتی اون شب... جمله‌اش را ادامه نداد. صدایش که تحت تاثیر گریه‌هایش می‌لرزید، قلبم را اذیت می‌کرد. - من حتی چی؟ سرش را پایین انداخت و مانند دختر بچه‌ها مظلوم گفت: -  حتی بهم نگفتی دوستم داری! چشم‌هایم از تعجب گرد شد. نمی‌توانست از بال بال زدن هایم بفهمد تا چه حد تشنه داشتنش هستم؟ - دردت همینه؟ تنها سر تکان داد. سمتش خم شدم و آرام‌تر ادامه دادم: - دوستت دارم دختر کوچولو. قهر کردنات رو...بهونه‌ گرفتنات رو...این موهای فرت که از زیر روسری میاد بیرون و دیوونه‌م می‌کنه رو دوست دارم. سرخ شد و من از رنگی گونه‌هایش لذت بردم. - خودخواهم چون باید تمام و کمال واسه من باشی! زندگی من سی ساله رو ریختی بهم توقع داری آروم بگیرم؟ ⁠ https://t.me/+lGXqpf3V3B8yMzM0 https://t.me/+lGXqpf3V3B8yMzM0 https://t.me/+lGXqpf3V3B8yMzM0آراز علیزاده! مردی جدی و منظم که همه‌ی قطعات پازل زندگیش تکمیله... جز یه معما! اونم گم‌شدن دختر داییش توی یک‌سالگی! حالا با خبر پیدا شدنش، برمی‌گرده ایران و با یه دختر زبون دراز و سرکش مواجه می‌شه! کسی که خوی سلطه‌گری آراز رو بیدار می‌کنه و اون مجبور می‌شه بهار رو منشی شخصی خودش کنه تا بیست و چهار ساعته جلوی چشمش باشه... اما وقتی توجه مردهای شر‌کت رو روی دختر کوچولوش می‌بینه، دلش می‌خواد اونو مال خودش کنه، اما...❌

Repost from N/a
داداش غیرتیم پسری که دوستم داشت رو کشت و من مجبور شدم بشم خونبس پسر بزرگ اون خانواده! غذا از گلوم پایین نمی‌رفت و سر میز با سری افتاده برنج سفید می‌خوردم حتی دستم نمی‌رفت خورشت برای خودم بریزم که به یک باره صدای مردونه اش که کنارم نشسته بود بلند شد: - ما عزاداریم تو چرا چیزی از گلوت پایین نمیره؟! داداش تو که سرش نرفت بالای دار... عرق از سر و روم می‌ریخت و نگاه ریزی بهش کردم که با اخم خورشت روی برنجم ریخت و مادرش به ترکی یه چیزی بهش گفت که متوجه نشدم اما هاتف جواب مادرشو داد: - مگه چی گفتم؟ گفتم بخوره جون بگیره برای حجلش جون داشته باشه بد گفتم؟ قاشق از دستم تو طرف بشقاب افتاد و مادرش این‌بار به فارسی گفت: - د تو که زهر ترک کردی دختررو میذاشتی داداشش سرش می‌رفت بالای دار والا بهتر بود که الان دختر بی گناهو این طوری زجرکش میکنی! نیشخندی زد و داغ کرد: - پسر کوچیکت کشتن چون جرمش این بود که این دختره ی لااوبتی رو دوست داشته بعد تو سنگ اینو به سینه می‌زنی؟! می‌دونی چرا گرفتمش؟ چون که به داداش آشغالش نشون بدم آخرش کت تنه کیه ! جرعت نداشتم نگاهش کنم و اون ادامه داد: - فکر کردی دست از سر اون کثافتم برمی‌دارم؟ نه ... بذار از زندان آزاد شه خودم می‌کشمش! اینبار با ترس نگاهمو بهش دادم که با نفرت نیم نگاهی بهم کرد غرید: - غذاتو کامل کوفت می‌کنی بعد میای تو اتاقم ...! با پایان حرفش از جاش با حرص بلند شد و رفت و من ترسیده با رفتنش هق هقم شکست که مادرش با ترهم خیره بهم شد اما بی حرف اونم رفت. حالا من وسط آشپزخونه تنها با صورتی اشکی نشسته بودم و ساعت نمی‌دونم چند شد ولی از ترسم حتی نمی‌خواستم از جام پاشم و این قدر زمان گذشت که روی میز ناهارخوری خوابم برد و هنوز نگذشته بود که یکی تکونم داد. چشم باز کردم و با دیدن هاتف تو تاریکی هینی کشیدم، مادرش نبود به دادم برسه؟! - مادرت...یعنی یعنی مادرتون کجاست؟ نیشخندی زد: - فرستادمش بره خونه ی خواهرم، هر چند نمی‌رفت با مظلوم بازی موش مردگی دلشو به رحم‌ آورده بودی ولی من می‌دونم تو از چه جنسی هستی .. تنم لرز گرفت که اشاره به طرف غذای سرد شدم کرد و غرید : - بخور - می.. میل ندا.. ندارم! داد زد، جوری که تو جام پریدم: - زر نزن گفتم کوفت کن! به اجبار در حالی که اشک می‌ریختم غذای یخ زد و تو دهنم گذاشتم و بعد دو سه قاشق زمزمه کردم: - توروخدا دست از سرم بردار ...! نمی خوام نگاهم و بهش دادم که خیره به صورتم لب زد: - مطمعنی؟! مطمعنی سیر شدی و قرار نیست تو بغل من بیهوش بشی؟ اشکام بند اومد‌‌ و از بهت کل تنم و گرفت! و اون ادامه داد: - فقط می‌خوام فیلمتو بفرستم واسه اون داداش حروم زاده ات ! می‌خوام تو محلتون پخشش کنم و بگم دختر شوهردار برازنده هرز می پره و با پسرای مجرد می ریزه روهم ! با پایان حرفش وحشت کرده از جام پاشدم تا فرار کنم ولی موهام که از پشت دستمو کشید .صدای جیغم رو بلند کرد و این واقعیت رو بهم فهموند جلوی زور اون هیچ شانسی ندارم ...! https://t.me/+hwXJD27OAX81YTI0 https://t.me/+hwXJD27OAX81YTI0 کل تنم خونی بود به زور از زیر دست داداشم خودمو نجات دادم که داد زد: - فیلمت و برام فرستاده گفته پخش می‌کنه ابرو واسمون نزاشتی خراب... دختر چی بود ننه زایید آخر عمرش که تو بشی بلا باید بمیری باید بمیری ! دستش رو گذاشت رو خر خرم و من شروع به تقلا کردم ولی ول نکرد و کم کم دیگه جونی نداشتم که صدای داد آشنای هاتف تو خونمون به یک باره پیچید: - ولش‌کن، ولش‌کن حرومزاده نیخشندی زدم، دلش سوخت؟ یا می‌خواست طور دیگه ای از من بی گناه انتقام بگیره... ! https://t.me/+hwXJD27OAX81YTI0 https://t.me/+hwXJD27OAX81YTI0

Repost from N/a
- تو داری با منه لعنتی چی کار میکنی گندم ؟ چرا جوری رفتار می کنی که دست و دلم بلرزه ؟ - چون بعد نُه سال پیدات کردم . بعد از نه سال دارم نگات می‌کنم یزدان ....... و تو دیگه اون پسر آروم گذشته نیستی . خطرناک شدی … جذاب‌تر شدی. یزدان چنگ میان موهاش زد و همه را به عقب فرستاد ‌. گندم از یزدانِ تغییر کرده ، چی میدونست که جذبش شده بود ؟! - خطرناک؟ دختر اگه بدونی الان تو مغزم چی می‌گذره ..... خودت دمت و رو کولت میذاری و فرار میکنی . گندم اما سرتق پشت چشم نازک کرد و لبخند یک طرفه شیطانی روی لباش نشوند : - اگه این‌قدر خطرناکی … چرا وقتی نزدیکت شدم ، دستت لرزید ؟ چرا از وقتی فهمیدی گندم حتی نوک انگشتتم بهم نخورد ؟ یزدان قدم دیگری عقب رفت . صدمه زدن به گندم آخرین چیزی بود که می خواست ...... گندم هیچ چیز از خوی وحشی او نمی دونست . وگرنه اینگونه با دم شیر بازی نمی کرد . - به من نزدیک نشو ..... داری گرگ داخل وجودم و بیدار میکنی . همین الان لباسات و تنت کن و از این اطاق و این عمارت لعنتی برو بیرون و هیچ وقتم پشت سرت و نگاه نکن .‌ - اگه گرگت داره بیدار می‌شه … خب بذار بیدار بشه ....... بهت نگفتم من عاشق گرگام ؟ یزدان مستاصل دست یه یقه پیراهن در تنش برد و یقه اش را آزادتر کرد . حرارت مزخرفی از جای جای تنش راه گرفته بود و کنترل را لحظه به لحظه براش سخت تر می کرد . این نشونه خوبی نبود . این نشون می داد فاصله چندانی تا بیرون اومدن گرگ خفته درون وجودش ، باقی نمونده ....... و این یعنی در خطر بودن گندم .  - گندم … تو نمی‌فهمی . من سال‌هاست که تو وجودم دیگه خبری از رحم و مروت نیست . هیچ‌کس جرات نگاه کردن به چشمای من و هم نداره … چون می دونه بعدش زنده نمی‌مونه . گندم بی توجه به لباس خواب سفید در تنش ، از لبه تخت بلند شد و به سمت یزدانی که با استیصال تمام ، رو به رویش ایستاده بود ، راه افتاد . - ولی من نگاه می کنم … و هنوز همون پسری رو ، رو به روم می بینم که نه سال پیش می دیدم . همونی که شبای سخت زمستون من و تو بغلش می گرفت تا از سرما نمیرم . - اون یزدان مرد گندم . حتی استخوناشم پوسیده . من انقدر سیاه شدم که حتی سایَمم ازم می‌ترسه. - اگه این‌قدر سیاهی … پس چرا سمتم نمیای که تن من و هم مثل اون دخترای قبلی بدری ؟ چرا دست و دلت به لرزه افتاده ؟ صدای غرش یزدان از حرص و عصبانیت بلند شد : - لعنت بهت… لعنت بهت دختره احمق .... چون تو گندمی . گندمِ من . تنها نقطه سفید باقی مونده از گذشتم . تو قرار نبود امشب اینجا باشی . قرار نبود اون دختری که برام میارن … تو باشی . - ولی هستم . روبه‌روت ایستادم . روی تختت . و تو هنوز نمی‌دونی که باید با من چیکار کنی . - داری با اعصابم بازی می‌کنی… و بدترین قسمتش اینه که… گرگ و بیدار کردی ...... بیدارش کردی . و با چشمانی که سیاه تر از قبل به نظر میرسید ، بر خلاف قدم های قبلش ، اینبار بی اختیار یک قدم به سمتش جلو رفت و با صدایی آرام تر از ثانیه پیش ادامه داد : - این آخرین هشداریه که بهت میدم … از این اطاق و این عمارت برو و پشت سرت و هم نگاه نکن … این آخرین هشداره گندم ...... چون دیگه نمی‌تونم عقب بکشم ....... کنترل و برام سخت کردی ، چون  ..... https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 یزدان تغییر کرده دیگه درون اون خبری از روح پاک نیست . حالا تبدیل شده به فرشته مرگ . فرشته مرگی که بی هیچ واهمه ای جون آدما رو می گیره . ولی شاید درونش انقدرها هم که خودش فکر میکنه کاملاً تاریک نشده . شاید بشه باریکه هایی از نور سفیدی درونش دید . نوری که پیوند می خوره به دختری که به عنوان هدیه پیکشش می کنن و به اطاق خوابش می فرستن . نمی دونه ، دست تقدیر دختری رو سر راهش قرار داده که ده سال پیش گمش کرده و در تمام این سال ها خاک تمام عالم و برای پیدا کردنش به توبره کشیده

Repost from N/a
" برام مهم نیست نصف شبه، تا پنج دقیقه دیگه پایین نباشی زنگ خونه‌تون‌و زدم! " نگاهم روی پیامش خشک می‌شود. آریامهر رسما به سیم آخر زده بود! ساعت سه نصف شب دم در خانه‌ی ما بود و من را تهدید می‌کرد اگر تا پنج دقیقه‌ی دیگر پایین نروم، زنگ خانه را می‌زند! آن هم در شرایطی که پدر و برادرم اولتیماتوم داده بودند از یک کیلومتری این پسر هم حق ندارم رد شوم! سخت نبود حدس زدن دلیل آمدنش! خواستگاری فردا را فهمیده بود! گوشی‌ام می‌لرزد و پیامش دوباره روی صفحه نمایان می‌شود: " شد چهار دقیقه! " به صفحه‌ی گوشی چشم‌غره می‌روم. اگر به جای قلدر بازی و دیوانه‌بازی، کمی با زبان خوش حرف می‌زد و با دل خانواده‌ام راه می‌آمد، جای خواستگارهای فردا، او با خانواده‌اش می‌آمد! اما او با قلدری به پدرو برادرم گفته بود: - پاییز مال منه! یا می‌دینش، یا به زور می‌گیرمش! و خانواده‌ام هم گفته بودند: - اگه می‌تونی بگیر! من را با آریامهر تهدید کرده بودند. گفته بودند اگر یک‌بار دیگر حتی جواب سلامش را بدهم، او را کت بسته تحویل کلانتری می‌دهند و از آن‌جایی که این مرد به خاطر من سابقه‌ی دو دعوای ناموسی و پرونده‌ی قضایی داشت؛ تشکیل پرونده‌ی جدید برایش شبیه آب خوردن بود! دوتا پیام پشت سرش برایم می‌آید: " سه دقیقه! " " پشیمون شدم، تا سی ثانیه دیگه پایین نباشی زنگ‌و زدم! " دندان قروچه می‌روم و شماره‌اش را می‌گیرم. بلافاصله جواب می‌دهد و بی سلام علیک خونسرد می‌گوید: - پونزده ثانیه! مضطرب نگاهم را به در اتاقم می‌دوزم. اگر برادرم می‌فهمید دارم با او حرف می‌زنم همین امشب آریامهر را تحویل کلانتری می‌داد! من حاضر نبودم خار به پای این پسرک تخس و مغرور برود؛ چه رسیده به آن که او را پشت میله‌های زندان ببینم! کفری با صدای خفه‌ای در تلفن می‌غرم: - کوفت و پونزده ثانیه! تخس می‌گوید: - ده... نه... هشت... دستم رو زنگه پاییز! پنج... چهار... هول در گوشی می‌گویم: - باشه... باشه روانی! امون بده! دارم می‌آم پایین. با قلدری می‌گوید: - زود! با احتیاط در اتاقم را باز می‌کنم. در حالی که چشمم به راهروی اتاق خواب‌هاست تا کسی از مردهای خانواده‌ان بیدار نشود و مچ من را نصف شب در حال فرار کردن از خانه و یک دیدار ممنوعه با آریامهر بگیرد، در گوشی با استرس پچ می‌زنم: - زنگ نزنی! دارم می‌آما... و گوشی را قطع می‌کنم. از ساختمان بیرون می‌روم و او را تکیه زده به ماشین شاسی بلندش در حالی که سیگار دود می‌کند و زیر نم نم باران ایستاده، با سنگ‌ریزه‌ی جلوی پایش بازی می‌کند، می‌بینم. مضطرب در ورودی ساختمان را روی هم می‌گذارم و خدا خدا می‌کنم هیچکدام از همسایه‌های فضولمان قصد سرکشی نصفه شبی به پنجره یا کوچه را نداشته باشند تا تک دختر قوامی‌ها را در حال دیدار نصف شبی با دوست پسرش ببینند! سمتش می‌دوم. با شنیدن صدای پایم، چشم از سنگ‌ریزه می‌گیرد و سر بالا می‌آورد. ته سیگارش را روی زمین می‌اندازد و با کف کفشش لهش می‌کند. با دیدنم اخم‌هایش درهم می‌رود و با توپ پر می‌پرسد: - جریان فردا چیه؟ چپ چپ نگاهش می‌کنم - نصف شبی من‌و کشیدی پایین این‌و بپرسی؟ تهدید آمیز سمتم می‌آید و با صدایی بم و خش‌دار می‌غرد: - دعا کن اونی‌که تو ذهنمه فقط یه شک و توهم بی‌خود باشه پاییز... دعا کن که الکی بد بین شده باشم! دعا کن که همین باشه چون در غیر این صورت... کفری از این همه محق بودنش، در صورتش براق می‌شوم: - در غیر این صورت چی؟ چیکار می‌خوای بکنی مثلا؟ - خونه رو روی سر اون بابا و داداش بی‌غیرتت خراب می‌کنم! تشر می‌زنم: - درست درمورد خونواده‌م صحبت کن! - هرکی می‌خوان باشن! برام مهم نیست! حرص می‌خورم و زبانم کار دستم می‌دهد: - فردا برام خواستگار می‌آد! حرف منم، حرف بابا و داداشمه! بگن آره، منم می‌گم آره! جنابعالی هیچ غلطی هم نمی‌تونی بکنی! با آرامشی ترسناک سرش را روی گردنش کج می‌کند. خونسرد نگاهم می‌کند و تای ابرویی بالا می‌اندازد: - عه؟ این‌طوریاس؟ از خونسردی‌اش می‌ترسم اما با تخسی سرم را جلو می‌دهم و می‌گویم: - آره! همین‌طوریاس! سری به نشانه تایید تکان می‌دهد و قبل از این‌که من بتوانم شرایط را تحلیل کنم، زیر لب زمزمه می‌کنم: - نشونت می‌دم! و در کسری از ثانیه، من را روی دوشش می‌اندازد. بی‌اختیار جیغ می‌کشم با قلدری من را داخل ماشین می‌اندازد قفل کودک را می‌زند و درا می‌بندد. پشت فرمان می‌نشیند و بی‌توجه به من که جیغ می‌کشم: - داری چه غلطی می‌کنی؟ در حالی که استارت ماشین را می‌زند، با خونسردی می‌گوید: - دارم می‌برمت خونه‌ مجردیم عزیزم! داداش و بابای ازگل تو حرف حساب سرشون نمی‌شه! باید به زور متوسل بشم... می‌خوام ببینم وقتی بچه من تو شکمت باشه بازم ت/م می‌کنن خواستگار راه بدن تو خونه یا نه! https://t.me/+GTJt5XeLhLJlM2Y0 https://t.me/+GTJt5XeLhLJlM2Y0 https://t.me/+GTJt5XeLhLJlM2Y0

Repost from N/a
- خواستگارت دو تا بچه هم سن خودت داره! بغض کرده زمزمه کرد: - خب داشته باشه! در عوض سر بار داداشم نمیشم!  خانواده مهناز هم هی طعنه نمیزنن که مزاحم زندگی دخترشونم. میگن زندگی مهناز و داداشم رو هم مثل خودم سیاه می‌کنم آراز پشت در اتاق خواهرش به درد و دل های دخترانه‌شان گوش میداد. - مگه اتفاقات و مرگ پدرت دست تو بوده؟  تقدیر خواسته… دخترک بغضش را قورت داد. - تقدیر فقط رنگ سیاهی کشیده تو دفتر زندگیم. بخدا فقط برای داداشم میخوام ازدواج کنم. سرش را روی زانویش گذاشت و هق زد. مریم با حرص به بازویش کوبید. _مگه میشه داداشت راضی باشه؟ داداش منو نمیبینی؟ آراز به ازدواجم با یه پیرمرد رضایت نمیده هیچوقت. - لابد نمیتونه خرج و مخارجم رو بده. به مامان مهناز گفتم به اولین خواستگار جواب مثبت میدم و از خونه دخترش میرم. بخت برگشته ی منو ببین چه خواستگاری هم اومد برام! آراز مشت گره کرده اش را به دیوار کوبید؛ می‌خواستند دختری که عاشقش بود را به اجبار به حجله‌ی پیرمرد ببرستند؟ - کاش یکی نجاتم میداد مریم! کاش یه نفر بود... آراز این بار را طاقت نیورد، در اتاق را باز کرد و با همان چهره ی خشک و خشن زمزمه کرد. - با من ازدواج کن! مریم و بهار با حیرت به او نگاه می کردند، آراز جلو رفت و رو به رویش ایستاد. - عقدم شو! - برادرم قبول نمیکنه آقا آراز... _چرا؟ یه مرد پیر رو به یه تاجر جوون ترجیح میده؟ بهار سرش را پایین انداخت و آراز مصمم گفت: - امشب به مادر میگم زنگ بزنه خونتون! میایم برای امر خیر... https://t.me/+dGE0A_2jHnxlMDU0 https://t.me/+dGE0A_2jHnxlMDU0 https://t.me/+dGE0A_2jHnxlMDU0آراز علیزاده! مردی جدی و منظم که همه‌ی قطعات پازل زندگیش تکمیله... جز یه معما! اونم گم‌شدن دختر داییش توی یک‌سالگی! حالا با خبر پیدا شدنش، برمی‌گرده ایران و با یه دختر زبون دراز و سرکش مواجه می‌شه! کسی که خوی سلطه‌گری آراز رو بیدار می‌کنه و اون مجبور می‌شه بهار رو منشی شخصی خودش کنه تا بیست و چهار ساعته جلوی چشمش باشه... اما وقتی توجه مردهای شر‌کت رو روی دختر کوچولوش می‌بینه، دلش می‌خواد اونو مال خودش کنه، اما...❌

Repost from N/a
ویار تن شوهرشو داره، بخدا گناه این طوری می‌کنی با اون بچه، باردار ازت مادر ؛ بیدار می‌مونه تا شب بیای ! یا حرص سمت مادرش چرخید: - باز نشستی پای اون دختره ی فتنه مظلوم نما مامان؟! دختره پسرتو چیز خور کرده باردارش کنم خودشو بچسبونه به ما و زندگی ما بعد تو... حرفش را مادرش برید چون می‌دانست عروسش نجلا از طبقه بالا صدایشان را می‌شنود: - من نمی‌دونم چی شده و چی گذشته و کی بوده و کی کرده پسر من می‌دونم دختر بدی نیست و الان دختر کافرم باشه نیاز به مهر مرد داره بچتو باردار بیشعور ! مادر شوهر خوبی بود، در کل آدم خوبی بود و پسرش معلوم نبود این همه کینه را کجای دلش جا می‌داد و از کی به ارث می‌برد... ظفر دیگر روبه روی مادرش نیستاد و سمت پله ها ی خانه خودش رفت: - نشستی تنها تو این عمارت این دختره زیر گوشت حرف میزنه فکر کردی فرشته اس؟ تو مشروب من معلوم نبود چی ریخته که من بلا سرش آوردم وگرنه من یه دختر خیاط کلفت نوکر نگاه میکنم؟ دختره ی پاپتی هیچی ندار مفت خور ... ! مادرش زیر لب لا الا اللهی زمزمه کرد و نجلا که طبقه بالا صدای ظفر را می‌شنید سریع فاصله گرفت از در ولی دیر شده بود. قباد در رو باز کرد و نگاهش به صورت اشکی نجلا نشست... این وقت شب بیدار بود هنوز؟! چشمش روی شکم بزرگ شده ی دختری که یک بار بهش دست زده بود و از شانسش این دختر هم باردار بود چرخید. یک بازی که حتی یادش نمی‌آمد! نجلا با دیدن قباد زمزمه کرد: - س.. سلام در خانه اش را بست که مادرش چیزی نشنود: - واس چی بیدار می‌مونی تا این موقع خواب نداری ؟ باردار نیستی؟ این بچت پسون فردا ناقص شه نندازی باز گردن ما ها ! هنوز جنین دخترش را بچه ی خودش نمی‌دانست! با وجود آزمایش ابوت و دی ان ای باز هم شک داشت که آن شب به این دختر دست زده باشد. نجلا این بار ساکت نماند: - این بچه، بچه ی تو هم هست! ظفر اخم هایش درهم رفت و نجلا ادامه داد: - ما که طلاق میگیریم بعد زایمان از دستم راحت میشی ترو خدا بعد من با بچه این طوری رفتار نکنی ! دوباره بغض کرد و خواست برود که مچش اسیر دست قباد شد و عینی کشید و چرخید. و ظفر برای بار هزارم پرسید: - اون شب تو مشروبم چی ریخته بودی هرزه هان؟ و نجلا برای بار هزارم همان جواب همیشگی رو داد: - هیچی... به خدا هیچی نریختم . - مثل سگ دروغ میگی ! نجلا که ماه های آخرش بود جیغ زد: - چطور می‌تونی؟ بهم تجاوز کردی دخترونگیم گرفتی باردار شدم ازت چطور می‌تونی بگی من دروغ گوام بس کن بس‌کن شاید کلفت خونت بودم ولی آدم که هستم ! غرور دارم شخصیت دارم . صدای گریه اش بلند بود و قباد غرید: - خفه شو شلوغ بازی در میاری مامانم دلش به حالت بسوزه؟! من هیچی یادم نمیاد حالیته؟ ببین من صد تا مثل تورو می برم لب چشمه تشنه برمی‌گردونم فهمیدی بعد زایمان بیچارت میکنم واستا . نجلا را با ضرب هول داد عقب و با نفرت ازش نگاه گرفت و نجلا امشب حاضر جواب شده بود: - الان بیچاره نیستم؟ زندانیت نیستم ؟ - زندانی؟ تو توی خوابت نمی‌دیدی خونه ی پنجاه متری زندگی کنی چه برسه عمارت . سمت اتاقش رفت، برایش مهم نبود. آن دختر را شیاد می‌دانست. شیادی که بچه اش را حامله بود. صدای لرزان نجلا را شنید: ـ چیکار می‌خوای کنی مثلا؟ حواسش به حرف زدنش نبود و نمی‌فهمید این زن حساس تر از تمام زمان های دیگرش است: - می‌دم خلاصت کنن پس فردا اون بچه ای که بدنیا میاری نیفته دنبالت . لباسش را از تنش درآورد، سکوت میانشان شکل گرفت و ظفر بی اهمیت داشت لباس عوض می‌کرد که یک باره صدای شلیک اسلحه‌ای را شنید...! و در جایش پرید و یک لحظه ماتش برد... اسلحه اش چند روز گمشده بود؟! تپش قلب گرفت و زمزمه کرد: - نجلا...؟ جوابی نشنید و با بدن لرزان دوباره صدایش زد بلند تر: - نجلااا؟! https://t.me/+tTZUYFbdOU40NDFk https://t.me/+tTZUYFbdOU40NDFk https://t.me/+tTZUYFbdOU40NDFk

Repost from N/a
- تو داری با منه لعنتی چی کار میکنی گندم ؟ چرا جوری رفتار می کنی که دست و دلم بلرزه ؟ - چون بعد نُه سال پیدات کردم . بعد از نه سال دارم نگات می‌کنم یزدان ....... و تو دیگه اون پسر آروم گذشته نیستی . خطرناک شدی … جذاب‌تر شدی. یزدان چنگ میان موهاش زد و همه را به عقب فرستاد ‌. گندم از یزدانِ تغییر کرده ، چی میدونست که جذبش شده بود ؟! - خطرناک؟ دختر اگه بدونی الان تو مغزم چی می‌گذره ..... خودت دمت و رو کولت میذاری و فرار میکنی . گندم اما سرتق پشت چشم نازک کرد و لبخند یک طرفه شیطانی روی لباش نشوند : - اگه این‌قدر خطرناکی … چرا وقتی نزدیکت شدم ، دستت لرزید ؟ چرا از وقتی فهمیدی گندم حتی نوک انگشتتم بهم نخورد ؟ یزدان قدم دیگری عقب رفت . صدمه زدن به گندم آخرین چیزی بود که می خواست ...... گندم هیچ چیز از خوی وحشی او نمی دونست . وگرنه اینگونه با دم شیر بازی نمی کرد . - به من نزدیک نشو ..... داری گرگ داخل وجودم و بیدار میکنی . همین الان لباسات و تنت کن و از این اطاق و این عمارت لعنتی برو بیرون و هیچ وقتم پشت سرت و نگاه نکن .‌ - اگه گرگت داره بیدار می‌شه … خب بذار بیدار بشه ....... بهت نگفتم من عاشق گرگام ؟ یزدان مستاصل دست یه یقه پیراهن در تنش برد و یقه اش را آزادتر کرد . حرارت مزخرفی از جای جای تنش راه گرفته بود و کنترل را لحظه به لحظه براش سخت تر می کرد . این نشونه خوبی نبود . این نشون می داد فاصله چندانی تا بیرون اومدن گرگ خفته درون وجودش ، باقی نمونده ....... و این یعنی در خطر بودن گندم .  - گندم … تو نمی‌فهمی . من سال‌هاست که تو وجودم دیگه خبری از رحم و مروت نیست . هیچ‌کس جرات نگاه کردن به چشمای من و هم نداره … چون می دونه بعدش زنده نمی‌مونه . گندم بی توجه به لباس خواب سفید در تنش ، از لبه تخت بلند شد و به سمت یزدانی که با استیصال تمام ، رو به رویش ایستاده بود ، راه افتاد . - ولی من نگاه می کنم … و هنوز همون پسری رو ، رو به روم می بینم که نه سال پیش می دیدم . همونی که شبای سخت زمستون من و تو بغلش می گرفت تا از سرما نمیرم . - اون یزدان مرد گندم . حتی استخوناشم پوسیده . من انقدر سیاه شدم که حتی سایَمم ازم می‌ترسه. - اگه این‌قدر سیاهی … پس چرا سمتم نمیای که تن من و هم مثل اون دخترای قبلی بدری ؟ چرا دست و دلت به لرزه افتاده ؟ صدای غرش یزدان از حرص و عصبانیت بلند شد : - لعنت بهت… لعنت بهت دختره احمق .... چون تو گندمی . گندمِ من . تنها نقطه سفید باقی مونده از گذشتم . تو قرار نبود امشب اینجا باشی . قرار نبود اون دختری که برام میارن … تو باشی . - ولی هستم . روبه‌روت ایستادم . روی تختت . و تو هنوز نمی‌دونی که باید با من چیکار کنی . - داری با اعصابم بازی می‌کنی… و بدترین قسمتش اینه که… گرگ و بیدار کردی ...... بیدارش کردی . و با چشمانی که سیاه تر از قبل به نظر میرسید ، بر خلاف قدم های قبلش ، اینبار بی اختیار یک قدم به سمتش جلو رفت و با صدایی آرام تر از ثانیه پیش ادامه داد : - این آخرین هشداریه که بهت میدم … از این اطاق و این عمارت برو و پشت سرت و هم نگاه نکن … این آخرین هشداره گندم ...... چون دیگه نمی‌تونم عقب بکشم ....... کنترل و برام سخت کردی ، چون  ..... https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 یزدان تغییر کرده دیگه درون اون خبری از روح پاک نیست . حالا تبدیل شده به فرشته مرگ . فرشته مرگی که بی هیچ واهمه ای جون آدما رو می گیره . ولی شاید درونش انقدرها هم که خودش فکر میکنه کاملاً تاریک نشده . شاید بشه باریکه هایی از نور سفیدی درونش دید . نوری که پیوند می خوره به دختری که به عنوان هدیه پیکشش می کنن و به اطاق خوابش می فرستن . نمی دونه ، دست تقدیر دختری رو سر راهش قرار داده که ده سال پیش گمش کرده و در تمام این سال ها خاک تمام عالم و برای پیدا کردنش به توبره کشیده