❤زادگاه من چاپشلو❤
Open in Telegram
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Show more1 525
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+1830 days
Posts Archive
1 525
به همین راحتی و به همین سادگی
مثل نوجوان سریال دایی جان ناپلئون که در یک روز گرم تابستان دقیقا یک روز ۱۳ مرداد حدود ساعت ۳ و ربع کم بعد ازظهر ناگهان ، عاشق شد ! .
بله دل بستن آسان است .بنظرم مادرزادی است .
لازم نیست یاد بگیریم و بیاموزیم .
دل بستن غریزی است فطری است ،ذات است .
اما آن چه سخت است ،دل کندن است
کسی دل کندن را به ما یاد نداده است
و نمی توانیم از گذشتمان و خاطراتمان دل بکنیم .
با اینکه دختر سارافون پوش در یک روز غمگین پاییزی رفته بود و ردی و نشانی جا نگذاشته بود و با اینکه پشت سرش یه کاسه آب ریختم بامید برگشتنش و ترانه داریوش را با سوز و گداز ، زمزمه کردم: یاور همیشه مومن توبرو سفر سلامت ،غم من نخور که دوری برای من شده عادت ...
اما دل کندن سخت بود .نشدنیه ،جزو محالاته
الان که با لرزش پایم ،توانایی ایستادن ندارم .
تو این روزای خود شکستن
دوست داشتم که می بود ...
،کاشکی واکسنی هم اختراع میشد برای دل کندن .واکسن دل کندن که شاید دیگه بغضی هم نمی ماند
کاشکی ...
حسن دانایی
پانوشت :
سوزن : آمپول
موشتک ،ریشه ترکی دارد : چوب سیگار
دایی جان ناپلئون : نوشته ایرج پزشکزاد
1 525
این روایت « دل کندن »
چند روز ی حالم خوب نبود .ضعف وسستی بر جسم شصت واندی ساله نشسته بود
و پاهایم تاب تحمل وزن بدنم را نداشت و هنگام سر پا ایستادن « لرزناک » میشد و ظاهراً با لرزی که می افتاد ،گویی ازم معذرت خواهی می کرد و می گفت ببخشید که قادر نیستم جسمت را ببرم به کوچه و خیابان . بهتره که حرکت نکنی وبچسبی به رختخواب و عوضش ذهنت را به پرواز در آری و قوه خیالت را گسترش بدی ،وبازبرگردی و بری به اون دوردورا ،دنیای قدیم که تو گوشه ای از ذهنت حک شده و پاک شدنی نیست و فراموش نمی شه وبه اصطلاح سینمایی ها «فلاش بک»زدم:
مهر ماه تمام شده بود، اوایل ابانماه بود، جنب وجوشی میان روسا وکارمندان ادارات و شهربانچی ها و سوپورهای شهرداری بخصوص ما دانش اموزان، به چشم می امد. همه زوم کرده بودند به جشن و مراسم ورزشی ومیهنی که قرار بود در استادیوم شهر برگزار شود.
اسماعیل علیخواه حرکات موزون دخترکان را در چمن ورزشگاه ،هدایت می کرد و نباتی با حرارت در مدح پدر مملکت شعر می خواند و زاهد لطفی مدیر راهنمایی کوروش کبیر با جدیت و حرارت،تمرین رژه دانش آموزان را نظاره می کرد و عرب آشپز در تدارک تهیه تغذیه رایگان بود .و سکینه دلش جوش می زد که بهرام برای مسابقه دو مراسم ، کفش کتانی ندارد .و وحید ناراحت که طوقه دوچرخه اش کج شده و نمی تواند در مسابقه دوچرخه سواری شرکت کند .و قاسم نفتکش ،خفت کرده ! که ببینه کی صدای عرعر الاغش را در می آره و سید شفت به مغازه آقاجان آمده مثل هر روز غروب پشت پاچال و رو صندلی نشسته و داره به کمک موشلوک ( موشتک ) سیگار اشنو ویژه،دود می کنه و من از بوی سیگار پیچیده در مغازه سرفه ام گرفته و در عین حال بفکر مسابقه فردا تو استادیوم و بازی فوتبال در حضور تماشاچیان هستم و از حالا خودم را باخته ام و آوای سارو خان شاطر نانوایی حاج عصاریان را می شنوم که همراه با نوار ضبط صوت با غزل جواد یساری و صدای چهچهه بلبل که آمیخته شده و هارمونی مناسبی یافته ،همنوایی می کند و ای دوست ای دوست می گوید ...
و من با لجاجت به خودم تلقین می کنم حالم خوب است .خوب وخوب . منتهی شبیه پسرک بغض کرده از ترس سوزن!! هستم که دران روزگار و تو مدرسه به صف می ایستادیم تا خانم بهداشت به بازوی نحیفمان واکسن بزند . واکسن آبله ، ب ث ژ ، سرخجه ، سرخک و شاید هم کزاز نه اینکه اهل خاکبازی و گِل بازی بودیم .از بس که محله پر خاک بود .از زمین و زمان خاک بلند میشد . آسفالتی وجود نداشت .و جوی متعفن از آبهای کثیف رخت و لباس شسته، همسایه ها .بربسترکوچه و خیابان جاری بود.
بغضهایی که هنگام تزریق واکسن قورت دادیم و سری چرخاندیم ومشتی که محکم گرفتیم و چشمی که بستیم که مثلاً یعنی نمی ترسیم و درد فرو رفتن سوزن در بدنمان ،که چیزی نیست در مقابل درد زخم عمیق زانویمان که تو بازیها پیش می اومد و یا همکلاسیها زیر پایی می زدند و واژگون میشدیم و با تمام هیکل و با زانو وکف دست می افتادیم رو آجر فرش حیاط مدرسه .و درد و زخم زانو را پنهان می کردیم در زیر شلوار و لنگ لنگان و با تمام درد ،لبخند گشادی می زدیم و دنبال گوشه ای خلوت می گشتیم برای فریاد کشیدن . فریاد درد.
ما خوبیم
همین که بد نیستیم
خوبیم
همینکه راه می رفتیم یعنی خوبیم
اینو حالا فهمیدم که پاهام شروع کردن به لرزه از سنگینی هیکل و توان ندارند و انگار با لرزیدن دارند لبخند می زنند .
همان لبخند بعد واکسن را
یعنی ما خوبیم .ببینید چطور می رقصیم
رقص نشانه سرمستی و شادی وخوبی است .لرزیدن پا همان رقص پا است .
اما واقعیت این است که خوب نیستم
امروز نمی توانم سخن بگویم
امروز در اعماق وجودم دارم دنبال
خرده ریز خاطره ها می گردم
زمان چه زود می گذرد مثل برق و باد است می آید و می رود:
انگار دیروز بود که به ردیف نشسته بودیم .هنوز سالن ولیعهد در نهمین روز آبان پر نشده بود و مردم داشتند می آمدند برای تماشای نمایشنامه ای که قرار بود آقای پرقوه و نصرالله زاده ومقدوری و ...اجرا و هنرنمایی کنند.
آمد نزدیک صندلی ارج که نشسته بودم ، ایستاد .کمی مکث کرد وسرگردان به اطراف نگریست یعنی دنبال کسی می گردد.سر راکه برهنه بود با حرکات تند دخترانه با یکجور شتاب کلافه ای این ور و اونور چرخاند وموهارا موج داد درهوا و بعد رفت ،رد شد از کنارم ، ظاهراً بی اعتنا اما حسی بمن می گفت با تمام جسمش تو را نگاه می کند و زیر نظر دارد با اینکه چشمش به جلو بود .آن خرمن خرمایی رنگ گیسو را به دوطرف موج داد و بعد سر به چپ ،سر به راست ،سر به روبرو که من از هر زاویه با نگاهم عکس بگیرم مثل دوربین بدست عکاس مجله مد و فلاش بزنم از راه رفتن رقاصانه مانکن .و با هر پلک زدن عکس گرفتم از نماهای مختلف و در گالری ذهنم جا دادم و ریختم بداخل فلاش و گذاشتمش در جای گرم در جیب روی قلبم .
و دل بستم ....
1 525
توکل بر خدایت کن
کفایت میکند حتما .....
سلام ورود صبحتون بخیر 🍁🍁🍁🌹
یکشنبه 4آبان 404
1 525
Repost from چاپشلو خبر
#داستانهای خوب برای مردمان خوب این
✍پته اش روی آب افتاد
این ضرب المثل را برای کسی به کار می برند که رازش فاش و مشتش باز شده است.
در گذشته که لوله کشی آب وجود نداشت و آب مورد نیاز مردم در جوی های سر باز جریان داشت، در هر جا که لازم می آمد تا مقداری از این آب جاری به درون کوچه های مسیر و یا خانه های مسکونی جریان یابد، سد کوچکی از جنس چوب که آن را « پته » می نامیدند در درون جوی قرار می دادند و آب را به درون آب انبارها می راندند.تا به مصارف روزانه برسد. به هنگام کم آبی یا خشکسالی بسیار پیش می آمد گه افرادی خارج از نوبت خود، در نیمه های شب با نهادن پته ای بر سر راه آب، مسیر آن را عوض کرده و آب می بردند. بدیهی است که در آن نیمه های شب کم تر کسی متوجه ی آبدزدی آنان می شد، مگر آن که فشار آب گاهی موجب می گردید تا پته از جای خود کنده شده و روی آب بیفتد و با دیده شدن آن در جاهای دیگر راز ایشان فاش شده وآبرویشان برود. از آن جا که این عمل در فلات کم آب ایران بسیار تکرار می شد.
رفته رفته عبارت پته ی کسی روی آب افتادن نیز برای فاش شدن راز کسی به صورت ضرب المثلی در میان مردم رایج شد.
🌹🌹امیر ارسلان یاناری🌹🌹
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo
1 525
Repost from چاپشلو خبر
قضاوت همشهری آقای مرتضی منصوریان در افتتاحیه مسابقات چلنج لیگ آسیا
به امید موفقیت و سربلندی ایشان
🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹
@Chapeshloo
1 525
ته پياز و رنده رو پرت کردم توي سينک، اشک از چشم و چارم جاري بود. در يخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روي گوشت، روغن رو ريختم توي ماهيتابه و اولين کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه، براي خودش جلز جلز خفيفي کرد که زنگ در رو زدند...
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوايي نداشتيم...
بابام ميگفت: نون خوب خيلي مهمه! من که بازنشستهام، کاري ندارم، هر وقت براي خودمون گرفتم براي شما هم ميگيرم. در ميزد و نون رو همون دم در ميداد و ميرفت. هيچوقت هم بالا نمياومد. هيچوقت. دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دويد توي راه پله. پدرم را خيلي دوست داشت. کلاً پدرم از اون جور آدمهاست که بيشتر آدمها دوستش دارند، اين البته زياد شامل مادرم نميشود...
صداي شوهرم از توي راه پله مياومد که به اصرار تعارف ميکرد و پدر و مادرم را براي شام دعوت ميکرد بالا. براي يک لحظه خشکم زد...
آخه میدونید، ما خانوادهي سرد و نچسبي هستيم. همديگه رو نميبوسيم، بغل نميکنيم، قربون صدقه هم نميريم و از همه مهمتر سرزده و بدون دعوت جايي نميريم. اما خانوادهي شوهرم اينجوري نبودن، در ميزدند و ميامدند تو، روزي هفده بار با هم تلفني حرف ميزدند؛ قربون صدقه هم ميرفتند و قبيلهاي بودند. براي همين هم شوهرم نميفهميد که کاري که داشت ميکرد مغاير اصول تربيتي من بود و هي اصرار ميکرد، اصرار ميکرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلاً خوشحال نشدم...
خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توي يخچال ميوه نداشتيم...
چيزهايي که الان وقتي فکرش را ميکنم خندهدار به نظر مياد اما اون روز لعنتي خيلي مهم به نظر ميرسيد! شوهرم توي آشپزخونه اومد تا براي مهمانها چاي بريزد و اخمهاي درهم رفتهي من رو ديد. پرسيدم: براي چي اين قدر اصرار کردي؟ گفت: خوب ديدم کتلت داريم گفتم با هم بخوريم. گفتم: ولي من اين کتلتها رو براي فردا هم درست ميکردم. گفت: حالا مگه چي شده؟ گفتم: چيزي نيست ؟؟؟!!!
درِ يخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگي رو با عصبانيت بيرون آوردم و زير آب گرفتم. پدرم سرش رو توي آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون، ببخشيد که مزاحمت شديم. ميخواي نونها رو برات بِبُرَم؟ تازه يادم افتاد که حتي بهشون سلام هم نکرده بودم! پدر و مادرم تمام شب عين دو تا جوجه کوچولو روي مبل کز کرده بودند. وقتي شام آماده شد، پدرم يک کتلت بيشتر بر نداشت. مادرم به بهانهي گياه خواري چند قاشق سالاد کنار بشقابش ريخت و بازي بازي کرد. خورده و نخورده خداحافظي کردند و رفتند و اين داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت...
پدر و مادرم هردو فوت کردند. چند روز پيش براي خودم کتلت درست ميکردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتي با شوهرم حرف ميزدم پدرم صحبتهاي ما را شنيده بود؟ نکنه براي همين شام نخورد؟ از تصورش مهرههاي پشتم تير ميکشد و دردي مثل دشنه در دلم مينشيند. راستي چرا هيچوقت براي اون نون سنگکها ازش تشکر نکردم؟ آخرين کتلت رو از روي ماهيتابه بر ميدارم. يک قطره روغن ميچکد توي ظرف و جلز محزوني ميکند. واقعاً چهار تا کتلت چه اهميتي داشت؟!
حقيقت مثل يک تکه آجر توي صورتم ميخورد: "من آدم زمختي هستم" زمختي يعني: ندانستن قدر لحظهها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهمترينها. حالا ديگه چه اهميتي داشت وسط آشپزخانهي خالي، چنگال به دست کنار ماهيتابهاي که بوي کتلت ميداد، آه بکشم؟
آخ. لعنتي، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو ميآمدند، ديگه چه اهميتي داشت خونه تميز بود يا نه... ميوه داشتيم يا نه... چرا میخواستم همهچی کافی باشه بعد مهمون بیاد؟ همهچيز کافي بود: من بودم و بوي عطر روسري مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست ميگفت که: نون خوب خيلي مهمه...
من اين روزها هر قدر بخوام ميتونم کتلت درست کنم، اما کسي زنگ اين در را نخواهد زد، کسي که توي دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بيمنتي بود که بوي مهربوني ميداد. اما ديگه چه اهميتي دارد؟ چيزهايي هست که وقتي از دستش دادي اهميتشو ميفهمي...!
زُمُخت نباشیم
زمختي يعني: ندانستن قدر لحظهها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهمترينها.
✍️: #تهمينه_ميلانى
https://t.me/chapeshloo_1
