en
Feedback
رمان نیران 🫦🔥

رمان نیران 🫦🔥

Closed channel

ارغوان در دست چاپ ارثیه مامان بزرگ تمام شده فایل دشمن جون تمام شده فایل دژاوو تمام شده نیران دلیار در حال تایپ ناوک مژگان

Show more
4 527
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1130 days
Posts Archive
#پارت_یازدهم جاوید گفت: – بیا داخل ساختمون، به الفت زن رجب می‌گم برات چای بذاره. الفت سرایدار اینجاست. – ممنون… خدا رو شکر که شما بودید، صدایم هنوز لرزان بود. جاوید لبخندی زد، نیمه‌جدی و نیمه‌ملایم: – خب، دیگه نزن زیر گریه… همه چی تحت کنترله. چشم‌هایم به چهره‌ی مرد چهارشانه و آرامش‌بخش او دوخته شد. حس کردم برای اولین بار بعد از ساعت‌ها ترس، نفس راحتی می‌کشم. از موقعیت خودم متنفر بودم؛ ضعیف و شکننده. وارد ساختمان شدیم، یک راهرو طویل داشت دو طرفش صندلی های ردیف مشکی و یک پیشخوان شیشه ای بود و یک ردیف راهپله که به طبقه بالا منتهی می‌شد. جاوید گفت: اتاق من طبقه بالاست. پشت سرمان صدای آشنای الفت خانم آمد، مادر زهرا گل‌فروشی که به لطف جاوید خان سرایدار این گاراژ عظیم شده بود: – سلام آقا، چی شد برگشتید گاراژ؟ جاوید ابرو در هم کشید و با صدایی جدی گفت: – جای سوال پیچ کردن من، یک لیوان چای واسه خانم بذار. نگاه الفت روی من نشست. مرا شناخت؛ بارها همراه زهرا برایشان کمک جمع کرده بودم. با دیدنم نگران جلو آمد. آب زیر پوستش رفته بود و دیگر آن صورت لاغر و رنگ‌پریده را نداشت. – الهی بمیرم خانم جان… شما اینجا چه کار می‌کنید؟ جای من، جاوید با کمی تعجب پرسید: – ببینم الفت خانم رو می‌شناسی؟ – آره آقا… پناه خانم مددکاره، بارها کمک حالمون بودن.

#پارت_دهم موتورش را گوشه‌ای پارک کرد و فرمان را قفل انداخت. ماشین آرام از جاده‌ی تاریک عبور می‌کرد و صدای باد، همراه با نوای ملایم ضبط، تنها همسفران ما بودند. جاوید بی‌صدا پشت فرمان نشسته بود و نگاهش هر از گاهی به من می‌افتاد؛ نه کنجکاو، نه قضاوت‌گر؛ فقط مهربان و مراقب. – آبجی، راحت باش… این گاراژم امنه. مادر زاده نشده کسی نگاه چپ به همراه آقا جاوید بندازه. با یک اشاره کوتاه، چراغ‌های گاراژ را روشن کرد. نور زرد و گرم چراغ‌ها، فضای عظیم گاراژ را از تاریکی شب بیرون کشید. محوطه، بزرگ‌تر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم؛ یک حیاط عریض پر از کامیون‌های پارک‌شده و بوی گازوئیل، و پشت آن ساختمانی با نمای آجری. – این ساختمون بخش مدریت شرکته اتاق منم اینجاست. برای ورود به محوطه تعلل کردم. بالاخره او هنوز برایم یک غریبه بود. اما با دیدن مشت‌رجب، پدر زهرا گل، تازه مغزم به کار افتاد. این مرد همان جاوید خان صاحب گاراژ ته جاده بود؟! با دیدن چهره آشنای رجب کمی حس امنیت پیدا کردم. سلانه سلانه به سمت ما می‌آمد و هنوز مرا ندیده بود.

#پارت_نهم سریع جواب دادم: – نه… نتونستن… فقط خیلی ترسیدم، فکر کردم دیگه کارم تمومه. سرم گیج می‌رفت. به سمت ماشین رفتم اما پاهایم مثل چوب شده بود. – آبجی حالت خوبه؟ می‌تونی رانندگی کنی؟ می‌خوای زنگ بزنم شوهری، برادری چیزی بیاد کمکت؟ بعد زیر لب غر زد: – آخه ساعت دوازده شب، تو این محله‌ی جهنمی که ته دنیاست، چی کار می‌کنی؟ می‌خواستم مثل همیشه قوی باشم و بگویم «خوبم» اما رمق نداشتم. ترس تا مغز استخوانم دویده بود. با سختی درِ راننده را باز کردم: – می‌شه… کمکم کنید ماشین رو ببریم یه جای امن؟ بعد به پدرم زنگ می‌زنم. جاوید نگاه کوتاهی کرد و گفت: – بشین آبجی. گاراژ من ته همین اتوبانه. ماشین رو می‌برم اونجا، بعد با یک آدم معتبر می‌رسونمت خونه، خوبه؟ پیشنهادش معقول بود. در این فاصله می‌توانستم به خودم مسلط شوم. مسلماً رنگم پریده بود و اگر خانواده‌ام من را در این حالت می‌دیدند، دیوانه می‌شدند از نگرانی…

این رمانش ایتا پارت ۱۲۰ vip ۳۰۰ انشالله کم کم منتقل میکنم براتون

#پارت_هشتم مرد چهار شانه از موتور سنگینش پیاده شد و با گام های محکم به طرفم آمد. ترسیدم، نکند این هم مانند آن سه کفتار قصد و غرضی داشته باشد اما وقتی با صدایی مهربان خم شد روی سرم و گفت: خانم حالتون خوبه؟ کمی خیالم آرام گرفت و فرصت نفس کشیدن پیدا کردم و همین باعث شد اشک هایم بی وقفه روی صورتم جاری شود. نگاهم در صورت مرد چرخ خورد، نور موتورش صورتش را روشن کرده بود. زیبا ترین عضو صورتش چشم و ابروی مشکیش بود چشم‌هایش در تاریکی شب درست مثل آسمان پرستاره می‌درخشید و نمی‌دانم چه شد که قلبم دیوانه‌وار شروع به تپیدن کرد. این مرد قطعاً فرشته‌ی نجاتم بود… با ابروهای کشیده، چشمان مشکی عمیق، سیبیل‌های چخماقی و لب‌های درشت؛ انگار از دل قصه‌ها بیرون آمده بود. – خانم، حالت خوبه؟ سرت ضربه دیده؟ چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ لب‌هایم از بغض لرزید و به سختی ایستادم. صدایم می‌لرزید: – خیلی ممنون… لطف کردید. خدا شما رو فرستاد… نگاهش نرم شد. معلوم بود دلش به حال پریشانم سوخته. اشک‌ها دوباره روی صورتم سرازیر شد. ابروهایش به هم گره خورد و با صدای بم و محکم گفت: – زکی آبجی… باز که زدی زیر گریه؟ نکنه این نمک‌به‌حروم‌ها گوه اضافه خوردن؟

#پارت_هفتم التماس‌هایم هیچ فایده‌ای نداشت. یکی جلو آمد تا لباسم را بکشد. آماده بودم با همان چاقو کارم را تمام کنم، اما... صدای موتور سنگینی همه‌چیز را برید. چراغ نوربالای موتور تاریکی جاده را شکافت. مردی بلندقد با موهای بلند و ریش‌تراشیده‌نشده روی موتور نشسته بود. با سرعت نزدیک شد و درست کنارمان ایستاد. صدایش جدی و کوتاه بود: ــ دست از سرش بردارید. یکی از کفتار های جوان تر تیزی چاقویش را به سمت مرد چهار شانه کشید و گفت: تو چی کاره حسنی مردک بزن به چاک تا تیزی خور نشی. مرد رو کرد به یکی از کفتار ها که هیکلش چاق تر بود و به نظر سر دسته‌ی شان می آمد و با خونسردی گفت: اصغر قالتاق کارت رسیده به جایی که روی گرگاس بخوای چاقو بکشی. اصغر رو به جوانک کرد و فریاد زد: تیزی رو بکش کنار آقا جاویده. رنگ از رخه هر سه نفر پرید قبل آنکه چاقو را بکشد مشت سنگین مرد چهارشانه روی صورت جوانک نشست و من تازه آن لحظه توانستم نفس حبس شده ام را بیرون بفرستم و روی زمین آوار شدم. جوانک با صورت غرق خون عقب عقب رفت و پشت موتور رئیسش نشست. جاوید رو به اصغر گفت: اینو زدم من بعد توی محدوده من دنبال ناموس مردم نیافتید حالا هری گورتون رو گم کنید. هر سه با موتور رییسشون پا به فرار گذاشتند و به سمت بیابان راندند.

#پارت_ششم همان لحظه دستی روی دهانم نشست و تیزی چاقو را زیر گلوم حس کردم. تنم یخ زد صدایی زمخت گفت: هرچی پول و طلا داری رد کن بیاد وگرنه اول عفتت رو می‌گیرم بعد جونت رو. زیر لب خدا را صدا می‌زدم. مغزم قفل کرده بود و درست نمی‌فهمیدم اطرافم چه می‌گذرد. نفس‌هایم به شماره افتاده بود و ترس از مرگ، بی‌آبرویی و هزار فکر وحشتناک دیگر نمی‌گذاشت درست فکر کنم. برای لحظه‌ای دست مرد روی دهانم شل شد. از فرصت استفاده کردم و با تمام قدرت جیغ زدم. صدایم در آن بیابان میان زوزه‌ی سگ‌ها و خنده‌های کثیف مردها گم شد. تمام امیدم را باخته بودم؛ خودم را تمام‌شده می‌دیدم. مرد گردنبندم را از گردنم کند، طوری هل دادم که به زمین خوردم. درد امانم را برید. گردنبند را بالا گرفت و به رفیق‌هایش نشان داد. ــ داداش فکر کنم زیر این لباساش طلاهای بیشتری قایم کرده باشه. دستی برای کشیدن شالم جلو آمد. چاقویی هم در نور کم برق زد. صدایم لرزان بود: ــ تو رو خدا ماشینو ببرید، موبایل همه‌ش تو ماشینه... بذارید برم.

#پارت_پنجم همراه خانم محمدی و اوستای بنا ــ حاج محمود ــ به خانه‌ی کرمعلی رفتیم. با مبلغی که خیریه داده بود، چند وانت آجر و سیمان خریدیم و با کمک دو کارگر، مشغول بالا آوردن سقف خانه شدیم. تا شب طول کشید. یک دیوار هم برای دستشویی کشیدیم. اوستا گفت فردا هم برمی‌گردد برای گچکاری و حتی هزینه‌ی کارش را به خیریه بخشید. نمی‌توانستم برق شادی را در چشمان بچه‌ها، مخصوصاً پروین و مریم، ببینم و لبخند نزنم. مادرشان هم مدام زیر لب دعا می‌کرد. کارگرها که رفتند، ساعت از یازده شب گذشته بود. بعد از دهمین تماس مامان، تصمیم گرفتم به خانه برگردم. با همه‌ی رفت‌وآمدهای امروز، باک ماشین تقریباً خالی شده بود. به زحمت می‌توانستم خودم را تا پمپ بنزین برسانم. جاده تاریک بود، باد شدیدی می‌وزید و گرد و خاک جلوی چشمم را می‌گرفت. ده دقیقه از راه نگذشته بود که ناگهان چیزی محکم به ماشین خورد. با وحشت ترمز زدم. دلم هری پایین ریخت. از ماشین پیاده شدم. دست‌هایم می‌لرزید. یعنی... آدم بود؟ نگاهم روی رد خون روی آسفالت خشک شد. چند قدم جلو رفتم و با دیدن یک سگ سیاه، آهی از ته دل کشیدم. خوشحال بودم که با آدمی برخورد نکرده‌ام، اما دلم برای سگ بیچاره آتش گرفت...

#پارت_چهارم به خانه که رسیدم خیس عرق بودم و خسته، سریع رفتم زیر دوش تا تنی سبک کنم. زیر دوش فرصت خوبی بود تا به آدم مرموز که مدتی می‌شد اسمش را از زبان مددجو هایم می‌‌شنیدم فکر کنم به جاوید، صاحب آن گاراژ درندشت که پاتوق راننده های خاور بود. تمام شب گذشته با فکر به جاوید گذشت؛ مردی که اسمش را یک‌بار از زبان زهرا، دختر گل‌فروش، و بار دیگر از زبان کرمعلی شنیده بودم. زهرا می‌گفت جاوید خرج درمان مادرش را داده و پدر معلولش هم حالا نگهبان گاراژ اوست. این مرد چه‌طور آدمی می‌توانست باشد؟ یک خیر مهربان با چهره‌ای پرابهت و سن‌وسال کم؟ یا شاید پیرمردی آرام از همان‌هایی که تسبیح به دست دارند و مدام ذکر می‌گویند؟ با خودم فکر کردم باید موضوع را با خانم محمدی، مدیر خیریه، در میان بگذارم. شاید می‌توانستیم از کمک‌های او بهره ببریم. صبح، هرچه تلاش کردم ماشینم روشن نشد. مجبور شدم کلید ماشین مامان را بگیرم. ماشین خودم یک پراید قدیمی بود، با حقوق خودم خریده بودم. ماشین مامان یک پژو ۲۰۷ بود هدیه ای از طرف بابا برای تولدش. همیشه برای رفتن به محله‌های فقیرنشین ماشین ساده‌ام را انتخاب می‌کردم، تا کمتر به چشم بیایم و امنیت بیشتری داشته باشم.

فعلا رمان پناه رو میذارم تا بعدش ترمه

#پارت_چهارم به خانه که رسیدم خیس عرق بودم و خسته، سریع رفتم زیر دوش تا تنی سبک کنم. زیر دوش فرصت خوبی بود تا به آدم مرموز که مدتی می‌شد اسمش را از زبان مددجو هایم می‌‌شنیدم فکر کنم به جاوید، صاحب آن گاراژ درندشت که پاتوق راننده های خاور بود. تمام شب گذشته با فکر به جاوید گذشت؛ مردی که اسمش را یک‌بار از زبان زهرا، دختر گل‌فروش، و بار دیگر از زبان کرمعلی شنیده بودم. زهرا می‌گفت جاوید خرج درمان مادرش را داده و پدر معلولش هم حالا نگهبان گاراژ اوست. این مرد چه‌طور آدمی می‌توانست باشد؟ یک خیر مهربان با چهره‌ای پرابهت و سن‌وسال کم؟ یا شاید پیرمردی آرام از همان‌هایی که تسبیح به دست دارند و مدام ذکر می‌گویند؟ با خودم فکر کردم باید موضوع را با خانم محمدی، مدیر خیریه، در میان بگذارم. شاید می‌توانستیم از کمک‌های او بهره ببریم. صبح، هرچه تلاش کردم ماشینم روشن نشد. مجبور شدم کلید ماشین مامان را بگیرم. ماشین خودم یک پراید قدیمی بود، با حقوق خودم خریده بودم. ماشین مامان یک پژو ۲۰۷ بود هدیه ای از طرف بابا برای تولدش. همیشه برای رفتن به محله‌های فقیرنشین ماشین ساده‌ام را انتخاب می‌کردم، تا کمتر به چشم بیایم و امنیت بیشتری داشته باشم.

#پارت_سوم نگذاشتم بیشتر از این بترسد. دستش را آرام گرفتم و در چشم‌های خسته‌اش نگاه کردم. – نه اکرم خانم، خیالتون راحت. من از طرف هیچ اداره‌ای نیومدم. از خیریه‌ی «آسمان» هستم. چندتا وسیله خوراکی و لباس آوردم. همین. لرزش شانه‌هایش آرام گرفت. نگاهش نرم‌تر شد، مثل کسی که یک کوه بار از روی دوشش برداشته باشند. کرمعلی هیجان‌زده پرید وسط حرف: – ننه! بهش گفتم بیاد. وقتی جوراب می‌فروختم دیدمش. گفتم ما خیلی کمک لازم داریم. لبخند محوی زدم و به او گفتم: – وسایل تو ماشین سر کوچه‌ست. میای کمکم بیاریم؟ چشمانش برق زد و بی‌معطلی دنبالم دوید. وقتی بار را داخل اتاق گذاشتیم، اکرم زیر لب دعا می‌خواند. – خدا خیرت بده دخترم… بعد از مکثی کوتاه، آرام اضافه کرد: – خدا سایه‌ی شما… و آقا جاوید رو از سر این بچه‌ها کم نکنه برای لحظه‌ای مکث کردم. همان نامی بود که چند دقیقه پیش هم شنیده بودم. – کرمعلی، این آقا جاوید کیه که اینقدر ازش می‌گین؟ پسرک انگار به قهرمان قصه‌اش اشاره کند، سرش را بالا گرفت: – همون که گاهی برامون جنس میاره بفروشیم. نه فقط ما… خیلی از بچه‌ها. ابروهایم بالا رفت. – همین‌جوری، بی‌چشمداشت؟ کرم سری تکان داد. – آره خانم… بیشتر مردای محل واسه اون کار می‌کنن. صاحاب اون گاراژ بزرگه، همون سر جاده.

#پارت_دوم سر کودکان را نوازش کرده و دستشان را گرفتم: منم پناهم بچه ها پناه مولایی! وارد خانه‌ی کوخ مانند بچه ها شدم، یک قالیچه قدیمی پاره، وسط تنها اتاق خانه پهن بود‌. یک پیکنیک کنار دیوار و سماوری روی تاقچه و چند تکه بالشت مندرس و کثیف. زنی میانسال روی تشک کثیفی دراز کشیده بود، مادر فلج کرمعلی. با دیدن صورتش به سختی جلوی ریزش اشک هایم را گرفتم، موهای بلند و زیبایی داشت و هکیلی لاغر و رنجور. فضای درون خانه کثیف بود، بوی بد و گرما در هم آمیخته شده بود و سقف گرانیتی بالای سرشان خانه‌ را مانند کوره گرم کرده بود. با دیدن پسرک خرسالی کنار زن آه از نهادم بلند شد ۴ کودک و یک مادر معلول و پدری که شنیده بودم به خاطر اعتیاد زیر یکی از پل های همین خیابان های شهر جان داده. وضعیت از چیزی که فکر می‌کردم وخیم تر بود. مادر کرمعلی با تعجب نگاهم کرد و گفت: سلام خانم بفرمایید. - سلام شما باید اکرم خانم باشید؟ من پناه مولایی هستم مدد کار اجتماعی. رنگ از رخ اکرم خانم پرید. دست یکی از بچه‌ها را محکم گرفت و با صدایی لرزان گفت: – از طرف بهزیستی اومدین؟ بچه‌هامو می‌خواین ببرید؟ اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود. – خانم به خدا این بچه‌ها پناهی جز من ندارن… طاقت دوری منو ندارن.

پارت_اول ساعت ۱۲ ظهر تابستانی بود. دانه های عرق روی پیشانیم سر می‌خوردند و لای موهای بهم ریخته‌‌ی زیر شالم پنهان می‌شدید. نفسم به سختی بالا و پایین می آمد. نگاهی دوباره به آدرس روی ورق انداختم و کوچه را تا انتها رفتم. به یک در خانه‌ی قدیمی رسیدم، یک در زنگ زده‌ی درب و داغان که حتی چفت و بست درست و حسابی هم نداشت. در را هل دادم و با صدایی بلند گفتم: کرمعلی کرمعلی جان خانم مولایی هستم. پسرک ۱۰ ساله با آن صورت سیاه و سر کچلش با عجله به سمت در دوید و با دیدنم ذوق زده گفت: خانم مولایی شما اومدی خونه‌ی ما؟! با لبخندی عمیق سر تکان دادم: آره پسرم خانم مولایی و قولش. خانه‌ای که کرمعلی می‌گفت بی شباهت به یک خرابه نبود. یک حیاط خاکی با کلی اسباب و وسایل کهنه و شکسته و یک ساختمان کاهگلی با دری از جنس پرده ای که آفتاب و گرد و خاک رنگ و رویش را برده بود. با تردید قدم به درون خانه گذاشتم: بریم پیش مامانت؟ کرمعلی با خوشحالی بالا و پایین پرید و پشت بندش دو دختر بچه‌ی حدودا ۵ ۶ ساله هم به حیاط آمده و با دیدن ذوق برادرشان بالا و پایین پریدند. - خانم مولایی این ها آبجی هام پروین و مریم هستن.

هستید رمانای ایتام رو بذارم اینجام؟

سلام

https://eitaa.com/panahmbash کانال رمانم در ایتا اینجا فعالیت دارم

دو تا رمان امشب پارتاشو میذارم

دوستان من تو ایتا دو تا رمان دارم مینویسم یکی ۱۰۰ پارت بنوشتم یکی ۵۰‌پارت سرنوشتی هست اونا رو بذارم تموم شد میام رمان فرش و ترمه رو میذارم

#پارت_سی‌دوم خانه یا بهتر بگویم سوییت کوچکم در اصفهان را دوست داشتم در محله ای نزدیک به پل خواجو بود حال و هوای اصفهان را می‌توانستیم به راحتی لمس کنم. یک اتاق ده متری بود که در همان فضای نقلی یک ردیف کابینت کوچک سفید قرار داشت و یک گاز تک شعله و جایی برای یخچال کوچک و فسقلی من. به تلویزیون احتیاج نداشتم به جایش یک صندلی تخت خواب شو خریدم و یک میز برای زیر لپ تاپم. قرار بود یک هفته فرشته هم کنارم باشد تا به حال و هوای اصفهان عادت کنم. دلم نمی‌خواست مزاحم دوست چند ساله ام شوم ولی اصرار خودش بود. فاصله ام تا سرای فرش اصیل هم زیاد نبود هرچند دلم میخواست با اصیل به صورت دور همکاری می کردم، ولی نظر یزدان ابریشم چی همکاری کامل با من بود او می‌گفت باید به عنوان یک طراح و بافنده روی رنگ و جنس و بافت فرش ها نظارت داشته باشم. روز اول کاری بود یک کت مشکی پوشیدم روی شانه و کمرش اپلیکه های سوزن دوری کار دست بود و یک شلوار راسته مشکی. یک مینی اسکارف مشکی با گل های ریز سفید و آرایش ملایم. مثل همیشه جذاب ساده و قدرتمند. وقتی به سرا رسیدم از دیدن بزرگی ساختمانش جا خوردم واقعا اسم سرای اصیل برازنده اش بود.