شعر نوشتن
Open in Telegram
و بههم میرسیم در شعری یادت بماند نشانیِ پیوندگاهمان: شعر نوشتن ارتباط با من: @Moradidaniel باشگاه شعر: @Cufkoclub سایتهای من: Cufko.ir Danielmoradi.ir
Show moreIran200 791The category is not specified
345
Subscribers
+124 hours
-47 days
+1030 days
Posts Archive
345
این جملهی نجاتبخش: من هنوز زندهم
انگشتهای لعنتی. انگشتهای لعنتی را بگذار روی کیبورد و بنویس. بنویس چقدر درماندهیی. بنویس از زندگی سیر شدهیی. بنویس همهچیز خون است. بنویس در خون خود میغلتی. انگشتهای لعنتیت را برندار. ادامه بده. روی دکمهها بکوب. دکمهها را خُرد کن. وا نده لعنتی. فقط بنویس. از خون جاریشده بر سر ناخنهایت نترس. از خون لغزندهیی که در کاسهی چشمهایت جمع میشود و روی گونههایت سُر میخورد نگریز. بنویس مرد، بنویس.
صفر
۶:۴۱. هنوز در رختخوابم. هیچ نمیدانم چطور زندهم. هیچ نمیدانم این سه هفته چطور گذشت. فقط میدانم زندهم. حالا که با زخمهای بخیهخورده و دوختهشدهم روبهرویتان نشستهم میخواهم دوباره به کرده و نکردههایم معترف بشوم.
از کجا شروع کنم؟
یک،
این معدهدردها امانم را بریدهند. اینکه ۱۷ ساله باشی و بیفتی در تلهی درد یعنی خیلی زود پیر شدهیی.
قبلن یکیدوتا دوست داشتم که بپرسند: «امروز چند سالهیی؟»
بله، هر روز با یک سن تازه از خواب برمیخیزم.
اما حالا بهگمانم در ۹۴ سالگی گیر افتادهم. یک پیرمرد فرتوتم که منتظر است کسی در خانهش را بگشاید و ظرف سوپش را پر و خالی کند.
و همچنان در ۹۴ سالگی هم از قرص خوردن متنفرم. اما چه کار کنم؟ بگذارم درد معدهم فرمانروای تمام بدنم بشود؟ پس مجبورم یک ورق، دو ورق، سه ورق مختلف و یک قطرهی خوراکی بخورم تا این غذاها و خوردنیهای لعنتی از معدهم برنگردند به گلویم.
دردناکتر اینکه مثل تنبلترین حیوانها میخوابم. آلودهی خوابهای نامنظم شدهم. خوابآلودگی عارضهی قرصهاست.
درد گودی کمر و پهلوهایم هم دشمن دومم شده است. صبحها از چشم راستم قطرهیی اشک سرازیر میشود. انگشتهایم لاغر و باریک شدهند و حتا توان چند کلیک ساده ندارند. وقتی میایستم همهچیز برایم چند ثانیه بنفش است و فشارم میافتد و...
دیگر چه بگویم؟ این شما و این بدن آشولاش.
دو،
ترشرو. خندهروی مصنوعی. ترشرو. ترشرو. بله، ترشرو شدهم. اخم در صورتم جا خشک کرده است.
البته هنوز متقلب خوبیم. میتوانم جلوی دوستها و عزیزانم بخندم. اما این خندهرو از خودش راضی نیست.
و چه کسی از خودِ خود مهمتر؟ هیچکس. نه، شاید یک نفر. شایدم دو نفر. نه، هیچکس.
تقلب میکنم: و چه کسی از خودِ تو مهمتر؟ بله، تو. تویی که این یادداشت را میخوانی. پس بخند. با من کاری نداشته باش. معیار ارزیابی من با تو فرق دارد.
من ترشرویم. تو بخند.
من هم دوباره میروم در یک کافه مینشینم و چند شعر (شاید شعر) مینویسم. بعد میخندم. تو همین حالا بخند.
سه،
این زندگی بیقاعده. و شعر هم از آن بیقاعدهتر که یکآن میافتد به جانت و تا آخرین سلولت را میشکافد.
یک سال گذشت. چه زود. یک سال از شعر خواندن و شعر نوشتنم گذشت.
راستش را بخواهید: از شعر متنفرم. اما دریا را دوست دارم. و شعر دریاست. پس هنوز با شعر پرسه میزنم.
چهار،
شبانه بیفتیم توی سرازیریها و کوچههای تنگ و خیابانهای خلوت تهران. بپیماییم. تنهایمان را بپیماییم. بعد میفهمیم معدهدرد چیزی نیست. بعد میفهمیم خنده چیزی نیست. بعد میفهمیم شعر چیزی نیست. بعد میفهمیم عشق چیزی نیست.
میایی شبانه بیفتیم توی سرازیریها و کوچههای تنگ و خیابانهای خلوت تهران؟ بپیماییم؟ تنهایمان را بپیماییم. بعد بفهمیم معدهدرد چیزی نیست. بعد بفهمیم خنده چیزی نیست. بعد بفهمیم شعر چیزی نیست. بعد بفهمیم عشق چیزی نیست.
بعد بفهمیم همهی اینها یک چیزند. بفهمیم ماییم. ما که یک گفتوگوی بیپایانیم.
پنج،
هشدار: این مورد حاوی اسپویل کامل یک فیلم خیلی بیاهمیت است.
از گرگومیش تا سحر:
دو برادر، سِت و ریچارد. تحت تعقیب و روانپریش. در ابتدای فیلم در یک سوپرمارکت دَخل دو نفر را میآورند، یک مأمور و صاحب مغازه. پیش از این هم در دزدی بانک کَلَک شونزدههفده نفر را کندهند و یک نفر هم گروگان دارند. عجیبا.
صاحب مغازه اما پیش از جزغاله شدن و مرگش با یک گلوله دستِ ریچارد را سوراخ میکند. کمبود زمان، اضطراب، پاسمان موقت همراه با خونریزی خفیف.
کمی بعد، برای رد شدن از مرز و رسیدن به مکزیک یک خانواده (یک پدر و دو فرزندش) را هم گروگان میگیرند. البته گروگان قبلی را به گا دادهند.
از مرز رد میشوند. با گروگانهایشان میروند در یک کافه؟ کلوب؟ بار؟ یا همچین چیز شبانهیی تا در طلوع آفتاب فردا رفیق مکزیکیشان را ببینند و قضیه تمام شود.
به همین سادگی؟ نه.
رقصندهیی در بار روی میزشان میآید. رقص مسخرهی حشری را میآغازد. ریچارد (بازیگر ریچارد، کوئنتین تارانتینو است.) انگشتهای پای رقصنده را میلیسد. فوتفتیش بدبخت.
345
آقاجون،
خانهی شما نفرین شده است
بخش دوم
۸- از نخواندن متنفرم:
در خانهی شما نمیشود خواند. نمیشود مصرفکنندهی درست بود. از بس بچههای ۳۰-۲۰ سالهی مجردتان سروصدا میکنند که بیخیال کتاب میشوی.
پناه میبری به اشتباهترین؛ موبایل. اینستاگرام را میکاوی. فریب تبلیغهای یوتیوب را میخوری و اَپهای تازه نصب میکنی. در توییتر ول میگردی. شاید زیرزیرکی بروی توی پورنهاب و...
آقاجون، از امکان نخواندن در خانهی شما متنفرم.
۹- از روتین خرید سنگک متنفرم:
اصلن چطور هر روز سنگک میخورید؟ این سنگکها و جوششیرینهای ایران کی تمام میشوند؟ هاها، هیچوقت.
کمی از اذان که میگذرد میجهید در آستینهای کاپشنتان و راهی نانوایی میشوید.
این نانها را با عشق میخرید؟ این نانها را با عشق میخورید؟
آقاجون، اشتباه کردم. نه تنها از روتین خرید سنگک بلکه از تمام روتینها متنفرم.
۱۰- از غصه خوردن آپه متنفرم:
خانهی شلوغ امکان تمام خصوصیها را میگیرد. خانهی خلوت. خانهی خلوت. خانهی خلوت. به من خانهیی خلوت و اتاقی تنها برای خودم بدهید.
بگذارید لحظههای نامنظم دوستداشتنیم را حفظ کنم؛ شعر بخوانم، شعر بنویسم، برای آپه شعر بفرستم، تلاش ناکافیم را برای گفتن ترانه حفظ کنم، دستهایم را بدون ترس به همدیگر گره بزنم و...
خانهی شلوغ همهی این خوشیها را میدزدد. و من بدون این خوشیها مردهم.
خیلی وقت است مردهم. از وقتی فهمیدم کمتر کسی دربارهی حریم خصوصی چیزی میداند مردهم.
و گاهی ممکن است حالواحوال عزیزترینهایم زار بشود. من باید به کمکشان بشتابم. من نباشم که باشد؟
یکدفعه به خودم میآیم و میبینم هیچکاری برایش نکردهم. غصه میخورم. از غصه خوردن دیگران غصه میخورم.
دو روز پیش استاد شاهین دربارهی معدهدرد من نوشته بود:
«بعد از جلسه نبی رفت. کمی کسالت داشت. ناراحت شدم. تحمل دیدن درد بچهها را ندارم، تحمل دیدن درد هیچکس را ندارم. برای نبی غصه میخورم. اما کاش میتوانستم، کاری بکنم. همیشه فکر میکنم با معنیترین زندگی دنیا، زندگی کسیست که حتا شده ذرهیی از درد دیگران میکاهد.»
من هم تحملش را ندارم. اصلن ندارم. همیشه هم نمیشود کاری کرد. ولی آقاجون دیشب فقط از بابت شلوغی خانه و... نتوانستم کاری بکنم.
آقاجون، از کاری نکردن متنفرم. از خانهی شلوغ متنفرم. از حریم غیرخصوصی متنفرم. از غصه خوردن آپه و ناتوانیم برای بهتر کردنش متنفرم.
۱۱- از صدای سماور متنفرم:
دیگر از این ملموستر؟ چایی لیپتون بدطعم و بدبوی شرکتی را به سروصدای سماور ترجیح میدهم.
البته برای من دبش نریزید. دهان من همینطوریش هم آلوده است.
آقاجون، از دنیای مدرن متنفرم ولی در دنیای غیرمدرن هم طاقت سماور را ندارم.
۱۲- از دکور نامنظم عینی و ذهنی متنفرم:
از دکور خانه، از چیدمان نامنظم، از تکان نخوردن سالیانِ سال اجزای خانه و... میشود فهمید ذهن آدمهای خانه هم تکانی نخورده است. همانی هستند که بودند.
و خانههای نفرینی تغییر نمیکنند. حتا ده سال یکبار.
و ذهنهای نفرینی تغییر نمیکنند. حتا ده سال یکبار.
آقاجون، از اینکه ذهن خودتان را نفرینی کردهید متنفرم.
۱۳- خانهی شما نفرین شده است.
پینوشت: تنفرنامهی تازهم دو تکه شد. باورم نمیشود که دربارهی نفرتها اینقدر خردهروایت و حرف دارم. بیشتر حرف دارم. بیشتر حرف دارم.
چند وقت پیش، اسم کانال را هم به «خردهروایتها» تغییر دادم تا گمراه متنهای گاهی منظم و همیشه نامنظم من نشوید.
از هادی هادیان برای تشویقش در جهت ادامه دادن تنفرنامهنویسی ممنونم. بوس به کلهت هادی.
و من همچنان عاشق دیوانگی در کامنتهای تنفرناکم.
۰۲۱۱۰۶ جمعه
دانیال مرادی
#یادداشت_روز
@Danielsnotes
345
آقاجون،
خانهی شما نفرین شده است
از وقتی یادم میآید این گوشی لعنتی بعضی شبها ناناز میشود. سوکِت هندرفریش شلکن و سفتکن کار میکند:
پارسال، همین موقعها، روی مبل دو تکهی خانهی شما لمیده بودم که دوباره ناناز شد. داشتم برای آخرین بار پیامهایم را میکاویدم که به ویس مهمترین دوستم رسیدم.
یکآن از کار افتاد. بهاجبار از خانه گریختم و به راهپلهی صورتیتان پناه بردم تا ویس را بشنوم. و سراسر شیون شنیدم. عزیزترین دوستم داشت میگریست.
امسال، امسال هم همینطور. روی مبل دو تکهی خانهی شما لمیدهم که دوباره سوکِت هندزفری ناناز میشود. میخواستم برای آخرین بار پیامهایم را بکاوم. به ویس عزیزترین دوستم میرسم.
یکآن از کار میافتد. بهاجبار از خانه میگریزم و به راهپلهی صورتیتان پناه میبرم تا ویس را بشنوم. و سراسر شیون میشنوم. دومین دوست عزیزم دارد میگرید.
آقاجون،
رک و روراست بگویم: خانهی شما نفرین شده است. نه نه نه، اصلن آدم خرافاتی نیستم. ولی دربارهی این مورد بااهمیت اشتباه نمیکنم. همهی احتمالات را از زیر نظر میگذرانم. با اینکه از آمار و احتمالات متنفرم.
یکی از احتمالات خانهی شماست. خانهیی که هر چقدر به دیوارهایش رنگ بپاشید همچنان چرک خاطرات ناگوار از آنها میچکد.
ناگوار؟ بله. همانهایی که خواب و خوراکم را حرام میکنند.
و دوباره، میرسیم به اعترافهای حرامی. اعترافهایی که پیچکوار بر تنم حلقه میشوند و رهایم نمیکنند.
آقاجون، دوستهایم از اعترافاتم شوکه شدهند. چه کنم؟ باید بگویم. باید تمام ذهنم را روی کاغذ بریزم تا به حقیقت پی ببرم. حقیقتی که برای من نیست.
آقاجون؛
۱- از خودم متنفرم:
خیال میکردم بلدم. خیال میکردم برای یک رابطهی عاطفی آدم مطمئنیم. اما نه، اصلن آماده نیستم.
به شما کاری ندارم که با مادربزرگ در پانزدهسالگیش ازدواج کردید و حالا چهلوخوردهیی سال است زیر یک سقفید.
دربارهی خودم میگویم. گسستهگاه رابطه همان جاییست باید شیون را بشنوی و آرام کردن را بلد باشی. من هیچ بلد نیستم آدمها را بیارامم. دیشب هم نتوانستم. دیشب هم نتوانستم. نتوانستم. نتوانستن.
آقاجون، از همدلی ناشیانه متنفرم.
۲- از تتریس متنفرم:
تتریس. احتمالن بازیش کرده باشید. همان صفحهی جورچینی که باید هر قطعه را در جای درست گذاشت تا ردیفها کامل شوند.
وقتی شیون را شنیدم و نتوانستم کاری کنم رفتم سراغ تتریس. بیمارگونه روی صفحه کلیک میکردم و با هر کلیکم گوشی به سرفه میافتاد. تاق تاق تاق. چه ضربههای محکمی.
آقاجون، از تمام بازیهای ویدیویی که در اضطراب وسواست را تحریک میکنند متنفرم.
۳- از کابوس متنفرم:
در کابوس نخست، او بود که من را هول میداد. در کویری نشسته بودیم که یکآن پیرامونمان پر از مار شد. یک گله مار. مارها انفرادی زندگی میکردند یا قبیلهیی؟
دویدیم. دویدیم. دویدیم. کویر تمام شد و به سیاهی رسیدیم. هولم داد. افتادم توی سیاهی.
و افتادنم تمام نمیشد. همینطور میافتادم و میافتادم.
در کابوس دوم، خودش را هول داد. من در خواب نبودم. در کویری نشسته بود که یکآن پیرامونش پر از مار شد. یک گله مار. مارها انفرادی زندگی میکردند یا قبیلهیی؟
دوید. دوید. دوید. عرق سرد از روی سر و گوشش پایین میریخت. دیگر من کنارش نمیدویدم و تنهایی کمی حیرانترش کرده بود. از تنهایی میترسید. کویر تمام شد و به سیاهی رسید. خودش را هول داد. افتاد توی سیاهی.
و افتادنش تمام نمیشد. همینطور میافتاد و میافتاد.
آقاجون، از کابوسهایی که در خانهی شما میبینم متنفرم.
۴- از این لبخند متنفرم:
«شوخی میکنی؟ یعنی میخوای بگی تمام لبخندهایی که میزدی و میزنی آگاهانهست؟ این یه ادعای پوچه یا واقعن میگی؟»
هر کسی در ارتباط با من حتمن به ابهامی دربارهی لبخندهایم میرسد. من همیشه لبخند میزنم. خندههای بیدندان.
اما دیشب که رسیدم خانهی شما فهمیدم اینجا لبخندهایم مصنوعی است. یک مصنوعی ناخودآگاه. فقط همینجا.
آقاجون، از لبخندهایی که در محلهتان و محلهی کودکیم میزنم متنفرم.
۵- از سردرد صبحگاهی متنفرم:
یک ساعت است سردرد دارکوبدارکوب روی سرم میکوبد. دادادا... دارکوب...
احتمالن در همدلی ناشیانه، تتریس وسواسی، کابوسها و لبخندهای مصنوعی ۲۴ ساعت اخیر محبوس گشتهم.
آقاجون، از سردرد صبحگاهی خانهی شما (+صدای فسفس بلند بخاریتان) متنفرم.
۶- از راهپلهی صورتیتان متنفرم:
قبلن صغراکبرایش را بههم بافتهم. حالا دیگر هیچ حوصلهش را ندارم. این راهپله مرگبار است(+).
۷- از ماهواره متنفرم:
آنتن تلویزیونمان به هشتمین ماه قطعیش میرسد. هشت ماه است تلویزیون نداریم. چه بهتر. تلویزیون کمتر، زندگی سالمتر.
اما ماهوارهی خانه شما. لعنت بهش. این ماهواره با هارهارهار خندیدنهای حامد آهنگی خورشت نفرت است.
آقاجون، از تلویزیون و اعتیادتان به آن متنفرم.
345
کثافتنامه:
وای از دست قاتینگا، امان از اون پاتینگا
کف آشپزخانه ولو شدهم. جنینوار بدنم را جمع میکنم. انگشتان هر دو دستم را بههم گره میزنم و میکوشم دندانهایم را نسابم؛ سرانجام با درد معده میمیرم.
یک هفته از زندگی مشترکم با معدهدردهای عصبی میگذرد. همسر خوبیست. دستکم نمیگوید: «چرا دوستم نداری؟»
دوست داشتن؟ از معدهدرد متنفرم. از هر چه که با درد معده، کمر، بیضه و جمجمه در پیوند است متنفرم.
باقی دردها هم دردند. ولی این لعنتیها دردترند.
و حالا تنها نوشتن میتواند درمانم باشد. شاید تنفرنامهیی که با خشم میآمیزد. یک کثافتنامه. یک کثافتنامه؛
۱- از اولینها متنفرم:
اولینها تجربههای تلخ مشترکند. مثلن اولین دوستیهای عمیق و حیاتی.
دقیقن دو سال پیش، علیرضا روبهرویم ایستاد و گفت: «خیلی نامردی.»
اشتباه میکرد. من هم اشتباه میکردم. ما فقط اولین تلخی هم بودیم.
همین حالا هم پر از اولینها هستم. از کار کردن و رابطهها و... گرفته تا خودم. من اولین خودم هستم.
روزهایی که اولینِ خودمم میتوانم یک نهنگ افکار زشت روی دیگران بریزم.
پس منِ اولین کی تمام میشود؟
۲- از ترحم متنفرم:
دِ آخه لاشی، حتمن باید به مشکل جسمی بخورم تا نگرانم شوی؟ همین فردا اگر بگویند سرطان گرفتهم یا در بخش مراقبهای ویژه بستری شدهم مهربانترین میشوی؟
خب، چه فایده. آنوقت آنقدر لهولورده هستم تا محبتها را نبینم. یا حس کنم وظیفه است.
پس روح چه؟ پس روح چه؟ پس روح چه؟
۳- از قند و شکر متنفرم:
حالا تنها محصول قندیمصنوعی زندگیم نوشابه است. آن هم چند وقت دیگر گورش را گم میکند.
چندسال است ضد خوراکی قندی و ضد خوردن چای با قند و... و ضد هر شکر دیگری شدهم.
این قندهای کمباریک بیخایه فقط میلولند در جمجمهی آدم و قشقرق به پا میکنند. یکآن به خودت میآیی و میبینی در هیروویر جنگ با مصنوعیهایی.
ولمان کنید تروخدا. جدال با طبیعیها کم بود که مصنوعیها هم وارد گود شدند؟
۴- از بیخبری متنفرم:
اگر بدون سند و مدرک محکم یک هفته از تو بیخبر باشم دیگر دوست من نیستی.
یعنی آنقدر پرمشغلهیی که نمیتوانی یک استیکر پای پیامها بگذاری؟ نه. فقط خودت را گم کردهیی.
تو فقط یک هفته وقت داری خودت را گم کنی.
۵- از عقربههای زودانزال متنفرم:
این همه بدو بدو بدو و در نهایت میبینم هیچ از ۲۴ ساعت زندگی نمانده است.
۲۴ساعتها بهقدری سریع میگریزند که یکآن میبینی افتادهیی در روز بعدی، در هفتهی بعدی، در ماه بعدی و...
خب چه میشود کرد؟
اصلن اگر ساعت را اختراع نمیکردیم چه میشد؟
۶- از اینکه دربارهی بدنهایتان نمیگویید متنفرم:
مردها. زنها. پیرها. جوانها. فرقی نمیکند. هر کسی آناتومی مخصوص خودش را دارد و هر روز هزار کثافت مختلف را در بدنش میتجربد.
پس کو نوشتهها و پیامهایتان دربارهی بدنها؟
بگویید خایههایتان از فهمیدن تابع ضابطهیی درد میکشند. بگویید در پریودید. بگویید اینجا و آنجایتان اوف شده است.
وقتی نمیدانم چطور بفهمم زیاد نباید دوروبرتان بپلکم یا نه. وقتی نمیدانم چطور بفهمم کلمههایم برای خرجیدن مناسبند یا نه.
نه، اصلن ترحم به خرج نمیدهم. فقط نگران اینم که انسانِ انسانییی نباشم.
۷- از ۵ صبح متنفرم:
این ساعت گره خورده است به اذان و اعدام. پس شما بگویید: «چرا فردا بهجای ۵، ساعت را روی ۶ کوک نکنم؟»
میخواهم اسم محمد را فریاد بزنم. محمد هم ۵ صبح رفت.
۸- از صدای میخ و چکش متنفرم:
من یک قاب عکس بیشتر ندارم و آن هم به کتابهای قفسهی آخرم تکیه کرده است. بیهیچ میخ و سوراخی روی دیوار.
اما وقتی صدای میخ و چکش میشنوم مورمور میشوم. حسودیم میشود: یا خاطرهی تازهیی روی دیوار میکوبند و یا وسیلهیی برای زندگی راحتتر.
هیچکدامشان را حالا ندارم.
۹- از ماشینهای بیکمربند متنفرم:
روی هوایم. روی هوایم. روی هوایم. اگر دفعه بعدی اسنپ بگیرم و کمربند ماشین خراب باشد حتمن دعوایم میشود.
۱۰- از آنلاین بودم متنفرم:
هوار. هوار. این همه آنلاینیم که چه بشود؟ این همه آنلاین نیستیم که چه بشود؟ این همه پیام میدهیم که چه بشود؟
۱۱- از تنفرهایم متنفرم:
تنفرهای من سریعن رنگوبو میبازند. شاید حالا از کشهای پلاستیکی متنفرم باشم ولی چند لحظه بعد، نه.
تنفرها مثل کشهای پلاستیکی چندباری که دور کاغذ بپیچند و کلمه شوند شالاپی میترکند.
پس این شما و این ۱۱ کش پلاستیکی.
بنویسید. بنویسید. بنویسید. مینویسم. مینویسم. مینویسم تا پارهپاره شوند.
میخواستم ادامه دهم. اما نمیدانم چرا یکدفعه عموهای فیتیلهیی و آهنگ قاتینگاپاتینگایشان در سرم رژه رفتند. میروم یکبار آهنگشان را بشنوم و بعد با کثافتنامهم دوش بگیرم.
پینوشت: من همچنان عاشق کامنتهای نوشته و نانوشتهی فهرست تنفرهایمم.
۰۲۱۱۰۵ پنجشنبه
دانیال مرادی
#یادداشت_روز
@Danielsnotes
345
من، تو، شعر، تو و من
روی صندلیهای زرد متروی انقلاب آقایی لمیده است. چندتا سرباز هم کف زمین ولو شدهند. دختری از نرسیدن قطار کلافه است و چشمها و ابروهایش را کش و قوس میدهد. پسربچهیی شوق صبحگاهیش را ندارد و بالاوپایین نمیپرد؛ زانوهایش در شعر خمیدهند.
زانوها در شعر میخمند. و هم ذهن آن آقا، هم سربازها و هم دختر. همهشان در شعر خمیدهند.
اما هفتهی پیش که با تو برمیگشتم اینطور نبود. هیچ جسم و روح خمیدهیی نمیدیدم. اصلن کسی آن زمان در مترو بود؟
بله، خیلیها بودند. اما من نابینای بیرون بودم. به تو نگاه میکردم. به تو چشم دوخته بودم.
تو هم به کف زمین مینگریستی. تا نگاهمان به هم گره نخورد؟ چرا؟
فهمیدم:
شعر تویی. و نه جنگ و خون و عصیان و بیماری و قفس و وطن و زندگی و مرگ و...
بله، شعر خود تویی.
پس اشکالی ندارد اگر گاهی با من راه نیایی و من بزنم زیر گریه. شعر که همیشه آسان نیست. گاهی هم برای شعری باید رسوا شوی. گاهی هم برای شعری باید عرق بریزی. گاهی هم برای شعری باید بمیری.
پس نگو از منی که میگریم بیزاری.
من عاشق شعرهای لبهی گریهگاهم.
۰۲۱۱۰۴ چهارشنبه
دانیال مرادی
#یادداشت_روز
@Danielsnotes
345
دربارهی تو
صورتم را پیش از این هم دیدهام
اما یادم نمیآید کجا.
از سر اتفاق، تو همانی نیستی
که در زندگی قبلی
باهم میخندیدیم
و دماغمان را به روح دنیا میچسباندیم؟
مثل ویترین مغازهها؟
روی پیشانیات چین افتاده است
که تاریخ را به یادم میآورد
تاریخ معاصر، تاریخ امروزِ روز.
اگر اشتباه نکنم این چشمها را دیدهام
که به چیزهای عادی خیره شده بودند
به اندوه و شب و وحشت.
در خورشید
و سایر ستارههایی که میافتند،
خویشاوندی، دستی، اندیشهای، ابرویی،
چیزی از این دست.
قسم میخورم
تو همانی هستی
که برای همیشه عاشق دختری شدی
که نامش همیشه از یادت میرود.
آه!
همهچیزِ تو آشناست
حتی روزهایی از زندگیات که هنوز نیامدهاند
اما خواهند آمد.
۰۲۱۱۰۴ چهارشنبه
#شعر_روز
©شعر «دربارهی تو» از کتاب در نیمکرهی من شب شده بود، مارین سورسکو، ترجمهی سینا کمالآبادی، نشر اتفاق
@Danielsnotes
345
ترسنامه:
بین من و رویاهام یک راهرو فاصله افتاده
پلههای طویل، موکتهای صورتی. پلههای باریک، موکتهای طوسیمشکی. پلههای استاندارد، سرامیکهای سفید با خطهای نامنظم طلایی.
چندده نوع پله، موکت، سرامیک، کاشی و رنگهایشان در سرم رژه میروند.
این یادداشت را برای راهپلههایی مینویسم که به فراموشخانهی ذهنم نمیگریزند.
شبهای مرگ من شبهاییند که کابوس راهرو و راهپله میبینم. کابوسگاه من راهپلهها و راهروها هستند.
از ترسناکترینشان بیاغازم:
۱- راهپلهی سفید:
کابوس تکرارشوندهم راهپلهیی تمامن سفید است که من با خیال آسوده از پلههایش بالا میروم. میروم و میروم تا اینکه یکی از پلهها قد میکشد و دیواری سفید میشود؛ سد من و پایان راهپله.
هر چه میپرم تا لبهش را بگیرم دیوار بیشتر قد میکشد.
اشکالی ندارد. برمیگردم. پلههای پشت سرم یکییکی خردوخاکشیر میشوند. من میمانم و یک دیوار.
در اتاقی سفید محبوسم تا اینکه از خواب بپرم. این اتاق پایان نافرجام زندگیم است.
از راهپلهی سفید میترسم.
۲- داد و بیداد در راهپلهی صورتی:
بابایم در راهپله برایم تمام شد. ۷-۶ سال بیشتر نداشتم. آمده بود تا آخرین ساک خرتوپرتهایش را جمع کند. باور نمیکرد خانوادهش را باخته است. پس صدایش را انداخت ته گلویش و داد زد.
آنقدر دادوبیداد کرد که بلاخره صبر اهالی خانه سرریز شد و با دعوا از خانه پرتش کردند بیرون.
فریادهای گوشخراش راهپلهیی نماد خانوادهی ناکام هستند.
از مشاجره در راهپله میترسم.
۳- راهپلهی دبستانم:
ساختمان دبستانمان ۳ طبقه بود. در هر طبقه ۳-۲ کلاس و چند اتاق برای امور غیراداری و گهگاه اداری.
حالا که تقریبن ۶ سال از آخرین دیدار من و پلههای مدرسه میگذرد هنوز معدهدردهای عصبیم رهایم نکردهند.
کلاس ما طبقهی آخر بود. هر بار که برای معدهدردم طبقهها را پایین میدویدم در آخرین پلهها کم میآوردم. پلهها پر میشدند از استفراغ.
راهپلهی دبستانم حافظهی معدهدرد و استفراغها و نرسیدنها به توالت است.
از حالت تهوع در راهپله میترسم.
۴- راهروی دبیرستانم:
از دبیرستان بیخاصیتم یک سال و نیم تحصیلی مانده است. و من هیچ نمیدانم چطور قرار است در راهروی دبیرستان تاب بیاورم.
نَمور، تاریک، کاشیهای قدیمی. تَرَک. تَرَک. تَرَک. شاید در گوشهیی علف هرز هم از لای کاشیها بیرون زده باشد.
این راهرو سال ۱۳۷۱ ساخته شده است. حتا ۱۵ سال از من بزرگتر است.
تمام کتککاریها و آدمهای بازندهی این راهرو را به یاد میآورم. حتا آنهایی که قبل از من به دنیا آمدهند.
از راهروی دبیرستانم میترسم.
۵- نردبان:
نردبانی ثابت و ایستا. با جوشکاری جایش را ثابت کرده بودند. بیشتر شبیه یک راهپلهی آهنی بود. و تکهموکتهای مربعی طوسی هر پایگاهش را پوشش میدادند.
این نردبان راهی از حیاط پشتی خانه به پشت بام میگشود.
پا روی پلهی آخر که میگذاشتم قدم نمیرسید و نمیتوانستم لبهی سیمانی پشت بام را بلمسم تا نیفتم.
به بدنم هزار کش و قوس میدادم تا بلاخره بروم روی پشت بام.
از نردبان غیراستاندارد میترسم.
۶- راهروی بیمارستان:
هیچ حرفی برای گفتن ندارم. این راهرو بوی مرگ میدهد.
از راهروی بیمارستان میترسم.
۷- راهپلهی مسجد سر خیابان:
چند ماهی میرفتم مسجد سر خیابان و پای حرفهای چند جوجه طلبه مینشستم.
اسمش کانون بصیرت بود. بعد از نماز ظهر تا حوالی ساعت ۱۵.
بعدش بچهها میرفتند طبقهی دوم مسجد و فوتبال دستی بازی میکردند. جایگاه زنانه را با یک پردهی سبز قدیمی از یک اتاقک جدا کرده بودند. در اتاقک فوتبال دستی و میز تنیس داشتند. چه غلطا.
اما من با راهپلهیی باریک با موکتهای طرح سجاده(؟) که ازشان متنفر بودم، مواجه میشدم. میترسیدم یکی از آن بچههای دیوانه هولم بدهد و تنم غرق خون بشود.
از راهپلهی اتاقک مسجد میترسم.
۸- نردبان سرسرهبادیهای شهربازی:
یک مشت بچهی شرور چوبها و طناب سرسرهی بادی را میگرفتند و وحشیانه بالا میرفتند. مثل سگ و گربه به هم چنگ مینداختند. حتا از نردبان پایین میفتادند.
در ده دقیقه زمان بلیت سرسره که میشد ۳۰ بار سُر خورد من نهایتن ۵ بار موفق میشدم نردبان را با آرامش بالا بروم.
میترسیدم از افتادن. از لگدها. از نفسنفسها. پس با احتیاط بازی میکردم.
از نردبان سرسرههای بادی میترسم.
۹- راهروی نداشته:
هنوز خانهیی ندارم. هنوز خانهی رویاهایم را نساختهم. اما از اتفاقات بد راهرویش میترسم. نکند خانوادهم در راهرو از هم بپاشد؟
۱۰- راهروی کابین قایق:
اگر یک شب دریا طوفانی بشود و من توی راهروی قایقم گیر بیفتم چه؟
احتمالن آنوقت برای همیشه از دریا فرار میکنم و زمین خاکی را برای زندگی ترجیح میدهم.
پینوشت: علاوه بر ترس از همهی این راهروها متنفرم. نوشتن از تنفرهایم را دوست دارم.
۰۲۱۱۰۱ یکشنبه
دانیال مرادی
#یادداشت_روز
345
۱۷ اعتراف نامسنجم:
یا از من بگریزید یا عاشقم شوید
سگصفتتر از همیشه رسیدم خانه. لولیدم در رختخوابم. خداخدا میکردم به صبح نرسم. حیف، رسیدم.
هیچ نفهمیدم از کی نویسندهیی تخمالو شدم. نویسندهیی که غرق در ننوشتن و سانسور است. خیال میکردم خودافشاگرترین نویسنده باشم. نشدم.
فرصت میدهید حالا بشوم؟
۱- از زندگی متنفرم:
اما از مرگ بیشتر نفرت دارم. شاید اگر کفهی زندگی سنگینتر یا با مرگ برابر بود راحتتر به خودکشی میاندیشیدم.
تمام هفتهی پیش دنبال راهی بودم که کفهی زندگی سنگینتر بشود. حالا هم در جستوجویم. از زندگی خسته شدهم.
۲- از دوستان فعلیم بیزارم:
دوستانی که جایگاه تفریح را نمیشناسند جسارت (و حتا لیاقت) دوستی ندارند. حداقل از نوع عمیقش.
مهمترین دوستانم حالا برای تفریح در هالهیی از ابهامند. فقط خیالپردازی میکنند: «یه بار بریم فلانجا... یه بار باهم فلان کنیم...». خب چرا همین حالا جمع نکنیم و نرویم؟
انفعال در تفریح یعنی انفعال در همهچیز. خیالپردازی و برنامهریزی معنایی جز کرختگی ندارند.
خب جمع کنید بریم دیگه.
۳- از عشق متنفرم:
از همهی ابهامها و احتمالات متنفرم. عشق هم یکی از همانها.
احتمالن امسال آسانترین کتاب درسی ریاضی (مخصوص رشتهی انسانی) را تجدید و تک ماده بشوم. چون انبارگاه آمار و احتمال است.
احتمال مدام دستهایت را میگیرد، گرما میبخشد و دوباره ول میکند. عشق هم همینطور.
اما امیدوارم فردا دوباره عاشقش بشوم. حالا اصلن دوستش ندارم. هر روز عاشقش بشوم تا در نهایت یک روز دستهایم را ول نکند.
۴- در ۲۱ ساعت گذشته ۸-۷ بار خودارضایی کردم.
۵- بودن اعضای خانوادهم در کانالهایم زجرم میدهد:
کاش همهشان بهشان بر بخورد و بروند. گریز از خانوادهی نداشتهم را دوست دارم.
۶- از بابایم متنفرم:
چون حتا نمیدانم او حالا زنده است یا مرده. از ۱۲ سالگی ندیدمش و حالا ۵ سال است تنها قیافهی تخمیش با دیدن آدمهای مختلف در اتوبوس، تاکسی، مترو و... جلوی چشمم میاید.
حتا از تصور چهرهش هم بیزارم.
۷- اسم کاملتر من دانیال سلطانمرادی است. یک سلطان چپیده لای فامیلیم.
از آن سلطان متنفرم چون یادآور خانوادهی پدریم است. علاوه بر پدرم از همهی خانوادهی پدریم متنفرم.
البته یکی از شوهرعمههایم بامزه و دوستداشتنی است. دو سال از آخرین بار که دیدمش میگذرد. کاش زود عمو ناصر را ببینم (به شوهرعمهم «عمو» میگویم).
۸- از عید نوروز متنفرم:
چون نوروز اسم بابایم است. تخمیترین اسمی که سال پنجاهوخوردهیی شمسی (کمی پیش از انقلاب) میتوانستند روی پدرم بگذارند.
بنابراین نوروز را به من تبریک نگویید. سال نو را تبریک بگویید. ممنونم.
۹- از انقلاب ۵۷ متنفرم.
ببخشید که خیلی صادق شدهم.
۱۰- از همهی شاعرها متنفرم:
حالا جز نصرت رحمانی و فروغ فرخزاد اسم هیچ شاعری در ذهنم نمیگنجد. اصلن باقی شاعر نیستند.
شعر یعنی عصیان و شاعر یعنی عصیانگر.
هر وقت از ادای عصیانگری دست کشیدید در فهرست شاعرهایم راه مییابید.
۱۱- از بسته بودن کافیشاپ سرپایی خروجی شمالی مترو انقلاب متنفرم:
دو هفتهی پیش چند خانم چادری و یک آقای خیکی جلوی خروجی ایستاده بودند و به دخترها تذکرهای وحشیانه میدادند.
کارشان نگرفت. مردم به تخمشان بود. از فردایش همهچیز دگرگون شد. نه تنها تذکرهایشان به هیچجا نرسید بلکه سیاه و دلقک مردم شدند.
کافیشاپ سرپایی و سکوی کنارش شدند محل نشستن دخترها و پسرهای جوان عصیانگر. آزاد. رها. شجاع.
حالا هر روزی که آن کافه بسته و سکو خالی از دخترها و پسرها باشد از ایران متنفر میشوم.
۱۲- از لفظ «ایران خانم» متنفرم. ایران یک مرد پشمالوی خسته است. یا اگر در خوشبینانهترین حالت خانم باشد توسط یک مشت کشور پشمالوی دیگر محاصره شده است.
۱۳- از حرفهای غیرسیاسی متنفرم.
۱۴- از ایران متنفرم:
اشتباه نکنید. وطن شمارهی یکم فهرست کلماتم است.
فقط میخواهم درنگ کنید و بیاندیشید: چطور کسی که میخواست شاهنامه را حفظ کند حالا هیچ رمقی برای ماندن ندارد؟
۱۵- همانقدر که از ماندن در خاکم متنفرم از رفتن هم متنفرم.
اندیشهی تازهم: بهترین قایق جهان را میخرم و روی اقیانوس زندگی میکنم. هر سه هفته یکبار برای تهیهی غذا و دارو و کتاب در یک بندر ناشناس اسکان مییابم و بعد دوباره به دریا میزنم.
نگویید که قانونهای دریانوردی مانعند. از قانونهای دریایی متنفرم.
۱۶- از رختخواب متنفرم. از بالش ساتنی که مدام سُر میخورد متنفرم. از نداشتن نظم در خواب متنفرم.
از خواب متنفرم. خواب، دستشویی، غذا خوردن و... علاوه بر لذتبخشبودنشان وقتگیرترینهای دنیا هستند.
۱۷- از ۱۷ سالگی متنفرم.
۱۸- حق دارید از فهرست تنفرهای من متنفر باشید. ببخشید، من پایان خوشی در چنته ندارم.
پینوشت: من عاشق کامنتهای نوشته و نانوشتهی این یادداشت میشوم.
۰۲۱۰۳۰ شنبه
دانیال مرادی
#یادداشت_روز
345
تجربهنگاری ۲:
برداشت و ثبت تصاویر
🔅 امروز از چه چیزی یا چه کسی تصویری ثبت کردم؟
#رادیو_لبریز
@Danielsnotes
@Labrizarchive
345
Repost from N/a
رادیو لبریز
لبریز، لبریزگاه تجربهنگاریهای شعری شبانه است.
و شاید نجاتدهندهی:
همهی آنچه به فراموشخانهی شعری ذهنمان میریزیم.
#رادیو_لبریز
دانیال مرادی
@Danielsnotes
@Labrizarchive
345
پرسش روز-۲
لعنت به روزهایی که نمیدانی متعلق به کجایی. کجا؟
شاهین استاد شوخی بامزهیی میکند. میگوید: «تو چند وقت بعد یک عربیگرا یا سرهگرای افراطی میشوی.»
میگویم: «قبلن بودم. هاها.»
بله. زمانی میرجلالالدینی برای خودم بودم. کلمات را در زبانم میرقصاندم و مبتکرانه بیرون میریختم.
گفتم مبتکرانه از آن جهت که برخی کارها اعتماد به نفست را به سقف میچسبانند، مثلن همین سرهگرایی. یعنی پارسیِپارسیِ سخن گفتن. مثلن به کلمات بگویی واژگان یا به شعر بگویی چکامه.
(البته سرهگراها را درک میکنم.)
و لعنت به روزهایی که نمیدانی متعلق به کجایی. وقتی سرهگرا نیستی هم نمیدانی متعلق به کجایی. نمیدانی. اینجا وطن است یا یک چهاردیواری؟
وطن یا کلمههای معلق دیگر. باید فهرستی از کلمات معلق بنویسیم. کلماتی که روزی از فهرست نجات مییابند. شاید هم همیشه در فهرست باقی بمانند.
کلمهی معلق فعلی من وطن است. البته یک معادل دیگر برایش ساختهم. در یادداشت دیروز گفتم که با پسوند گاه واژه میسازم.
معادل وطن برایم جاویدگاه است.
میپرسم: «جاویدگاه من کیست؟ جاویدگاه من کجاست؟»
دانیال مرادی
۰۲۱۰۲۵ دوشنبه
#یادداشت_روز
@Danielsnotes
345
یادداشت ۷: پس من
⑉ شاد و خرم برخاستم و سه صفحهی صبحگاهیم را پر کردم. خرمیتم به شب قبل مربوط میشود:
«نیمهشب از خواب میپری. تمام تنت ندا میدهد باید کاری کنی. چه کار؟ ساخت یک کانال یوتیوب و سروسامان دادن تمام پوشهها و حافظهی گوشیت برای ضبط ویدیو. کانال را میسازی. لبخندی صورتت را پُر میکند. وای. لعنتی. یعنی انقدر راحت بود؟ سناریوی ویدیوی اولت را مینویسی. حالا اگه بهانه نیاوری روز شنبه به سراغ ضبطش میروی. نمیروی؟ میروی.»...
برای خواندن ادامهی متن روی لینک زیر کلیک کنید:
👇🌻
https://danielmoradi.ir/168/
دانیال مرادی
#دفترچه_یادداشت
@Danielsnotes
345
یادداشت ۶: کتمان ۱۴
⑉ بیرمق از خواب پا شدم. بیرمقتر مسواک زدم. بیرمقتر(ین) دور پتویم لولیدم و نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز شد.
احتمالن امروز هیچ چیز خاصی برای تعریف کردن نداشته باشم.
⑉ هااااااا: نوشتن ۲ هزار کلمه نجاتم داد. بعد از صفحات صبحگاهی و کمی گشتوگذار الکی در اینستاگرام رفتم سراغ نوت گوشیم. باورم نمیشود: ۲ هزار کلمه نوشتم. ۲ هزار کلمهی ناقابل...
برای خواندن ادامهی متن روی لینک زیر کلیک کنید:
👇🌻
https://danielmoradi.ir/162/
دانیال مرادی
#دفترچه_یادداشت
@Danielsnotes
345
پرسش روز-۱
از این روزها متنفرم. در کارهای تمامناشدنی گم شدهم. سردرد تندوتند جمجمهم را میشکافد و ستون فقراتم همراه با فریادهای شیطانی به تنم تازیانه میزند.
بگذارید اعتراف کنم: کم آوردهم.
فهرستی بلندبالا از کارها را ردیف میکنم و سپس در رختخوابم میلولم.
کارها را چه میکنم؟ میبازم. همهچیز را میبازم.
میدانم دیر یا زود دوباره با کارهای مانده توبیخ میشوم.
آنوقت به ذهنم میگزم و خودم را تنبیه میکنم. عزت نفسم یکبار دیگر خرد میشود.
اما این شاعر لعنتی، یاد گرفته همیشه با یک یا چند چیز زنده بماند. حالا با دو چیز زندهم:
۱- مرور مزهی کالجوش جمعهشب
۲- ساختن کلمههایی با پسوند «گاه»
تا به حال ۳ تا ساختهم:
۱- روشنگاه
۲- بودنگاه
۳- لبریزگاه
همین حالا؛
چه کسی برایم کلهجوش میپزد تا دوباره کمی خوشحالم کند؟
پرسش روز:
«یک شاعر به چه چیزهایی زنده میماند؟»
بیایید فهرستی از ریشههایمان بنویسیم. کوچکترین چیزهایی که زندهمان میکنند.
۰۲۱۰۲۴ یکشنبه
دانیال مرادی
#پرسش #یادداشت_روز
@Danielsnotes
345
فهرستی از کلمههای من:
گلزخم، گریاندن، هیچگاه، کاریز، شکافتن، جوییدن، شتافتن، آنگاه، بارگاه، افکندن، جانگاه، چکیدن، زلزل، ناشنوده، نینی چشمها، دویدن، فراموشخانه، گریاندن، پارهپاره، غمگسار، نالیدن، لگام، بازار مکاره، چکهچکه، چشم دوختن، تاختن، خرامیدن، خرابآباد، رقصیدن، بیهمزبانی، صبحگاه، ساییدن، گزیدن، رمیدن، دیرگاه، خاطرخوائی، چکاندن، کورهراه
©مردی که در غبار گم شد، نصرت رحمانی
@Danielsnotes
@Labrizarchive
345
تجربهنگاری ۱:
برداشت کلمهها و سطرها
🔅 امروز از چه کتابی خوراک شعرم را برداشتم؟
#رادیو_لبریز
@Danielsnotes
@Labrizarchive
345
رادیو لبریز
لبریز، لبریزگاه تجربهنگاریهای شعری شبانه است.
و شاید نجاتدهندهی:
همهی آنچه به فراموشخانهی شعری ذهنمان میریزیم.
©تصویر از: Curzio Malaparte
#رادیو_لبریز
دانیال مرادی
@Danielsnotes
@Labrizarchive
345
یادداشت ۵: تداعی
⑉ واژههای مهم امروز: تداعی، احیا، هواخوری
⑉ واژهی تداعی من را به یاد شعر میاندازد. بهنظرم اندیشیدن به این پرسش مفید است: «کدام کلمه من را یاد شعر میاندازد؟» یا «کدام کلمه و کلمهها را شعر میبینم؟»
همین پرسش از دل تداعیهای وقتوبیوقت این هفته بیرون آمد. و احتمالن این واژه را امروز چندصدباری توی چشِ (چشم) خودم فرو کنم.
برای خواندن ادامهی متن روی لینک زیر کلیک کنید:
👇🌻
https://danielmoradi.ir/149/
دانیال مرادی
#دفترچه_یادداشت
@Danielsnotes
345
یادداشت ۴: چه رنجور و چه مهجور
⑉ امروز هم به یک ترکیب تازه رسیدم: رنجور و مهجور.
با اینکه تا چند دقیقهی پیش هیچ معنای مهجور را نمیدانستم. فقط چندباری به عنوان یک نام خانوادگی شنیده بودمش.
احتمالن این کلمه از خواب دیشب دوباره به سراغم آمده است.
برای خواندن ادامهی متن روی لینک زیر کلیک کنید:
👇🌻
https://danielmoradi.ir/142/
دانیال مرادی
#دفترچه_یادداشت
@Danielsnotes
345
یادداشت ۳: روشنگاه
⑉ نیمهشب است. به دو کلمهی عجیبوغریب فکر میکنم:
۱- روشنگاه
۲- گُفُرسیدن
ذوق شاعری هم کار دست آدم میدهد. هااااا. میدانم شاید این کلمات افتضاح باشند: از نظر یک زبانشناس. اما چه کنم؟ به جریان تداعیهای شیرینم گره میخورم و هر دوشان از دل تداعی شعری زاده میشوند. تازه هر دو از یک شعر.
به شعری تازه میاندیشم: شعری که خیال نجاتبخش این روزهایم را درون خودش گنجانده است. خیالپردازی تازهم «بوسیدن» عزیزانم است...
برای خواندن ادامهی متن روی لینک زیر کلیک کنید:
👇🌻
https://danielmoradi.ir/122/
دانیال مرادی
#دفترچه_یادداشت
@Danielsnotes
