❤زادگاه من چاپشلو❤
Ir al canal en Telegram
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Mostrar más1 525
Suscriptores
+124 horas
+17 días
-330 días
Archivo de publicaciones
1 525
#جاده_قدیم_درگز
از اینچه شهباز تا آبگرم درگز
گردنه های پر خاطره الله اکبر
۱۴۰۵/۲/۳
یادی بکنیم از همه رانندگان قدیمی که سالها با مهارت خاص این پیچ وخم گردنه های خاکی الله اکبر را با دو دست قوی خود محکم فرمان را گرفتند چرخوندن و چرخوندن استادانه رانندگی کردن تا همشهریان درگزی و مسافران را به سلامت به مقصد برسانن
هر کدام به رحمت خدا رفتند روحشان شاد و یادشان گرامی 🙏🥀
عزیزانی هم که هستند سایه شون مستدام
🙏🙏
بیاد همه رانندگان سبک و سنگین ،از رانندگان تانک سوخت رسان تا حملونقل اتوبوس مسافر و آمبولانس امدادی
همهوهمه...
🌹🌹
👇
@chapeshloo_1
1 525
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
یادش بخیر😍
پارَه اوینماق 👌👍
عضویت در کانال زادگاه من چاپشلو آیدی زیر↙️
👇
🆔 @chapeshloo_1
1 525
Hasan Danaei:
این روایت « جاده غربت »
تن به باد سپرده ای ، سر به آسمان و دل به عشق و ذهن به خاطره ، جاده می خواندت ،برای دوری از دیار ،دیاری که در آن ریشه دوانده ای و هر مکان و هر نقطه ای از آن را که نگاه می کنی ،به یاد می آوری خاطره ای را ،اما چاره چیست بایستی کوله بار خاطره ها را به دوش بکشی و بزنی به جاده ،جاده برای غربت آفریده شده و من در یکی از روزها، قصه تلخ خداحافظی را خواندم و دل کندم و پشت سر گذاشتم همه دلبستگیها و وابستگی هایم را .اما خیال کردم که میشود براحتی کند و بی قید رها کرد و رفت . با اینکه جاده فاصله انداخته اما ذهنم پرواز می کند در زمان و دوباره بر می گردم و بُر می خورم توی آدمهای آشنا آدمهایی که با آنها زندگی کرده ام و پرورش یافته و رسم زندگانی آموخته ام .
تجسم می کنم لحظه ای را که پرستوهای مهاجر لانه کرده در گاراژ همسایه اوستا گلو ، از روی جیپ هندلی اوستا پرواز می کنندومی فهمم بهار نزدیک است و تعطیلات در پیش و بوی عیدی فضا را پر کرده .دست بکار می شوم .می روم مغازه پوستین دوزی غضنفرعمی سفارش پاره را می دهم با تندخویی میگوید یوخده گت چاقا ! و به اجبار رو می آورم به مغازه پوستین دوزی مجاور و رجبعلی پوستین دوز سفارش را می پذیرد ، با تکه پاره ای پشم و سرب ،وسیله بازی خیلی زود آماده میشود اما پاره بازی قلق دارد کار هرکسی نیست که مثل منصور جنگی بازی کند و هی بشماری و او پا بزند و پاره را به هوا بفرستد و مجدد ضربه بزند هر ضربه که باید به استادی باشد تا پاره از جاده خط مستقیم خارج نشود و بزمین نیفتد . من با چکمه های پلاستیکی« ملی» که لبه شأن را در زیر زانو تا کرده بودم تا سفیدی آستری آن خودنمایی کند ، چکمه پایم طبق معمول خرید آقاجان، یک نمره بزرگتر از پام بود و لق می زد ابتدا دو سه حرکت بیشتر نمی توانستم پاره را به رقص وادارم . اما کم کم و با عوض کردن کفش و تمرین، مهارت در پاره بازی پیدا کردم و در مسابقه تو محل رقیبی نداشتم اما جرئت ورود به گود بچه های خیابان لشگری را هم نداشتم اونها همه یه پا حرفه ای بودند و قدر .
و به اجبار پاره بازی آنها را روبروی مغازه مقدوری و نزدیک کافه شیرازی جنب نانوایی سنگکی ،نظاره می کردم و عوضش تخم مرغ بازی که اون هم رواج داشت و بیشتر شانسی بود و زیاد فوت کوزه گری نمی خواست را بازی می کردم هرچند که بعضی ها ادا و اطوار در می آوردند و تخم مرغ را برای اطمینان از ضخامت پوسته به دو دندان می زدند و من یکبار به تقلید و غفلت تخم مرغ را به دندان جلویی زدم و گوشه ای از دندان پرید و هم اکنون نیز نشانه آن همچون داغ بر پیشانی بر دندانم باقی است و همیشه هنگام مسواک زدن جلو ائینه ،یاد اون لحظه می افتم .در هر گوشه ای ازسر وصورت آثاری از گذشته مانده است جای ناخن برادر کوچیکه بر گونه، هنگام دعوا و کتک کاری که از عصر پارینه سنگی، بین برادرها به ارث مانده! ،جای بخیه سر زمانی که در زابل قلعه با برد تیم فوتبال آنها ،بجای تشویق ، سنگ باران شدیم . و رد باقی مانده بر روی انگشتان دست زمانی که ناشیانه دوچرخه سواری یاد می گرفتم و فرمان از دستم خارج شد وپشت دستم کشیده شد به دیوار سیمان تگری ، خونه همسایه سید آقا طالبی مرد محترم ووارسته محله ، اصالتا یزدی تبار که در خیابان رضوان قدیم جنب حلوا فروشی ( احمد حلوایی) بقالی داشت .
و خاطر خواهی که رد آن ،دیدنی نیست و حس کردنی است . از کوچه ودرب خونه شون بارها عبور کردند ،رفتن و برگشتن تا شاید سارافون پوش یکبار بیاید وبه لبخندی ،میهمانم کند .
صدایش را بشنوم و باد بویش را بیاورد و واسطه شود برای پیوند در خیال و رویا که همین قدر هم لذت بخش بود. بقول بابک رادمنش که در ترانه گذشته با اجرای معین سروده است: اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن. وصف الحال ان روزگار خاطرخواهی نوجوانی است.
افسوس که او رفته بود بدون خداحافظی بدون اینکه حتی برگردد و پشت سرش را نگاه کند .اما عطر یادش هنوز در کوچه خاطره ها مشامم را نوازش می داد.
و بهانه اگر باشد همین کافی است که برگردی ودر آن کوچه بیاد تلخکامی های روزگار قدم بزنی .و لبخند هم بزنی .گاهی در اوج سختی روزگار نیاز داری که لبخند بزنی هرچند لبخندت تلخ باشد .اما همین خیال تلخ هم گواراست اکنون که به گذشته می نگری .این خاطرات چنبره زده اند و گسیخته نمی شوند .هر چند که جاده تو را می خواند .برای دوری از دیار .مگه نه اینکه جاده برای غربت آفریده شده .جاده می خواندم
جاده فریاد می زند : بیا . هرچند رفته ام
جسمم رفته اما روحم مانده است در همان کوچه پس کوچه های تنگ و خاکستری ودلم آن هوا را می خواهد ،هوای بهاری محله مان هوای پاره بازی ،پرستوها کی برمی گردند ؟
این روایت متاثر از ترانه جاده قلمی شد. بهار 1399
با من باشید و گوش جان بدهید به ترانه جاده از اردلان سرفراز👇👇
حسن دانایی✍️
@chapeshloo_1
1 525
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
سلطان گوجه سبز ..
دلنوشته ای از :
استاد حبیب مستمع
اجرا : حیدر پهلوانی
در دوران خاص نوجوانی وجوانی یکی از تفریحات ما دستبرد به باغات اطراف شهر بود ...
این خاطره زیبا را استاد مستمع عزیز یکی از همشهریان فرهنگی درگزی ، به رشته تحریر در آوردند که با صدای جناب پهلوانی اجرا شده است ..
شنیدن این خاطره خالی از لطف نیست .
که برای لحظاتی خنده بر لبانتان جاری خواهد شد ..
https://t.me/chapeshloo_1
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
