رمان نیران 🫦🔥
Closed channel
ارغوان در دست چاپ ارثیه مامان بزرگ تمام شده فایل دشمن جون تمام شده فایل دژاوو تمام شده نیران دلیار در حال تایپ ناوک مژگان
Show more4 527
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1130 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
May '26
May '260
in 0 channels
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '260
in 0 channels
Get PRO
January '26
+4
in 0 channels
Get PRO
December '25
+5
in 0 channels
Get PRO
November '25
+3
in 0 channels
Get PRO
October '25
+4
in 0 channels
Get PRO
September '25
+38
in 0 channels
Get PRO
August '25
+180
in 0 channels
Get PRO
July '25
+304
in 0 channels
Get PRO
June '25
+208
in 1 channels
Get PRO
May '25
+212
in 25 channels
Get PRO
April '25
+240
in 0 channels
Get PRO
March '25
+404
in 0 channels
Get PRO
February '25
+410
in 0 channels
Get PRO
January '25
+234
in 1 channels
Get PRO
December '24
+8
in 0 channels
Get PRO
November '24
+11
in 1 channels
Get PRO
October '24
+20
in 0 channels
Get PRO
September '24
+8
in 0 channels
Get PRO
August '24
+4
in 0 channels
Get PRO
July '24
+5
in 1 channels
Get PRO
June '24
+83
in 0 channels
Get PRO
May '24
+334
in 39 channels
Get PRO
April '24
+19
in 0 channels
Get PRO
March '24
+16
in 0 channels
Get PRO
February '24
+13
in 0 channels
Get PRO
January '24
+5
in 0 channels
Get PRO
December '230
in 1 channels
Get PRO
November '23
+390
in 58 channels
Get PRO
October '23
+1 244
in 56 channels
Get PRO
September '23
+122
in 0 channels
Get PRO
August '23
+2 256
in 0 channels
Get PRO
July '23
+4 466
in 0 channels
Get PRO
June '23
+1 994
in 0 channels
Get PRO
May '23
+113
in 0 channels
Get PRO
April '23
+116
in 0 channels
Get PRO
March '23
+5
in 0 channels
Get PRO
February '23
+3
in 0 channels
Get PRO
January '23
+4
in 0 channels
Get PRO
December '22
+4
in 0 channels
Get PRO
November '22
+6
in 0 channels
Get PRO
October '22
+13
in 0 channels
Get PRO
September '22
+319
in 0 channels
Get PRO
August '22
+6
in 0 channels
Get PRO
July '22
+115
in 0 channels
Get PRO
June '22
+204
in 0 channels
Get PRO
May '22
+4 077
in 0 channels
Get PRO
April '22
+1 914
in 0 channels
Get PRO
March '220
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '220
in 0 channels
Get PRO
December '210
in 0 channels
Get PRO
November '210
in 0 channels
Get PRO
October '210
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '210
in 0 channels
Get PRO
July '210
in 0 channels
Get PRO
June '210
in 0 channels
Get PRO
May '210
in 0 channels
Get PRO
April '21
+346
in 0 channels
Get PRO
March '21
+642
in 0 channels
Get PRO
February '21
+2 511
in 0 channels
Get PRO
January '21
+2 433
in 0 channels
Get PRO
December '20
+42 344
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 22 May | 0 | |||
| 21 May | 0 | |||
| 20 May | 0 | |||
| 19 May | 0 | |||
| 18 May | 0 | |||
| 17 May | 0 | |||
| 16 May | 0 | |||
| 15 May | 0 | |||
| 14 May | 0 | |||
| 13 May | 0 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | 0 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | 0 | |||
| 08 May | 0 | |||
| 07 May | 0 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | 0 | |||
| 04 May | 0 | |||
| 03 May | 0 | |||
| 02 May | 0 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
#پارت_سی
عشق تو از کجا رسید شد واسم نور امیدی وقتی که از همه کس بریده بودم
اومدی از خود بهشت با یه دنیا پر عشق اسم تورو تو قصه ها شنیده بودم
خواننده میخواند و من به نیم رخ مرد عجیبی که کنارم نشسته بود زیر چشمی نگاه میکردم.
به مردی که دنیای در ظاهر فرسنگ ها از دنیای من متفاوت بود.
صاحب یک گاراژ در یک محله بدنام، گاراژی که کسی جرات نداشت به آن چپ نگاه کند.
آن شب را بارها مرور کردم، به خاطر آوردم جاوید برای ترساندن آن کفتار ها خود را با لقبی عجیب معرفی کرده بود: گرگاس گفته بود نامش گرگاس است.
این لقب برای مردی در جایگاه او چه معنی داشت؟
بعد از روشن شدن سالن جاوید که سکوت کرده بود به حرف آمد: خیلی خوب خوند ها! میدونی خانم دکتر من هنر منر نمیشناسم زیادم رابطه خوبی با این خواننده های سوسول امروز ندارم من بیشتر محلی و کُردی گوش میدم ولی این بچه خوب خوند حرف دلم رو خوند.
از این حرفش حس عجیبی زیر پوستم دوید.
برای تغییر فضای بینمان گفتم:
- خب نگفتید چطوری سر از این مراسم در آوردید.
| 2 | #پارت_بیست_نهم
موهای بلندش را از پشت بسته بود، تهریشش مرتب و سیبیل مدل خاصش، دقیقاً همان بود که یادم میآمد. چشمان عمیق و نافذش نگاهش را مستقیم روی من دوخته بود.
یک پیراهن سفید تنش بود و مثل دفعه قفل دکمه هایش تا روی سینه باز بود و تصویر خالکوبی روی سینهاش تا حدی نمایان بود و یک کت مشکی را با بی قیدی روی شانه انداخته بود.
چه چیز این مرد زمخت لات به دلم نشسته بود؟ چشم های شبرنگش یا آن زخم کمرنگ روی گونهاش.
با دیدن نگاه خیره من دستش را بالا آورد و گفت: احوال خانم دکتر!
نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط شوم ولی تمام حجم ریه ام را بوی عطر تلخ و گرم بود شبیه بوی تام فورد.
عطری که به هیبت مردانهاش می آمد.
- سلام از دیدنتون تعجب کردم . در ضمن من خانم دکتر نیستم.
-پدرتون هست، پس شما دختر دکتری.
-اینجا چی کار میکنید؟
-پشست سرش را خاروند و گفت: راستش خودمم نمیدونم چیشد یهو اومد.
-شما بعد اون روز به موسسه اومدید؟
لبخندی زد و گفت: قضیهش مفصله دختر دکتر فعلا بذارید از صدای این خوننده لذت ببریم بعد قصهش رو براتون تعریف میکنم. | 125 |
| 3 | #پارت_بیست_هشتم
از صبح کنار خانم محمدی در حال آمادهسازی مراسم بودیم. حدوداً بیست نفر از خیرین بزرگ، همراه با معاون فرماندار، شهردار و چند نفر از اعضای شورای شهر حضور داشتند. مسئول هماهنگی خواننده و پذیرایی من و نسترن بودیم.
نسترن تنها دوستم در موسسه بود و دو سال میشد که با هم فعالیت میکردیم. او دختری با موهای طلایی، استخوانبندی ظریف و صورت عروسکی بود. از رستوران پدرش چند مدل غذا سفارش داده بود و من با کمک پگاه، از خوانندهای سرشناس برای مراسم دعوت کرده بودم.
ابتدای مراسم با پذیرایی و سخنرانی خیرین و مسئولین گذشت. چند نفر از اعضای جدید خیریه هم دعوت بودند. به خاطر بیماری پاشا، پرهام نتوانست در مراسم حاضر شود. بابا ردیف اول نشسته بود و من و نسترن در ردیفهای عقب.
وقتی نوبت خواننده رسید، نور سالن کم شد و موسیقی فضای تالار را پر کرد. نسترن برای سرکشی به پذیرایی از جا بلند شد و چند دقیقه بعد، مرد هیکلی روی صندلی کنارم نشست.
در نگاه اول نتوانستم او را تشخیص دهم؛ نور کم سالن و شلوغی اطراف باعث شده بود صورتش محو شود. اما وقتی برگشتم و نگاهش کردم، ضربان قلبم بالا رفت. بعد از حدود یک ماه، همان مرد بود: جاوید خسروشاهی. | 103 |
| 4 | #پارت_بیست_هفت
مشغول بازی با پاشا بودم که در اتاق به صدا در آمد و قامت شاهین را در چهارچوب در دیدم.
از دیدنش تعجب کردم، آخه همیشه مثل عصا قورت داده ها روی مبل مینشست و تا آخر مهمانی تکان نمیخورد و آمدنش به اتاق پاشا چه معنایی جز دیدن من داشت؟!
- بفرمایید آقا شاهین امری داشتید؟
آستین دستش را مرتب کرد و گوشه تخت نشست: پناه کاش تو هم هم مثل پگاه با من راحت باشی.
پگاه خیلی با ما خودمونی رفتار میکنه مخصوصا با شایان.
با جدیتی که همیشه در رفتارم داشتم مخصوصا با آدم هایی مانند او گفتم: همه میدونن روحیات من و پگاه باهم متفاوته.
- به خاطر همین ازت خوشم میاد.
از گستاخیش جا خوردم و با بغل گرفتن پاشا اتاق را ترک کردم.
متوجه اخم های درهم شاهین شدم، چه انتظاری داشت؟ که در برابر ابراز علاقه گستاخانهاش نرم شوم؟
شایان و پگاه خیلی صمیمی شده بودند. شایان اخلاق متفاوتی از برادرش داشت بزله گو بود و خوش برخورد و بسیار دست و دل باز.
شادی شام مفصلی ترتیب داده بود و پرهام را با پذیرایی باشکوهش غافلگیر کرده بود.
از انواع مرغ شکم پر و فسنجون سالاد گرفته تا چند مدل دسر.
مادرشان اعظم خانم هم بسیار خسیس بود بر خلاف آقا مصطفی پدر شان.
شایان و شادی درست شبیه پدرشان بودند خوش برخورد و بزله گو.
بابا بعد دیدن سفره مفصل شادی با خنده گفت: عروس حسابی ما رو شرمنده کردید.
شایان با خنده گفت: آبجی فکر نکنی ما این همه شام بخوریم کیک رو یادمون میره.
زیر نگاهای شاهین و توجه هایش نمیتوانستم درست غذا بخورم.
پگاه زیر گوشم پچ زد: نگاه اعظم خانم داره لقمه های ما رو میشماره.
تازه نگاهم به اعظم خانم افتاد، من و پگاه را زیر نظر گرفته بود.
- با وجود شاهین اصلا لقمه از گلوم پایین نمیره.
پگاه پشت چشمی نازک کرد و گفت: فرزند خلف مادرشه.
مراسم آن شب زیر نگاهای سنگین و پر حرف شاهین و طعنه و تیکه های اعظم خانم به سختی گذشت. | 101 |
| 5 | #پارت_بیست_ششم
خبری از تزیینات جشن تولد نبود و تنها یک باکس و یک دسته گل بادکنکی روی میز بود.
کادو ها رو قرار دادم، شادی هم آرایش ملایمی داشت که با پیراهن سفیدش ظاهری جذاب به او میداد.
رو بوسی کردم و روی مبل نشستم...
از دیدن دوباره شاهین و مادرش معذب بودم.
برخلاف من پگاه کنار شایان نشسته بود و گرم گفتگو با او بود و هرچند دقیقه با ادا و اطوار موهایش را کنار میزد و با پشت چشم نازک کردن از شایان بیچاره دلبری میکرد.
دنبال بهانهای برای فرار از نگاهای معنا دار شاهین بودم که صدای پاشا بلند شد.
پاشا با صورت خواب آلود وارد پذیرایی شد و با دیدن من دوید سمتم و مرا در آغوش گرفت: پناه جون اومدی پیشم.
مادر شادی تذکر داد: نگو پناه بگو عمه جون.
در آن کت و شلوار نقره ای مثل عسل شده بود.
او را در آغوش گرفتم و موهای فر فری طلایی رنگش را بوسیدم.
- الهی پناه جون فدات بشه. سخت نگیرید اعظم خانم بذارید بچه راحت باشه.
پاشا را با خودم به اتاق بردم و مشغول بازی شدیم.
به پاشا قول داده بودم یک بار آخر ماه او را جشن شکوفه ها ببرم.
جشنی که هر ماه از طرف موسسه برگزار میشد برای جمع آوری کمک و دیدار خیر ها با بعضی مددجو ها.
پاشا هم با ذوق اسباب بازی هایش را دورم ریخته بود و مرا به همراهی با خودش تشویق می کرد. | 88 |
| 6 | #پارت_بیست_پنجم
بابا وارد اتاق شد، در کتوشلوار مشکی اتوکشی شده، شبیه دامادها. کراواتش را به دستم داد و گفت:
– دختر بابا، چطوره؟
لبخندی به صورت زیبایش زدم. چشمان قهوهای روشن و صورت کشیده با تهریش مرتب، صلابت و مهربانی همزمان داشت.
– خوبیم، شکر بابا جان، گفتم در حین بستن کراواتش.
بین بچهها، من فرزند مورد علاقهی بابا بودم. از همان بچگی مسئولیتها روی دوش من بود و پیوند عاطفیمان بسیار قوی شده بود.
برخلاف مامان که بیشتر پگاه را میپسندید و همیشه فکر میکرد من دیوانهام که در محلههای فقیرنشین دنبال کمک به کودکان کار میروم.
نیم ساعت بیشتر تا آپارتمان پرهام فاصله نبود.
پرهام پسر سختکوشی بود ولی زیاده خواهی های شادی باعث شده بود بیشتر از حد توانش انرژی صرف ساختن زندگیش کند.
بابا چند سال پیش این واحد آپارتمان را پیش خرید کرد و سر عروسی پرهام به او هدیه داد.
آپارتمان طبقه دوم یک مجتمع مسکونی آرام و مرتب بود.
وارد خانه شدیم، متوجه شدم دکوراسیون خانه دوباره تغییر کرده بود.
مبل های مدل فرانسوی و یک ساعت بزرگ ایستاده و چند تابلوی جدید. | 90 |
| 7 | #پارت_بیست_چهارم
یک ماه از آن روز گذشته بود و من تقریبا ناامید شده بودم که دوباره جاوید را ببینم. هیچ بهانهای هم برای دیدن این مرد عجیب نداشتم.
آن حس کنجکاوی که دوست داشت بیشتر به جاوید خسروشاهی نزدیک شود، آرام آرام سرکوب شده بود و من مشغول کار و زندگی روزمرهام بودم.
امروز تولد پرهام، برادرم بود و باید به خانهی آنها میرفتیم. شادی یک مراسم باشکوه ترتیب داده بود.
من مثل همیشه پیراهن سادهی سفید آستینبلند پوشیده بودم که لبههای آستینش کلوش بود و دامن سفید پرچین با گلهای ریز صورتی داشتم. روسری همرنگ انتخاب کرده بودم.
پگاه اما کاملا متفاوت بود؛ با پیراهنی یقهدلبری، جورابشلواری، موهای براشینگ شده و آرایش غلیظ، به شکل جذاب و دلبر ظاهر شده بود.
کلا من و پگاه از لحاظ فکری زیاد شبیه هم نبودیم.
پگاه دختری خودرای و اهل هیجان بود، از بچهها بیزار و بیشتر وقت و انرژیاش را صرف خودش میکرد.
نقاشی را آکادمیک میخواند، ولی در یک آموزشگاه هنری مربی بود و درآمد خوبی داشت.
او یک ساعت مارک گرانقیمت خریده بود، و من فقط یک ست کمربند و کیف پول چرمی با حکاکی ساده. | 85 |
| 8 | #پارت_بیست_سوم
با ذوق جلوتر رفتم و گفتم: وای خدا رو شکر زنده هست.
- آره پناه خانم سگ جماعت هفتادتا جون داره و پوستش کلفته.
پگاه لبخند به لب باز با ابرویش به پناه گفتن جاوید اشاره کرد و من نامحسوس سقلمهای به پهلویش زدم.
سگ از پاهای جاوید آویز شد و جاوید سرش را نوازش کرد.
- گفتم ببینی سالمه خیالاتت راحت میشه.
لبخند عمیقی زد و گفتم: درسته ممنونم.
متوجه مکث جاوید و نگاهش روی لب هایم شدم و سریع خودم را جمع کردم.
واقعا خوشحال بودم که باعث مرگ این فرشتهی بی گناه نشده بودم.
جاوید بعد از نوازش سگ به طرف ما آمد و گفت: بردمش دکتر حسایی تر تمیزش کردم.
میدونی بچه تر که بودم یک سگ داشتم عمرش به دنیا نبود پیر شد و مرد من بعد تصمیم گرفتم حیوون میوون دور خودم جمع نکنم آخه وابستگی میاره ولی خب این پینگو رو خدا سر راهم گذاشت.
بعد از چند دقیقه از جاوید تشکر و خداحافظی کردیم و سوار ماشین به خانه برگشتیم در طول راه پگاه یک ریز با شوخی و تکه پرانی سعی داشت جاوید را کنارم قرار دهد و فکر میکرد من از این موضوع حرص بخورم ولی عجیب بود که از این فکر به جای حرص خوردن دلم غنج میرفت و حس عجیبی میگرفتم... | 87 |
| 9 | #پارت_بیست_دوم
جاوید با دقت به من نگاه میکرد این نگاهش باعث شد اعتماد به نفسم بیشتر شود و با جدیت گفتم: من اسم شما رو از خانواده زهرا گلی و کرمعلی شنیدم حس کردم شما میتونید با ما همکاری کنید.
هدف ما پیدا کردن نیازمند های واقعیه و شرایطی برای ایجاد اشتغال و تحصیل براشون.
کارت موسسه را بیرون آوردم و روی میز کارش گذاشتم و گفتم: این کارت خیریه آسمان هست لطفا اگه حس کردید می تونید تو این زمینه با ما همکاری داشته باشید بهمون زنگ بزنید.
کارت را گرفت و خیلی جدی جواب داد: حتما خانم مولایی ممنون قابل دونستید و تا اینجا اومدید.
ایستادم پگاهم پشت سرم ایستاد رو به دو مرد که در سکوت نگاهم میکردند کردم: بازم بابت اون شب ممنونم.
خواستم از در بیرون بروم که جاوید خان باز صدایم زد: صبر کن باید یک چیزی نشونت بدم.
متعجب شدم و پشت سرش راه افتادم از اتاق خارج شد و به محوطه پشت گاراژ رفت.
یک زمین خاکی بزرگ پشت گاراژ بود.
کت چرمش را روی شانه های پهنش انداخته بود.
زیر گردنش طرح یک خالکوبی مشخص بود.
- گفتم قبل رفتن اوقاتتون رو خوش کنم پناه خانم.
پشت خاکی یک سگ گندهی سیاه به یک میله متصل بود.جاوید به سگ رسید و برایش صوت زد: هوی پینگو بیا خانم رو ببین.
سگ سیاه عظیم جثه جلو دوید.
با دیدن دست باند پیچی شدهاش شناختمش خودش بود همان حیوانک درمانده ای که به ماشینم خورده بود. | 90 |
| 10 | #پارت_بیست_یکم
این دفعه بهتر توانستم صورتش را ببینم چهره خوبی داشت نه از آنهایی که محوش شوی نه اینکه زمخت و بد ریخت باشد.
نکته جالب این بود با وجود لحن لاتی و سیبیل های چخماقیش نوعی کاریزما در رفتار و حرکاتش بود که آدم را ناخودآگاه جلب میکرد.
عجیب بود که این عطر تلخ و تندی که با بوی روغن و گریس مخلوط شده بود بهم به نظرم دلنشین می آمد.
از خودم و احساساتی که سعی در انکارش داشتم شرمنده بودم.
چطور ممکن بود در دو دیدار اینطور درگیر این مرد که دنیای با من و خانواده ام زمین تا آسمان فاصله داشت شوم.
بعد از دقایقی سکوت سعی کردم انرژیم را جمع کنم و مثل همیشه محکم و با جدیت گفتم: جناب جاوید خان من هنوز فامیلی شریفتون رو نمیدونم.
- خسروشاهی هستم.
- جناب خسرو شاهی من قبلتر از اون اتفاقات هم قصد داشتم بیام ملاقاتتون اما موقعیت جور دیگهای رقم خورد.
جاوید دست به سینه نشست و تای ابرویش را بالا داد: خب برای چه کاری؟
- من حدود دو ساله به عنوان مددکار توی خیریه آسمان مشغول به کارم.
مدتی هم میشه با کمک خیر های مردمی یا ارگان های مختلف بعد شناسایی افراد نیازمند واقعی شرایط رو برای کمک بهشون محیا میکنیم. | 102 |
| 11 | #پارت_بیست_یکم
این دفعه بهتر توانستم صورتش را ببینم چهره خوبی داشت نه از آنهایی که محوش شوی نه اینکه زمخت و بد ریخت باشد.
نکته جالب این بود با وجود لحن لاتی و سیبیل های چخماقیش نوعی کاریزما در رفتار و حرکاتش بود که آدم را ناخودآگاه جلب میکرد.
عجیب بود که این عطر تلخ و تندی که با بوی روغن و گریس مخلوط شده بود بهم به نظرم دلنشین می آمد.
از خودم و احساساتی که سعی در انکارش داشتم شرمنده بودم.
چطور ممکن بود در دو دیدار اینطور درگیر این مرد که دنیایَش با من و خانواده ام زمین تا آسمان فاصله داشت شوم.
بعد از دقایقی سکوت سعی کردم انرژیم را جمع کنم و مثل همیشه محکم و با جدیت گفتم: جناب جاوید خان من هنوز فامیلی شریفتون رو نمیدونم.
- خسروشاهی هستم.
- جناب خسرو شاهی من قبلتر از اون اتفاقات هم قصد داشتم بیام ملاقاتتون اما موقعیت جور دیگهای رقم خورد.
جاوید دست به سینه نشست و تای ابرویش را بالا داد: خب برای چه کاری؟
- من حدود دو ساله به عنوان مددکار توی خیریه آسمان مشغول به کارم.
مدتی هم میشه با کمک خیر های مردمی یا ارگان های مختلف بعد شناسایی افراد نیازمند واقعی شرایط رو برای کمک بهشون مهیا میکنیم. | 191 |
| 12 | #پارت_بیستم
پگاه زیر چشمی نگاهم کرد و ابروهایش را بالا انداخت.
جاوید ابتدا بهت زده و متعجب به ما خیره شد و سپس از پشت میزش بلند شد گل و شکلات را گرفت و گفت: ببخشید زودتر سلام ندادم یک لحظه جا خوردم.
پگاه که سر و زبان دار از من بود چند قدمی جلو آمد و گفت: سلام از ماست شما ما رو ببخشید بی دعوت و خبر اومدیم مزاحمتون شدیم.
جاوید بیچاره جا خورده بود شباهت پگاه و من خیلی زیاد بود و چند لحظه طول میکشید تا از هم تشخیص داده شویم.
- اختیار دارید آبجی.
نگاهی روی من چرخید: ایشون خواهرتون هستن درسته؟
از اینکه مرا شناخته بود ته دلم حس عجیبی جریان پیدا کرد.
- بله خواهرم بعد شنیدن اتفاقات اون شب خواستن ازتون تشکر کنند.
پگاه لبخندی زده و با ذوق و نسنجیده گفت: خیلی ممنون خواهرمو نجات دادید واقعا مدیونتون هستیم این گل در برابر لطف شما ناچیزه.
- اختیار دارید وظیفه انسانیم بود.
عزتی نگاهی متعجبی به جاوید و پگاه انداخت.
جاوید تعارف کرد بنشینیم و الفت برایمان چای آورد.
جعبه شکلات را باز کرده تعارف کرد و با گفتن اینکه شرمنده پذیرایی بهتری نکرده در سکوت به ما دو نفر خیره شد... | 154 |
| 13 | #پارت_نوزدهم
ماشین را جلوی گاراژ پارک کردم، نگاهی مردد به درب ورودی انداختن تا چشم کار میکرد خاور های بزرگ بود و راننده های قلچماق.
- میگم پناه بد نیست لای این همه مرد بریم دنبال جاوید.
کمی فکر کردم نگاهم به درب نگهبانی کشیده شد.
رجب را دیدم با آن کله طاس و لباس نگهبانی روی صندلی لم داده بود.
- بذار برم از رجب سوال کنم .
با راهنمایی الفت خانم از در پشتی گاراژ وارد کارگاه شدیم.
پگاه زیر گوشم گفت: خوب شد از در پشتی اومدیم همینجوری هم مردا دارن ما رو با نگاهشون قورت میدن.
- اوهوم خیلی ضایع بود از در اصلی بیایم.
پشت در اتاق رسیدیم، صدای فریاد های بلند جاوید از پشت در شیشهای هم شنیده میشد.
پگاه زیر گوشم گفت: وای ننه چه جذبه ای داره، دلم یک جوری شد.
زیر لب غریدم: خفه شو تو رو خدا پگاه.
- عزیزم غیرتی شدی.
صورتم را از پگاه فاصله دادم کم مانده بود چرت و پرت هایش به گوش الفت برسد و آبروی مان برود.
بعد از یک دقیقه الفت در زد و ما هر دو وارد شدیم.
جاوید و همان مرد غول پیکر عزتی روی صندلی نشسته بود. | 140 |
| 14 | #پارت_هجدهم
نیرویی مرموز و عجیب وادارم میکرد بعد از یک هفته دوباره به محلهی میدان چال برگردم. نمیدانم چرا، اما دلم میخواست باز هم جاوید خان را ببینم.
در خانه فقط پگاه پیگیر ماجرای آن شب شده بود. کارآگاهبازیهایش بالاخره جواب داد و از همه چیز باخبر شد. برخلاف انتظارم، نه تنها سرزنشم نکرد، بلکه با من همنظر شد که باید دوباره به دیدن جاوید برویم.
همین شد که بعد از یک هفته، هر دو راهی گاراژ جاوید خان شدیم.
کتوشلوار زنانهی مشکیام را پوشیده بودم، موهایم را محکم پشت سرم بستم و یک مینیاسکارف ساده انداختم. پگاه اما مثل همیشه لباسی روشنتر انتخاب کرد؛ کتوشلوار قهوهای با آرایش کامل و میکاپی که انگار برای مراسم رسمی آماده شده بود.
سر راه، به پیشنهاد او یک دسته گل لیلیوم سفید و یک جعبه شکلات بلژیکی خریدیم.
پگاه با شیطنت چشمکی زد و گفت:
– هرکی ما رو ببینه فکر میکنه داریم میریم خواستگاری آقا جاوید!
اخم کردم و دستم را روی دسته گل محکمتر گرفتم:
– بذار آقا جاوید رو ببینی، این فکرا از سرت میپره. دو متر قد داره، دو متر شونه… از سیبیلهای چخماقیشم خون میچکه!
پگاه زد زیر خنده:
– جونِجون! خواهر ما رو باش، چه جدی گرفته حرفمو! | 107 |
| 15 | #پارت_هفتدهم
به سختی سفرهی شام و نگاههای سنگین شاهین را تحمل کردم.
شاید هر دختر دیگری در برابر توجه مردی با جایگاه اجتماعی شاهین — وکیل سرشناس و خوشنام — ذوقزده میشد، اما من نمیتوانستم مرد متکبر و مغروری مانند او را تحمل کنم.
از آخرین باری که به پیشنهاد شایان با هم چهار نفری به رستوران رفتیم و شاهین فقط دنگ حساب خودش را داد، متوجه شده بودم که چقدر رفتار حسابگر و سردش میتواند خستهکننده باشد.
بعد از شام، با کمک پگاه سفره را جمع کردیم.
پگاه در حین شستن ظرفها دربارهی تصادفم با سگ در خیابان پرسید و با نگاه به رنگ پریده و حرفهای متناقض من، شک کرد. اما جلوی شادی و بقیه خانواده سوال بیشتری نکرد و اجازه نداد ماجرا پیچیدهتر شود.
بعد از کار پگاه کنار شایان جا گرفت و مشغول گپ و گفت با او شد.
شاید رفتار های صمیمانه پگاه با شایان این ذهنیت را در خانواده ها جا انداخته بود که من و خواهرم تمایل به ازدواج با این دو برادر را داریم.
به بهانهی بازی با پاشا نتوانستم بیشتر در جمع بمانم و به اتاق بازی رفتم.
پاشا بعد از دقایقی آتش سوزاندن کم کم به خواب رفت و من فرصت کردم در آرامش اتاق به مرد عجیب و مرموزی که دیده بودم خوب فکر کنم به جاوید خانی که حتی نام خانوادگیاش را نمیدانستم و داده هایم محدود بود اما کنجکاویم زیاد. | 105 |
| 16 | #پارت_شانزدهم
بعد از کمی مرتب کردن، به پذیرایی رفتم. شادی و پرهام با خوشرویی سلام کردند. پرهام با هیجان برای بابا و مامان از کارش تعریف میکرد و مدام سعی داشت آنها را تحتتأثیر قرار دهد. پگاه هم با سینی چای وارد شد، ابرویش را بالا انداخت و طعنه زد:
– بهبه! آفتاب از کدوم طرف دراومده که خانم از اتاقش بیرون اومده؟
پگاه شبیه خودم بود، با این تفاوت که بینی قوزدارش را عمل کرده و ابروهای باریکش را با
فیبروز کلفتتر کرده بود.
پرهام پرسید جریان آن شب چه بوده و مامان، با دلخوری، همان داستان نصفهنیمهی تصادف با سگ را برایشان بازگو کرد.
ساعتی بعد، خانوادهی شادی هم به جمع ما پیوستند. مادر شادی – خالهی ناتنی مادرم – از قدیم رفتوآمد زیادی با ما داشت.
شایان، جوانی پرشور و شیطان بود. مهندسی خوانده بود، اما در حجرهی فرش پدرش کار میکرد.
شاهین اما زمین تا آسمان با او فرق داشت. همیشه کتوشلواری و اتوکشیده بود و لحنش آنقدر حسابشده و جدی بود که انگار در دادگاه حرف میزند، نه در جمع خانواده. آرامشش مصنوعی به نظر میرسید و نگاههای سنگینش پر از حساب و کتاب بود. از آن آدمهایی بود که وقتی وارد اتاق میشود، فضا را سنگین تر میکند. | 132 |
| 17 | #پارت_پانزدهم
پگاه، خواهر دوقلوی من بود و پرهام برادر بزرگترمان.
پاشا با ذوق به طرفم دوید و خودش را در آغوشم انداخت.
– عمه جون! چرا اینقدر شلخته شدی؟
گونههای تپلش را بوسیدم و لبخند زدم:
– چون عمه خواب بود و با صدای فسقلخانش بیدار شد.
با همان شیرینزبانی کودکانه ادامه داد:
– عمه برو خوشگل شو، داییم اینا میخوان بیان.
آهی عمیق کشیدم و روی تخت نشستم. شکی نداشتم این حرفها را شادی در گوش بچه خوانده. فکر دیدن دوباره خانوادهی شاهین در این شرایط، اعصابم را به هم میریخت.
شایان و شاهین، برادرهای شادی، زنداداشم بودند و البته از اقوام دور مادرم. رابطهام با شایان دوستانه بود، اما با شاهین… همیشه شکرآب. نگاههای سنگین و پرمعنایش حالم را بد میکرد. مدتها بود زمزمهی ازدواج من و پگاه با این دو برادر در فامیل میچرخید. از دل پگاه خبر نداشتم، اما خودم هیچ علاقهای به وصلت با آن پسرک از دماغفیلافتاده نداشتم. | 117 |
| 18 | #پارت_چهاردهم
سه شب از آن اتفاق گذشته بود؛ سه شبی که هر بار با کابوس از خواب پریدم و به سختی جلوی حملات پنیک را گرفتم.
به خانواده چیزی نگفته بودم. ماجرای دیر آمدنم را به تصادف با یک سگ ربط دادم و خفتگیری را کلاً حذف کردم. میدانستم اگر بابا کوچکترین خطری را از سمت آن محله بو بکشد، بیمعطلی ترتیبی میدهد تا از خیریه خداحافظی کنم.
خیریه «آسمان» توسط هیئت امنا اداره میشد و بابا یکی از همان اعضا بود.
من اما کارم در خیریه را دوست داشتم؛ آنقدر که حاضر بودم برایش سختیهای زیادی را تحمل کنم.
با صدای پاشا، پسر سهسالهی پرهام، از تخت جدا شدم. نگاهی به آینه انداختم؛ چشمهایم گود افتاده بود، صورتم لاغرتر و بیروحتر از همیشه.
پوستم سبزه، چشمهایم قهوهای درشت با ابروهایی باریک و کشیده. بینیام کمی قوز داشت و لبهایم معمولی بودند. بهنظر خودم چهرهای کاملاً معمولی داشتم، اما مادرم همیشه میگفت شبیه دخترهای هندی هستم.
پاشا با سر و صدای بچگانه وارد اتاق شد. با اینکه پگاه و مادرش، هم آنجا بودند، اما من عمهی محبوبش به حساب میآمدم. همیشه رابطهی خوبی با بچهها داشتم، مخصوصاً با همین پاشا که تنها برادرزاده و عزیزدردانهام بود. | 122 |
| 19 | #پارت_سیزدهم
تازه یاد آن سگ بیچاره افتادم و با ناراحتی نالیدم: وای من انقدر حالم بد بود اصلا یادم رفت به اون سگی که جلوی ماشینم پریده بود برسم.
جاوید خان عمیق نگاهم کرد و از جا برخاست: عزتی که اومد برسونتت من میرم موتورمو بردارم یک سریم به اون سگ میزنم.
زیر لب زمزمه کردم: ممنون.
از ذهنمم نمی گذشت جاوید خانی که زهرا گلی و کرمعلی میگفتند این مرد با ظاهر لات و هیبت و هیکل باشد.
بعد از یک رب مرد بلند قامت دیگری پا به اتاق گذاشت هم قد جاوید خان بود ولی دو برابر اون هکیل داشت چاق بود با سر نیمه طاس و سیبیل چخماقی اون هم مانند جاوید خان شلوار شش جیب و بارانی چرم پوشیده بود.
جاوید با دیدن مرد با جدیت گفت: عزتی این خانم رو امشب هر جا آدرس میده برسون بعدم خودت اسنپ بگیر و برگرد خونه.
عزتی با آن صدای نخراشیده دست روی چشمش گذاشت و گفت: رو چشمم آقا.
پشت عزتی راه افتادم، امشب تجربه ای ترسناک در زندگیم بود هرگز امشب و ناجی ام را فراموش نمی کردم. | 162 |
| 20 | #پارت_دوازدهم
روی صندلی نشستم و الفت برایم چای ریخت. زیر نگاه پر ابهت جاوید جرات نکرد سوالی بپرسید و من هم تنها به گفتن اینکه در بین راه ماشینم خراب شده بسنده کردم .
بخار ملایم چای، فضای اتاقک شیشهای گرمای ملایمی به دستان یخ زدهام تزریق کرده بود.
– آبجی، بخور… آروم میشی، گفت و با لحنی نرم فنجان را جلویم گذاشت.
لبهایم لرزید، اما سعی کردم لبخند بزنم.
– مرسی… راستش هنوز نمیتونم باور کنم که همین الان نجاتم دادید…
جاوید نیمخندهای زد، دستش را روی دستهی صندلی گذاشت و نگاهش آرام شد:
– خب، کاری نکردم که بزرگش کنیم. فقط… نمیتونستم اجازه بدم تو محل من به ناموس کسی دست درازی بشه.
تو خیالت نباشه خودم میسپارم عزتی و بچه ها حال اون نمک به حرومای ... رو بگیرن.
از فحش سنگینی که نثار آن کفتار ها کرده بود خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم.
سرش را با حالت با نمکی خارش داد و گفت: توبه آبجی ما یکم ادبیاتمون ضعیفه آخه نیست از بچگی لا لوی این راننده خاورها و تو کوچه خیابون ها سگ دو زدیم یکم روی ادبیاتمون تاثیر گذاشته. | 184 |
