❤زادگاه من چاپشلو❤
Open in Telegram
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Show more1 528
Subscribers
+124 hours
+37 days
+130 days
Posts Archive
1 528
سلام ودرود
صبحتون بخیر
پنجشنبه 27شهریور 404
روز شعروادب فارسی
روز بزرگداشت استاد شهریار گرامیباد
روحش شاد و یادش گرامی 🥀🙏
1 528
نه با دیدن غذای مجلسی باز میشه. این روزا اخلاقش خیلی تلخ شده. اوقاتم را برزخ می کنه، اما خدایی زن صبوریه با نداری ام ساخته. پیش او خجالت زده ام. اما چکار کنم. پول هم ندارم تریاک لوکو بخرم. باز با خودش فکر کرد خدا کریمه بابا. دم غنیمته کی فردا را دیده شاید زد ومن هم مثل علیرضا دوچرخه ساز برنده بلیط بخت ازمایی شدم وزندگی ام از این رو به ان رو شد و باز فکر کرد شاید برنده بانک شدم. اما بلافاصله این فکر را ازسرش خارج کرد. نه نه مگه من حساب پس انداز دارم که برنده بشم. همون بلیط چهارشنبه های خوشبختی برایم بسه. یادم باشه برم از کتابفروشی اقای شجاع یه بلیط شانس واقبال بخرم فردا شب چهارشنبه است و قرعه کشی میشه. در همین خیال ورویا غرق بود که صدایی از داخل تابوت شنید، برگشت به عقب از ترس، خشکش زد. صحنه ای دید که برایش قابل قبول نبود. مرده داشت از تابوت بیرون می امد. ناگهان مانند موشک رها شده. دو پا داشت ودوپای دیگر هم قرض، کرد وفرار را بر قرار ترجیح داد. و مرده فرضی نیز به دنبالش. تا رسید به در منزلش و چون عجله داشت که هرجور شده خودش را به داخل اطاق بیندازد واز دست مرده خلاصی یابد ونزدیکی شانه به شانه مرده ای که حالا زنده شده به او، از شتاب وعجله و ترس وواهمه، از چارچوب در اویزان میشود و مرده دست انداخته وپاهای اورا می گیرد و مدقلی مرده خور، خود اسیر مرده شده و فکر می کند مرده می خواهد او را بخورد!!! و درجا از هوش می رود. سونه با سروصدا، در خونه را باز می کند و چشمش به دوستان شوهرش می افتد. انها حال وقضیه وشوخی مرگبار را با شرمندگی بازگو می کنند و با گرفتن کاهگلی که روی ان اب ریخته اند زیر دماغ مدقلی، با خشتکی که خیس شده، بهوش می اید و متوجه رکبی که از دوستانش خورده میشود. بعضی وقتها شوخی ها هم از حد می گذشت و می گفتن شوخی خرکی. این ظاهرا سربسر گذاشتن وشوخی با مدقلی بیچاره نیز از ان شوخی ها بود. شوخی خرکی.
حسن دانایی 1404/6/25
1 528
از داستانهای روزگار سپری شده «شوخی خرکی»
اسمش مدقلی بود. هرروز می دیدم گوشه ای مابین دو دکان ومعمولا بین کافه علی اقا و دکون نیازعمی روی دو زانو می نشست و انفیه در یک دست و دستمال یزدی در دست دیگرش به تک تک عابرین نگاه می کرد. می گفتن قبلا هیزم شکن بوده. اخرهای شهریور ومهر، کارش سکه بود. از اطراف شهر با ارابه کنده های هیزم را به خونه ها می اورد و داخل حیاط می شکست، قطعه قطعه می کرد در حدی که داخل پیج هیزمی جا بگیرند و یا برای اتش اجاق مراسم عروسی ها هیزم می اورد و با بخور ونمیر شکمش را سیر می کرد. بعدها یکهو وضع مالی اش از این رو به اون رو شد. خونه ارث پدری حول وحوش گورستان شهر انتهای رضوان را تعمیر کرد و دو دربند اطاق اضافه کرد و برق و اب کشید و خلاصه خونه بقصد عروس اوردن اماده کرد.و سونه شد عروس خونه اش.واز ان به بعد بقول خودش چراغ آشپزخانه اش!روشن شد. اما خیلی زود ماه عسل زندگی اش تمام شد . گیر افتاد و بجرم قاچاق تریاک افتاد زندان. تو زندان. جوراب بافی یاد گرفت. پس از سه سال حبس، ازاد شد ودکانی را اجاره کرد و لابد از ته مونده پول قاچاق. کارگاه کوچک جوراب بافی راه انداخت. یه مدتی این کار ارزش داشت و مردم می رفتن ازش خرید می کردند. اما نمی توانست با فروشگاه بزرگ شمس رقابت کند. جورابهای استارلایت اونجا هم کیفیت خوب داشت و هم قیمتش کمتر بود. تازه مدقلی فقط بلد بود جوراب مردانه ببافه. واین شد که پس از چند ماه از صرافت اینکار افتاد و یه روز اومد و نشست دم کافه علی اقا و رهگذران را تماشا می کرد.
حالا مردم بخاری نفتی داشتن. و فقط برای عروسی ها متقاضی هیزم بودند.و مگر چند تا عروسی بود تا بتواند خرج اش را دربیاورد. ظاهرا چاره ای براش نمانده بود که مجدد روبه شغل قاجاق تریاک بیاره. از بد شانسی اش، طرح کوپن معتادها اجرا می شد و هر معتادی که سن وسالی ازش گذشته بود جیره تریاک داشت و سر ماه به داروخانه عطار میرفتن و کوپن می دادند و دولول تریاک سیاه ودولول تریاک قهوه ای سناتوری که مثل سنگ سخت بودند به نرخ دولتی تحویل می گرفتن. این بود که کمتر سراغ خورده فروشهایی مثل مدقلی می رفتن، تازه شیرکش خانه ها هم بودن و قاچاق فقط باید« لوکو» انجام می داد که اون هم نه پولشو داشت و نه می تونست اعتماد فروشنده را جلب کند. وضع مالی اش اصلا تعریف نداشت و کفگیرش به ته دیگ خورده بود. وخورده فرمایش سونه هم زیاد شده بود .یه باردر روز سرد پاییزی که از خونه بیرون زده بود و بهمراه قاسم و قربو وممد داشتن کنار دیوار دای قدیمی افتاب می گرفتن و از هردری صحبت می کردند. صدای لا اله الا الله امد و جمعیتی تابوتی را به سمت قبرستان حمل می کردند. مدقلی از بیکاری و اینکه اینکار ثواب داره رفت زیر تابوت وتا لحظه خاک کردن میت همراهی کرد و هنگام دفن اقایی به اونزدیک شد و اسمش را پرسید و در دفتر ۲۰ برگی یادداشت کرد و گفت شما که زحمت کشیدید ودر مراسم خاکسپاری شرکت کردید روح پدرتان شاد. برای نهار تشریف بیاورید و مدقلی از خدا خواسته به مراسم سوگواری و نهار شرکت کرد وچه نهاری هم بود. حسابی دلی از عزا دراورد. مدتها بود که چنین غذایی نخورده بود. و اخر سر نزد صاحب عزا رفت وکاسه ای غذا نیز بنام مریض محتاج گرفت وبرای سونه برد. این غذا مزه دیکری داشت و ازان روز تاریخی، کارش شده بود شرکت در مراسم خاکسپاری وعزاداری و بقول رفقای گرمابه وگلستانش مرده خوری. کار او انقدر بالا گرفت حتی چند مورد به چاپشلو هم رفت و انجا برایش اسم گذاشتن ومسمی شد به نام مدقلی مرده خور! دوستانش که انها هم ول معطل زندگی بودند. والکی خوش، تصمیم کبری! گرفتن که سربسرش بگذارند. ودر یک عصرگاهی که هوا روبه تاریکی می رفت. هرچند که رسم نبود مرده را در شب خاک کنند. اما این غفلت دوستانش، به علت حرص وطمع مدقلی در شرکت در ضیافت مرده خوری، چشمش راکور و او را نیز غافل کرد. همانطور که در درگاه خونه اش نشسته بود صدای لا اله اله الله را شنید. حالا که خورشید درپس کوه پنهان شده بود و تاریکی داشت غلبه می کرد. چشمان طمع کارش، به تیزی، برشی برتاریکی زد ومشاهده کرد چندین نفر دارند تابوتی را می اورند. بشکنی زد و هجوم اورد به سمت تابوت تا گوشه ای از ان را بگیرد. نزدیک که شد. با شگفتی دوستانش را در زیر تابوت دید قاسم وقربو وممد، وهمراه شد.قربو حال قضیه را تعریف کرد،بنده خدا حشمو سر بازی بجول حین لکردو انداختن! یکهو یادش رفت نفس بکشه!. تابوت را در کنار گودالی که از قبل کنده شده بود گذاشتن و چون هوا تاریک ظلمانی شده بود. هریک ظاهرا به قصد انجام کاری، یکی ودونفر رفتن سراغ مرده شور وان دیگری سراغ ملا و از محل دور شدن. ومدقلی اجبارا به تنهایی پشت به تابوت روی قبری نشست و به این فکر می کرد خوب حالا حتما هم برای خاکسپاری وسوم وهفتگی وچهلم وحتی سال این مرحوم دعوت میشم وچه دلی از عزا دربیاورم. تازه سهم سونه را هم می گیرم و سگرمه های سو
1 528
پاییز میآید تا یادمان باشد زیبایی همیشه سبز نیست، گاهی هم در رنگ باختن معنا میگیرد ...🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁✨✨🍁🍁🍁🍁🍁
1 528
پاییز میآید تا یادمان باشد زیبایی همیشه سبز نیست، گاهی هم در رنگ باختن معنا میگیرد ...🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁✨✨🍁🍁🍁🍁🍁
1 528
✍ داستانکهای زیبا و آموزنده📚
🦋 رفیق تراپی
🍃 سالها قبل در شهری کار می کردم که از شهر زادگاهم فاصله داشت و هیچ قوم و خویشی در آن نداشتم.
تقریبا بیشتر همکارانم وضعیت من را داشتند.
برای اینکه در روزهای کوتاه پاییز و زمستان که هیچ وسیله سرگرمی نداشتیم حوصله امان سر نرود و تمدد اعصابی بکنیم، قرار گذاشتیم هفته ای یکبار به صرف عصرانه در منزل یک نفر دور هم جمع شویم.
این برنامه عصرانه یک قانون داشت و آن این بود که یک عصرانه بسیار ساده با یک نوع میوه و چای.
و هر کسی از این قانون پیروی نمی کرد جریمه میشد. جریمه اش هم این بود که دو نوبت پشت سرهم از حضور در مهمانی محروم میشد.
دور همی ها عالی بود. میگفتیم و می خندیدیم. آنقدر بهمان خوش می گذشت که گذشت زمان را احساس نمی کردیم.
تا اینکه روزی رسید که قانون شکسته شد، در خانه یکی از همکاران، کنار سینی چای، یک ظرف بزرگ شیرینی تر خود نمایی کرد. البته میزبان گفت که دیشب مهمان داشته و آنها برایش آورده اند و خودش تهیه نکرده است، اما طعم شیرینی تر بدجوری زیر دندانمان رفت، خصوصا اینکه در ظرف زیبا و مخصوصی چیده شده بود.
دورهمی بعدی که شد، شیرینی بیشتری در یک ظرف زیباتر همراه یک ظرف آجیل در خانه همکار دیگر سرو شد. قانونی را که خودمان وضع کرده بودیم را شکستیم.
کم کم تعداد خوراکیها در ظرفهای شکیل بیشتر و بیشتر شد.
بعد عصرانه جای خود را به ناهار داد و ناهار های ساده به تدریج با انواع سالاد و دسر و چندین نوع خورشت و کباب مزین شد.
هر چقدر غذاها متنوع تر شد، رفت و آمدها سخت تر شد، هرکس میخواست روی دست نفر قبلی بلند شود و دست پخت و سلیقه اش را به رخ همه بکشد.
و این آغاز شروع چشم و هم چشمی ها شد، دیگر به غذا بسنده نکردیم و رفتیم سراغ وسایل خانه،..
🍃 اما بعد از مدتی تغییر دکوراسیون هم راضی مان نکرد و شروع کردیم به بزرگ تر کردن خانه ها، خانه هایی بزرگ با وسایل لوکس.دور همی های هفتگی جای خودش را به دیدارهای چند ماهه یک بار داده بود، آنقدر سرگرم شیک کردن خانه هایمان شدیم که گذر عمر را متوجه نشدیم، زمانی به خودمان آمدیم که کمی دیر شده بود.
این را زمانی فهمیدیم که خانه هایمان بزرگ و شیک بود، اما خالی از مهمان. همه ما در خانه هایی بزرگ با لوازم و اسباب و اثاثیه ای لوکس و شیک تنهای تنها صبح را به شب می رساندیم .
دیگر روابط مان در حد تماس های تلفنی و حضور در تلگرام و واتساپ شد.
🍃 اما برای از بین بردن این فاصله ها باید فکری می کردیم.
یک نفر یک جا میبایست کاری می کرد .
با خودم گفتم چرا آن یک نفر من نباشم.
پس دست به کار شدم.
یک روز همه را به یک رستوران دعوت کردم، اما یکی کار داشت، آن یکی وقت دکتر داشت، دیگری با دو نفر قهر بود و نمی خواست با آنها روبرو شود و خلاصه هر کس برای نیامدن بهانه ای تراشید.خیلی دلخور شدم.
ولی نباید نا امید می شدم، چند هفته ای که گذشت به یکی از همکاران زنگ زدم و گفتم بیمار شده ام و در فلان بیمارستان بستری هستم.
ساعتی نگذشت که سیل تماس ها و پیام ها روانه شد. من هم با حال زار گفتم دلم می خواهد همه شما را با هم ببینم، گفتم شاید فرصت دیگری نباشد.
بعد هم زدم زیر گریه ...
سپس ساعتی را تعیین کردم تا همگی در زمان مقرر آنجا باشند. درست روبروی بیمارستانی که نام برده بودم یک پارک بزرگ بود. نقشه ام کار خودش را کرد و حسابی کلکم گرفت.
🍃 روز موعود که رسید ...
یک آش رشته جانانه درست کردم، یک فلاسک بزرگ چای و یک زیر انداز، این همه چیزی بود که همراه خودم برده بودم .
همه سر ساعت آمدند برای عیادت از بیمار ی که من باشم .اما من همه را سوپرایز کردم ...صورت های مهربان همکارانم که بعضی از خوشحالی گریه می کردند دیدنی بود. حالا عیادت از یک بیمار در محیط بیمارستان تبدیل شده بود به یک دور همی صمیمانه در یک پارک با صفا.
حال و هوای همان سال های قبل به همه ما دست داده بود، مثل آن زمان از هر دری گفتیم و شنیدیم و خندیدیم .
الان مدت هاست که این برنامه دور همی را داریم، هر هفته همان پارک همان ساعت.
(خانه ها و وسایل قیمتی اش را هم گذاشتیم به حال خودشان باشند و اصلا اجازه نمی دهیم وارد دور همی هایمان شوند.)
البته چند وقت یکبار چند نفری به جمع مان اضافه میشود. آن قدر لحظات خوبی را در کنار هم داریم که هرگز راضی به از دست دادنش نیستیم. زندگی و لحظه لحظه اش را غنیمت می دانیم و از کنار هم بودن ها لذت می بریم.قدر خانواده، نزدیکان، عزیزان و دوستان خود را بدانیم و از هر لحظه بودن در کنار آنها لذت ببریم.
https://t.me/chapeshloo_1
1 528
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
شب های بلند پاییزی 🌙🍃🍁
شب مشغولیها کلید خورد😊😋
#کدو_حَلوایی
خاصیت کدو حلوایی , با توجه به فیبر بالای موجود در کدو حلوایی باید گفت که مصرف آن برای کسانی که قصد لاغر شدن دارند بسیار مناسب است و همچنین دارای امگا ۳ بوده و خاصیت ضدالتهابی و ضد دیابتی دارد و انسولین خون را نیز تنظیم میکند.
خاصیت کدو حلوایی برای بدن
خاصیت کدو حلوایی , کدو حلوایی یکی از میوه های پاییزی می باشد که دارای خواص درمانی بسیاری برای بدن است. از خواص این میوه می توان به جلوگیری از سرطان و تقویت سیستم ایمنی بدن اشاره کرد.
اضافه میکنم
ازکدو حلوایی صبحونه هم میتونید یا همان بورانی درست کنید،
کدوحلوایی آب پز شده را که خوب پخته شده،میتونید در روغن زرد تفت بدید وگردو آسیاب شده هم به آن اضافه کنید
نوش جان کنید👌
@chapeshloo_1
1 528
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
#چاپشلو
جوشاندن #شیره_انگور
0 تا 100
بسیار پر زحمت بیش از ۲۴ساعت همه را درگیر خودش میکنه وقتی هم شیره آماده میشه دیگه زحمات فراموش میشه😊
تشکر از این عزیزان که این شیرینی را برسر سفره ما میآورند
لحظاتتون همیشه شیرین🌺👍🌺
👇
https://t.me/chapeshloo_1
1 528
سلام تسلیت به خانواده محترم مرحوم محمودی رنجبران خداوند بیامرزه روحشان شاد مردی بسیار آروم خوش اخلاق دوست داشتنی حیف شد از طرف بقالچی
1 528
بازگشت همه بسوی اوست 🖤🥀
درگذشت مرحوم احمد محمودی را به خانواده داغدیده محترم محمودی و همه فامیل وابسته تسلیت میگویم
از خداوند بزرگ برای باز ماندگان صبر مسئلت داریم
روحش شاد و یادش گرامی 🖤🖤🙏
کانال زادگاه من چاپشلو
https://t.me/chapeshloo_1
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
