en
Feedback
شعر نوشتن

شعر نوشتن

Open in Telegram

و به‌هم می‌رسیم در شعری یادت بماند نشانیِ پیوندگاه‌مان: شعر نوشتن ارتباط با من: @Moradidaniel باشگاه شعر: @Cufkoclub سایت‌های من: Cufko.ir Danielmoradi.ir

Show more
Iran200 791The category is not specified
345
Subscribers
+124 hours
-47 days
+1030 days
Posts Archive
خوب بخوابی عزیزدلم💛 صحنه اتاق کار یک آپارتمان کوچک است. کتابخانه، میز، نشیمن مبل‌ها و حتا کف زمین از کتاب‌ها پر شده‌ند. روی بندرخت‌ها چند ملافه‌ی مشکی و چند دسته کاغذ خیس آویزان شده است. دانیال -پیرمردی ۶۴ ساله- با موهای روغنی و پریشان، ریش ژولیده‌ی سفید، عینک ته استکانی و سمعک‌هایی در دست‌ش ملافه‌ها را کنار می‌زند. با سمعک‌های جرم‌برداشته‌ی خراب‌ش ور می‌رود. - همیشه فک می‌کردم وقتی شص‌‌وچار سال‌م شد یکی هس برام شعر بخونه. هس؟ بهم بگه اشکالی نداره اگ سمعک‌های تخمی چینی‌ت دوُواره کار نمی‌کنن. تیزوبُز کارتمو بگیره، مث همیشه رمزمو بپرسه و بره سراغــــ... سراغ کی؟ مَـ الان کجام؟ بندر روتردام؟ بندر مارسِی؟ یا همون گوه‌خونه‌ی همیشگی؟ حداقل حالا واقعن شص‌وچارسالمه. دیگه به دوستام دروغ نمی‌گم که هیفده‌سالمه. هیفده‌سال؟ نه اصلن. من دیرو هیفده‌سال‌م بود. خُـ هر روزی یه سنی داره. آره. مثلن شاید فردا پنجاودو‌سال‌م باشه. پسون‌فردا یه نی‌نی سه‌ساله باشم. و پسون‌فرداش حتا تغییر جنسیت بدم. چیز بشم، بگو... خانم... خانم بشم. خانم. زن. چه کلمه‌ی غریبی. همونی‌که نیس تا برام شعر بخونه؟ یا نیس تا من براش شعر بخونم؟ من به جفتش راضی‌م. یا حتا یه مرد. هیچ‌کس نیس. این خاک همه‌شونو ازم گرف. این خاک همه‌شونو گرفت وُ بهم بغل‌های پنج یا ده دقیقه‌یی داد. بغل‌های خدافظی. همه رفتن. من موندم. البته یه چندباری رفتم وُ دیدمشون. مشغول بودن مث همیشه. با یکیشون توی رستوران ساحلی لابستر خوردم. خیلی خیط بود که بلد نبودم پوستشو قلفتی بکنم. جونور چموش. حشره‌ی دریایی. یکیشونو هم روی صحنه دیدم. بزرگترین سالن برادوِی. مثل فرشته‌ها می‌رقصید. وقتی روی پاهاش میومد دوُواره فک می‌کردم مال منه. وای. حتا تصورش هم مثل یه تیکه کشک روی زبونم آب میشه. مال من؟ این کلمه زشت و ناجوره. مردحسابی، ناسلامتی تو ایـــــــ همه سال کتاب خوندی و شعر گفتی تا بعد دوُواره به یه خانم متشخص بگی «مال من»؟ نه. باید سونِت مریل مور رو صدبار دیگه بخونم وُ بفهمم زنا از مردا داناترن. و یادم باشه فردا منتشرش کنم. این شعرو همه بایِستی بخونن. از بَرِش بشن. اصلن تو مدارس درسش بدن. سمعک‌هایش را به کنج اتاق پرت می‌کند. - خُـ دوس داشتم اون الان اینجا باشه. جز اون یه دنسی که ازش دیدم و یه سری عکس نم‌کشیده تو این اتاق کیری چیزی ازش باقی نمونده. همیشه همین‌طوریه. عاشقشون می‌شی و با خاطره‌هاشون زندگی می‌کنی. فرشته‌ها رو می‌گم. بعد اونا فک می‌کنن با یکی دیگه خوابیدی. با یکی دیگه هف‌خبیث بازی کردی‌. با یکی دیگه تا خرخره سیرترشی خوردی. البته دُرُس فک می‌کنن. کلی مرد این‌جوری هس. خوبا هم باید به پای بدا بسوزن. همونایی که با خاطره‌ها زندگی کردن. بعدِ بعدِ بعدش هم بشینن مزه‌ی لابستر و رقص برادوِی و عکسای نم‌کشیده رو مرور کنن. کف زمین دراز می‌کشد. - خُـ من امروز چندصدباری مرورت کردم. اون چهرتو. گونه‌های اکلیلیتو. موهایی که روی چشمت می‌ریختنو. چونه‌تو. مژه‌هاتو. فرم بینیتو. خط‌های ریز روی پیشونیتو. و خط‌های دُرُش‌دُرُشت روی دست‌هات رو. دست‌هات. اونا رو خوب به خاطر دارم. و از همه بهتر باری بود که قاشقای گنده‌گنده‌‌ی پر از پلوعدسو توی دهنم می‌ذاشتم و سعی می‌کردم به یاد بیارم. امروز زیتون‌پرورده‌ها شبیه زهر چشات بودن. تلخِ تلخ. کمی سکوت می‌کند. - میخام بخابم. و دست‌های تو مثل هزارتا شعر دیگه یادم برن. تو هم یه شعر بودی. یا بهتر: شعر تو بود. نه یادم نمی‌ری. مث این شعر از مریل مور یادم میایی: شاعران چشم‌های غریبی دارند آنها به همه‌چیز به‌گونه‌ای متمایز می‌نگرند و بعد به طریقی که ما اصلاً سر در نمی‌آوریم هرآن‌چه که احساس می‌کنند و به چشم می‌بینند به قلم در می‌آورند به قامت واژه‌ها برای من و تو و بقیه‌ی آدم‌ها تا بخرند و بخوانند ابزارشان به‌غایت ساده است شعر، هنر دست است هنری خام و در کوره نرفته از واژه و شاعران تنها کاری که می‌کنند این است که ما را وادارند تا همه‌ی چیزهایی که را خودشان پیش‌تر به چشم دیده‌اند با بصیرت غریبی از جنس بصیرت یک شاعر ببینیم شاعران ما را وامی‌دارند تا پیرامون‌مان را بنگریم و ببینیم چیزهایی را که خودمان هرگز با چشم‌مان ندیده‌ایم ----و این، کار همه‌ی شاعران است---- شاعران در قالب واژه‌ها، در قالب واژه‌های خودمان به ما می‌گویند که چه چیزهایی را دیده‌اند تا به ما در دیدن کمک کنند در نگریستن و مشاهده‌ی پاکی و پلیدی کاش امشب خوب بخابی عزیزدلم💛. ۰۲۰۹۱۸ شنبه دانیال مرادی #یادداشت_روز پی‌نوشت یادداشت: این نخستین‌بار است که «نمایشنامه» را امتحان می‌کنم. چقدر سخت بود. اما دوست‌داشتنی. فردا می‌خواهم یک یادداشت مفصل درباره‌ی رابطه‌ی شعر و نمایشنامه و دیگر هنرها منتشر کنم. خوشحال می‌شوم کانال را به دوستان‌تان معرفی کنید و به آن بپیوندید تا از یادداشت‌ها و آموزش‌های شعری جا نمانید: @Danielsnotes

کانال «نوار ۱۷» را برای ترانه‌یادداشت‌هایم راه انداخته‌م درباره‌ی ترانه‌ها می‌نویسم و می‌گویم: 👇 @Navar17

Repost from N/a
بر پله‌های دریا، رفتار موج‌ها است. روبه‌رویم دریایی جان می‌گیرد. موج‌ها به ریل‌ها و گوشه‌ی سکوها می‌کوبند. ایستگاه مترو‌ی انقلاب غرق آب شده است. البته تنها در ذهن من. وگرنه چند جوان سرخوش در لاین کناری کف مترو نشسته‌ند و پاسور بازی می‌کنند. حکم یا هفت خبیث؟ کاش می‌توانستم بفهم‌م. این تازه‌ترین و عجیب‌ترین چیزی‌ست که در مترو دیده‌م. کارت‌بازی کف مترو؟ می‌کوشم: روی آهنگ‌م متمرکز شوم. این آهنگ اصلی‌ترین آهنگ ماه آذرم شده است. روزی یک‌بار می‌شنوم‌ش. حداقل یک بار. حس می‌کنم کنار دریا نشسته‌م. قصد شکافتن‌ش را ندارم. تنها نشسته‌م. و می‌نگرم. و می‌نگرم. و می‌نگرم. و مزمزه می‌کنم: بر پله‌های دریا، رفتار موج‌ها است. رفتار موج‌ها را، ایکاش، آهنگ بودم. -یدالله رویایی @Navar17 @Danielsnotes

فیش‌های اهلی، شعرهای وحشی فیش‌های وحشی، شعرهای اهلی در چندهفته‌ی گذشته ویدیوی پرمحتوایی به تله‌ی یوتیوب‌گردی‌م نیفتاده است. تاریخچه‌ی بازدیدهایم را مرور می‌کنم‌‌. پر شده از: کلیک‌بیت‌ها و ویدیوهای به‌ظاهر پرمحتوا از باطن پوچ، مجموعه‌ رقص‌‌های تانگوی اروپایی و حسرت‌م برای نداشتن یک پارتنر رقص آرام، مجموعه رقص‌های تانگوی آرژانتینی و لاتین و حسرت‌م برای نداشتن یک پارتنر رقص وحشی، یک مستند از آندری تارکوفسکی و... چشم‌م را به نام نویسنده‌‌ها و کتاب‌های کتابخانه‌م می‌دوزم. فهرستی از نام‌ها می‌نویسم. در یوتیوب جست‌وجویشان می‌کنم. از مستندهای یافته تکه‌هایی می‌بینم. بی‌حوصلگی تا مغزاستخوان‌م نفوذ کرده است. هیچ‌کدام را کامل نمی‌بینم. از تبلیغ‌های مسخره‌ی آلمانی می‌گذرم. چندبار روی صفحه می‌کلیکم. ده‌دقیقه‌ده‌دقیقه جلو می‌پرم. به زندگی‌ها می‌رسم. هرکسی درباره‌ی زندگی می‌گوید برایم مهم می‌شود. چه حرف‌های پرمغز و چه حرف‌های یلابختکی. شاید چون زندگی شعر است و شعر، زندگی. نکته‌یی در همه‌شان پررنگ است: بیان آنچه باید از احساس‌هایشان بدانیم. خب ناسلامتی همه‌شان نویسنده‌ند. باید بتوانند: احساس‌‌هایشان را بنویسند. بگویند. خودِخودِخودشان را روی صورت خواننده‌هایشان بپاشند. اما همه‌شان به این درجه از نویسندگی نمی‌رسند. گوشه‌ی کاغذ می‌نویسم: «احساس‌ت را با شعر بگو.» و در ادامه با حروف‌های اهلی، شعری کنار جمله‌م ردیف می‌کنم: قلب من لانه‌ی توست؛ نیش‌ش بزن ای امید -آنخل گونزالس، ترجمه‌ی محمدرضا فرزاد چندسال پیش در انجمن خوش‌نویسی محله‌مان عضو شده بودم. همین‌طور دیوانه‌وار و بی‌هیچ دلیل و منطقی. شایدم هم بخاطر دست‌خط‌م که از نسخه‌پیچ‌های مطب‌ها و داروخانه‌ها هم به‌مراتب تخمی‌تر بود. شکسته‌نستعلیق را آموختم. بعدها نوشتن برایم جدی‌تر شد و فهمیدم: این شکسته‌نستعلیق‌پاشی روی کاغذ به هیچ کاری جز نوشتن دیوان حافظ و سعدی نمی‌آید. حداقل برای من. نوشتن‌م کند می‌شود. فرم استاندارد بعضی حرف‌ها را رها کردم‌. بعضی‌ها هم دست‌انداز تندنویسی نبودند. همان‌طور ماندند. دو دسته شدند: حرف‌های اهلی، حرف‌های وحشی. حالا عادت کرده‌م گوشه‌کنار کاغذهایم را با شعر پر کنم. از همین الگو برای پاشیدن احساسات واقعی‌م روی کاغذ کمک می‌گیرم. تاکید می‌کنم: واقعی. فرم حرف‌ها را با احساس‌م می‌آمیزم. با عصبانیت زاویه‌ها تیز می‌شوند. با دل‌نرمی گردالو می‌شوند. با شاس‌منگولی و بی‌خوابی کلمه‌ها موج پیدا می‌کنند. و... این‌طور احساس‌هایم با شعر در هم می‌تنند. دوستان‌م هم کمتر گمراه می‌شوند. منِ واقعی را می‌فهمند. فاصله‌ها کمتر می‌شود. من هم نویسنده‌تر. گام دوم غرق شعر شدن در ۱۷ آذر ۱۴۰۲ چه می‌تواند باشد؟ فیش‌نویسی شعری عنوان فیش‌نویسی را از «پاساژها-یک پروژه» در مطلبی از والتر بنیامین ترجمه‌ی عماد مرتضوی در مجله‌ی جُنگِ کِناره وام گرفته‌م. بنیامین عادت داشت نوشته‌هایش را روی کاغذهای کوچک شبیه فیش بنویسد. امروز باهم روی کاغذهایی کوچک تکه‌شعرهایی بنویسیم. یک قلک برای فیش‌های شعری‌مان بسازیم. بعضی فیش‌ها را هم به دوستان و نزدیکان‌مان بدهیم. یک نکته‌ی کوچک دیگر: عکس فیش شعری امروزم را بالای این یادداشت گذاشته‌م. این فیش برخلاف فیش‌های دیگر کوچک نیست. روی تخته‌ی وایت‌برد است. برای استاد کلانتری و ماهان. شما هم سخت نگیرید. هرکجا می‌توانید از خود فیش جا بگذارید. فیشی که شبیه قبض‌ها و لبخندها دردناک نیست. فیش لبخندآفرین. ۰۲۰۹۱۷ جمعه دانیال مرادی #یادداشت_روز @Danielsnotes

👇
👇

قلب من لانه‌ی توست؛ نیش‌ش بزن ای امید #شعر_روز ©آنخل گونزالس، ترجمه‌ی محمدرضا فرزاد @Danielsnotes

یک برش کتاب: دشواری معشوقی گفتی باز مریض شده‌ای. یاد داری آن روز آمدم مریض‌داری‌ات؟ این از آن لذت‌هایی است که کمتر به فکر آدم خطور می‌کند در سیاهه‌ش بگنجد. وقتی کسی‌ که دوستش داری مریضی کوچکی (مثل سرماخوردگیِ آن روز تو) بگیرد، چه لذتی دارد تیمار او! ذوق می‌کردم برایت آب لیموشیرین و پرتقال می‌گرفتم؛ و سوپ دهنت می‌کردم. راستی، من دهنت کردم یا خودت خوردی؟ تو که خیلی کم اهل ناز و ادا بودی. ولی اگر کسی مختصری از این حال داشته باشد (وقتی مریضی به اوج می‌رسد) دلش می‌خواهد حالا که طبیعت در حق او ظلم کرده، نزدیکان جبران مافات کنند. تو هم دوست داشتی طبیب من باشی‌. بارها گفته بودی. منی که (به قول آن کلیشه‌ی کلاسیک) هم دردم از تو و هم درمان. آنچه میان من و تو جور دیگر بود اینکه: یک‌جورهایی این ربط دوسویه شد. کم پیدا می‌شود. بیشتر یکی ناز می‌کند و یکی ناز می‌کشد. من و تو ولی هردوتایش را دوست داشتیم. در برهه‌هایی لااقل، حس و حالی همانند داشتیم. در این‌جور روابط یکی دامن می‌کشد (یعنی استغنا) و یکی دامن می‌گیرد (یعنی احتیاج). از اوایل (و شاید اواخر) اگر بگذریم ما سفت و سخت این‌طور نبودیم. فقط سر جای عاشق و معشوق دعوا بود. هرکس می‌خواست خودش در جای عاشق باشد و دیگری در جای معشوق. در این کشاکش فهمیدم راستی‌راستی انگار حشمتِ عاشقی بیش از معشوقی است. البته عاشق هم دوست دارد معشوق‌ش به او توجه کند و دوستش بدارد و جواب احساسات‌ش را بدهد، اما دوست ندارد از او جلو بیفتد. بامزه است، نه؟ انگاری این هم یک مسابقه است. هرکس می‌خواهد روی دست دیگری بلند شود: این منم که عاشق‌ترم؛ نه‌مگر عاشقی (به‌رغم مشکل‌ها) یک فضیلت است، و معشوقی بیشتر یک حسن؟ عاشقی یک تلاش، یک کار، یک خلق است، اما معشوقی یک بودن و یک حالت‌. معلوم است هرکسی دوست دارد مقام فعالیت، فاعلیت، مقام برتر و ستوده‌تر را اشغال کند. همه‌‌اش این نیست ولی. گاهی حس‌م این است: معشوقی یک جایگاه پرمسئولیت و پردلهره است. هرچند معمولاً وارونه به نظر می‌آید. ببین! هیچ‌وقت این را تجربه کرده‌ای: وقتی دو نفر (یا بیشتر) در مخاطره می‌افتند، رنج کسی بیشتر است که قوی‌تر است؟ فرض کن دو نفر در جنگلی یا کوهستانی گم می‌شوند، یا ماشین‌شان در نیمه‌شبی زمستانی میان جادهٔ پرتی خراب شود. ظاهر ماجرا این است: کسی که ضعیف‌تر است و آسیب‌پذیرتر، دلهره‌ی بیشتر دارد، مثلاً آن‌که بچه است، یا پیر، یا زن؛ درحالی‌که به گمانم از جهتی واقعیت وارونه‌ی این است. منِ کودک، منِ پیر، منِ زن، می‌چسبم به مادرم، به فرزند جوانم، به شوهرم، و قوت قلب می‌گیرم. چون قوی‌تر است. او به که بچسبد؟ از که قوت بگیرد؟ تنها باید به خودش متکی باشد؛ چیزی که اگر خطر یا دشواری جدی باشد هرآینه سخت می‌شود. حواست بوده گاه فشار روحی تیماردار بیش از بیمار است، و آدم ترجیح می‌دهد خودش بیمار باشد و درد داشته باشد تا بچه یا همسرش؟ نه لزوماً یا تماماً از سر فداکاری. شاید از سر یک‌جور عافیت‌طلبی (که البته چندان، یا اصلاً، سرزنش‌بردار نیست). همین‌طور است زندانی‌بودن یا داشتن. گاه به نظر می‌رسد انگار اگر خودم در زندان باشم راحت‌ترم تا عزیزم. چون در آنجا کسی از من انتظاری ندارد، کسی به من و کارهای من امیدی نبسته، اما اینجا، بیرون، چرا. به گمانم ترسِ گهگاهی ما از معشوقی هم از این دست است. دیدی وقتی حس‌وحالم به خاکساری آغشته شد چه واکنشی نشان دادی؟ چون راه‌آمدن با عاشق شبیه کول‌کردن مجروح است. یک تنه‌ی سنگین آوار می‌شود رویت؛ طاقت‌بُر است و نفس‌سوز. منظورم شیوه‌ی تو را بگذارم روی ترازو و بگویم پارسنگ برمی‌دارد، نیست. نه! تو به من طعم معشوق‌بودن را چشاندی؛ طعمی ناچشیده. من که عاشقی زیاد کرده بودم. نه، نه از این نوع مرسوم‌ش. از نوجوانی و حتی کودکی دل می‌دادم؛ به معلم، به هم‌شاگردی، به برّه و کبوتر. شیفته‌وار. طعم عاشقی را با عمق کام مزیده بودم‌. معشوقی تجربه‌ای یکه بود که تو پیشکش من کردی. بحث تیمارداری پیش آمد خواستم بگویم همان‌طور که عاشقی‌ات را با علاقه جمع‌وجور کردم، آن خرده‌بیماری‌ات را هم با همین علاقه تیمار کردم‌. هردو از یک جنس بود. تو می‌گفتی که تو هم دوست داری پرستار من باشی، ولی پیش نیامد. من هم می‌خواستم از زمانی مرا نه دیگر همچون معشوق که همچون عاشق بپذیری. با اوقات‌تلخی پس زدی. آیا این دو هم از یک جنس نبود؟ یادت هست که یک‌بار سرما خورده بودم و تو تنگ‌خلقی کردی؟ نه که حوصله‌ام را نداشتی، نه. تو عاشق بودی و من حق نداشتم بیماری کنم. همان‌طور که حق نداشتم عاشقی کنم. ۰۲۰۹۱۷ جمعه #برش_کتاب ©پناه بر دی‌تی، دفترچهٔ خیالات روزانه، مرتضی مردیها (لینک کانال یادداشت نویس) @Danielsnotes

خواندن یادداشتی ۲صفحه‌یی از مرتضی مردیها شیرین‌ترین ساعت‌های عصر پنج‌شنبه را برایم رقم زد. شما هم بخوانیدش و کیفور شوید: 🌻👇

مزمزه‌ ساعت حول‌وحوش ۱۱ شب است. روی کاشی‌های سرد ترمینال خیابان آزادی نشسته‌م. زیر زبان‌م ‌تکه‌شعری زمزمه می‌کنم: «جغدی که از وسط جمله برخاست روی پیشانی راوی نشست نمی‌دانم این متن را من دارم می‌نویسم یا جغد؟» -فریده بینایی زمزمه کلمه‌ی جان‌داری نیست. مزمزه. «مَزمَزه» را می‌یابم. دیروز در کتاب «فرهنگ واژه‌های هم‌صوت در زبان فارسی» از خلیل پوربزرگی به چشم‌م خورد. چه کلمه‌یی. «مَضمَضه» هم در کنارش به‌عنوان کلمه‌ی هم‌صوت آمده است. (مضمضه: آب در دهان گرداندن، شستن دهان با آب.) بنابراین من مشغول مزمزه و مضمضه‌ی شعر فریده بینایی در تن‌م هستم. به بازی می‌نشینم. این بازی را از پست «بازی نوشتن» پگاه آموختم: ۱- جغدی/که از وسط جمله برخاست ۲- جغدی/که از وسط شعر برخاست ۳- شعری/که از وسط جمله برخاست ۴- شعری/که از وسط جغد برخاست ۵- و... بخاطر مسابقه‌ی فوتبال هیچ تاکسی‌یی در ایستگاه نیست. همچنان با شعرم بازی می‌کنم. کیسه‌ی کتاب‌هایم را زمین نمی‌گذارم تا در سیل فوتبال‌دوستان و فوتبال‌لیسان به سرقت نرود. این ماه ۲۹ دفتر شعر خریدم. هر ماه اوضاع‌م همین است. کارت بانکی‌م ناله می‌کند. می‌روم پیش عباس‌آقا و با یک خورجین شعر بر‌می‌گردم. ۱۰ ماه گذشت. از نیمه‌ی اسفند پارسال تا نیمه‌ی آذر امسال با شعر زیستم. با شعر خوابیدم. با شعر برخاستم. چندصدتایی هم دفتر شعر خواندم و ورق زدم. شمارش تعدادشان از دست‌م در رفته است. و حالا می‌دانم از شعر نمی‌دانم. از زندگی هم کمی می‌دانم. بله، با تمام سلول‌‌هایم حس می‌کنم: زندگی من در زندان شعر ماندن است. در جلسه‌ی مروجان مدرسه نویسندگی از استاد کلانتری می‌شنوم: «دنبال نظم نباش. غرق کار شو. بچسب. ول نکن.» در ادامه پاراگرافی از کتاب «همه کیمیاگریم» چارلز هَندی می‌خواند. جمع‌وجورش می‌شود: «عرق بریز و بکوش تا خودت را بیابی.» می‌دانم چه می‌خواهم: می‌خواهم با شعر تن دوستان‌م را مزمزه کنم. می‌خواهم با شعر روح دوستان‌م را آلوده کنم. می‌خواهم با شعر گوش‌های ‌دوستان‌م را بخوابانم. می‌خواهم با شعر صورت دوستان‌م را بنوشم. می‌خواهم با شعر خط‌های دست‌های دوستان‌م را بریل بخوانم. حالا، هر ۱۷۴نفر عضو کانال‌م دوستان دور و نزدیک من‌ند. پس بیایید: غرق شعر شویم. برای روزهایمان گام‌هایی بچینیم و حرکت کنیم. گام ۱۶ آذر ۱۴۰۲ خواندن است. این تکه‌شعر ایده‌ی خواندن را برایم مهم‌تر می‌سازد: آدم‌های کمی شماره می‌گیرند تا برای دوستان‌شان شعر بخوانند اما شعر، واقعی‌ست مثل ما، پنج-شش نفر -الهام اسلامی بیایید پنج‌دقیقه‌یی شعر بخوانیم. صدایمان را ضبط کنیم و برای دوست‌مان بفرستیم. من هم می‌روم ویس‌م را پر کنم: «سلام آفتابگردون قشنگ‌م. چطوری؟ شب‌ت بخیر باشه. نه، دوباره ازم نخواه بهت نگم آفتابگردون قشنگ‌م و اسم‌ت رو بگم. تو قشنگ منی. بریم شعر بخونیم؟ بریم؟ بریم؟ بریم...» در حاشیه: این کلیشه‌ی من است. ویس‌هایم به او همیشه با این جمله‌ها آغاز می‌شوند. دانیال مرادی ۰۲۰۹۱۶ پنج‌شنبه #یادداشت_روز @Danielsnotes

👇
👇

این هم صدای بزرگوار. با این صدا زنده می‌مانم. دست‌کم سعی می‌کنم. ۰۲۰۹۱۲ یکشنبه #صدا @Navar17 @Danielsnotes

...راز پنهان‌مان را باهم به رخت‌خواب می‌بریم... ۰۲۰۹۱۲ یکشنبه #شعر ©شعر پرنده‌ی آبی، از کتاب «سوختن در آب، غرق شدن در آتش»، چ
+1
...راز پنهان‌مان را باهم به رخت‌خواب می‌بریم... ۰۲۰۹۱۲ یکشنبه #شعر ©شعر پرنده‌ی آبی، از کتاب «سوختن در آب، غرق شدن در آتش»، چارلز بوکوفسکی، پیمان خاکسار، نشر چشمه @Danielsnotes

‌بی‌عنوان، بی‌شکل، تنها و آبی می‌خواهم درباره‌ی ماه مرگ بگویم: «قالیچه‌ی پرنده‌ی مرگ. قالیچه‌ی پرنده‌ی مرگ. قالیچه‌ی پرنده‌ی
‌بی‌عنوان، بی‌شکل، تنها و آبی می‌خواهم درباره‌ی ماه مرگ بگویم: «قالیچه‌ی پرنده‌ی مرگ. قالیچه‌ی پرنده‌ی مرگ. قالیچه‌ی پرنده‌ی مرگ. قالیچه‌ی پرنده‌ی مرگ.‌ و این تمرین خط نیست. قالیچه‌ی پرنده‌ی مرگ. قالیچه‌ی پرنده‌ی مرگ. قالیچه‌ی پرنده‌ی مرگ. و این تمرین خط نیست. کیبورد در قفس خوشنویسی نمی‌کند.» قالیچه‌ی پرنده‌ی مرگ شعر آذرم است. همیشه تن قلب‌م را پرنده‌یی آبی می‌بینم. خواهم دید. پرنده‌ی آبی در تاریکی بر لب‌های خونی شعرم می‌پرد. پرنده بر زندگی می‌جهد. بر شانه‌ی دوستان‌ش می‌نشیند. با شادی در آینه می‌آمیزد. حالا این‌طور نیست‌م و در آینه تارهای افسارگسیخته‌م را می‌شمارم. مرگ نظاره‌گر است: پدربزرگ‌م مرغ عشقی داشت. صبحی دیدیم سرش را در کاسه‌ی آب فرو برده است. خودکشی پرنده. چه دراماتیک. بر رختخواب تنها جان می‌دهم. و بر شاخک‌های چرکین سوسکی زندگی می‌کنم. سوسک در مدار افسردگی می‌چرخد. (معتقد بودند: زمین بر شاخ‌ گاوی استوار است. گاو هم روی کمر ماهی. ماهی در کهکشان شنا می‌کند.) شاید این پرنده بوکوفسکی است. آذر با او تسکین می‌یابد. با صدای او زنده می‌مانم. دانیال مرادی ۰۲۰۹۱۲ یکشنبه #یادداشت_روز @Danielsnotes

و این ۹۰۱مین واژه‌م روی کاغذ است چشم‌هایم. اشک‌هایم از حدقه بیرون می‌جهند. این نشانه‌ی خستگی است. بی‌خوابی. همیشه در خستگی‌ها شانه‌هایم خالی و خم می‌شدند. اما این‌بار چشم‌هایم همراه من نیستند. پیش از این نهصد واژه روی کاغذهایم پاشیدم. هر نهصدتایشان خون‌خوار و خون‌خواه بودند. شاید: آغشته به انتقام، مرگ، میل خودکشی، اسپرم‌های افشان‌شده بر شعرم و بیش از همه خود واژه‌ی «خون». سر جمع شمارش انگشتی‌شان نهصد واژه شد. چندبار قرار است «نهصد» را به زبان بیاورم؟ نمی‌دانم. تنها می‌دانم: امروز نهصدبار آرزوی مرگ نهصد آدم‌ تهی‌تخم را کردم. حداقل نهصد‌تایشان از میان هشت‌میلیارد. و خودم. گاهی خودم هم در میان این نهصد تهی‌تخم جا می‌گیرم. می‌کوشم این‌طور نشود. اما چه کنم؟ پیش می‌آید دیگر. باید بیشتر حواس‌جمع باشم تا مثل تهی‌تخم‌ها «ویژه»‌ها را نشکنم. این «ویژه‌»ها چیست‌ند؟ در ساعت ۳:۰۰ بامداد می‌نویسم: سه ساعت پیش روز به پایان رسیده است. پتوی گلبافت‌م را روی خودم می‌کشم. مثل همیشه تن‌م را به بیماری و فنای‌ِ سگ سپرده‌م و در اینترنت ول می‌گردم. امشب به اسم‌های زیادی برمی‌خورم، اسم‌هایی اکثرن آشنا و گاهی غریبه. به ... می‌رسم و کمی سایت‌ش را بالاوپایین می‌کشم. کامنتی می‌بینم، از خانم ... (اسم‌ نمی‌آورم. کاش می‌توانستم اسم‌های این تهی‌تخم‌ها را فهرست کنم.) آدم‌ها این‌طور برای‌م تمام می‌شوند: وقتی نام کوچک‌شان در ذهن‌م خط می‌خورد و پسوند آقا/خانم به نام خانوادگی‌شان می‌چسبانم. آدم‌ها. موجودات متحرک و گاهی زنده. اما همیشه زننده. زنندگی و آدم‌ها: آنها همه‌شان می‌توانند خدشه‌‌هایی روی ویژه‌های من و دیگران بیندازند. دقیقن چه می‌کنند؟ استثناهای جهان‌مان را خط می‌زنند. شفاف می‌گویم: قانون ویژه‌یی در ذهن من نقش می‌بندد. قانون ویژه‌ی نوسازی بی‌‌چشمداشت سایت‌ها برای عزیزان‌م. این عزیزان روزبه‌روز برایم کمتر می‌شوند. خبر خوبی‌ست، نه؟ از ابتدا در سرم بود: با سایت‌ها رابطه بسازم و نه پول. پول پشت‌بند رابطه سرازیر خواهد شد. این رابطه‌ها با قانون‌م رقم می‌خوردند. استثنایی که درحال مردن است. خانم ... هم مثل بقیه توزرد از آب درآمد: قانون‌م را دوباره خط زد. پیش از این ۵-۶ نفر دیگر به این ویژه‌ی ذهنی‌م یورش برده بودند. وقتی ساعت‌ها و روزها پای سایت‌شان عرق ریختم و در انتها بازدهی‌یی نداشتم. البته چیزی نمی‌خواستم، جز کمی احترام و اعتماد. اعتمادها را خرد کردند: هنگامی‌که در همین کص‌چرخ‌زدن‌های همیشگی‌م در اینترنت دوباره به اسم‌شان می‌رسیدم و با خودم می‌گفتم: «بروم ببینم مشکلی در فنیِ سایت‌شان پیش آمده یا نه. و کمک‌شان کنم.» بـــــــــعله. اسم‌‌ورمز وردپرس‌شان را تغییر داده‌ند. ویژه‌ی من این بود که بی‌چشمداشت به پای کارشان بنشینم. با درخشش اسم آنها من هم خواهم درخشید. چه شد؟ نشد. حالا اینکه یک قانون ویژه‌ی کاری بود و فدای سرمان. اصلن به کتف‌ها‌ و ته کون‌ خیارهای داشته و نداشته‌مان. اما در موقعیت‌هایی دیگر: آدمی تن و روح دوست‌ش را بی‌اجازه لمس می‌کند. ویژه‌ی مهم‌ «دوستی» خط‌خطی می‌شود‌. آدمی دفترچه‌ی فرزند‌ش را می‌خواند. ویژه‌ی «خانواده» خط‌خطی می‌شود. آدمی قهوه‌یی‌صفت و شل‌دست خون‌مان را می‌مکد. ویژه‌ی «وطن» می‌میرد. دیگر چه می‌میرد؟ شعر‌. شعر هم از دسته‌ی ویژه‌هاست. و حتا: ویژه‌ترین. وطن که می‌‌رود شعر هم می‌میرد‌. و بله: چشم‌هایم. اشک‌هایم از حدقه بیرون می‌جهند. این‌بار نشانه‌یی از خستگی نیست‌. تعیین شده: همه‌چیز را ببازم‌. ویژه‌هایم را. پس به مرگ می‌اندیشم و دوباره ویژه‌ها را زندگی می‌کنم. می‌روم یک فهرست بنویسم: از بوسیدنی‌ترین ویژه‌های زندگی‌م. من ۱۵دقیقه بیشتر زمان ندارم تا قدرشان را بدانم. دانیال مرادی ۰۲۰۹۰۶ دوشنبه #یادداشت_روز @Danielsnotes

تداعی‌های سازنده به نوشتن -به‌ویژه شعر- می‌اندیشم: این مدادرنگی‌ها از کجا آمده‌ند؟ حالا چه می‌کنند؟ به کجا خواهند رفت؟ به‌علا
تداعی‌های سازنده به نوشتن -به‌ویژه شعر- می‌اندیشم: این مدادرنگی‌ها از کجا آمده‌ند؟ حالا چه می‌کنند؟ به کجا خواهند رفت؟ به‌علاوه، نوشتن در چه خلاصه می‌شود؟ در همین مدادرنگی‌ها. در احترام به آزادی. آزادی بدن. ذهن. دست. شعر در چه خلاصه می‌شود؟ در همین مدادرنگی‌ها. در احترام به آزادی. آزادی بدن. ذهن. دست. مدادها آینده‌ی آزاد را نشان‌مان می‌دهند. کتاب‌ها. کاغذها: کاهی‌هایشان. خودکارهای نوک‌تیز و روان. رنگ‌ها. خط‌خطی‌های پیاده‌رو. زبان‌ها: نوشته‌های کره‌یی و ژاپنی روی یک پاکن ژله‌یی. منحنی‌ها: شکاف‌های پله‌برقی متروی کارگر شمالی. بوها. عطرها. لمس‌ها و دست‌ها. دست‌ها برای من مهم‌ترین‌ند: دست‌های آفتابگردانی. خطاب به یک نفر: چه خوب دیشب اجازه دادی باهات بیام. یکی‌دو باری دست‌ت رو لمس کردم. در چنین گذشته و آینده‌ی آزادی: حال من خوبه. بی‌نشخوارم🌻💛. شما چه؟ چه چیزهایی آینده را نشان‌تان می‌دهند؟ دانیال مرادی ۰۲۰۸۱۸ پنج‌شنبه #یادداشت_روز @Danielsnotes

Repost from N/a
آشوب زندگی شما چیست؟ والتر هارتول وایت معلم شیمی دبیرستان و شخصیت محبوب تلویزیونی من، دوربین را روشن می‌کند: - اسم من والتر هارتول وایته. من در آلباکراکی از ایالت نیومکزیکو با کد ۸۷۱۰۴ در کوچه‌ی نگرا-آرویو به پلاک ۳۰۸ زندگی می‌کنم... نمایش تمام می‌شود. آشوب پایان می‌یابد. استرس ضرب‌آهنگ پرواز زنبور عسل هم محو می‌شود. در کسری از ثانیه دود می‌شود. کسر ثانیه؟ یک، دو، سه، چهار. چهار چهار چهار صدم ثانیه. مانند دیروز در اندیشه‌ی رسالت گم‌شده‌م هستم؟ نه. آشوب زندگی من پرش دائمی احساس‌هایم است. بی‌شک هرکس به این نتیجه‌گیری درباره‌ی خود می‌رسید زیر میز می‌زد. مدتی گوشه‌گیر می‌شد. به کنجی پناه می‌برد. سپس با یک کتاب روان‌شناسی در دست (شاید هم با دیدن یک ویدیوی تدوین‌شده‌ی به‌ظاهر خفن از جردن پیترسون) به زندگی برمی‌گشت. داد می‌زد: «آهای. من برگشت‌م. سرحال‌م. سایه‌م را می‌شناسم. می‌دانم پدرم در کودکی خشتک اعتماد به نفس‌‌م را سوراخ کرده. مادرم هم بیکار نمانده: آن هم قوز عزت‌ نفس‌م را شکانده. حالا هردو خوش‌حال‌ند. به‌ظاهر یک بچه‌ی آرام خانه‌نشین دارند و...» خانه‌نشین؟ نه. آشوب زندگی من پرش دائمی احساس‌هایم است. و راضی‌م. بسیار راضی. یک‌روز بی‌رسالت‌م. یک‌روز می‌خواهم گاندی شوم‌. یک‌روز کثافت‌م. یک‌روز می‌آیم از شما بغل زورکی می‌گیرم. یک‌روز هم شما از من بغل می‌خواهید. و در نهایت راضی‌م. هدیه‌ی این سردرگمی و پادرهوایی «شعر» است. شعر تلاتم می‌خواهد. با عادی‌بودن و عادی‌انگاشتن پیش نرفته است. نمی‌رود. نخواهد رفت. هنجارشکنی‌های دوست‌داشتنی می‌خواهد. می‌گوید: غرق کثافت‌کاری‌‌هایم شو. می‌شوم. شاید شما هم بشوید. شاید هم اول‌ش مثل من از شعر بترسید. بعد عاشق‌ش شوید. شاید هم به‌واسطه‌ی کس دیگری عاشق‌ش شوید. اگر همه‌چیز درست پیش برود رخ می‌دهد. عاشق‌ش می‌شوید. مثل من. شاید من‌. این آهنگ هم از همان هنجارشکنی‌های دوست‌داشتنی است. همه‌ می‌دانیم والتر وایت در نهایت می‌میرد (اگه نمی‌دانستید هم حالا فهمیدید.) اما چگونه می‌میرد؟ چگونگی مردن او، به‌علاوه‌ی من و هزاران تن دیگر که در پی خلاقیت‌ند، در این آهنگ خلاصه می‌شود. پی‌نوشت: کاش بنشینیم و سریال برکینگ‌ بد را باحوصله ببینیم. همه‌مان. بشنویم‌ش🌻 بگویید، آشوب زندگی شما چیست؟ @Navar17 @Danielsnotes

آهنگ Baby Blue از گروه راک ولزی بادفینگر از چهارمین آلبوم استودیویی آنها Straight Up-1971 است. این آهنگ را پیت هام نوشت و توسط اپل رکوردز منتشر شد. در سال ۲۰۱۳ این آهنگ در قسمت پایانی سریال تلویزیونی افسارگسیخته (Breaking Bad) پخش شد.(+) @Navar17 @Danielsnotes

Repost from N/a
این صدای یک تعقیب‌وگریز است «هاچ زنبور عسل» را به‌یاد دارید؟ حدس‌‌ش زدید؟ زنبورهای گاوی-وحشی به‌دنبال هاچ هستند. این صدای یک تعقیب‌وگریز است. هاچ می‌گریزد. ریمسکی پشت سر او بدبختی‌ش را می‌نوازد. اما هاچ تنها به‌دنبال مادرش بود، نه؟ بنابراین: این صدای یک تعقیب‌وگریز تقلبی است. تقلبی؟ نه اصلن. من یکی ضربان قلب‌م بالارفته است. تالاپ تالاپ می‌تپد. در این میان می‌کوشم: به راننده‌ ون اضافی‌تر ندهم. پس از این باید سوار ماشین دوم شوم. این پول برایم مهم است. مثل خیلی‌ چیزهای دیگر امروز -جمعه ۱۲م آبان- که مهم بودند. مثل مادر هاچ. مثل این قطعه. مثل ویولن‌نوازی (یا نوازانی) که شاید اجرایی دیگر از آن را تقدیم من کنند. امروز به‌دنبال مادر هاچ بودم. پیدایش نکردم. این رسالت هاچ است، نه من. رسالت‌م را گم کرده‌م. همه‌چیز بی‌معناست. و این تنها نشان‌دهندی یک چیز است: باید دوباره بشنوم‌ش. بشنویم‌ش🌻 #کلاسیک @Navar17 @Danielsnotes

«پرواز زنبور عسل» قطعه‌یی از آهنگ‌ساز مشهور روس نیکولای ریمسکی کورساکف است. وی این قطعه را به‌عنوان میان‌پرده برای اپرای «افسانه‌ی تزار سالتان» در سال‌های ۱۹۰۰-۱۸۹۹ نوشت. اجرای این قطعه با سرعت زیاد بسیار سخت است و نوازنده را به چالش می‌کشد. این قطعه در اصل برای ویولن🎻 نوشته شده‌ است(+) #کلاسیک @Navar17 @Danielsnotes