en
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Open in Telegram

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Show more
1 526
Subscribers
+124 hours
+27 days
-230 days
Posts Archive
سلام ودرود صبح اولین روز هفته تون بخیر و شادی 🌹💐💐💐💐 👇 @chapeshloo_1 1405/3/16
سلام ودرود صبح اولین روز هفته تون بخیر و شادی 🌹💐💐💐💐 👇 @chapeshloo_1 1405/3/16

📚داستانکهای زیبا و آموزنده📚 ✍🍁روزی تاجری بسیار ثروتمند، با خود عهد کرده بود در طول زندگانی خویش، یک روز از عمرش را خوب زندگی کند و به مردم مهربانی ورزد. در آن روز تصمیم گرفت عهد خویش را بجا بیاورد و با مردم به اندازه ی یک روز درشت خویی نکند و با آنها با عطوفت رفتار نماید. زمانی که از خانه خود خارج شد پیرزنی گوژ پشت از او درخواست کمک کرد. از او خواست باری را که همراه دارد تا خانه اش حمل کند. با خود گفت من با این همه ثروت و قدرت حمال این پیرزن باشم؟ لحظه ای به فکر فرورفت و به یاد عهد خویش افتاد، بار را برداشت و به همراه پیرزن به راه افتاد. تا به خانه ای خرابه رسیدند، دید سه کودک در آنجا مشغول بازی هستند از او پرسید این کودکان کیستند؟ پیرزن پاسخ داد؛ اینها نوه های من هستند که با من زندگی می کنند. پدر و مادرشان را سالهاست که از دست داده اند.. از او پرسید مخارج آنها را چه کسی تامین میکند؟ پیرزن اشک از چشمانش سرازیر شد، گفت؛ به بازار میروم میوه ها و سبزیجات گندیده ای که مغازه دارها آن ها را بیرون می‌ریزند با خود به خانه می آورم و به آنها میدهم تا گرسنگی شان رفع شود. تاجر نگاهی به کیسه های که در دستش بود انداخت، به سالهایی که متکبرانه زندگی خود را سپری کرده بود افسوس خورد.. آن روز تمام داراییش را به فقرا و درماندگان شهرش بخشید. شب هنگام که به بستر خویش می‌رفت از خدای خویش طلب عفو کرد و بخاطر کارهایی که در گذشته انجام داده شرمسار و اندوهگین بود. بعد از آن به خوابی ابدی فرورفت. بدون آنکه فردایی در انتظار او باشد. 🌹بیایم خوب بودن را تجربه کنیم.. حتی به اندازه یک روز شاید دیگر فرصت جبرانی نباشد. ‌‎‌https://t.me/chapeshloo_1

467_108920966746464.mp34.78 MB

Hasan Danaei: روایت: گلریز زیبا فصل عوض می شود جای آلو را خرمالو می گیرد جای دلتنگی را دلتنگی... علیرضا روشن روزها  امده اند و رفته اند، کلاغها در ضیافت برف قارقار کرده اند پرستوها به لانه برگشته اند و از صدای طبل فراری دادن سارها، هراسناک از جا پریده ام و گذر عمر را کنار جوی اب، به تماشا نشسته ام. اب نهری که زمانی، اسیاب را به قدرت حجمش به حرکت درمی اورد، حالا اطاقک اسیاب خرابه شده و اب درحد بستر جویی درامده است. انگار که اب هم اب رفته! دلم هری می ریزد از این اب رفتن اب. زمانی را بخاطر دارم، گلریز خودمان را هر نقطه ای از زمین را که یه پا بیل می کندن اب بیرون می زد. و ماهیان رودخانه گلریز چه طعم ومزه ای داشتن. جان می داد تراشیدن کف ماهیتابه برای خوردن پوست ماهی های سرخ شده   تمام لذت وخوشی دنیا درهمین قاشق پر از پوست سرخ شده ماهی رودخانه بود. باغات سرسبز با کوچه باغهایی مصفا، درختان سربه فلک کشیده و کفتر چاهیها و صدای پرنده ای که می خواند قارداش جان!قارداش جان... سمتی باغ حاجی پیروز طرفی باغ حاجی طوسی جنبی باغ خالصی اونطرف تر باغ اقی میرحجتی باغ وباغ و باغ با درختان سربفلک کشیده، بادام وکنرته وگوجه سبز از بس می خوردیم. دندونهامون را می زد حتی با نمک. و درختان توت و تکاندن شاه توت ونهاری که ازمحصول همین پلهای باغها جمع میشد . پامادور، بادمجان اصل درگزی. لذتی که این غذا داشت برابری می کرد با یخنی پلو عروسی ها دست پخت عرب اشپز، نعمتی اشپز، رضا زابلی با انفیه ای در دست و شاید پلویی با طعم اندکی تند، ردی از انفیه کف دست رضا زابلی! هرچه بود خوش عطر وخوش مزه بود. پامادور هم پامادورهای اب دار وترش که هر تکه اش را که به دهان می گذاشتی، ذات ترشی گوجه فرنگی را می فهمیدی، ترشی مطلوب انچه که ته دلت را می گرفت.با اندکی نمک، اصل مزه بود لاکردار!! و نه مثل گوجه فرنگی های امروزه، که به  شیرینی می زنند. و این ته مزه شیرین، زننده است و دلت را نمی گیرد.همه اش تقصیر کارخانه رب بود که ریشه پامادورمان را خشکاند.مثل خربزه های باباخرمن و خاقانی که جایشان را خربزه تربت جامی گرفته.اون کجا واین کجا.ترنه هایی که  سرجالیزو داخل چاتمه می خوردیم کیف دیگری داشت   و خیاری که اول صبح از مزرعه چیده ای، سبز وترد وخنک با عطری که روح نواز است  و ذائقه را قلقلک می دهد و بفرما می زند: من را مزه کن. و به دندان می گیری و گازی می زنی وخرت، صدای خیار زیر دندانها، قاطی میشود با طعم وعطر ان. ریه هایت از این بو، جان تازه ای می گیرند.ماست وخیار وپودرنعنا وقدری سیر چه شود وچه می شد! در شبهای یکه قرصه ودوقرصه وجوانان گارمان نبی واکاردئون میزان و کمانچه رستم و الدفه برات. ونوای هرایی درعصرگاهان دلتنگی عشاق... دران صبحگاهی وخنکای اردیبهشتی گلریز. صدای اب رودخانه وچهچهه پرندگان، چه دلپذیر بود، انچه بخاطرم امد. نکند رویابود؟  رویا بود یا خود زندگی؟  هرچه بود زیبا بود زیبا.. ،و حقیقی . ان زمان زندگی مثل امروز فانتزی نبود. زندگی به حقیقی ومجازی تقسیم نشده بود. ما با همین ها با اندک ها،  خوش، زندگی کردیم.. بقول شاعر مجلس ما را شراب و ساغری در کار نیست... نان خشکی گر بدست آریم بشکن، بشکن است حسن دانایی✍️ @chapeshloo_1 میهمان من باشید به ترانه گلریز بهار با صدای الهه 🌸🌺👇

Voice message01:39

آبگرم درگز به یاد شعر زنده یاد استاد محمد عرب خدری افتادم روحش شاد و یادش گرامی 🥀🙏 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۵۰/۲/۳

ذذ. گ گ.

#جاده_قدیم_درگز از اینچه شهباز تا آبگرم درگز گردنه های  پر خاطره الله اکبر ۱۴۰۵/۲/۳ یادی  بکنیم از همه رانندگان قدیمی که سالها با مهارت خاص  این پیچ وخم گردنه های خاکی  الله اکبر را با دو دست قوی خود محکم فرمان را گرفتند چرخوندن و چرخوندن  استادانه رانندگی کردن  تا همشهریان درگزی و  مسافران را به سلامت به مقصد برسانن هر کدام به رحمت خدا رفتند روحشان شاد و یادشان گرامی 🙏🥀 عزیزانی هم که هستند سایه شون مستدام 🙏🙏 بیاد  همه رانندگان سبک و سنگین‌ ،از رانندگان تانک  سوخت رسان تا حمل‌ونقل اتوبوس  مسافر و آمبولانس  امدادی همه‌وهمه‌... 🌹🌹 👇 @chapeshloo_1

یادش بخیر😍 پارَه اوینماق 👌👍 عضویت در کانال زادگاه‌ من چاپشلو آیدی زیر↙️ 👇 🆔 @chapeshloo_1

Hasan Danaei: این روایت « جاده غربت » تن به باد سپرده ای ، سر به آسمان و دل به عشق و ذهن به خاطره ، جاده می خواندت ،برای دوری از دیار ،دیاری که در آن ریشه دوانده ای و هر مکان و هر نقطه ای از آن را که نگاه می کنی ،به یاد می آوری خاطره ای را ،اما چاره چیست بایستی کوله بار خاطره ها را به دوش بکشی و بزنی به جاده ،جاده برای غربت آفریده شده و من در یکی از روزها، قصه تلخ خداحافظی را خواندم و دل کندم و پشت سر گذاشتم همه دلبستگی‌ها و وابستگی هایم را .اما خیال کردم که میشود براحتی کند و بی قید رها کرد و رفت . با اینکه جاده فاصله انداخته اما ذهنم پرواز می کند در زمان و دوباره بر می گردم و بُر می خورم توی آدمهای آشنا آدمهایی که با آنها زندگی کرده ام و پرورش یافته و رسم زندگانی آموخته ام . تجسم می کنم لحظه ای را که پرستوهای مهاجر لانه کرده در گاراژ همسایه اوستا گلو  ، از روی جیپ هندلی اوستا پرواز می کنندومی فهمم بهار نزدیک است و تعطیلات در پیش و بوی عیدی فضا را پر کرده ‌.دست بکار می شوم .می روم مغازه پوستین دوزی غضنفرعمی سفارش پاره را می دهم با تندخویی میگوید یوخده گت چاقا ! و به اجبار رو می آورم به مغازه پوستین دوزی مجاور  و رجبعلی پوستین دوز سفارش را می پذیرد ، با تکه پاره ای پشم و سرب ،وسیله بازی خیلی زود  آماده  میشود اما پاره بازی قلق دارد کار هرکسی نیست که مثل منصور جنگی بازی کند و هی بشماری و او پا بزند و پاره را به هوا بفرستد و مجدد ضربه بزند هر ضربه که باید به استادی باشد تا پاره از جاده خط مستقیم خارج نشود و بزمین نیفتد . من با چکمه های پلاستیکی« ملی» که لبه شأن را در زیر زانو تا کرده بودم تا سفیدی آستری آن خودنمایی کند ، چکمه پایم  طبق معمول خرید آقاجان، یک نمره بزرگتر از پام بود و لق می زد ابتدا دو سه حرکت بیشتر نمی توانستم پاره را به رقص وادارم . اما کم کم و با عوض کردن کفش و تمرین، مهارت  در پاره بازی پیدا کردم  و در مسابقه تو‌ محل رقیبی نداشتم اما جرئت ورود به گود بچه های خیابان لشگری را هم  نداشتم اونها همه یه پا حرفه ای بودند و قدر . و به اجبار پاره بازی آنها را روبروی مغازه مقدوری و نزدیک کافه شیرازی جنب نانوایی سنگکی ،نظاره می کردم و عوضش تخم مرغ بازی که اون هم رواج داشت و بیشتر شانسی بود و زیاد فوت کوزه گری نمی خواست را بازی می کردم هرچند که بعضی ها ادا و اطوار در می آوردند و تخم مرغ را برای اطمینان از ضخامت پوسته به دو دندان می زدند و من یکبار به تقلید و غفلت تخم مرغ را به دندان جلویی زدم و گوشه ای از دندان پرید و هم اکنون نیز نشانه آن همچون داغ بر پیشانی بر دندانم باقی است و همیشه هنگام مسواک زدن جلو ائینه ،یاد اون لحظه می افتم .در هر گوشه ای ازسر  وصورت آثاری از گذشته مانده است جای ناخن برادر کوچیکه بر گونه، هنگام دعوا و کتک کاری که از عصر پارینه سنگی، بین برادرها به ارث مانده!  ،جای بخیه سر زمانی که در زابل قلعه با برد تیم فوتبال آنها ،بجای تشویق ، سنگ باران شدیم . و رد باقی مانده بر روی انگشتان دست زمانی که ناشیانه دوچرخه سواری یاد می گرفتم و فرمان از دستم خارج شد وپشت دستم کشیده شد به دیوار سیمان تگری ، خونه همسایه سید آقا طالبی مرد محترم ووارسته محله ، اصالتا یزدی تبار  که در خیابان رضوان قدیم جنب حلوا فروشی ( احمد حلوایی)  بقالی داشت . و خاطر خواهی که رد آن ،دیدنی نیست و حس کردنی است . از کوچه ودرب خونه شون  بارها عبور کردند ،رفتن و برگشتن تا شاید سارافون پوش  یکبار بیاید وبه لبخندی ،میهمانم کند . صدایش را بشنوم و باد بویش را بیاورد و واسطه شود برای پیوند در خیال و رویا که همین قدر هم لذت بخش بود. بقول بابک رادمنش که  در ترانه گذشته   با اجرای معین سروده است:  اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن. وصف الحال ان روزگار خاطرخواهی نوجوانی است. افسوس که او رفته بود بدون خداحافظی بدون اینکه حتی برگردد و پشت سرش را نگاه کند .اما عطر یادش هنوز در کوچه خاطره ها مشامم را نوازش می داد. و بهانه اگر باشد همین کافی است که برگردی ودر آن کوچه بیاد تلخکامی های روزگار قدم بزنی .و لبخند هم بزنی .گاهی در اوج سختی روزگار نیاز داری که لبخند بزنی هرچند لبخندت تلخ باشد .اما همین خیال تلخ هم گواراست اکنون که به گذشته می نگری .این خاطرات چنبره زده اند و گسیخته نمی شوند .هر چند که جاده تو را می خواند .برای دوری از دیار .مگه نه اینکه جاده برای غربت آفریده شده .جاده می خواندم جاده فریاد می زند : بیا . هرچند رفته ام جسمم رفته اما روحم مانده است در همان کوچه پس کوچه های تنگ و خاکستری ودلم آن هوا را می خواهد ،هوای بهاری محله مان هوای پاره بازی ،پرستوها کی برمی گردند ؟ این روایت متاثر از ترانه جاده قلمی شد. بهار 1399 با من باشید و گوش جان بدهید به ترانه جاده از  اردلان سرفراز👇👇 حسن دانایی✍️ @chapeshloo_1

سلطان گوجه سبز .. دلنوشته ای از : استاد حبیب مستمع اجرا : حیدر پهلوانی در دوران خاص نوجوانی وجوانی یکی از تفریحات ما دستبرد به باغات اطراف شهر بود ... این خاطره زیبا را  استاد مستمع عزیز یکی از همشهریان فرهنگی درگزی ، به رشته تحریر در آوردند که  با صدای جناب پهلوانی  اجرا شده است .. شنیدن این خاطره خالی از لطف نیست . که برای لحظاتی خنده بر لبانتان جاری خواهد شد .. https://t.me/chapeshloo_1