مولاداد رستمی
Open in Telegram
694
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+9730 days
Posts Archive
تلخم و خلق خدا را به خدا آزردم
تهِ آن جام شرابی که تو خوردی دُردم
شرط بستیم من و بخت سرت اما حیف!
کاش اندازه ی لبخند، تو را می بردم
خون دل ها که تو دادی همگی نوشم باد
مثل شیری که من از سینه ی مادر خوردم
گور بابای نظامی که مرا یاغی کرد
دولت عشق سوارست فقط بر گُرده م
بعد تو داغ فلسطینی و اشغال شدن
حسرت مملکتی داشتنِ یک کُردم
زندگی ارزش جان کندنِ یک عمر نداشت
من همان لحظه ی اول که تو رفتی مردم
#مولادادرستمی
@ml_rustami
صدایش جزءِ عورت بود باید بی صدا می مرد
و پیش چشم های هرزه با شرم و حیا می مرد
جوانی بود و در سر آرزوهای بلندی داشت
چه می دانست؟ روزی این چنین بی ادعا می مرد
زیادی بود انگار از همان اول چه بهتر که
همان لحظه که مادر زاده بودش جا به جا می مرد
شبیهِ فرد معتادی که ترکش سخت می ماند
و باید بار دوش جامعه می بود تا می مرد
مقدر کرده بودند این که مثل برگ آبان ماه
پس از عمری سر افرازی به زیر دست و پا می مرد
سرابی بود آری زندگی دیگر چه راهی داشت؟
در آن حال توهم گونه یا می ماند یا می مرد
.
.
.
مولاداد رستمي
با ما همراه باشيد
در جرعه نوش👇👇👇
https://t.me/jore_noosh
صدایش جزءِ عورت بود باید بی صدا می مرد
و پیش چشم های هرزه با شرم و حیا می مرد
جوانی بود و در سر آرزوهای بلندی داشت
چه می دانست؟ روزی این چنین بی ادعا می مرد
زیادی بود انگار از همان اول چه بهتر که
همان لحظه که مادر زاده بودش جا به جا می مرد
شبیهِ فرد معتادی که ترکش سخت می ماند
و باید بار دوش جامعه می بود تا می مرد
مقدر کرده بودند این که مثل برگ آبان ماه
پس از عمری سرافرازی به زیر دست و پا می مرد
سرابی بود آری زندگی دیگر چه راهی داشت؟
در آن حال توهم گونه یا می ماند یا می مرد
#مولادادرستمی
@ml_rustami
این همه بحث هراتی و شبرغانی نکن
قندهاری را جدا از یک بدخشانی نکن
بره جان! گیرم که سگ هم از طرفداران توست
رو به هر گرگی نرو هی دنبه جنبانی نکن
جنگ ارباب و رعیت تا قیامت زنده است
نان ذلت را خیال شام ربانی نکن
انتظار خیر کردن نیست از تو کدخدا!
فوت و فن کار را وقتی نمی دانی نکن
نان لای سفره مذهب را مشخص می کند
پیش ما واعظ! نیا بحث مسلمانی نکن
های ای دشمن! که از آن سوی ساحل آمدی
موج بازی در چنین دریای طوفانی نکن
چند بیتی را بخوان از شاهنامه بعد از آن
ادعای برتری بر یک خراسانی نکن
#مولادادرستمی
@ml_rustami
صاف و ساده دل من خاطر بانو کرده
چه عجیب ست؟ کَلی دور سرش مو کرده
هر چه کتمان بکنم این که نبوده چیزی
شعر نامرد ولی دست مرا رو کرده
از لبش بوسه کجا بود؟ هلاهل خوردم
نیش را چون که خدا حافظ کندو کرده
مثل مهتاب و زمین دور هم و دور از هم
این چنین فیصله ای بین من و او کرده
بگُذارید قفس باز بماند دهنش
آسمان را قُرُق بال پرستو کرده
درد این ست که خود خواسته احساساتم
دیگر انگار به بازیچه شدن خو کرده
خواستم نام قشنگش ببرم عقل سرود:
« خود خو هاجیر کُنَک حاله دگه شو کرده »
#مولادادرستمی
@ml_rustami
خواندن دو هزار و ششصد و یک صفحه کتاب آن هم از روی صفحه ی گوشی همراه، دشوار می نماید اما زمانی که چند پاراگراف خواندی دیگر این تو نیستی که می خوانی بلکه کلیدر تو را می خواند.
داستان کلیدر را - چنانچه در ابتدای کتاب به عاشقان پیشکش شده - باید عاشق باشی تا بفهمی و بدون هیچ گونه بی حوصلگی به پیش ببری؛ عاشق زندگی، مبارزه، عدالت، آزادی، کمک به هم نوع و حتی عاشق مرگی غرور آفرین.
شخصیت اصلی داستان گل محمد کلمیشی از مادری بلوچ و پدری کُرد است. تمام زندگی اش در شتر (جمّاز)، چوب چوپانی و منگال برای درو خلاصه می شود؛ اما ظهور ناگهانی مارال دختر خالویش عبدوس همه ی معادله را به هم می زند.
داستان برگرفته از رویدادی تاریخی ست بین سال های اخیر دهه ی بیست خورشیدی در ولایت خراسان.
گل محمد نماد مبارزه علیه ظلم و بی عدالتی اربابان زور و زر و تزویر است که در آخر به دست همان ها به جوغه ی مرگ سپرده می شود.
محمود دولت آبادی کلیدر را به سی بخش و هر بخش را به چندین بند تقسیم کرده که در ده جلد به چاپ رسیده است.
بر خلاف شاهنامه که می گویند آخرش خوش است، کلیدر آخرش تلخ است و جانکاه.
گل محمد در لحظات پایان زندگی جمله ای دردآلود به زبان می آورد:«... من که برای این مردم بد نبودم...»
آری به راستی هم چنین بود، او برای مردم بد نبود حق شان را از گلوی ارباب و زمیندار می گرفت، اما همین مردم در دشوارترین زمان تنهایش گذاشتند و از ترس حتی حاضر نشدند تا در آخرین شب زندگی اش به مهمانی که ترتیب داد - آنهم برای خداحافظی و حلالیت طلبی - شرکت کنند.
ترس، نیروی که ملت ها را به زولانه می کشد و دژخیمان را جرأت ستم می دهد؛ اما گل محمد اهل ترس نبود.
خیلی باید سنگ دل باشی تا صفحات پایانی کلیدر تو را به گریه در نیاورد؛ گل محمد تفنگچی هایش را مرخص می کند، با مارال خداحافظی می کند، حسرت داماد نکردن بیگ محمد را می خورد، پسرش را در آغوش می گیرد و از مادرش بلقیس حلالیت می طلبد.
دقیقا ساعت ۱۷/..بامداد ۲۷ حوت/ اسفند ۹۸ کلیدر را به پایان رساندم، در حالی که با خودم فکر می کردم در هر زمانی اربابی زورگو هست و به ظهور گل محمدی نیاز.
همه ی انسان ها فقط یک بار زندگی می کنند، اما با عشق زندگی کردن و با عشق مردن، آدمی را جاودانه نگه می دارد.
به قول اقبال:
در جهان نتوان اگر مردانه زیست
همچو مردان جان سپردن زندگی ست
مولاداد رستمی
@ml_rustami
هرگز تگرگ هم قَدِ شبنم نمی شود
هر باد هم برای تو محرم نمی شود
گلدان خوش قواره قفس می شود گلم!
هر سفره ای سخاوت حاتم نمی شود
از ذهن خود غبار توهم بشوی چون
هر چاه آب چشمه ی زمزم نمی شود
فرضاً به گاهواره صدایی بدر کند
هر بچه ای که کودک مریم نمی شود
ارباب! خان! رئیس قبیله! بزرگ ایل!
حالا که شاخ تو... به جهنم نمی شود
حتی به زور دشنه و شمشیر و گرز و تیغ
این سر به پیش هیچ کسی خم نمی شود
گیرم که گرگ زوزه کشد شب به بیشه اش
از اعتبار شیر ژیان کم نمی شود
وقتی به جای خون بدود در رگ تو خشم
چیزی حریف پنجه ی آدم نمی شود
#مولادادرستمی
@ml_rustami
جز تو کسی برایِ خدایش، اسد نشد
حتی، حریفِ تیغِ تو، بِنْ عبدِ وَد نشد
چشمِ زمین شبیهِ تلسکوپ، گشت و گشت
مانندِ تو ستاره ای اما رصد نشد
بعد از تو ماند، در تهِ بُن بستِ روزگار
غیرت، سرایِ هیچ، کسی را بلد نشد
خوابِ تو هم برای شجاعت جواز، شد
شمشیرِ دستِ هیچ، کس اما سند نشد
بعد از تو قرن هایِ زیادی گذشته وُ
دُلدُل سوار، دیگر از این کوفه رد نشد
#مولادادرستمی
@ml_rustami
مهربان و نرم خوی و صادق و حاضر جواب
دختری را مثل تو هرگز نمی دیدم به خواب
اولین بارت که دیدم با خودم گفتم: " اَنی!
یارِ بچه! مقبولیِ اِی، که تیره از حساب"
پیش من باشی سراپا هی نگاهت می کنم
تا مبادا بشکنی با اشتباهی ای حباب!
گل که می خندی لبانت ساقیِ مستی ست، که -
لرز، دارد می خورد در دست او جام شراب
هیچ، توفیری ندارد فتنه بر پا می کند
گیسوان در روسری یا احتمالاً بی حجاب
بعدِ مدت ها که ره گم کرده ای از دل به چشم
خیر، باشد حضرت بانو! کجا با این شتاب؟
خانه ی تان آمدن حالا که غیر ممکن است
وعده ی ما هر دوشنبه، عصر، در کافه کتاب
#مولادادرستمی
@ml_rustami
گوشه ی شال تو از پنجره پیدا شده بود
شرط تولید غزل باز مهیا شده بود
پرده را پس زدی و دامن سبز برِ تو
باعث وسوسه ی چشم چران ها شده بود
خنده هایت ملک الموت برایم آری
و برای همه ی شهر، معما شده بود
حکم هرگز نرسیدن به تو اما ای ماه!
حتم دارم که به تقدیر من امضا شده بود
مثل یک مشت، پس از جنگ... برو می گویم
آنچه یک عمر فقط مِن مِن و آ... آ... شده بود:
« دوستت دارم و در عمق همین جمله ی خُرد
سال ها صندوق اسرار دلم جا شده بود »
کودکی نیست؟ که ثابت بکند من پاکم
دکمه ی پیرهن عشق خودش وا شده بود
#مولادادرستمی
@ml_rustami
