پادکست پاراگراف
Open in Telegram
تاریخ مثل قصهست، قصهها کمک میکنند ما عمیقتر زندگی کنیم. https://twitter.com/ParagraphCast instagram.com/paragraphpodcast تماس با من: paragraphpodcast@gmail.com پشتیبانی از پاراگراف: https://hamibash.com/paragraphpodcast
Show more4 926
Subscribers
+124 hours
+57 days
+9730 days
Posts Archive
4 926
سلام رفقا؛
وقتتون بخیر. احوالتون رو نمیپرسم، چون شاید این روزا جزو معدود دفعاتی باشه که حال همدیگه رو خوب میدونیم. داره میشه سه ماه که دنیامون رنگ تازهای به خودش گرفته... سه ماهی که هر روزش برامون هزاران داستان داشته و فقط لازم بوده چشمهامون رو خوب باز کنیم تا هرلحظه درسهای بزرگی ازش بگیریم... ما داریم با هم برای آزادی میجنگیم، شجاعت رو یاد میگیریم و نبرد بین شرافت و رذالت رو به کاملترین شکلش تجربه میکنیم.
اندوهی که سالها ذرهذره در وجودمون کاشته شده بود، اینروزا تبدیل به درخت خشمِ مقدسی شده که داریم بهدقت ازش مراقبت میکنیم... با امید آبش میدیم، از نور و روشنی تغذیهاش میکنیم، شاخههای ناصواباش رو هرس میکنیم و میشینیم به انتظار؛ به انتظار میوۀ آزادی...
اگه بخوام از پادکست گفته باشم، توی این مدت، پاراگراف هزار فکر و ایده رو از سر گذرونده و هربار به دلیلی برگشته به خونۀ اولش... کوتاه و سادهاش شاید اینطوری بشه: چند هفتۀ اول، منم مثل خیلیهای دیگه هنوز زیر ضربههایی که خورده بودیم سرگیجه داشتم. سیلِ غم رو سرمون میبارید و ما برای زیر بارون رفتن هم لباس نپوشیده بودیم... غصههای دمبهدم از یکطرف، قطع ارتباط با دنیا از طرف دیگه... عادت نکرده بودیم به این زندگی جدید.
دل و دماغی برای خوندن و نوشتن نبود. هنوزم نیست. تمام فکر و تمرکزم جای دیگهای بود. هنوزم هست.
موضوع سریال بعدی پاراگراف، رنسانس اروپا بود؛ دورهای که خودتون میدونین باعث به وجود اومدن چه تغییرات بزرگی تو جامعۀ اروپایی میشه و شنیدن شرحش تو دوره و زمونۀ ما میتونست جالب هم باشه. گردآوری و ترجمۀ مطالبش رو تقریبن تموم کرده بودم و داشتم ویرایشش میکردم، ولی خب از بعد از فاجعۀ درگذشت مهسا امینی، دیگه زورم نرسید ادامهاش بدم. اصلن بهفرض که میدادم و تمومش میکردم، مگه فرصت و حوصلهای بود برای گوش دادن بهش؟
اما دوست داشتم برای این روزامون کاری بکنم... دوست داشتم چیزی بگم، قصهای از تاریخ جهان بخونم و تعریف کنم که چراغی باشه پیش رومون. از گذشتهای بگم که شاید حال و آیندهمون رو بهتر کنه... اما چی میگفتم برای شما؟ شمایی خودتون دارین یکی از شرافتمندانهترین قصههای تاریخ رو برای آیندگان خلق میکنین. برای شما از چی میگفتم؟ از کجا میگفتم؟
من تاریخدان نیستم، علاقمندم به تاریخ. علاقمندم به یاد گرفتن.
نشستم به خوندن... بیست سیتا مقاله خوندم بلکه بتونم تورِ کلافگی رو پاره کنم و قدمی برای پادکست بردارم. قصدم این بود لااقل یکی از مقالهها که به حالوهوای دیارمون میخوره و میشه ازش چیزای خوبی یاد گرفت رو ترجمه کنم و تو یه اپیزود ویژۀ کوتاه منتشر کنم.
بعضیهاشون خوب بودن، خیلی هم خوب... یکیشون میگفت «چرا ملتها قیام میکنن؟»، یکی دیگه عنوانش این بود که «چطور حاضرم برای کسی که نمیشناسم جونم رو فدا کنم» و اون یکی «چرا انقلاب نمیکنیم؟». خوندم، ترجمه هم کردم، اما هرچی جلوتر رفتم دیدم هیچکدومِ این مقالهها در برابر اتفاق بزرگی که همین امروز به دست زنان و مردان ایران داره رقم میخوره، حرف تازهای ندارن. هیچ شعاری کاملتر و بالغتر از «زن، زندگی، آزادی» و درک صحیح و اجراش تو ایران و خاورمیانۀ امروز نیست.
واسه همین دوباره قلم رو گذاشتم زمین و تصمیم گرفتم تا وقتی حرفی ندارم که از سکوت باارزشتر باشه چیزی منتشر نکنم... این سکوت از سرِ ناامیدی یا بیتفاوتی نیست. برای اینه که حواسمون به چیزی متمرکز باشه که باید. برای اینه که کمک کنه صدای چیزی رو بشنویم که باید. و آگاهانه و مسئولانه تصمیمهایی بگیریم که باید.
این روزا هر دو چشممون اشکه، اشکی از غم و حسرت و امیدِ توأمان. سرنوشت ما انگار با اشک گره خورده. اما امیدوارم اشکهای بعدی، همه اشک شادی باشن.
@paragraphpodcast
4 926
سلام رفقا؛
وقتتون بخیر. احوالتون رو نمیپرسم، چون شاید این روزا جزو معدود دفعاتی باشه که حال همدیگه رو خوب میدونیم. داره میشه سه ماه که دنیامون رنگ تازهای به خودش گرفته... سه ماهی که هر روزش برامون هزاران داستان داشته و فقط لازم بوده چشمهامون رو خوب باز کنیم تا هرلحظه درسهای بزرگی ازش بگیریم... ما داریم با هم برای آزادی میجنگیم، شجاعت رو یاد میگیریم و نبرد بین شرافت و رذالت رو به کاملترین شکلش تجربه میکنیم.
اندوهی که سالها ذرهذره در وجودمون کاشته شده بود، اینروزا تبدیل به درخت خشمِ مقدسی شده که داریم بهدقت ازش مراقبت میکنیم... با امید آبش میدیم، از نور و روشنی تغذیهاش میکنیم، شاخههای ناصواباش رو هرس میکنیم و میشینیم به انتظار؛ به انتظار میوۀ آزادی...
اگه بخوام از پادکست گفته باشم، توی این مدت، پاراگراف هزار فکر و ایده رو از سر گذرونده و هربار به دلیلی برگشته به خونۀ اولش... کوتاه و سادهاش شاید اینطوری بشه: چند هفتۀ اول، منم مثل خیلیهای دیگه هنوز زیر ضربههایی که خورده بودیم سرگیجه داشتم. سیلِ غم رو سرمون میبارید و ما برای زیر بارون رفتن هم لباس نپوشیده بودیم... غصههای دمبهدم از یکطرف، قطع ارتباط با دنیا از طرف دیگه... عادت نکرده بودیم به این زندگی جدید.
دل و دماغی برای خوندن و نوشتن نبود. هنوزم نیست. تمام فکر و تمرکزم جای دیگهای بود. هنوزم هست.
موضوع سریال بعدی پاراگراف، رنسانس اروپا بود؛ دورهای که خودتون میدونین باعث به وجود اومدن چه تغییرات بزرگی تو جامعۀ اروپایی میشه و شنیدن شرحش تو دوره و زمونۀ ما میتونست جالب هم باشه. گردآوری و ترجمۀ مطالبش رو تقریبن تموم کرده بودم و داشتم ویرایشش میکردم، ولی خب از بعد از فاجعۀ درگذشت مهسا امینی، دیگه زورم نرسید ادامهاش بدم. اصلن بهفرض که میدادم و تمومش میکردم، مگه فرصت و حوصلهای بود برای گوش دادن بهش؟
اما دوست داشتم برای این روزامون کاری بکنم... دوست داشتم چیزی بگم، قصهای از تاریخ جهان بخونم و تعریف کنم که چراغی باشه پیش رومون. از گذشتهای بگم که شاید حال و آیندهمون رو بهتر کنه... اما چی میگفتم برای شما؟ شمایی خودتون دارین یکی از شرافتمندانهترین قصههای تاریخ رو برای آیندگان خلق میکنین. برای شما از چی میگفتم؟ از کجا میگفتم؟
من تاریخدان نیستم، علاقمندم به تاریخ. علاقمندم به یاد گرفتن.
نشستم به خوندن... بیست سیتا مقاله خوندم بلکه بتونم تورِ کلافگی رو پاره کنم و قدمی برای پادکست بردارم. قصدم این بود لااقل یکی از مقالهها که به حالوهوای دیارمون میخوره و میشه ازش چیزای خوبی یاد گرفت رو ترجمه کنم و تو یه اپیزود ویژۀ کوتاه منتشر کنم.
بعضیهاشون خوب بودن، خیلی هم خوب... یکیشون میگفت «چرا ملتها قیام میکنن؟»، یکی دیگه عنوانش این بود که «چطور حاضرم برای کسی که نمیشناسم جونم رو فدا کنم» و اون یکی «چرا انقلاب نمیکنیم؟». خوندم، ترجمه هم کردم، اما هرچی جلوتر رفتم دیدم هیچکدومِ این مقالهها در برابر اتفاق بزرگی که همین امروز به دست زنان و مردان ایران داره رقم میخوره، حرف تازهای ندارن. هیچ شعاری کاملتر و بالغتر از «زن، زندگی، آزادی» و درک صحیح و اجراش تو ایران و خاورمیانۀ امروز نیست.
واسه همین دوباره قلم رو گذاشتم زمین و تصمیم گرفتم تا وقتی حرفی ندارم که از سکوت باارزشتر باشه چیزی منتشر نکنم... این سکوت از سرِ ناامیدی یا بیتفاوتی نیست. برای اینه که حواسمون به چیزی متمرکز باشه که باید. برای اینه که کمک کنه صدای چیزی رو بشنویم که باید. و آگاهانه و مسئولانه تصمیمهایی بگیریم که باید.
این روزا هر دو چشممون اشکه، اشکی از غم و حسرت و امیدِ توأمان. سرنوشت ما انگار با اشک گره خورده. اما امیدوارم اشکهای بعدی، همه اشک شادی باشن.
@paragraphpodcast
4 926
متن این پست خشونت زیادی داره، اگه شرایط روحی خوبی ندارید شاید بهتر باشه نخونیدش.
ما بیشتر به اسم «هاراکیری» میشناسیمش، ولی خودِ ژاپنیها بهش «سِپوکو» میگن: نوعی خودکشیِ آیینی که ریشهاش به جنگجوهای سامورایی ژاپن برمیگرده. این عمل وحشتناک معمولن به این شکل بود که با یه شمشیر کوتاه، یه ضربه به شکم خودشون میزدن و بعد برای اطمینان از مرگآور بودنِ عملشون، تیغۀ شمشیر رو به سمت بالا میکشیدن. به اینجای کار که میرسید، اکثر سپوکوکنندهها صبر میکردن و به خودشون اجازه میدادن جون به آرومی از بدنشون خارج بشه؛ ولی بعضیها هم به این راضی نمیشدن و بعد از دریدنِ شکم، سرشون رو با شمشیر قطع میکردن. کل این فرآیند، عمومن بهصورت گروهی و طی یه مراسم بزرگ انجام میشد. کسی که میخواست سپوکو کنه، معمولن قبل از برداشتنِ تیغ، ساکی مینوشید و شعری کوتاهی برای مرگ خودش میسرود.
سپوکو اولش تو قرن ۱۲ میلادی بهعنوان راهی برای رسیدن به مرگ شرافتمندانه بین ساموراییها رواج پیدا کرد. جنگجویان سامورایی وقتی تو میدون جنگ، خودشون رو اسیر میدیدن سپوکو میکردن؛ اما این عمل، راهی برای بیان اعتراض و ابراز اندوه از مرگِ رهبران عزیزشون هم بود. اوایل قرن ۱۵، سپوکو تبدیل شد به یکی از راههای اعدامِ ساموراییهایی که مرتکب جنایت شده بودن. اما درهرصورت سپوکو عمل شجاعانهای تلقی میشد و نشوندهندۀ شرافت و ازخودگذشتگی بود و با اصول بوشیدو، راهورسم ساموراییها مطابقت داشت.
با افول ساموراییها تو اواخر قرن ۱۹، رسم سپوکو هم از بین رفت، اما خب بهیکباره از بین مردم حذف نشد. یکی از ژنرالهای ژاپن تو سال ۱۹۱۲، بعد از مرگ امپراتور میجی دست به سپوکو زد و تعداد زیادی از سربازای ژاپن تو جنگ جهانی دوم هم بهجای تن دادن به اسارت، مرگ خودخواسته با شمشیر رو انتخاب کردن. شاید مشهورترین موردِ سپوکو تو دوران متأخر رو بشه مربوط دونست به یوکیو میشیما. میشیما رماننویس مشهور و نامزد جایزۀ نوبل بود که تو سال ۱۹۷۰، بعد از تلاش نافرجامش برای رهبری کودتا علیه دولت ژاپن، با سپوکو جون خودش رو گرفت.
@paragraphpodcast
4 926
یک زمانی تو قرن 14 میلادی، ابتلا به طاعون بزرگترین ترس مردم جهان بود. مرگ سیاه اسمی بود که در قرون وسطی روی بیماری طاعون خیارکی گذاشته بودن؛ بیماریای که ظرف مدت کمی صدها میلیون نفر از جمعیت جهان رو محو کرد و مهارش غیرممکن به نظر میرسید. بالاخره اما بعد از مرگهای بیشمار و آزمایشهای بیفرجام، راهکارهایی برای کاهش انتقال باکتری این بیماری کشف شد و طی چند سال تونستن سرعت پیشرویاش رو بسیار کمتر کنن.
با اینحال تو قرن 17 میلادی هم طاعون همچنان داشت قربانی میگرفت. پزشکهایی که میخواستن بیمارهای طاعون رو درمان کنن، برای خودشون یه لباسی طراح کردن که تا امروز تبدیل به یه تصویر نمادین از بیماری و طاعون سیاه شده. این لباس از یه کت بلند تا مچ پا، دستکش، چکمه، کلاه چرمی و البته یک ماسک شبیه منقار پرندهها تشکیل شده بود. توی این منقار رو از مواد خوشبو مثل گلهای خشکشدۀ رز و میخک و نعنا و مواد ضدعفونی پر میکردن تا بوی بد بیماری به مشام پزشکها نرسه. در زمانی که هنوز دانش پزشکی به گستردگی امروز نبود، باور عمومی این بود که بوی بدی که بهخاطر عفونت بیمارها بلند میشد، عامل اصلی ابتلا به طاعون سیاهه. دکترها عصای چوبی هم به همراهشون داشتن تا بتونن باهاش به بدن بیمارها اشاره کنن و بدون اینکه به اونها دست بزنن، لباسهاشون رو دربیارن.
عصر طاعون سیاه گذشت و جهان دوران متفاوت زیادی رو تجربه کرد، ولی این لباس هنوز برای ما یادآورِ عمیقترین ترسهاست.
@paragraphpodcast
4 926
برجستهترین اثر سنگتراشی آزتک سنگیه به اسم «سنگ خورشید» یا «سنگ تقویم» که برخلاف اسمش، ابداً یک تقویم کارآمد در روزگار خودش نبوده، بلکه تصویری از دنیای اسطورهای آزتک رو نشان میداده.
این سنگ در سال 1790 م. در مکزیکو سیتی کشف شد و حالا در موزۀ ملی مردم شناسی اون شهر نگهداری میشه. قطرش حدود سهونیم متر، ضخامت اون 98 سانتیمتر و وزنش 25 تُنه. از زمان کشف سنگ خورشیدی، محققان بسیاری در تلاشان که پیچیدگیها و اسرار این سنگ رو کشف کنن.
به مرکز این سنگ دقت کنین: قرص خورشیدی که میبینین نمادیه از خدای خورشید، تونیشیا، که نشوندهندۀ عصر آزتکهاست. زبانی که از دهن این خورشید بیرون زده احتمالاً نمادیه از یه چاقوی قربانیگر که تشنۀ خون و قربانیه. اطرافِ صورت مرکزی در چهار نقطه، چهار خورشید دیگه قرار دارن که هر کدوم عصری از اعصار گذشتۀ آزتکها رو در دنیای اسطورهایشون نشون میده که یکی پس از دیگری جایگزین همدیگه شدهان، تا نوبت برسه به پنجمین خورشید: خورشید مرکزی: عصر آزتکها.
این سنگ احتمالاً صاف روی زمین گذاشته میشده و با خون قربانیها مسح میشده. وقتی که این سنگ کشف شد، صاف و وارونه بود، شاید در تلاشی برای جلوگیری از فاجعۀ نهایی، یعنی سقوط پنجمین و آخرین خورشید!
@paragraphpodcast
4 926
چقدر از تاریخ ژاپن یادتونه؟ همونطور که در اپیزود 13 تا 15 پادکست پاراگراف مفصل در این باره گفتیم، اطلاعات دقیق چندانی از اسناد و مکتوبات ژاپنی به دستمون نرسیده، دربارۀ خیلی از چیزها شک و تردید یا اختلاف نظر هست، چون ژاپنیها خیلی دیر شروع کردن به نوشتن و کتابت، برای همین هم اطلاعات تاریخیای که ازشون باقی مونده، نسبت به تمدنهای دیگه، خیلی متأخره. یکی از این موضوعات پراختلاف، ماجرای ملکهایه به اسم «بانو هیمیکو»، ملکۀ شمنها، فرمانروای قرن سوم پس از میلاد در «یاماتو» (بخشی از ژاپن باستان).
داستان این ملکه که تا حدی حالتی نیمهافسانهای داره، بهطور عجیبی در اسناد تاریخی ژاپن ذکر نشده، اما خلاصهای ازش در تاریخ مکتوبات چین وجود داره. حکومت چین در اون زمان سلسلۀ «وی» بوده که بانو هیمیکو با اونها وارد ارتباط دیپلماتیک و تجارت و داد و ستد میشه. و چینیها هم از این ملکۀ مقتدر در اسنادشون نام میبرن؛ نه بهعنوان «حاکم یاماتو»، بلکه بهعنوان حاکم کل جزایر ژاپن، که این در تثبیت قدرت ملکه تأثیر بسزایی داشته.
هیمیکو در ژاپنی باستانی «دختر خورشید» معنی میده و همۀ پادشاهان بعدی خودشون رو منتسب به او و از نوادگانش میدونن. این بانو در تاریخ ژاپن شهرت زیادی داره: به خاطر اینکه ملکۀ شمنها بوده، بهخاطر مجرد بودنش و اینکه در قلعهای که هزار زن بهش خدمت میکردن زندگی میکرده. و البته قدرتی که در ژاپن باستان به دست میاره.
@paragraphpodcast
4 926
میسنیها بعد از تمدن مینوسی از حدود 1900 تا 1100 سال قبل از میلاد در یونان زندگی میکردن. این تمدن رو آغاز «فرهنگ یونانی» میدونن، چون احتمالاً اولین کسانی بودن که به زبان یونانی صحبت میکردن. اونها ناآروم و ستیزهجو بودن؛ دائم در حال جنگِ با هم. شهرهای همدیگه رو به آتش میکشیدن، با خونریزی و کشتار و زدوخورد بیشمار. شهر تروا (در غرب ترکیۀ امروزی) هم در همین دوران و در خلال همین جنگها نابود و به آتش کشیده شده.
اما همهاش هم جنگ نبوده، میسنیها پیشرفتهایی هم داشتن: معماری در این دوره معنیدارتر شد؛ نظام نوشتاریشان که امروز بهش میگوییم: «نظام خطی B»؛ فرقههای مختلف مذهبی هم از اینور و آنور سر بیرون آوردن. میسنیها برای زمین و آسمون خدایانی قائل شدن و شروع کردن به پرستش اونها. و خب همینها کمکم اونها رو برای پذیرفتن پانتئون یا معبد خدایان آماده کرد: انبوه خدایان و الههها برای میسنیها و بعد هم یونانیان یه کارکرد مهم داشت: باز کردن گره آفرینش؛ با این خدایان اونها الگوی جامع و چفتوبستداری از یه اسطورۀ قدیمی میسازن، اینجوری که اول، تو یه فضای پر از آبهای بیپایان چیزی وجود نداشت، بهجز هرجومرج. تو دل همین هرجومرجها ائورونومه به وجود اومد و آب رو از هوا جدا کرد و همراه با ماری به اسم اوفیون رقص آفرینش رو شروع کرد. در طول این رقص تمام خلقت به وجود اومد و ائورونومه الهۀ مادرِ بزرگ و خالق تمام چیزها شد.
این پیشرفتها همینطور ادامه داشت و اونها در تجارت و هنر و معماری قوی و قویتر و بزرگ و بزرگتر میشدن. البته جنگها هم تموم نشده بود و آخر سر خودشون هم بر اثر یهسری حملههای دریایی تو هچل افتادن و حسابی ضعیف شدن. این حملهها احتمالاً از سوی دوریها بوده که نسخۀ میسنیها را پیچیده. شاید هم جنگهای داخلی دلیل اصلی انقراض میسنیها باشه. هر چی که بوده، نابودی میسنیها در تاریخ یونان یه انفجار بوده؛ با سقوط فرهنگ میسنی، یونانیها بخش بزرگی از هویتشون یعنی «نوشتن» رو از دست دادن و تا مدتها دیگه راه و روش نوشتن رو نمیدونستن.
تصویری که میبینید متعلقه به پرسئوس، پسر زئوس که بر اساس اساطیر یونانی بنیانگذار شهر میسنیها.
@paragraphpodcast
4 926
اینجا گوگمله: نزدیک اربیل در عراق کنونی. یکم اکتبر سال 331 قبل از میلاد. نیروهای داریوش سوم هخامنشی و اسکندر کبیر برای بار دوم مقابل هم قرار گرفتهان و جنگ سختی بینشون درگرفته. تلفات هم طبق معمولِ همۀ جنگها کم نیست. این بار تعداد نیروهای داریوش بیشتره و زمین هم زمینِ انتخابی داریوشه. اون پیش از شروع جنگ، نیروهاش رو به این محل آورده در کمین اسکندر. زمینِ میدون نبرد رو هم هموار کرده تا ارابههای فراوانش بتونن پشتسرهم یکی پس از دیگری علیه مقدونیها صف بکشن. درواقع همهچیز برای بُرد داریوش آماده است! اما نتیجه چیه؟ برخلاف انتظار، شکست داریوش. ارتش ورزیدۀ اسکندر بهخوبی از عهدۀ نیروهای پارسی براومدن: اول حساب ارابهها رو رسیدن، بعد طوری به بخشهای مختلف سپاه حمله کردن که بخش گستردهای از سوارهنظام سمت چپ، جناح چپ رو خالی گذاشتن و رفتن جاهای دیگه. حالا یه شکاف ایجاد شده بود. اسکندر وقت رو تلف نکرد؛ سریع از همون نقطه وارد شد، به مرکز سپاه رسید، به عقب حمله کرد و خلاصه کل ارتش رو به هم ریخت. داریوش اول وحشت کرد، بعد فرار. بعد هم یکییکیِ سپاهش وحشت و فرار و عقبنشینی کردن.
این جنگ دوم که به خاطر محلش به «گوگمل» معروفه، راه رو برای اسکندر بازتر کرد که راحت و بیدردسر شاه جدید ایران بشه و فراتر از ایران، با لشکرکشیهای بیوقفهاش، تاریخ جهان رو دستخوش تغییرات بزرگی بکنه. در این باره در اپیزود 7 پادکست پاراگراف مفصلتر بشنوین.
تصویر اول نقاشیای از این نبرده و تصویر دوم شرح پیروزی اسکندر بر داریوش سوم در نبرد گوگمل در سال 331 ق.م و ورود پیروزمندانۀ اون به بابل، به خط میخیه و در بابلِ عراق در موزۀ بریتانیا نگهداری میشه.
@paragraphpodcast
4 926
ما تابهحال توی پادکست از «هویچولها» حرفی نزدهایم. هویچولها Huichol People یه گروه از بومیهای کمترشناختهشدۀ آمریکا هستن که ریشۀ حضورشون در قارۀ آمریکا به حدود 15 هزار سال پیش برمیگرده. این مردم هنوز که هنوزه تو بخشهای مختلفی از مکزیک زندگی میکنن. اینکه این دسته از بومیهای آمریکا چطور زندگی میکردهان و چطور تا امروز دوام آوردهان رو میتونیم بعدها اگر علاقه نشون دادید راجع بهش بنویسیم؛ اما به مناسبت اول آگوست، «روز بدون بچه» میخوایم دربارۀ یکی از سنتهای جالب و البته بالای هجده سالِ هویچولها بهتون بگیم:
طبق سنتهای قدیمی هویچولها، درد زایمان فقط منحصر به زن نبوده و مردها هم میبایست پابهپای زنها این درد رو تجربه میکردن. رسمی که وجود داشته این بوده: پدر میرفته بالای تیرِ خونه. دور بیضههاش طنابی میبستن و سر طناب رو به دست زن میدادند... وقتی مادر داشت از درد زایمان به خودش میپیچید، این طناب رو میکشید تا هم خودش کمی آروم شه و هم بابای بچه رو توی این درد شریک کنه.
@paragraphpodcast
4 926
برگردیم به عقب. به 4600 سال قبل. به درۀ سند. موهنجودارو، یکی از شهرهای شگفتانگیز تمدن سند در جنوب پاکستان امروزی. از اسمش شروع کنیم. اسم اصلی این شهر، اسمی که مردمش به اون میشناختنش، مشخص نیست. «موهنجودارو» اسمی متأخره که بعدها ازش در نامیدنِ این منطقه استفاده شده و به زبان سندی (از زبانهای رایج در هند و پاکستان) یعنی «تپۀ مردگان».
این شهر اولین بار در سال 1922 شناسایی شد و بهخاطر وسعت و استحکام و شکوه بناهاش پایتخت حکومت بزرگی در دورۀ خودش در نظر گرفته میشه. بناهای موهنجودارو ویژگیهای جالبی داشتهان: در تقسیمبندی اولیه 12 بلوک یا جزیره وجود داره که طول هر کدوم حدوداً 384 متر و عرضشون 228 متره که همگی با نظم درخور توجهی کنار هم قرار گرفتن.
بلوک مرکزی در ضلع غربی بین 6 تا 12 متر ارتفاع داره و مرتفعترین ساختمونهاش شامل یه حمام یا مخزن مفصل، یه ساختمون مسکونی بزرگ، یه انبار غلات عظیم، حداقل دو سالن اجتماعات، و یه ارگ یا کاخ که مقر برگزاری مراسمهای مذهبی و تشریفاتی بوده. در پاییندست شهر هم تعداد زیادی خونههای یک یا چند طبقۀ حیاطدار هست که طبقۀ متوسط جامعه رو نشون میده. جالبه که بیشتر این خونهها حموم کوچیکی تو خودشون داشتن و محلهها هم سیستم فاضلاب و کانالکشی تروتمیزی داشته.
شواهد نشون میده که در این منطقه چندباری سیلهای ویرانگر اومده و خرابیهای جبرانناپذیری به جا گذاشته؛ همونطور که تو اون یکی شهر بزرگ و شگفتانگیر این منطقه، «هاراپا»، علل طبیعی باعث تخریب و نابودیهای گسترده شده. سؤال اینه که همین «علل طبیعی» ما و روزگار ما رو هم نهایتاً در خودش فرو میبره؟!
@paragraphpodcast
