هیتلر از پنجرهاش کسی را بغل کرده بود
Open in Telegram
آنتیناتالیسم: مکتبی فلسفی که تولد را ورود ناخواسته به چرخهای از رنج، درد و زوال میداند. بر پایهی این نگرش، نیاوردن یک انسان به هستی اخلاقاً برتر از آفرینش اوست؛ چرا که نبودن، رنج نمیزاید. https://t.me/BChatBot?start=sc-cb42678ad7
Show more1 087
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-630 days
Posts Archive
«من دارم نقش بازى مىكنم؛ چون تنهايىام چنان بزرگ و عميق است كه مىترسم هيچ پایانی نداشته باشد!
لبهٔ پرتگاه تنهايى مىايستم و كلمات را در آن مغاک پرتاب مىكنم، حجم زيادى از كلمات سنگین و سخت را؛ اما بىصدا فرو مىافتند. خنده و تهديد و زارى را هم در اين پرتگاه مىاندازم، بر آن تُف مىاندازم، حتی سنگ و صخره و خرسنگ در آن پرتاب مىكنم، اصلاً كوهها را در آن مىاندازم، اما هنوز هم گنگ و تهى است. نه، فكر مىكنم كه اين ورطه انتهايى ندارد، دوست من! و من و تو داريم بيهوده عرق مىريزيم!»
-لیانید آندرییِف،
یادداشتهای شیطان (برگردان حمیدرضا آتشبرآب-نشر کتاب پارسه)
وقتی تهسیگارتون رو از شیشه پرت میکنین بیرون، میندازین رو زمین با کفشتون له میکنین، میگیرین بین دوتا انگشتتون پرتاب ۱۰۰امتیازی میکنین به چندمتر اونورتر یا هرجایی جز سطل زباله و فکر میکنین خیلی cool هستین، در واقع چندش و حالبههمزن و بیفرهنگ هستین. دست بردارین. اه.
A lotus in bloom With roots in troubled groundFrom the EP "in a fever dream" released in 2026 by Haken | @lettucetaco
کمالگرایی و وسواس با شدت و حدتی در وجودم همدیگه رو تغذیه میکنن که دیگه اینجور نیست که «من اختلال دارم»؛
اختلال من رو داره. من مختل هستم.
من
تمام غربتهای جهانام
و تو
همهٔ خانهها و پناهها
-محمد مختاری
-لیانید آندرییِف،
خندهٔ سرخ (برگردان حمیدرضا آتشبرآب-نشر کتاب پارسه)
یه قسمتی توی فرندز هست که چندلر و مانیکا تصمیم گرفتن از خونهشون، از همسایگی با جویی، از نزدیک بودن به باقی دوستاشون دل بکنن و برن خارج از شهر زندگی کنن.
وقتی دارن این تصمیمشون رو به اعضای اکیپ که خیلی باهم صمیمیان و هرروز همو میبینن، توی خونهی هم وقت میگذرونن، به هم کمک میکنن، به نوای با همراهی هم زندگی رو پیش میبرن و… میگن،
جویی برمیگرده میگه (نقل به مضمون) «به نظرتون نباید تو اینجور تصمیمگیریهای مهم همهمون حق رای داشته باشیم بعد تصمیم نهایی گرفته شه؟»
و داشتم فکر میکردم چهقدر این صحنه حالا چه نویسندهها قصدشون بوده چه نه، اعتقادات آدم راجعبه روابط انسانی رو به چالش میکشه.
و واضحه ها اما خب همیشه با خودم فکر میکنم حرف زدن راجعبه چیزهای واضح گاهی خیلی جالبتر از سناریوهای عجیب غریبه چون دقیقا به خاطر وضوحشون کمتر ازشون حرف زده میشه.
توی این دنیا تهش همیشه قراره آدم ارتباطاتی بسازه که در بهترین حالت ۵۰٪ احتمال و ۱۰۰٪ امکان این وجود داره که به نوعی به پایان برسن هرچند هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه.
قراره آدمی تصمیم بگیره بره، و بره، بیاینکه ما حق رای داشته باشیم بر رفتن یا نرفتنش، حتی اگر رفتنش برابر با تغییر بنیادین حداقل تیکهای یا حداکثر کل زندگی ما باشه؛ اگر بخوایم عمیقتر شیم، اتفاقاً اگر رفتنش تاثیر مهمی بر ما و زندگیمون بگذاره باید تموم تلاشمونو کنیم که اون آدم رو در تصمیمگیریش آزاد و رها بگذاریم.
و میدونم تقریباً هر کسی که الان این رو بخونه، مثل من، مثل خیلیهامون،
دوستی داره (داشته!؟) که رفت و با رفتنش خیلی چیزها برد و الان هروقت آهنگ جدید خوبی پیدا میکنه یاد اون میفته اما دیگه هیچچیز مثل قبل نیست پس نمیتونن باهم گوشش بدن؛
دوستی که هروقت خبر خوبی میشنوه دلش میخواد به اون زنگ بزنه و بگه اما اول باید حساب کنه ببینه اختلاف ساعت چهقدره و بعد بفهمه که دوستش الان احتمالاً خوابه پس اشتراک اون ذوق ممکن نیست؛
دوستی که فیلمهای جدید رو با اون دیدن شوق دیگهای داشت اما خب…
همراهی بود که کنارش بشینه و هرکس به کار خودش مشغول باشه اما به طریقی حضور اون آدم همهچیز و زندگی رو آسونتر یا بهتر میکرد.
من هنوز اون دوستی رو دارم که باهم میرفتیم خرید خونه، میرفتیم اتاق همو باهم مرتب میکردیم، همدیگه رو برای مصاحبهی کاری آماده میکردیم، قرارهامون به جای نشستن توی رستوران یا کافه یا هرچی این بود که زنگ بزنیم بگیم «چای بذار دارم میام.» و یه ربع بعدش بخار چای داشت میخورد به بینیهامون.
هنوز اون دوستی رو دارم که باهاش حرف زدن از موسیقی اندازهی (شاید بیشتر از) حرف زدن با بهترین نویسندهی دنیا لذتبخش بود.
یا اون دوستی که شب میرفتیم بخوابیم اما تا طلوع خورشید حرفهامون تموم نمیشدن و بعدش هم حتی.
غیابشون از هزار حضور عزیزتره و خب به قول مولوی:
«-دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم»
امّا خب در نهایت، دلمون میخواست ولی حق رای بر تصمیم رفتنشون نداشتیم،
این هم از این واقعیت مسخرهی زندگی:)
یه قسمتی توی فرندز هست که چندلر و مانیکا تصمیم گرفتن از خونهشون، از همسایگی با جویی، از نزدیک بودن به باقی دوستاشون دل بکنن و برن خارج از شهر زندگی کنن.
وقتی دارن این تصمیمشون رو به اعضای اکیپشون که خیلی باهم صمیمیان و هرروز همو میبینن، توی خونهی هم وقت میگذرونن و… میگن،
جویی برمیگرده میگه (نقل به مضمون) «به نظرتون نباید تو اینجور تصمیمگیریهای مهم همهمون حق رای داشته باشیم بعد تصمیم نهایی گرفته شه؟»
و داشتم فکر میکردم چهقدر این صحنه حالا چه نویسندهها قصدشون بوده چه نه، اعتقادات آدم راجعبه روابط انسانی رو به چالش میکشه.
و واضحه ها اما خب همیشه با خودم فکر میکنم حرف زدن راجعبه چیزهای واضح گاهی خیلی جالبتر از سناریوهای عجیب غریبه چون دقیقا به خاطر وضوحشون کمتر ازشون حرف زده میشه.
چون تهش همیشه قراره آدم ارتباطاتی بسازه که در بهترین حالت ۵۰٪ احتمال و ۱۰۰٪ امکان این وجود داره که به نوعی به پایان برسن هرچند هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه.
قراره آدمی تصمیم بگیره بره، و بره، بیاینکه ما حق رای داشته باشیم بر رفتن یا نرفتنش، حتی اگر رفتنش برابر با تغییر بنیادین حداقل تیکهای یا حداکثر کل زندگی ما باشه؛ اگر بخوایم عمیقتر شیم، اتفاقاً اگر رفتنش تاثیر مهمی بر ما و زندگیمون بگذاره باید تموم تلاشمونو کنیم که اون آدم رو در تصمیمگیریش آزاد و رها بگذاریم.
و میدونم تقریباً هر کسی که الان این رو بخونه، مثل من، مثل خیلیهامون،
شاید دوستی داره (داشته!؟) که رفت و با رفتنش خیلی چیزها برد و الان هروقت آهنگ جدید خوبی پیدا میکنه یاد اون میفته اما دیگه هیچچیز مثل قبل نیست پس نمیتونن باهم گوشش بدن؛
دوستی که هروقت خبر خوبی میشنوه دلش میخواد به اون زنگ بزنه و بگه اما اول باید حساب کنه ببینه اختلاف ساعت چهقدره و بعد بفهمه که دوستش الان احتمالاً خوابه پس اشتراک اون ذوق ممکن نیست؛
دوستی که فیلمهای جدید رو با اون دیدن شوق دیگهای داشت اما خب…
همراهی بود که کنارش بشینه و هرکس به کار خودش مشغول باشه اما به طریقی حضور اون آدم همهچیز و زندگی رو آسونتر یا بهتر میکرد.
بچهها من هرچی تلاش کردم موفق نشدم به نظرتون یکیتون میتونه آرتیست این آهنگ رو پیدا کنه؟ :) اگه تونستین بهم بگین لطفاً @clowneeka
+1
“Game of Thrones (The Climb)” dir. Alik Sakharov
Co-created by David Benioff and D. B. Weiss [HBO]
2013, U.S.A
53 minutes (S03, E06)
#series | @lettucetaco
They were crying when their sons left, God is wearing black He's gone so far to find no hope, he's never coming back They were crying when their sons left, all young men must go He's come so far to find the truth, he's never going homeFrom the album "Mezmerize" released in 2005 by System of a Down | @lettucetaco
“You pick.”
Dude I’m literally a non-binary pansexual, panromantic, multi-lingual biped animal (not to mention a bi-tch); do I look like I can make decisions?
