en
Feedback
مولاداد رستمی

مولاداد رستمی

Open in Telegram

دریچه‌ی دل‌نوشته‌های من https://t.me/ml_rustami

Show more
694
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+9730 days
Posts Archive
لب کماکان سرخ و گیسوها بدر از روسری سن و سالی از تو بگْذشته ست کم کن دلبری خانه ای می ساختم ویرانه اش کردی و رفت آمدی حالا برای خود لوازم می خری از تو دلخور نیستم حق داشتی ردّم کنی من کی ام؟ یک شاعر یک لاقبای دیگری روزگار من شیبهِ آن بُز گَرگی ست که گرگ را از خود فراری می دهد از لاغری در عروسی تو بودم ظرف هم شستم بله عشق می خواهد به هر عصری چنین نوآوری خاک پاشیدی به آش من چه غم داری تو که شوهری خوش تیپ داری با دو تا کاکُل زری آبرویم رفت بعد از تو چطوری زن کنم؟ دیده ام هر دختری را با نگاه خواهری #مولاداد-رستمی @ml_rustami

هر کجا تا نعره الله اکبر بوده است بعد، فهمیدم که ماهم لای چادر بوده است نیستی، دلتنگ و باشی اضطراب رفتنت سرنوشتم انتخاب بد، و بدتر بوده است بی محابا لب به بوسه وا نما زیرا که می از زمان‌ حضرت حافظ به ساغر بوده است دیگران یک بار می میرند، من با هر نگاه سهم من از مرگ، حتی نابرابر بوده است عشق من چون نامه، در یک شیشه سر بسته که سال ها بر موج حسرت ها شناور بوده است قصه من هم کم از مرجان و داش آکل نداشت طوطی اسرار من این بیت آخر بوده است بعدِ دل دادن به تو از کل دخترهای شهر هر که را دیدم برایم مثل خواهر بوده است @ml_rustami

در خانه ی پر سکوتِ خود دلتنگم با لحظه به لحظه ی زمان در جنگم از کلِ خطوطِ ارتباطِ جمعی دلخوش به پیامِ خالی و تک زنگم @ml_rustami

هر شعر که از وصف لبت محروم است یک مشت، خرافه های بی مفهوم است زییایی تو بدون آرایش هم از دستِ به چاقو زده ام معلوم است @ml_rustami

امان از قد کوتاه من و این شاخه ی آلو بیا و بی خیالش باش دیگر ای منِ پررو اگر چه با دُمم بازی شد اما تا کنون شیرم تو هم هی بی شباهت نیستی دختر به یک آهو خجالت می کشی می دزدی از من هی نگاهت را چقدر آخر نجابت؟ تا چه اندازه حیا؟ بانو! تو نیشت را بزن من منتظر هرگز نبودم که عسل بی درد سر بیرون شود از داخل کندو به توصیف تو تیر بی شماری بر تن سنگ است از آن جمله هلالی، سعدی و حافظ، من و خواجو و حالا گِل بیار اشتر بساز از دست این شاعر تو رد خواهی شد و انگشت او در زیر یک چاقو

نسبت کرباس پوسیده ست، با جنس حریر سهم ما و سهم تو از گردش دنیای پیر خیرِ روغن کاری از تو نیست، چوبی هم نباش تا بچرخاند اَقلاً چرخِ روزش را فقیر خواهشانه! زیر دست ما نزن این بار، چون مانده در ترکش برای ما فقط یک دانه تیر خُلّص توصیف، از احوال کشور می شود گوسفندی در میان گله ی گرگان اسیر چشم های هیز، در هر کوچه سگ دو می زنند کابلم! بیرون که می آیی حجابت را بگیر دولت خادم پس از یک هفته بحث و مشوره راه کاری را به ملت داد، با عنوان زیر: " سفره ات خالی و نان آور نداری عیب، نیست سر به زانوی غمت آرام، بگذار و بمیر "

انکر الاصوات، را چون نغمه ی داوود، گفت کودکی بود و عروسک هاش، را موجود، گفت ناخدایِ نابلد با زورقِ سوراخ خود پاسخِ آری به اوقیانوسِ نا محدود، گفت فعلاً از خیرِ لب و گیسوی بانو بگذریم جایِ شعر شاد، باید شعر درد آلود، گفت نفت هایت را هدر دیگر نده ای شیخ، جان! آدمیت کوچه های شهر، را بدرود، گفت خود کلاهِ خویش را قاضی کن آیا می شود؟ هر کسی را چون پکُل دارد به او مسعود، گفت کشورم ساده ست و مثلِ سومنات از بت پُراست هر سیاهی لشکری را بی خبر محمود، گفت بعد از این ای دست دشمن! پشتِ پرده امن، نیست رنگِ رخسار آنچه را که در درونت بود، گفت

روی دیوار، ساعتی ساده با سکوت خودش نشان می داد مثلِ هر روز، وقت مکتب را کوک، می کرد، در سر استاد دست خود تر نمود و با انگشت ریش و مو را کمی مرتب کرد کفش های پر از غبارش را چون سواری نداشت، مرکب کرد رفت و در بین راه یک شاگرد شاد و خندان رسید و دستی داد پا به مکتب گذاشت، از هر سو زیر لب، پچ پچِ «سلام استاد» وارد صنف درسیِ خود شد جار و جنجال و شور و غوغا بود با صدایی بلند، چیزی گفت چاره ی حل این معما بود «قیل و قال و سر و صدا از چیست؟ بچه ها! در اداره مهمان است صنف درس است، یا بلا نسبت آخرِ خط چاله میدان است» از تهِ صنف، مثلِ رعد و برق جیغ و دادی رسید و های و هو خط خطی کرده دفترم را این حرف زشتی نوشته بر آن، او تاس، افتاد، باز، در حمام انقلابی به صنف، بر پا شد گوش کر بود و حرف یک استاد ناله اش تا به عرش، بالا شد حاضری می گرفت و در آن حال گفت، او با گلویِ جِر وا جِر « من که کر نیستم عزیز من لطفاً آهسته تر بگو حاضر» درس شان را دوباره آغازید شعر، درباره ی معلم بود همه توصیف های پی در پی بر لبش جَوِّ خنده حاکم بود درس، پایان گرفت و او هم رفت در دلش گفت: بچه ها! ای کاش یک کمی درک و فهم، می کردید عمقِ تکیه کلامِ « ساکت باش»

من خسته ام و پشت تو را کم دارم چون مرثیه، ابیات پر از غم دارم در مزرعهِ غصه، متَرسک گونه بعد از تو فقط ظاهر آدم دارم م.رستمی

نامِ تو بر مناره ی عالم زبان زد است کُلِ زمین به برکتِ اسم تو معبد است در امتحانِ سختِ رسالت، بدون شک تنها تویی که نمره ی هر باره ات صد است ویزایِ مستقیمِ بهشت است، روز حشر اعمال نامه ای که به مُهرت، مُسَوّد است چون کعبه، استواری و هر فیلِ کینه خواه در هر نگاهِ بد، به تو کردن، مُردد است صوری، بیا بدم، که قیامت به پا شود حالا که این جهان، همه، گور است و مرقد است یک شهر دل، به سمتِ تو پرواز، می کند وقتی اذان به « اشهد انّ محمد...» است . . . م.رستمی

سبد به دست تو بود و ستاره می چیدم شب گذشته تو را هی به خواب، می دیدم سوارِ ابر سفیدی و گرمِ در صحبت به دورِ محورِ مهتاب، با تو چرخیدم چه خانمی شده بودی و گوشِ شیطان کر برایِ بارِ نخست از تو نیش، نشنیدم لبِ تو وسوسه انگیز، بود و بی تردید به قدرِ حسرتِ یک عمر، خوب، بوسیدم فقط به خاطرِ آسوده بودنت بانو! به کوچه، کوچه ی خورشید، آب، پاشیدم خلاصه مثلِ همان روز هایِ بیداری وَ من به سازِ تو بی اعتراض، رقصیدم دلم خوش است، به تصویرِ مانده از دیشب سبد به دستِ تو بود و ستاره می چیدم . . . م.رستمی