en
Feedback
فلسفه خوانی

فلسفه خوانی

Open in Telegram

تحلیل و بررسی مکاتب و اندیشه های فلسفی @Hichism0 برای تبلیغ به این آیدی پیام دهید کانالهای پیشنهادی @Philosophy3 فلسفه @Ingmar_Bergman_7 سینما @bookcity5 شهر کتاب @Philosophers2 ادبیات و فلسفه @audio_books4 کتاب صوتی @TvOnline7 سریال خارجی

Show more
فلسفهNetwork:فلسفهIran31 830The category is not specified
9 770
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from Hamaani podcast
رادیو هم آنی، مجالی برای پیوستن به ماخولیای عاشقان است... از خودکشی ولادیمیر مایوکوفسکی غمگین، تا عاشقانگی های سیلویا پلات ... از عقده ادیپ به مادرش تا قتل پدر به دست الکترا ... @hamaanipodcast رادیو هم‌ آنی، فرصتی برای هم آن شدن با ادبیات و موسیقی و روان و هنر است. کانال تلگرام: @hamaanipodcast کانال کست باکس: https://castbox.fm/va/5400879

نیچه یا شوپنهاور؟

🛑کارگاه‌های مجازی-حضوری داستان‌نویسی و داستان‌خوانی 👤خصوصی و👥 گروهی 1⃣مبانی نویسندگی (داستان‌نویسی) زاویه‌دید . پلات.  شروع و پایان.  ایده‌یابی. شخصیت‌پردازی.  دیالوگ‌نویسی.  2⃣داستان‌نویسی پیشرفته: صحنه و فضاسازی. تعلیق. انتخاب اسم. انواع ژانر. 3⃣کارگاه بررسی آثار نویسندگان بزرگ: ویرجینیا وولف فرانتس کافکا آلبر کامو ژان پل سارتر و سیمون دوبوار میلان کوندرا 🚫مجازی در تلگرام، و واتس‌اپ 👤ویرایش کتاب پذیرفته می‌شود. ویراستار درجه یک ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر با ارسال پیام در تلگرام واتس‌اپ این شماره: ۰۹۱۰۹۸۴۶۴۶۶ یا این شناسه: @elahedayat کانال داستان چوبک🫵 @choobakk https://t.me/ChoobakSotiKetabkhane/497 کتاب‌خانه‌ی صوتی چوبک👆 https://t.me/+LrMXPBvhnvQ0NGQ0 آرشیو چهارساله‌ی داستان چوبک👆 https://chat.whatsapp.com/CDukZNyRWdkEOnqW2Km0RT چوبک در واتس‌اپ👆

دلبستگیِ آغازین من به فلسفه منبعث از دو منبع بود: از یک سو مشتاق بودم دریابم که فلسفه، برهانی هرچند مبهم در تایید آنچه که می تواند باورِ دینی نامیده شود، عرضه می کند یا نه؛ و از سوی دیگر دوست داشتم خود را متقاعد سازم که دست کم در ریاضیات محض می توان به چیزی شناخت حاصل کرد، هرچند که در جاهای دیگر امکان یک همچون شناختی وجود نداشته باشد. در طی دوره ی جوانی، در تنهایی، و با قدری کمک از کتابها درباره ی این مسائل اندیشیدم. در مورد دین نخست باور خود را به اراده ی آزاد از دست دادم، سپس به بقای روح، و سر انجام به خدا. در مورد مبانی ریاضیات به هیچ جا نرسیدم. 👤 #برتراند_راسل 📚 #تکامل_فلسفی_من I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

تازگیا یه پادکستی خیلی محبوب شده! تاریخ معاصر ایران رو مثل یه سریالِ جذاب روایت می‌کنه. یه سر به این پادکست بزنید.

.

Repost from ITAK Vpn
⭐️ سرور های اختصاصی ITAK VPN ⭐️ 🔺اتصال سریع 🔹کانفیگ هوشمند و اتوماتیک 🔺اتصال با تمامی اپراتورهای موجود 🔹سرعت بی نظیر و با
⭐️ سرور های اختصاصی ITAK VPN ⭐️ 🔺اتصال سریع 🔹کانفیگ هوشمند و اتوماتیک 🔺اتصال با تمامی اپراتورهای موجود 🔹سرعت بی نظیر و باور نکردنی 🔺پشتیبانی تا لحظه آخر اشتراک 🔹برای تمامی سیستم عامل ها (💻-📱-📱) 🔺سرورای جدید به صورت SSH هستند 🔹دسترسی به 40 سرور و 17 لوکیشن مختلف👑 🔺لوکیشن سرورا🇺🇦🇫🇷🇷🇴🇹🇷🇸🇪🇫🇮🇨🇭🇱🇻🇩🇪🇭🇺🇰🇿🇮🇱🇵🇹🇭🇺🇨🇮🇷🇸🇩🇰 دور زدن کامل سیستم فیلترینگ و دسترسی به سایت ها و برنامه های فیلتر شده از جمله 📲 - ❤- 📲 - 📲 - 📲 - 🌐 - 🌐 - و 🔸 💻آیپی کاملا ثابت مناسب ترید 🔥🔥تخفیف ویژه ی افتتاحیه مونو از دست ندید یک ماهه با حجم نامحدود فقط 80 به مدت بسیار محدود!!!!!! ✔️ ✨@itak_vpn (مشاور فروش) ❤✔️@ITAKK_VPN

▪️#نـقد_دیـن_چیست و چـرا پیـش شرط رهـایـی است ؟! (قسمت پنجم) 🔹 از #فویرباخ تا #مارکس - بخش سوم 🔅تلقی مارکس از دین یا از خودبیگانگی دینی، نتیجۀ مستقیم دریافت تاریخی او است که از آغاز و به ویژ در کتاب ایدئولوژی آلمانی می گفت که آگاهی انسان برآمده از زندگی عملی، مادّی و مرتبط با تولید سرمایه داری است و نه بالعکس. دین یا ازخودبیگانگی مذهبی، همانند ایدئولوژی، انعکاس وارونه، وهم آلود و در نتیجه دروغین و کاذب واقعیت در شعور و وجدان انسان ها است تا آنجا که دین همواره منشایی فراطبیعی برای واقعیت زندگی مادّی ابداع می کند. 🔅 از نگاه مارکس، افکار دینی همیشه و همواره بخشی از افکار طبقۀ مسلط هستند. وجود یا فقدان دین به امکان یا عدم امکان از میان رفتن دلایل تاریخی دین، یعنی از میان رفتن سلطۀ شکل ویژه ای از جامعه – جامعۀ سرمایه داری – بر انسان ها بستگی دارد. به بیان دیگر، از نظر مارکس یک جهان "پسادینی" امکانپذیر است مشروط به اینکه جامعه ای رها شده از بند ازخودبیگانگی را نیز امکانپذیر بدانیم. با این ملاحظات، "کینییو" نتیجه می گیرد که مبارزه با ازخودبیگانگی دینی باید بیش و پیش از هر چیز به نبرد سیاسی علیه سرمایه داری تبدیل شود. "نمی توان ازخودبیگانگی مذهبی را در بستر و عرصۀ خاص دین، یعنی در عرصۀ آگاهی به مصاف طلبید. بالعکس، این نبرد باید در عرصۀ ازخودبیگانگی تاریخی-اجتماعی دنبال شود که در جهان اسطوره ای دین بازتاب می یابد. به دیگر کلام، انقلاب باید جای ضدیت با طبقۀ روحانی را بگیرد." 🔅نتیجۀ دیگری که نویسندۀ کتاب نقد دین از این ملاحظات می گیرد، این است : هر چند دین با توجیهات الهی رنج های ناشی از بی عدالتی و محرومیت های انسان ها را تسکین می دهد، اما، با این اقدام به یک نظم اجتماعی ناعادلانه حقانیت بخشیده و در نگهداری اش نقش بازی می کند. "کینییو" با نقل این جملۀ معروف استاندال در کتاب سرخ و سیاه می گوید : "مفیدترین ایده برای مستبدان، ایدۀ خدا است." 🔅در تفسیر دین به عنوان ایدئولوژی، "کینییو" به آرای دو متفکر مهم سدۀ بیستم، یعنی #آنتونیو_گرامشی و #لویی_آلتوسر نیز استناد می کند... تا آنجا که برای نمونه، از نظر گرامشی، دین ایدئولوژی ای عمیقاً واپسگرا به دلیل نقش اش در محافظت و نگهداری از وضع موجود است. اما، متفکری که به نظر "کینییو" بیشترین و مهمترین سهم را در تبیین کارکرد ایدئولوژی مذهبی در نیمۀ دوم سدۀ گذشته داشته، فیلسوف فرانسوی، لویی آلتوسر، است. 🔅 از نگاه آلتوسر ایدئولوژی به طور عمومی و به ویژه ایدئولوژی مذهبی، انسان ها را در این توهم نگه می دارند که عاملان آگاه یا "سوژه های" آزاد اقدام ها و فعالیت هایشان هستند و در نتیجه نقش مناسبات تولیدی، یعنی مناسبات استثمار طبقانی که انسان ها را می بلعد و هستی شان را رقم می زند در ابهام فرو می برد. آلتوسر ایدئولوژی مذهبی را به دلیل قدمت اش از مهمترین ارکان "دستگاه ایدئولوژیک دولتی" می دانست و می گفت که کلیسای مسیحی به تنهایی یک "دستگاه ایدئولوژیک دولتی" است که در سده های میانه نقش دستگاه های آموزشی و فرهنگی را به طور همزمان ایفاء می کرد. 🔅 به همین دلیل، از نگاه آلتوسر، ایدئولوژی مذهبی کارکرد اساسی ایدئولوژی را که نگاه داشتن انسان ها در توهم و ناآگاهی و پنهان کردن نقش واقعیت اجتماعی در بندگی و فرودستی آنان است به اوج می رساند. این ایدئولوژی در گذشته همانند امروز همواره در خدمت یک نظم اجتماعی واپسگرا، نابرابر، مردسالار، وزن ستیز و ضددموکراتیک بوده است. 🔅"کینییو" در ادامۀ این استدلال ها می افزاید که تحلیل مارکس گرایانۀ دین، نقد دین را از تقابل تجریدی عقل و ستیز با عقل خارج می کند و بررسی علل تاریخی و اجتماعی پدیداری دین یا از خودبیگانگی دینی را در اولویت قرار می دهد. در این چارچوب، رهایی از ایدئولوژی یا ازخودبیگانگی مذهبی نیازمند پایان یافتن ازخودبیگانگی اجتماعی-تاریخی است که همزاد جامعۀ سرمایه داری به شمار می رود. در واقع، رهایی از دین، در این افق، نه بر پایۀ اصلاح دینی، که بر اساس تغییر مناسبات تولیدی میسر می شود و پایان یافتن از خودبیگانگی مذهبی و از خودبیگانگی اجتماعی صورت های مرتبط یک فرآیند واحد هستند. I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

. 🔹مؤسسه پژوهشی،آموزشی و مطالعاتی آکادمی شمسه برگزار می نماید: آکادمی شمسه برنامه کلاس ها و کارگاه های آزاد هنر و علوم انسان
. 🔹مؤسسه پژوهشی،آموزشی و مطالعاتی آکادمی شمسه برگزار می نماید: آکادمی شمسه برنامه کلاس ها و کارگاه های آزاد هنر و علوم انسانی ویژه ترم بهار۱۴۰۲ را ارائه کرده است. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این کلاس ها در دپارتمان های مختلف برنامه ریزی و تدوین گردیده است. دپارتمان هایی که در ترم زمستان درسگفتارهای تخصصی خود را ارائه نموده اند عبارتند از: 📚 فلسفه،روانکاوی،هنر های دیداری،هنرهای تجسمی،جامعه شناسی 🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺 علاقمندان جهت کسب اطلاعات تکمیلی می توانند به سایت مؤسسه مراجعه و یا با تلفن های مندرج در پوستر تماس حاصل فرمایند. www.instagram.com/academyshamseh www.academyshamseh.com @academyshamseh

🔅"کینییو" با اتکاء به این پیش فرض اساسی مارکس، می افزاید : "می توان حتا افزود جهانی شدن کنونی اقتصاد سرمایه داری به همراه نابودی تدریجی قدرت سیاسی ملّت ها موجب حسّ قابل ملاحظه، بی سابقه و گستردۀ ازخودبیگانگی شده، تو گویی تاریخ برای همیشه از کنترل انسان ها خارج شده است. این حسّ تنها برگردان ذهنی سلطۀ واقعی یک طبقۀ سرمایه دار فراملّی بر زندگی مردمان است. "کینییو" بی دلیل نیست که در دورۀ معاصر شاهد سربرآورن اشکال بی سابقه و بعضاً خشونت بار قومی و مذهبی در پهنۀ جهانی هستیم. از همین منظر است که او این جملۀ معروف فردریش انگلس در کتاب آنتی دورینگ را نیز نقل می کند که می گفت : "خدا، یعنی سلطۀ ازخودبیگانگی شیوۀ تولید سرمایه داری." I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

▪️#نـقد_دیـن_چیست و چـرا پیـش شرط رهـایـی است ؟! (قسمت چهارم) 🔹 از #فویرباخ تا #مارکس - بخش دوم 🔅 "کینییو" می گوید : منظور مارکس از "اندوه واقعی"، اندوه اجتماعی-تاریخی انسان در جامعه ای ویژه است که منشاء مستقیم "اندوه مذهبی" به شمار می رود. 🔅 به گمان "کینییو"، مارکس با این عبارت جهان تاریخی از خودبیگانگی و انسان ستیزی جهان سرمایه داری را منشاء اندوه مذهبی می داند. 🔅 دین، چنانکه مارکس می گوید، "اندوه مخلوق سرکوب شده، جان جهان بی قلب و وضعیتی است که روح از آن رخت بر بسته باشد." 🔅 دین جبران یا تسلی این اندوه در جهانی خیالی است و به همین خاطر "مارکس جوان" در جمله ای به یاد ماندنی می نوشت که "دین افیون توده هاست." یعنی : تسکین دهندۀ تصور آدمی از دردهای واقعی است بی آنکه علاج واقعی آنها باشد. 🔅 در واقع، دین سازندۀ نوعی سعادت ساختگی است، بی آنکه اندوه عمیق انسان را از بین ببرد. در تعبیر مارکس دین از آنرو "افیون توده هاست" که به عنوان ایدئولوژی ای تسکین بخش هم توده ها را به خوابی عمیق، به بیهوشی محض فرو می برد و هم قدرت تفکر انتقادی را از آنان سلب می کند. 🔅 به همین دلیل، از نظر مارکس دین در پس غبار وهم آلودی که آن را احاطه کرده کارکردی عمیقاً سیاسی دارد. مارکس از این نیز فراتر می رود و در ادامۀ افکار فویرباخ می گوید : دین در عین حال، افیون یا دارویی است که تودۀ رنجور و بلا کشیده خود برای خویش تجویز می کند. 🔅 به همین دلیل است که از نگاه مارکس دین بیان نوعی اعتراض ناآگاهانه و غیرمستقیم علیه اندوه این جهان نیز هست : در فقدان سعادت واقعی، یعنی سعادت این جهانی، انسان به سعادت در جهانی خیالی، به دین پناه می برد. 🔅در نتیجه، از نگاه مارکس، نقد دین فی نفسه نقد جهان اندوه و ازخودبیگانگی، یعنی نقد ازخودبیگانگی اجتماعی و تاریخی است که ارتباطی به مشغله های دینی ندارد. 🔅 مارکس در مقدمۀ نقد فلسفۀ حق هگل یادآور می شود که نهایتاً "نقد آسمان به نقد زمین، یعنی نقد الهیّات به نقد حقوق و سیاست تبدیل می شود. " به بیان دیگر، نه فقط انسان عالیترین وجود برای انسان است، بلکه، به تعبیر کانت، "امر مطلق" تغییر مناسبات اجتماعی را برعهده دارد؛ مناسباتی که انسان را به موجودی تحقیر شده تبدیل ساخته است. 🔅به این دلیل از نظر مارکس "نقد دین پیش شرط هرگونه نقدی است، یعنی شرط مقدماتی الغای شرایط اجتماعی است که پدیدۀ دینی، یعنی ازخودبیگانگی تاریخی و اجتماعی، را موجب می شود." در این معنا، نقد دین پیش شرط رهایی و به ویژه رهایی از سرمایه داری است. در این دورنما یا جهت گیری، مارکس کمبودهای نقد دین توسط فویرباخ را برمی شمارد. او نخست می گوید که چیزی به عنوان "طبیعت انسانی" وجود ندارد و طبیعت انسانی، به گفتۀ معروف مارکس در تزهای دربارۀ فویرباخ، "مجموعه شرایط اجتماعی است." معنای این سخن این است که "اندیشۀ مذهبی" در بادی امر "شئی نامتحرکی" نیست که گویا در طبیعت نامتغّیر انسانی ریشه دارد. از نگاه مارکس، "اندیشۀ مذهبی" فرآورده و پدیده ای اجتماعی است که باید به همین عنوان شناخته شود. به دیگر کلام، در این تلقی، انسان وجودی تاریخی و اجتماعی است و در نتیجه مهمترین فرآوردۀ او در جهان از خودبیگانه، یعنی خود دین نیز باید به عنوان پدیده ای تاریخی و اجتماعی فهمیده شود. 🔅تلقی مارکس در عین حال، کمبودهای روشنگری را نیز نشان می دهد که در نقد دین به تقابل تجریدی عقل و عقل ستیزی بسنده می کند و به این ترتیب شرایط اجتماعی و تاریخی پدیداری دین و عقل نقاد را نادیده می گیرد. از نظر مارکس (وبعداً انگلس در کتاب آنتی دورینگ) نقد واقعی دین باید از این تقابل مجرد خارج شده و به نقد منابع اجتماعی دین یعنی به نقد جامعۀ سرمایه داری تبدیل شود که همۀ اشکال ازخودبیگانگی جهان پیشین به ویژه ازخودبیگانگی مذهبی را حفظ و به اوج می رساند. 🔅 مارکس معتقد است که آگاهی مذهبی چیزی جز بیان ناتوانی و تسلیم انسان در برابر جهان ازخودبیگانۀ سرمایه داری نیست. چنانکه "کینییو" تصریح می کند : "در قیاس با جوامع طبقاتی پیشین، جامعۀ سرمایه داری شکل منحصر بفرد و تشدید شدۀ از خودبیگانگی است. در این جامعه انسان ها تحت سلطۀ مناسبات اقتصادی هستند که خود آفریده اند، هر چند این مناسبات همانند قدرتی بیگانه و از خلال بحران ها، فقر و بیکاری بر انسان ها فرمان می رانند" مدرنیته سرمایه دارانه برغم پیشرفت هایش در حوزه های فرهنگ، دانش و فنون، نه فقط مبانی از خودبیگانگی مذهبی را از میان نبرده، بلکه آنها را به دلیل اشکال بی سابقۀ بی عدالتی به اوج رسانده است.

🔅 خود او در ادامۀ سنت فویرباخ می گفت که "دین اشاعه دهندۀ تصورات ایدئولوژیک در خصوص واقعیت و در خدمت منافع طبقات مسلط است، به گونه ای که چهرۀ این منافع پنهان بماند و از قیام علیه آن نیز جلوگیری شود." 🔅 به همین دلیل از نگاه مارکس رهایی از وضع موجود در بادی امر نیازمند رهایی از تصورات ایدئولوژیکی است که در پیدایش آنها دین نقش کلیدی داشته و دارد. 🔅 مارکس در پی ریزی نقد غیردینی دین، از این پیش فرض اصلی فویرباخ عزیمت می کند که "انسان، دین را می آفریند و نه بالعکس". 🔅 فروکاستن دین به پدیده ای انسانی نتیجۀ نظری دیگری نیز دارد و آن عبارت از این است که دین فاقد بنیاد فلسفی و چیزی جز نماد حرمان و سرخوردگی انسان در این جهان و جبران آن در جهانی خیالی نیست. 🔅 به تعبیر "مارکس جوان" دین" نظریه عمومی و خواب عمیق این جهان و در عین حال تسلی و توجیه جهانشمول آن است." 🔅 مارکس می افزود : "دین از یک طرف بیان اندوه واقعی و از طرف دیگر اعتراض علیه اندوه واقعی است." ادامه دارد I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

▪️#نـقد_دیـن_چیست و چـرا پیـش شرط رهـایـی است ؟! (قسمت سوم) 🔹 از #فویرباخ تا #مارکس - بخش اول 🔅 از خود باختگی دینی 🔅 فویرباخ دین را "به رؤیای اندیشۀ انسانی" تشبیه می کند و می گوید که این رؤیا در عالم بیداری روی می دهد. 🔅 از نگاه او، انسان در قالب دین وجود خود را در موجودی خیالی به نام خدا منعکس می سازد، هر چند به گمان فویرباخ چنین فرآیندی که روند "جدایی انسان از خویش است"، همانند هنر و زبان، روندی ضروری است ! 🔅 زیرا به انسان، به ویژه در جوامع باستانی، اجازه و امکان می داد و می دهد که به هستی یا به خویشتن اش عینیّت ببخشد. 🔅 اگر از نگاه فویرباخ، دین نخستین تبلور خودآگاهی است، این آگاهی در توهم محض در از خودبیگانگی و در تجسم طبیعت انسان در وجودی ساختگی، شکل می گیرد. به همین دلیل "کینییو" می گوید : "آنچه انسان در خدا می ستاید، خود انسان، خدای گونگی یا میل انسان به خدایی شدن است. یعنی همان چیزی که خارج از او است و در وجودی بیگانه با او تجسم یافته است" . در نتیجه، ایمان ارضاء کنندۀ انسانی ترین امیّال آدمی است تا آنجا که آدمی قادر به ارضای این امیّال در جهان واقعی نیست. 🔅 انسان از خلال دین مخلوقِ آفریدۀ خود می شود و آفریدۀ خود را که به وجودی الهی تبدیل ساخته وسیلۀ رستگاری خود می انگارد. از نگاه فویرباخ، این فرآیند نقطۀ اوج از خودبیگانگی است. 🔅 نقد ازخودبیگانگی دینی توسط فویرباخ پیش درآمد نقد مارکس بر دین نیز هست که می گفت : از خودبیگانگی تحقق انسانیّت انسان در وجودی خیالی به نام خداست که مانع از تحقق انسانیّت انسان در زندگی واقعی اش می شود. 🔅 به این ترتیب، ایثار و ازخودگذشتگی انسان در قبال این موجود خیالی جای ایثار و ازخودگذشتگی انسان در قبال انسان را می گیرد و تکالیف انسانی در قبال خدا جایگزین وظایف انسان در قبال همنوع اش می شود. "کینییو" با اتکا به مفهوم ازخودبیگانگی در نزد فویرباخ می افزاید : هر چقدر انسان بیشتر به ارزش گذاری خدا روی آورد، به همان اندازه از ارزش خود در فکر و در واقعیت می کاهد. بی دلیل نیست که فویرباخ می گفت که "انسان در وجود خدا بر انکار خویش صحه می گذارد." 🔅 از نگاه فویرباخ دین ذاتاً انسان ستیز است. زیرا، غنای خدا بستگی مستقیم به فقر انسان دارد و برای آنکه خدا به همه چیز، به ویژه به قادر مطلق، تبدیل شود، انسان باید در نیستی فروافتد و از انسانیّت اش تهی شود. 🔅 به قول فویرباخ : "انسان خود را قربانی خدا می کند" و انسان مذهبی لزوماً از فقر انسانی رنج می برد !" 🔅 فویرباخ می گوید : برای رهایی از این فقر باید رابطۀ انسان با خدا را معکوس کرد. یعنی باید انسان را به خدا تبدیل کرد و رسیدن به این مقصود نیازمند رجعت به انسان است که از نظر فویرباخ "عالیترین ارزش" است ! 🔅 به گمان او این تنها راهی است که از طریق آن انسان می تواند تمام ظرفیت ها و ارزش های وانهاده اش را در وجودی خیالی بازیابد. 🔅 در ادامۀ این سخن، "ایوون کینییو" می افزاید : "انسان باید در عین حال مناسبات اش را با دیگر انسان ها به ویژه مناسبات عاشقانه اش از جمله عشق جنسی را از نو بازیابد. عشق به خدا هدفی جز محروم کردن انسان از این عشق ندارد و ادیان تاریخی عشق جنسی را به شدیدترین شکل تاراج کرده اند." 🔅 به این خاطر است که فویرباخ نه فقط خواستار مشارکت هر چه وسیعتر انسان ها در امور جامعه و در چارچوب یک نظام جمهوری است، بلکه او همچنین خواستار و مدافع سیاستی مبتنی بر عشق است که البته از نگاه فویرباخ در فردیتی کمونیستی تجسم می یابد. 🔅 فویرباخ می گوید : 👈🏼 فردیت هم به معنای "خودخواهی" است و هم به معنای "کمونیسم" و میان این دو تناقضی نیست. به گمان او، سیاست مبتنی بر عشق، دین مبتنی بر عشق است، با این تفاوت که این دین لزوماً این جهانی است. در واقع، فویرباخ انسان را از خلال مهمترین جزء هستی اش یعنی عشق به انسان، به مرتبۀ خدایی می رساند و معتقد است که می توان رابطۀ انسان با خود را معکوس کرد. 🔅 او صریحاً می گوید : 👈🏽 "خدا انسان است و در نتیجه انسان خدا است یا باید خدای انسان باشد" 🔅 "کینییو" معتقد است که خدایی شدن انسان در اندیشۀ فویرباخ، بیان نوعی انسانگرایی مطلق است که هنوز در مقولات دینی توصیف می شود. 👈🏿 به همین دلیل نقد دین توسط فویرباخ نوعی رهایی دینی از دین است، هر چند نمی توان انکار کرد که نقد فویرباخ بر دین گشایندۀ مسیری است که نمی توان صرفاً به یاری اندیشۀ او پیمود. 🔅 در هر حال، بدون این راه، دیگر تلاش های بعدی در آلمان سدۀ نوزدهم در زمینۀ نقد دین ممکن نبود. 🔅 برای نمونه، مارکس در مقدمۀ نقد فلسفۀ حقوق هگل تصریح می کرد که بعد از فویرباخ می توان گفت که نقد دین در آلمان به پایان رسیده، هر چند در همین متن مارکس این جملۀ به یاد ماندنی را نیز می نوشت که "نقد دین، پیش شرط هر گونه نقدی است."

نیچه یا شوپنهاور؟

کانت به پیروی از دیگر اندیشمندان روشنگری از جمله جان لاک در کتاب معروفش تحت عنوان نامه ای دربارۀ مدارا میان دین و ایمان تمایز قائل می شد و می گفت : اگر تنها یک دین عقلانی وجود داشته باشد، در مقابل، اعتقادات مذهبی (که در تلقی کانت همگی اعتقادات تاریخی هستند) متنوع و بی شمار و دربرگیرندۀ انبوه خرافه ها، جزمیّات و توهمّات هستند. "کینییو" چنین نقدی را در خصوص دین در زمان خود بی سابقه می خواند و می افزاید : درست است که کانت دین را در افقی مذهبی مورد انتقاد قرار می دهد. اما، این نقد تماماً با عیار عقل صورت می پذیرد که از جمله نتایجش موضع فلسفی لودویک فویرباخ است که می گفت : نباید انسان را به واسطۀ دین، بلکه بالعکس دین را باید به واسطۀ انسان شناخت. شکی نیست که در بطن این موضع میراث عقلگرایی کانت و هگل نهفته است. اما، "کینیو" می گوید که در قیاس با کانت، موضع فویرباخ در قبال دین بر نوعی ماتریالیسم، نوعی "ناتورآلیسم معنوی" استوار است و همین تبیین دین توسط فویرباخ را به توضیحی انسان شناسانه ("آنتروپولوژیک") مبدل می سازد. I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

▪️#نـقد_دیـن_چیست و چـرا پیـش شرط رهـایـی است ؟! (قسمت دوم) 🔹 از #اسپینوزا تا #کانت - بخش 2 در نگاه اسپینوزا منشاء این تخیلات نه عقل، که عواطف و حسیّات سیّال آدمی است که بازماندۀ روح اسیر او در گذشته های باستانی به شمار می رود. "کینییو" می گوید : نتیجه ای که اسپینوزا از این ملاحظات می گیرد و در واقع مهمترین اصل فلسفۀ روشنگری است این است که در تبیین جهان و هستی، دین باید تابع عقل باشد و نه بالعکس. از این منظر، اسپینوزا با نقاش معروف اسپانیایی، "گویا"، هم نظر است که می گفت : "به خواب فرو رفتن عقل فی نفسه آفرینندۀ هیولا است." "ایوون کینییو" در ادامۀ ملاحظات اش در مورد اسپینوزا به دیوید هیوم، فیلسوف تجربه گرای انگلیسی، اشاره می کند که در بررسی دین مبتکر نوعی عقلگرایی خاص خود است. هیوم معتقد بود که ادیان الهی، اعم از تک خدایی یا چندخدایی، بر چهار عامل متکی هستند : همانند اسپینوزا، هیوم بر این گمان بود که عامل نخست گرایش انسان به دین "بیم و امید" است که از جمله احساسات و هیجانات طبیعی انسان به شمار می روند. به گمان هیوم، منشاء "بیم و امید" بی سامانی و بی ثباتی زندگی روزمره است به ویژه اگر یک نظم سیاسی باثبات پشتیبان انسان ها نباشد و امنیت آنان را تأمین نکند. هیوم معتقد بود که چنین وضعیتی آفرینندۀ اعتقاد و ایمان آدمی به پروردگاری متعال است که گویا قادر است در شرایط دشوار به یاری انسان ها و به ویژه مؤمنان بشتابد و به آنان از خلال مراسم و مناسک عبادی وعدۀ زندگی بهتر را بدهد. هیوم از این سازوکار "بیم و امید" به عنوان عامل دوم گرایش آدمی به دین یاد کرده و می گوید : به این ترتیب عامل سوم گرایش به دین "جهل" یا بی اطلاعی از علل طبیعی امور و پدیده ها است که خود "مادر زهد" نیز به شمار می رود. همانند اسپینوزا، هیوم معتقد بود که عامل چهارم گرایش به دین تخیل است. او می گفت که کلیه ادیان بر خیال و نه عقل مبتنی هستند و به همین خاطر به خدایان یا خدای یگانه خصوصیاتی انسانی می دهند. ▪️هیوم از این ملاحظات نتیجه می گرفت : دینی که حاصل جهل و خرافه و ناآشنایی انسان با علل طبیعی پدیده ها باشد لزوماً مظهر "نادانی" و در نتیجه عقل ستیزانه است. هیوم در کتاب تاریخ طبیعی دین صریحاً می گفت که تلقی انسان از دین نتیجۀ "ضعف و عقب ماندگی ادارک او است." بر همین اساس هیوم خشونت و عدم تساهل تقریباً کلیه ادیان تک خدایی را مورد سرزنش قرار می داد و همانند فروید می گفت : "اصول دینی تحمیل شده در جهان چیزی جز رؤیاهای یک انسان بیمار نیست." "ایوون کینییو" تصریح می کند که نقد صریح هیوم بر دین با ارجاع به دین طبیعی، یعنی دین مبتنی بر عقل صورت می پذیرد. او می افزاید که اثر ماندگار امانوئل کانت تحت عنوان دین در محدوده های عقل ناب یادآور و ادامه دهندۀ همین تلقی از دین طبیعی است. زیرا کانت که خود فیلسوفی مؤمن بود تأمل فلسفی دربارۀ دین را خارج از ایمان وحیّانی و بر پایۀ عقل نقاد انجام می داد. کانت در دیباچۀ نقد عقل ناب بیش از هر کس خود را مدیون آرای راهگشای دیوید هیوم می دانست که "چرت جزم اندیشانۀ" او را برهم زده بود و مسیرهای تازه ای را پیش روی وی گشوده بود. با این حال، "کینییو" یادآور می شود که سهم فلسفی هیوم شاید بیش از همه در اثر مهم کانت، دین در محدوده های عقل ناب، نمودار باشد که برای اولین بار در سال ١٧٩٣ یعنی در آخرین دورۀ زندگی کانت منتشر شد. در این اثر، کانت دین را از نگاهی فلسفی یعنی بر پایۀ عقل و فارغ از هر گونه اعتقاد وحیّانی مورد سنجش و داوری قرار می دهد، هر چند اعتقادات مسیحی کانت و تاثیر پروتستانتیسم بر افکار او از سنین کودکی قابل انکار نیستند. در این اثر کانت دین را بر پایۀ همان اصولی بررسی می کند که راهنمای وی در مقالۀ معروفش تحت عنوان "روشنگری چیست؟" بود. در این اثر فشرده کانت از "جسارت اندیشیدن" و "پرسیدن بی حد و حصر" تنها عیّار روشنگری را ساخته بود. ▪️با اتکا به همین معیار کانت دین وحیّانی و مشخصاً مسیحیت را مورد سنجش قرار می دهد تا به هستۀ عقلانی آن راه یابد. "کینییو" می گوید که منظور کانت از "دین عقلانی" اساساً دین اخلاقی است و دین اخلاقی از نگاه کانت به کارگیری فضیلتی است که به فرمان عقل ساخته شده باشد. کانت تأکید می کند که فضیلت اخلاقی همان اخلاق عقلانی است که شناخت اش نیازمند اعتقادات مذهبی نیست. 🔅 "کینییو" در ادامه می افزاید : از آنجا که فضیلت اخلاقی همان اخلاق عقلانی است، در نتیجه فقط عقل معیار سنجش خصوصیات الهی یا غیرالهی وحّی است. به بیان دیگر، وحّی به تنهایی معیار اثبات و صحت خود نیست و همانطور که الهیّات باید تابع فلسفه باشد، ایمان وحیّانی نیز چاره ای جز تبعیت از عقل ندارد.

🟧 کتاب اوجا ▪️ فروش کتب نایاب ▪️خرید و فروش کتب دست دوم ▪️کتاب‌یابی 🔸داستان، ادبیات، تاریخ، فلسفه و علوم انسانی، سینما و هن
🟧 کتاب اوجا ▪️ فروش کتب نایاب ▪️خرید و فروش کتب دست دوم ▪️کتاب‌یابی 🔸داستان، ادبیات، تاریخ، فلسفه و علوم انسانی، سینما و هنر، کودک و نوجوان، زبان اصلیِ اصل [اورجینال] 🔺@ouja_rarebook 🔻انقلاب-روبه‌روی سینما بهمن-نبش منیرجاوید-تالار بزرگ کتاب-طبقه اول-واحد ۶

▪️نـقد دیـن چیست و چـرا پیـش شرط رهـایـی است ؟! (قسمت اول) 🔹 از #اسپینوزا تا #کانت - بخش 1 باروخ اسپینوزا، فیلسوف هلندی صدۀ هفدهم، نویسندۀ کتاب اخلاق است که پس از مرگ او در سال ۱۶٧٧ منتشر شد. رسالۀ اخلاق که مهمترین اثر اسپینوزا به شمار می رود نه به دین اختصاص دارد و نه به الهیّات. با این حال، نخستین عبارت اخلاق که ساختار اصلی کتاب را تشکیل می دهد با مفهوم خدا یا در اصل با تلقی اسپینوزا از خدا آغاز می شود. می گوییم "تلقی اسپینوزا از خدا"، زیرا، در این شاهکار فلسفی که به تعبیر نویسنده اش بر اساس "روش هندسی" تهیه شده و هدفش پی افکندن حکمتی فردی است، اسپینوزا هیچ تمایزی میان خدا و طبیعت و همچنین میان انسان و طبیعت قائل نمی شود. اسپینوزا هم مهمترین فیلسوف "وحدت وجود" عصر روشنگری است و هم منتقد آن نگرشی که خدا را آفریننده و خالقی متعال و بیرون از طبیعت و جهان می انگارد که گویا قوانین و اراده اش را به بندگان خود تحمیل می کند. "ایوون کینییو"، نویسندۀ کتاب نقد دین، می گوید که رسالۀ اخلاق نقد غیرمستقیم ادیان تک خدایی است. اسپینوزا در این اثر صریحاً از این موضع فلسفی دفاع می کند که طبیعت هیچ غایت و هدف از قبل تعیین شده ای ندارد و علل غایی که ظاهراً توضیح دهندۀ منشاء جهان اند، تخیلات صرف انسانی به شمار می روند. "کینییو" می افزاید که از نظر اسپینوزا هیچ مشیتی نیز بر جهان حاکم نیست و انسان ها نباید از رویدادهایی بیمناک باشند که گویا پروردگار متعال برای تنبیه بندگان اش تدارک دیده است. در تضاد با ادیان تک خدایی، اسپینوزا مدافع این نظر است که انسان به تنهایی راه رستگاری اش را می پیماید و در این راه که در اصل، مسیر سعادت و زندگی اخلاقی است نیازمند قادری متعال یا یک منجی نیست که به نیابت از خدا یا با توسل به تعالیم وحیّانی هدایت انسان ها را به سوی بهشت برعهده می گیرد. از نگاه اسپینوزا رستگاری لزوماً فرآوردۀ عقل است ... ▪️ کینییو" می افزاید که اسپینوزا در رسالۀ کلامی-سیاسی اش که تقریباً همزمان با کتاب اخلاق نوشته شده به نقد مستقیم دین روی می آورد. به گمان "کینییو" رسالۀ اخلاق بنیاد هستی شناسانۀ نقد صریحتر دین در رسالۀ کلامی-سیاسی است. نقطۀ شروع این نقد مستقیم نه دیباچۀ کتاب، که فصل های چهارده و پانزده اثر است که به تمایز الهیّات و عقل یا ایمان و فلسفه اختصاص دارند. در رسالۀ کلامی-سیاسی، اسپینوزا از این موضع دفاع می کند که دین یا تعالیم وحیّانی آموزندۀ "مفاهیم فلسفی و عقلی" نیستند و تنها ره آورد دین برای انسان، "ایمان پرشور" است. "کینییو" می گوید که اسپینوزا با این سخن شکاف میان فلسفه و دین یا در اصل شکاف میان عقل و ایمان را ژرف تر می کند و چنین اقدامی در دوره ای که دین همچنان نهادی پرقدرت است نیازمند شهامت فکری منحصر بفرد و دلیری ستایش انگیز است. با این حال، اسپینوزا در رسالۀ کلامی-سیاسی از این نیز فراتر می رود و می گوید که ادیان تک خدایی ساخته و پرداختۀ ذهن تودۀ ناآگاهی هستند که در تلاطم دائمی بیم و امید به سر می برند و برای رهایی از اضطراب این تلاطم، تخیلات انسان گونه ای در قالب دین می پرورند. این تخیلات که، به گفتۀ اسپینوزا، بعضاً به "هذیان" و "جنون خشونت آمیز" نیز می انجامند زمینه ساز خرافات و به ویژه این خرافۀ بزرگ ادیان تاریخی است که می توان با طلب استمداد پروردگار رویدادهای غیرقابل کنترل و غیر قابل پیش بینی را به سود خود تغییر داد. ادامه دارد I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

می‌توان در اسپینوزا اینگونه استدلال کرد که احکام عقلی منجر به پایداریِ انسان در بودنش می‌شود، و این همان منشأ عاطفه‌ی شادی است. اما در کانت هرگز عقل بر اساس چنین چیزی ساخته نمی‌شود بلکه از قبل به عنوان قوه‌ای محض فرض گرفته می‌شود. ▪️نیچه که ضد عقل‌گرایی فلاسفه‌ی ایدئالیست بود این موضوع را خیلی خوب فهمیده بود. در تبارشناسی اخلاق نیچه کانت را به خاطر این سهل‌انگاری شماتت می‌کند. لذت بی‌غرض یا «لذت بی‌کشش» را نیچه ناممکن می‌داند که نتیجه‌ی افراط در عقل‌گراییِ این فلاسفه‌ی ایدئالیست است، زیرا ایدئالیست‌ها همه‌چیز را می‌خواهند عقلانی کنند. به علاوه کانت هنرمند را هم از دیدِ تماشاگر مطرح می‌کند: هنرمند از جنسِ تماشاگر است، و تنها فرقشان این است که هنرمند آنچه حاصلِ بازیِ قوه‌ی خیال و فاهمه‌اش است عملا خلق می‌کند، و تماشاگر آن‌چه حاصلِ بازیِ قوه ی خیال و فاهمه‌اش است را مطابق با ابژه‌ی بیرونی می‌داند. یعنی در عمل تماشاگر همان هنرمند است، فقط هنرمند در عمل خلق کرده است و تماشاگر کاری نمی‌کند. این «خلق کردن» نزدِ نیچه بسیار بیشتر از کانت اهمیت دارد. نیچه به راحتی از این مفهومِ «آفرینشگری» در تقابل با صرفِ تماشاگر بودن نمی‌گذرد. آفرینش‌گری نزدِ نیچه با تماشاگر بودن یکی نیست. یکی‌ کنش‌گر است و دیگری واکنش‌گر. یکی فرمانده است و دیگری برده. ▪️نیچه می‌پرسد «چه کسی» است که امر زیبا را به شیوه‌ای بی‌طرفانه می‌نگرد؟ پاسخ این است: تماشاگر! تماشاگری که هنرمند نیست و با هنر درگیر نیز نمی‌شود. پیگمالیون عاشقِ مجسمه‌ای شد که خودش ساخته بود: اوجِ شور و عاطفه در بزرگترین هنرمند. کانت چگونه پاسخ‌گوست؟ «پیگمالیون به‌هرحال آدمِ زیبایی‌نشناس نبود.» این عبارتِ ژرفی است که نیچه بیان می‌کند. پیگمالیون نبوغِ «آفرینشِ هنری» را در اوج میل و "شورِ شهوانی" دارا بود. فرانسیس بیکن، نقاش معاصر، اغلب ابژه‌های نقاشی‌اش را از بین معشوق‌هایش بر می‌گزید. او همجنسگرا بود و یک الکلی با دندان‌های پوسیده، که دوست داشت معشوق‌هایش در رابطه‌ی جنسی او را کتک بزنند! می‌توانیم در مورد بیکن نیز بگوییم «فرانسیس بیکن بهرحال آدمِ زیبایی‌نشناس نبود!» چراکه نقاشی‌های بیکن انقلابی در سبک به پا کرد و او را تبدیل به یکی از بزرگترین نقاشان قرن بیستم کرد. این تماشاگر است که قدیس و زاهد و بی‌تفاوت و با نگاه سرد است، نه هنرمند. هنرمند سراسر شور و شهوت و عشق است. هنر فرمولی کلی نیست، بلکه درگیریِ نیروهایی پرشور است که در حال شدن‌اند. کانت می‌گفت ایده‌های عقل «اصول بنیادین‌اند» که بر حسب خطا نیستند، اما ایده‌هایِ خیال نه اصول‌اند نه کامل‌اند. اما مگر نه این است که هنر زاده‌ی خیال است؟ کانت می‌گفت امرِ زیبا حاصلِ بازیِ خیال و فاهمه است. در کانت «خیال» هم حتی نوعی فاهمه است. نقشِ خیال، نقشی عقلانی است. نزد نیچه درست برعکس، هنر جریان‌هایِ سیالی از نیروهایِ پر شورِ زندگی است. هر اثرِ هنری، اثری‌ است یکه، در عینِ تکه‌تکه بودن. سیالیتی بی‌نظیر،‌ یگانه‌ای که بسگانه است. تماشاگرِ حساس فقط می‌تواند با اثرِ هنری، کنش‌گرانه درگیر شود و آن را دریافت کند. اما دریافت کردنِ اثرِ هنری چیزی نیست که یک بار برای همیشه فهمیده گردد! بلکه آدمی را هربار دگرگون می‌کند، و هربار به شیوه‌ای متفاوت دگرگون می‌کند. اما حکم کردن به امرِ زیبا به روشِ کانتی، ما را به دنیای تماشاگر، به دنیایِ واکنش‌گری می‌کشاند که دوست دارد چیزها ثابت باشند و همه‌چیز تعریفی ایستا داشته باشد، و در نتیجه هیچ نقشی در دگرگون کردنِ ما نداشته باشد. کانت کسی را که زیبایی طبیعت را بر اثر هنری نیز ترجیح می‌‌دهد «جانِ زیبا» می‌نامد. اما جانِ زیبایِ کانت همچنان نازیباست، چراکه خواهانِ نیروهایی است که زندگی را تحلیل می‌برند. I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

▪️یادداشتی کوتاه درباره‌ی امرِ زیبا نزدِ #کانت و نقدِ آن توسطِ #نیچه با توجه به قطعه‌ی 6 بخش سوم #تبارشناسی_اخلاق ▪️ارسطو هنر را بر خلافِ افلاطون مفید می‌دانست. او می‌گفت هنر و مخصوصاً تراژدی باعث کتارسیس می‌شود. کتارسیس را به معناهایِ مختلفی گرفته‌اند. اما رایج‌ترینِ آن «تطهیر» است. به نوعی تطهیرِ روحی یا والایشِ روانی. عاطفه‌هایِ شفقت و ترس پس از اینکه انسان به هنر پرداخت والایش می‌یابند. کانت می‌گفت امر زیبا در هنر، چیزی است که به ما لذتِ بی‌کشش بدهد. بی‌کشش یعنی اینکه هیچ‌ نوع میلِ غریزی‌ای درگیر نشود. مثلاً از میل جنسی کاملاً برکنار باشیم و از هرگونه حرص و آز به قدرت، یا خودنمایی و خودبینی و هر حسّانیّتِ دیگری تهی باشیم. شوپنهاور، با اینکه از این تفسیر کانتی خواست فاصله بگیرد، اما باز هم در دامِ آن غلطید: او می‌گفت که هنر اصیل آن است که ما را لحظه‌ای از «خواست» جدا کند. شوپنهاور مخصوصاً موسیقی را از اصیل‌ترین هنرها می‌دانست. اما حرفِ نیچه چیست؟ انتقاد نیچه به کانت، شوپنهاور، ارسطو، افلاطون و دیگر فیلسوفانی که امر زیبا را بی‌کشش، یا موجب والایش عاطفی، یا حتی موجبِ رهایی از اراده و خواست می‌دانستند این است که آنان هنر را از منظرِ «تماشاگر» تعریف می‌کنند نه هنرمند. از نگاه یک فایده‌گرا! یک مکانیسین! فایده‌گرا، کسی نیست که عمل می‌کند، بلکه کسی‌ است که از عمل فارغ شده، و دارد آن را به مثابه یک کل تماشا می‌کند. این هنرمند است که در جریان کار است. اوست که طرح هنر خود را می‌ریزد و به اجرا در می‌آورد. اوست که کنش‌ می‌ورزد. تماشاگر، که معمولاً با کارِ هنری مستقیماً درگیر نمی‌شود، واکنش‌گر است. نیچه قصد دارد بگوید، فیلسوفان همگی از نگاهِ واکنش‌گر به هنر نگریسته‌اند، از نگاهِ تماشاگر. ما هرگز هنر را از دیدِ هنرمند ننگریسته‌ایم. ▪️در کانت ما ادراکِ قانونِ اخلاق، ادراکِ امرِ زیبا را داریم. صرف این ادراک است که شخص را «ترغیب» می‌کند که تا علاقه‌ای در خود نسبت به اخلاق یا امر زیبا ایجاد کند. گویی این ادراک کاملا تهی است: عمل اخلاقی کانت، هیچوقت ناشی از حسی یا غرضی بیرونی نیست، بلکه کاملا از یک دستور عقلی و حکم فاهمه ناشی می‌شود. برای مثال اگر بخاطر دلسوزی به سیل‌زدگان کمک کنیم، از نظر کانت کاری اخلاقی نکردیم. ممکن است کاری «خیر» کرده باشیم، اما کاری اخلاقی (به معنای اخلاق اصیل کانتی) نکرده‌ایم. ولی اگر طبق قانون اخلاقی عمل کرده باشیم یعنی نه از سرِ دلسوزی، بلکه از سرِ حکمی عام (من باید به سیل‌زدگان کمک کنم زیرا این عمل حکمی جهان‌شمول است)، کارمان اخلاقی است. به عبارتِ دیگر در اخلاق کانتی فقط و فقط وظیفه مطرح است و هیچ حسی بر وظیفه نباید تقدم یابد. ▪️اما کانت امر زیبا را هم به نوعی، به همین شیوه مطرح می‌سازد: هیچ حسی و غرضی پیش از حکمِ زیبایی‌شناسانه نمی‌تواند به عنوانِ امرِ زیبا مطرح شود. این با دلپذیر بودن یا لذت بردن از چیزی، متفاوت است. مثلا ما از غذایی خوشمزه لذت می‌بریم. کانت می‌گوید این نوع لذت بردن امر زیبایی‌شناسانه نیست. وقتی ما مثلا با تابلویِ ونگوگ مواجه می‌شویم، ابتدا حکمی زیبایی‌شناسانه برمی‌سازیم (که حاصل بازی خیال و فاهمه است)، و بعد لذتِ آن را حس می‌کنیم. ▪️ابهام اصلی این است که این حکم زیبایی‌شناسانه یا حکم اخلاقی، دقیقا چه چیزی در درونِ خودش دارد که منجر به یک «احساس» می‌شود؟ چه چیزی در یک گزاره (مثلا این گل زیباست، یا این عمل باید انجام شود) وجود دارد که باعث تحریک، انگیزه یا حسِ لذت می‌شود؟ به نظر می‌رسد این ابهام همان ابهامی است که در اسپینوزا هم دیده می‌شد. اسپینوزا در بخش پنجمِ کتاب «اخلاق» خویش به عقل می‌پردازد. ولی در بخش سوم کتاب، صریحا گفته بود که عواطف را نمی‌توان با عقل زایل کرد یا افزود. یعنی عقل بر عواطف کارا نیست. اما در بخش پنجم طبق عقل زیستن را شادی‌بخش می‌داند. با تأملی عمیق‌تر نتیجه می‌گیریم که اسپینوزا معتقد است از عقل (و احکام تام عقل) احساسِ شادی ناشی می‌شود یعنی عقل می‌تواند بر عواطف کارا باشد. این تناقض بین بخش سوم و بخش پنجم کتاب اخلاق بین مفسرین هم کمتر مورد بحث قرار گرفته است (صرفا تشخیص خودم است و نزد مفسری آن را ندیدم). به نظر می‌رسد کانت نیز به همین مشکل بر خورده است: در حکمِ عقلی دقیقا چه چیزی است که منجر به یک احساس می‌شود؟ چرا باید حکم کنم این گل زیباست، و بعد لذت ایجاد شود؟ یعنی لذتی بی‌غرض که اصلا بر اساس خودخواهی یا میلِ شخصی به چیزی نیست و فقط بر اساس یک حکم یا یک گزاره‌ی فاهمه ایجاد می‌شود. حتی مشکل کانت بزرگتر از اسپینوزاست، زیرا اسپینوزا حتی «عقل» را بر اساسِ ذاتِ انسان (که جوهر یگانه‌ی هستی است) بر می‌سازد، و این ذات چیزی است خودخواهانه، یعنی پایداری در بودن.