3 903
Subscribers
-324 hours
+117 days
+2530 days
Posts Archive
3 903
من میخام برُم جایی که 8 ساعت کار کنُم، 8 ساعت بخوابُم و 8 ساعت تفریح...
🎥 #دیالوگ ارتفاع پست
3 903
تمام روی زمین آرام و آسوده است؛ مردم به آواز و شادی برخاستهاند. حتا سروهای لبنان نیز از مرگت شادماناند و میگویند: از زمانی که فروافتادهای، دیگر هیچ تبرداری برای فروافکندن ما نیامده است.
تو را به جهانِ مردگان افکندند، به ژرفترین ژرفنای هاویه. در آنجا، آنان که تو را میبینند نیک در تو مینگرند و بهاندیشه میگویند:
آیا این نبود همان مردی که زمین را به تکان وامیداشت و پادشاهیها را به لرزه درمیآورد؟ همان که جهان را بیابان، و شهرهای آباد را ویران کرد، و مردمان را به زنجیر کشید؟
همهپادشاهان با سربلندی و شکوه آرمیدهاند، هریک در آرامگاه خویش، اما تو چون شاخهای نفرتزده از گور بیرون ماندهای؛ چون جامهی دریدهیِ کشتهگانِ شمشیر؛ بهسانِ آنان که به ژرفایِ مغاک فرو میافتند؛ چون لاشهای لگدکوبشده. تو چون آنان در خاک نخواهی شد چراکه تو سرزمین خویش ویران کردی و مردمان خویش بکشتی. تو چون پادشاهان دیگر در خاک نخواهی شد و هیچکدام از پسران شرورت زنده نخواهند ماند. کشتار آغاز میشود؛ پسرانت بهخاطر گناهان تو کشته میشوند. هیچکدام آنان دیگر بر دنیا حکم نمیرانند و شهر دیگری نمیسازند.
#اشعیای_نبی_باب_۱۴
ترجمه: محسن توحیدیان
3 903
اصفهان شهریور ۱۳۰۶، احتمالاً حوالی میدان نقش جهان. فیلم توسط فردریک گادامر عکاس پروژهٔ «آرشیو سیاره» برداشته شده است.
منبع: مجید آذرپی
3 903
دو انسان خردمند نمیتوانند عاشق همدیگر شوند؛ عشقِ واقعی دستِ کم، به یک ابله نیاز دارد.
«داستایوفسکی»
خیلی بهش فکر کردم!
به احتمال قوی داستایوفسکی در همه عمرش با یک زنِ خردمند همپایهی خودش حتی تصادفاً هم برخورد نکرده...
حالا علت مدعای من چیست؟ معمولاً در روابط عاشقانه، جریانِ شارش بین عاشق و معشوق اتفاق میافتد! به بیان دیگر، قدرت جاذبه و کشش طرف پرمایهتر بیشتر از طرف کممایهتر است و همین باعث میشود طرفی که در وضعیتِ کهتری قرار دارد، با سرعت و شیدایی بیشتری جذب طرفی شود که کاملتر و با کمالاتتر به نظر میرسد...
داستایوفسکی چون خودش فرد آگاه و خردمندی بوده، خیلی بعید میدانسته که انسانی در چنین جایگاهی به یک همنوعِ کمتر توسعه و تعالییافته جذب شود، آن هم در حد شیدایی! اما شاید دقت نداشته، همانطور که عاشق خودش بوده، اگر کسی را پیدا کند شبیه خودش، میتواند به سهولت دوستش داشته باشد... مثل عشقی که نیچه به سالومه داشت!
--------------------------------
نمیدونم چرا دیسلایکت کردند، شاید چون فکر میکنی.
البته این جمله بعیده از داستایوفسکی باشه، به احتمال زیاد نیست.
واقعیت جهان اینه که عقل ما را هدایت نمیکنه، به نوعی افسار زندگی همه ما دست احساس است. به زبان ساده ما بارها و بارها راجع رفتارهای که داریم و مضر هستند فکر میکنیم، عقل هزار دلیل برای انجام ندادنشون میاره ولی ما باز هم حاضر و توانا به تغییر نیستیم.
علم معمولا در طی این سالها پیشرفت قابل توجهی داشته ولی بحث روان انسانی غیر....پس به صرف خردمند بودن قرار نیست ما انتخاب احساسی را براساس همان پختگی خرد انجام بدیم...پس برای یک رابطه سالم صرفا نیازی به دو انسان خردمند یا با ملاک های رایج هوش، باهوش نیست.
علت اشکال رابطه و سالومه هم باهوش بودن دو طرف نبوده در واقع همان بعد سلامت روانی که همچنان توجه و ارتقا اون در جامعه سخت و دور از دسترس بوده.
پس صرف هوش یا خرد موفقیت یک ارتباط را تضمین نمیکنه....نمونه...این همه انسان خردمند و تاثیر گذار تاریخ که اختلال های روان و شخصیتی متعدد داشتند ولی این قطعا خدمات علمی، ادبی و فلسفی اونا رو زیر سوال نمیبره....نیچه فقط متفکری بزرگی بوده که گرفتار عشقی مریض به کسی مثل سالومه شد....کسی که خدا رو میکشه بنظرم اینقد باید قوی باشه که اونجوری از پا در نیاد.
فلسفه پاسخ گوی واقعیت زندگی نیست، تهش ذهن های عوام زده را با احساس فهمیدن، انسان بودن، دیگران ابله هستند، انسان باهوش تنهاست و....باد میکنه و در آخر در گیر و دار عشقی شاخ و دم دار دست به کارهای عجیب و غریب میزنیم...رسالت داستایوفسکی نتیجه گیری و ارائه راه حل نیست، بیشتر اینه همون تجربه مشترک انسانی در قالبی شاهکاری مانند
شب های روشن به تصویر بکشه که برای انسان هر جهانی ملموس باشه..البته این نظر من ممکن چرت باشه😁3 903
Repost from کانال رسمی صابرین نیوز
صدای انفجار در قشم، سواحل سیریک و میناب شنیده شده است
▪️ @Saberin
3 903
Repost from تیره ملا پیره سنجابی
آواز : فریدون صدیق
شعر: زنده یاد استاد کیومرث عباسی( قصری )
@mala_pire
3 903
Repost from شب مهتاب بیا
رنجِش، بسته به اندازهی دلبستگیست،
نه به اندازهی خطا...
و شب بخیر C᭄
3 903
Repost from بوسون دوبیتی (رحمان مریدی بیرانوند)
✅مثنوی خر و گورخر
اِ آبادی خری هن مش مرا بی
تمومِ کار و باری بی کِرا بی
دریغ اِ خذمت و یاری نمه کرد
بِمِردا سِلْم اِ گایاری نمه کرد
مدوم اِ وختِ کیشه حاضرا بی
اِ هر جایی مَگِستِد او وِرا بی
تمومِ هیزم آبادی هَر اِ پَر
تُرِه کیشَه موئی اَر کولِ آ خر
هومه بوشن که آخِر چَه نَکِردِه
تموم ِ عمر یِه گِل نَه نکرده
مَکِپیا ژیر ِ بار و دَنگ نِمَه کرد
اَرا گِرتِن کِرا وُژ جنگ نِمَه کرد
حَمال مردم ِ دی بی همیشه
وَ مِشتی یونجه قانی بی همیشه
اِ بَس کِه زحمتِ بیهوده کیشی
سَری آو کیشی و سَر اِ هَری بی
یه روژ اِ ژیر ِ باری اِ ری آ بی
خَر ِ بی حال و هوش اِ گَل جیا بی
سَرِ یه بی ریونی گرت و هَر چی
دو یا سه منزلی دویرا کَت اِ دی
کِلی دا و دو سی منزل دُما دی
یقین دا اِی دلِ خر که گُما بی
هراسون و وِرَسَه دل تنگا بی
هونه هت اِ رِکو پا خر لنگا بی
وت ایسه اَر هویا مالم پیا نو
بچم کُم لا ، بگرمی سر هری کو
پلنگ اَر ایره ایرشتِ مِه باری
نمه تونم ، نمای اِ دس مِه کاری
اگر گرگی پیا بو تا مِه بیری
بکوم اِ قپ پنگال شیرِ نیری
خِلِف باری اَر اَر دور ِ قُلم مار
بکوم اِ قپ دنونِ تیژ ِ کفتار
اَر اِ تینی هلاکا بوم اَر ایرَه
اگر بِمْرم و خاکا بوم اَر ایرَه
قرارَه هونه اَر بِچْمِه دلِ گِل
اَنی اِی بارَه کی بوری وَ منزِل
انی صو مش مرا کی موریه کار
وَ کولِ کی مَنی مَش مَهقُلی بار
انی کی هیزمل داویتَه ماری
انی کی جا نوخه هاشم بِکاری
کیَه ماری کیَه و دون تا کیَه دون
سوارِ کی مچو گَردِ ریئِن شون
خر بیچاره اِ هول و فِکِر بی
فره دلگیر و بی حال و خوکِر بی
چو دید آنگاه بختش با بدی جفت
ز روی عجز و لابه اینچنین گفت
"خداوندا به فریاد دلم رس
کس بی کس تویی مو مونده بی کس"
وَ یه گل دی دنگ ِ هَرَه هری مای
اِ نوم ِ دل وِتَه وژ دنگ خری مای
کمی هوش و حواس وژ جَما کرد
کمی هم اِ هراسِ دل کما کرد
تکونی دا وژ و پا کردَه آسا
رِکَه رِک بیتی و هوسیا وَ سر پا
اَ وخته گوش و چیمیلی بیه هشت
مپایی نقطه نقطه اَ در و دشت
که بینم کی دیاره سا کومی دار
ئِه کُم لائی وَ گوشَه ما دنگ ِ یار
هَرَختی گِز بریتی دی دیاره
وَ سائی داوِلی وِت هر یه یاره
وَ سائی داولی قُژپیسه دیتی
دنگ ایرآوردی و داول چریتی
کِه هستی ای که هستی در کنارم
که جز تو هیچ همسایه ندارم
گمان دارم تو هم فامیل مایی
برایم ای برادر آشنایی
تو هم مانند من خر هستی آیا
بگو با من برادر هستی آیا
من و تو تاتِزا باوه براییم
یه چندین ساله گه اِ یَک جیاییم
وَ تونمَه اِ رفیق ِ پار و پیرار
وِری بو دل مِه اِ اِی هولَه ایرار
وری بو دس بگر اِ دس مِه نازار
کُمَک دَه تا وَ منزلم بوری اِی بار
وری بو تا وَ دلشادی بچیمن
اژیره تا وَ آبادی بچیمن
وژت اژ اِی بیاوونه جیا که
یکی چی مش مرا زویتر پیا که
خیال آسوده که اِ گرگ و کفتار
بگر بیس اِ طویله چرچِ دل نار
خوراک شودرت نخده همیشه
کیه و دونت وَ سَر وخده همیشه
هَت اِ زون داوِل و وِت ای برادر
جناب محترم آقای نرخر
مِه گورم ای ولاته فرش پامه
هزارون ساله گه ای ملکه جامه
یه جا شادی منه ، جا دلتنگیمه
وَ گردِ شیر ارا ایره جنگیمه
ارینم ایره کل میدون جنگ بی
مرونم گرد ِ کفتار و پلنگ بی
اگر عمر مه ار ایره تلف بی
ارا دل مه فقط یه چی هدف بی
منت اِ هر کس و ناکس نکیشم
گه ئه آزادییم پا پس نکیشم
بچو زویتر ، بچو تا هویر دیاره
بچو گه مش مرا بی تو خماره
بچو هیزم ارا کرتومه باری
زمینِ سفت عینعلی بکاری
مِ چی تو وژمَرِه کس خر نمه کم
کراسِ نوکری اِ ور نمه کم
#رحمان_مریدی_بیرانوند
3 903
🎥 گویا تجمعات شبانه به بی شعاری خوردند و گاهی اوقات میزنند داخل جاده خاکی :
تو تاریکی مینشینیم، ذلت نمیپذیریم.
بنزین رو کم میگیریم، ذلت نمیپذیریم.
دلاری گوشت میگیریم، ذلت نمیپذیریم.
مهریه کم میگیریم، ذلت نمی پذیریم.
3 903
" دختربس"
مثل همیشه خان عمو صدا میزد " کورجهال یا" چهارپاین آماده کنید وقت کوچ شده.
همه به دستور کوچ خان عمو مهیای کوچ شدیم .
"دختربس" هفتمین شکم خوشقدم بود بالا بلند ، چشم آبی با گیس هایی بلند که توی فامیل بهش میگفتن چهل گیسو.
یه جورایی به هم وابسته شده بودیم و دلیل وابستگیمون هم از زمانی شروع شده بود که عروسی دایی دختربس بود و منم مامور آوردن هیزم از تخته کبیرکوه شده بودم.
دو تا "چهاروا" برده بودم بار هیزم رو " لربن " کرده بودم .
سرازیر که اومدم نزدیک" چشمه شوره" یه چشمه ی شیرین هم وجود داشت که دقیقا در نقطه مقابل چشمه شوره بود و یه درخت بید بسیار قشنگ سایبون چشمه بود.
درحالی که داشتم " سیت بیارم" میخوندم یهو متوجه " دختر بس" شدم که مشک آب بر دوش داشت به سمت " دووآرها" یا همان سیاه چادهایمان حرکت می کرد .
در یه نقطه تلاقی بهم رسیدیم .
گوت: مرادعلی خوب صدایی داری خوب میخونی .
گوتم: نه همینطوری حال و هوای عروسی داییت منو گرفته دوس داشتم بخونم .
گوت: امید خدا عروسی خوت.
کمی خجالتی برخورد کردم.
گوت: چت بی؟؟؟؟
خجالتیت یایه؟؟؟
خب هر جووونی باید یه روز عروسی بکنه.
منم بیشتر شرمم میومد تا رسیدیم زیر درخت بلوطی که مشرف بر سیاه چادهایمان بود ایستاد.
گوت: مرادعلی؟
گوتم: بله .
گوت: تشنت نی؟؟؟
گوتم : والا راسش بحای تشنه هستم.
گوت: بیا در مشکن واز کو.
با این " جومیله " آب بخور.
منم شروع کردم به باز کردن در مشک.
از شدت شرم و حیا بند مشک از دستم در رفت تا خواستم جمع و جور بشم نصف آب مشک ریخته شد .
دختر بس گوت: اکه شیرم نویی چنی حا زن بحایی؟؟؟؟ و زد زیر خنده .
نمیدونم چی شد خنده ای که کرد مثل برق منو گرفت.
به دختر بس گفتم مشک رو بزار زمین تا خودم ببرم پرش کنم فقط تو این دو تا چهاروا رو ببر تا خونه منم زود میام.
مشک آب دختر بس رو گرفتم و رفتم سر چشمه با حالت بسیار خوشایندی آب پرش کردم و راه افتادم سمت سیاه چادرها.
به محض اینکه نزدیک سیاه چادرها شدم دختر بس بدو بدو روبروم اومد و با حالت خیلی نازی گوت: دسست درد نکنه.
حالا شدی یه پیایی که میتونی زن بگیری.
دوباره سرم انداختم پایین و یواش گوتم: باشه منم روش فکر میکنم بینم خدا چی میخاد.
حالم طوری شده بود که در حین عروسی " فرزلا" به دآم گوتم دآ من " دختر بسن" دوس دارم.
دآم گوت: روله دردت جونم هی تونو یه.
هی امروز وا دآش صحبت کنم.
...تا باد چنین بادا.
✍آرتین
3 903
با نیت کشتن چراغم آمد
با قصد براندازی باغم آمد
پاییز خوش آمدی ولی دیر چرا؟
پیش از تو زمستان به سراغم آمد
#جلیل صفربیگی
#واران
