en
Feedback
فلسفه خوانی

فلسفه خوانی

Open in Telegram

تحلیل و بررسی مکاتب و اندیشه های فلسفی @Hichism0 برای تبلیغ به این آیدی پیام دهید کانالهای پیشنهادی @Philosophy3 فلسفه @Ingmar_Bergman_7 سینما @bookcity5 شهر کتاب @Philosophers2 ادبیات و فلسفه @audio_books4 کتاب صوتی @TvOnline7 سریال خارجی

Show more
فلسفهNetwork:فلسفهIran31 830The category is not specified
9 770
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
▪️#کنفرانس 📖 موضوع: #برهان_نظم 🔹 پیشگفتار 🔸 نمونه هایی از برهان نظم در آثار اسلامی 🔹 دلایل محبوبیت و گسترش برهان نظم 🔸 ت
▪️#کنفرانس 📖 موضوع: #برهان_نظم 🔹 پیشگفتار 🔸 نمونه هایی از برهان نظم در آثار اسلامی 🔹 دلایل محبوبیت و گسترش برهان نظم 🔸 تقریر برهان نظم نسخه های مبتنی بر تمثیل و نقد آنها 🔹 مبتنی بر تمثیل بودن، بزرگترین اشکال برهان نظم است 🔸 آیا خدا با آفریننده های زمینی، آفریده های زمینی با جهان و آفرینش جهان با آفرینش هایی که روی زمین انجام میگیرد یکسانند؟ 🔹 آیا جهان مجموعه ای منظم است؟ 🔸 چرا ساعت خالق و ناظمی دارد ولی جهان نه؟ 🔹 آیا همه چیز تصادفی و خود به خود بوجود آمده است؟ 🔸 تقریر برهان نظم نسخه های مبتنی بر قیاس و نقد آنها 🔹 آیا نظم ویژگی ذاتی یک مجموعه است و هر چیز منظمی علت فاعل دارد؟ مسئله حیات 🔸 رد نوشتارهای مدافعین برهان نظم آیت الله منتظری 🔹 نتیجه گیری I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

به کدوم فیلسوف یا نویسنده بیشتر علاقه دارید؟

🛑کارگاه‌های مجازی داستان‌نویسی 👤خصوصی و👥 گروهی 1⃣مبانی نویسندگی (داستان‌نویسی) زاویه‌دید . پلات.  شروع و پایان.  ایده‌یابی. شخصیت‌پردازی.  دیالوگ‌نویسی.  2⃣داستان‌نویسی پیشرفته: صحنه و فضاسازی. تعلیق. انتخاب اسم. انواع ژانر. 3⃣کارگاه بررسی آثار نویسندگان بزرگ: ویرجینیا وولف فرانتس کافکا آلبر کامو ژان پل سارتر و سیمون دوبوار میلان کوندرا 🚫مجازی در تلگرام 👤ویرایش کتاب پذیرفته می‌شود. ویراستار درجه یک ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر با ارسال پیام در تلگرام واتس‌اپ این شماره: ۰۹۱۰۹۸۴۶۴۶۶ یا این شناسه: @elahedayat کانال داستان چوبک🫵 @choobakk https://t.me/ChoobakSotiKetabkhane/497 کتاب‌خانه‌ی صوتی چوبک👆 https://t.me/+LrMXPBvhnvQ0NGQ0 آرشیو چهارساله‌ی داستان چوبک👆 https://chat.whatsapp.com/CDukZNyRWdkEOnqW2Km0RT چوبک در واتس‌اپ👆

‌ 🔘 در سلسله کنفرانس های گروه Discourse با ما همراه باشید ☑️ عنوان کنفرانس : چشم‌انداز کانتی/افلاطونیٍ شوپنهاور ✅جلسه‌ی اول:
‌ 🔘 در سلسله کنفرانس های گروه Discourse با ما همراه باشید ☑️ عنوان کنفرانس :  چشم‌انداز کانتی/افلاطونیٍ شوپنهاور ✅جلسه‌ی اول: جدال عقل و اراده ▪️جلسه‌ی دوم: شخصیت هنرمند ▪️جلسه‌ی سوم: شخصیت والا ▪️جلسه‌ی چهارم: پیروزی عقل و پیدایش قدیس ☑️ تاریخ: پنجشنبه ۱۴۰۲/۴/۱ ☑️ ساعت: ۱۷ ☑️ ارائه دهنده: محمد روح اللهی ▪️لینک عضویت 🔻🔻 https://t.me/+KPAcgWkmLWA0ZDE0

پلمپ می‌کنند یا پملب؟ شما کدوم رو می‌نویسید؟ پلمپ (پ) یا پلمب (ب)

جهان بینی و پرسشگری فلسفی، کلی است ولی با این حال شناخت قطعی جهان ناممکن به نظر می‌رسد. اگر شناخت جهان رسیدن به حقیقت باشد (یا نسبی یا مطلق) این پرسش که خود حقیقت چیست که فیلسوفان میخواهند خود را به آن برسانند موضوع را پیچیده تر میسازد. اگر گفته شود هدف فلسفه تحصیل حقیقت است در مقابل این پرسش که ماهیت حقیقت چیست، پاسخ وجود دارد؟ باید گفته شود که تقرب به حقیقت با گذشتن از مسیر تفکر و تعقل نقادانه مسألهء مهم است و اگر فرض بر این باشد که جزمیت و یقین در فلسفه امر لازمی است، فضای نقد و تحلیل مبانی فلسفی تنگ تر شده و ممکن است از بین برود. فلسفه بر عقل و ذهن بشر اجازه میدهد که هر امری را با دقت تمام و با ابزارا های مختص به آن موشگافی نموده و در چوکات استدلال ولی حساس و نقادانه مسأله استخراج شده را ارایه دهند. یک فیلسوف ممکن است مسایل کلی را در فورمول از نوعی تفکر انداخته و با حل نمودن آن ایدهء را از آن استخراج نماید. رسالت فلسفه بیرون کشیدن باور های تعصب گونه بشر با سویه های متفاوت و از میان برداشتن قطعیت های سست بنیاد از ذهن و افکار آنها میباشد، که همواره در تاریخ اندیشهء بشر از فردی به فردی دیگر منتقل شده است. وجه مشترک دیگری علم با فلسفه وجود اندیشه ها و ایده های متاثر شده از ابزار هر یک میباشد. اندیشه های با تناقضات پیچیده و حتی سیال و تکامل پذیر. در کل امروزه از یک سو علم میتواند معترف باشد بر گسترده گی فلسفه در تار و پود اصول و مبانی اش و از سوی دیگر فلسفه میتواند با علم جهشی در اثبات اصالت و صلابت رسالت خود داشته باشد. به صورت انتزاعی، علم میپرسد جهان چه زمان و چطور آغاز شد؟ و فلسفه میپرسد جهان چیست و چرا وجود دارد؟، علم با ابزار خود در پی پاسخ میرود و فلسفه با ابزار و رویکرد خود خاص خود نظریه پردازی میکند. ولی هر دو با هم یک فورم شناختی منسجم را ارایه خواهند داد. به طور خلاصه فلسفه در تار و پود اندیشهء بشر جا دارد. چنین نظام فکری بشر را نمیتوانیم نادیده بگیریم و آنرا نسخهء در گذشته تلقی کنیم. همان گونه که افکار بشر در سیر تاریخی در حال تکامل است دستاورد های حاصل از آن نیز سیر صعودی خواهند داشت، که فلسفه مهم‌ترین آنهاست. به دور از هرگونه گزافه گویی، فلسفه را مطالعهء امکانات ذهن انسان و نظام های فکری و ارتباطی میان آنها میدانم. این واقعیت درک شده از سوی انسان های خردمند است. ✍؛ sana Karimy I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

. با ما در هیوروتات در جهان فلسفه ،هنر،ادبیات و سینما همراه باشید لینک ورود HAURVATAT🔻🔻🔻 https://t.me/+_h78hx1PyeM3Nzc0 ht
. با ما در هیوروتات در جهان فلسفه ،هنر،ادبیات و سینما همراه باشید لینک ورود HAURVATAT🔻🔻🔻 https://t.me/+_h78hx1PyeM3Nzc0 https://t.me/+_h78hx1PyeM3Nzc0

اما از آن به بعد، فلسفه در خواب عمیق فرو رفت و تا قرن ۱۷ میلادی به صورت کامل بیدار نشد. آغاز فلسفهء جدید در قرن ۱۷ میلادی انقلاب فکری در نظام تفکر بشر گفته میشود. دکارت به عنوان پدر فلسفه جدید، جهشی در دیدگاه فلسفی ایجاد کرد. نهضت شک گرایی با ورود بر دیگر شاخه های فلسفی و حتی علمی، باعث شکل گیری مکاتب فلسفی گردید که تا حالا همچون نگرش های نوین و اصلاح شده، ساحهء بررسی خود را حفظ نموده اند. امروزه بسیاری از بزرگان در حوزهء فلسفه تأکید بر این دارند که ادعای فلسفه رسیدن به قطعیت و حقیقت نیست بلکه تقرب به آنست و ما فقط جادهء معرفت و شناخت را بدون ادعای مطلق طی میکنیم. ارزش فلسفه و فلسفیدن در یقینی نبودن آنست. چه فایده دارد که چیزی را حقیقت بنامید و به آن جنبهء یقینی بدهید ولی همه اش بر طبق نگرش خیره سرانه و با پیروی از باور های متداول باشد؟ از خود میپرسید پس فایدهء این‌ تقرب که گفته میشود ارزش فلسفه در همان است چیست؟ پاسخش ساده است. فلسفه شاید قطعیت که میخواهید را در دست شما ندهد ولی بدون شک در مقابل آن دانش وسیع را صاحب میشوید که شما را بیشتر در این مسیر شتاب میدهد. این یعنی تحفهء فلسفه برای بشر و هر آنکس که در این مسیر گام بر میدارد. فلسفه بیشتر اوقات کشف نهایی حقیقت را به تعویق می اندازد. به همین دلیل پرسش مطرح میشود که علت این تعویق اندازی چیست؟ اگر بگویم فیلسوف واقعی جویندهء حقیقت با گذشتهء بی بنیاد نیست و او هر گونه امکان را برای وجود حقیقت سلب میکند و ممکن است حقیقت برایش یک الگوی فرضی برای جوینده گی باشد و نفس حقیقت را برای یابنده گان سطحی اندیش میگذارد، پاسخ به این پرسش خواهد بود. ولی با وجود این توجیهات باز هم این مورد نه تنها از سوی الاهیون ستیزه جو بلکه از سوی علم باوران نیز دلیل پیشنهادی برای اثبات ضعف فلسفه است. عدهء از دانشمندان ادعا میکنند که فلسفه نابود شده است دیگر نمیشود برای درک و شناخت جهان به آن تکیه کرد. دانشمندی مثل استیون هاوکینگ را به یاد بیاورید که با این گفتهء خود که «فلسفه مرده است» خیلی مشهور شد. حالا اگر از نقد کردن های محکم بر این گفتار ها بگذریم و جبههء علم را در نظر بگیریم متوجه میشویم که تکلیف اش با فلسفه بر سر یک مسأله یکی است. تلاش برای شناخت و درک جهان اصل مشترک بین فلسفه و علم است. از سوی دیگر در علم ابطال پذیری و عدم قطعیت مطرح است و در آن ادعا و تشریح قطعی امور درست نیست. به همین دلیل یک ایدهء علمی همواره در حال طی کردن مراحل علمی است. منظور من از ابطال پذیری در اینجا این نیست که مسایل علمی باید باطل باشند منظور این است که فضای نقد باز است تا اگر احتمال نادرست بودن یک مسأله احساس شود در چوکات نقد بیان شده و مورد قبول همه قرار بگیرد. هر حقیقت علمی نتیجهء بررسی (از مجرای تجربه) و تحلیل در فضای نقد است. این در حالیست که فلسفه هم در فضای نقد رشد میکند. البته من در اینجا ادعا ندارم که علم در معنای جزئی (معنای دوم) خود با فلسفه تفاوت ندارد. علوم(علوم طبیعی) با فلسفه بر سر کلیات و میتودلوژی اختلاف دارند. فلسفه، علم(Knowledge) در کلی ترین شکل خود است و نه علم با اصالت تجربه(Science). رسالت هر دو شناخت جهان است.یک دانشمند میتواند به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم، نسبت به مسایل رویکرد هستی شناختی و معرفت شناختی داشته باشد. تفاوت های رویکردی و عملی میان علم فلسفه زمینهء تاخت و تاز یکی بر دیگر نیست، بلکه میتوانند مسبب خلط سیستماتیک آن دو (فلسفه و علم) شده تا در نتیجهء آن شاخهء جدیدی ظهور کند، مانند فلسفهء علم. ادامه دارد... ✍؛ sana karimi I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

■ فلسفه و چالش های فراروی آن ◾️فلسفهء امروز رودخانه اندیشه های ژرف در عالم شناخت مفاهیم و ساختار های وجودی آن است. مفاهیم که بشر امروزه در خصوص آن کند وکاو میکند ریشه های در کشتزار افکار گذشتهء بشریت دارد. چارچوب های فکری یک فرد با گذری پیکان زمان صیقل یافته و میتواند پایه های فکری برای سایر افراد باشد. افکار فلاسفه جوهر جاودانگی است. از یک جملهء کوتاه و با معنای عمیق تا کتابی از عالم بینش آنها، ما شاهد وسعت اندیشه،سامع صدای معرفت و گویای حقیقت در حیطهء خرد خواهیم بود. رسالت فلسفه رسیدن به هدف از نزدیک ترین راه نیست. اصولا همیشه نزدیک ترین راه، اصیل ترین راه نمیتواند باشد. در مقابل صحیح ترین راه نتیجهء ارتباط نظام های فکری در قالب واحد و بررسی شده میباشد. اگر باور امروزی در خصوص یک مفهوم باور های قبلی را زیر پرسش قرار دهد نیاز است آن باور قبلی مجددا بررسی شود نه اینکه نظام فکری حاکم بر آن از میان برداشته شود. تجزیهء یک مفهوم و مقوله در چارچوب فلسفه،راه را برای آشنایی با مفاهیم جدید باز میکند. سرشت فلسفه در خود زنجیرهء از ایده ها و دیدگاه را دارد که باعث میشود نوعی اجماع کلی و نظری در آن وجود نداشته باشد. آنچه که در طول تاریخ فلسفه همیشه زمینهء بحث و جدال فیلسوفان با منتقدین فلسفه بود و حتی تا به امروز شاهد آن هستیم، اصل رسالت فلسفه است. اینکه فلسفه از چه می‌گوید و فیلسوف چه کار میکند موضوع بحث است. آیا فیلسوف فردی بیکاریست که بیهوده بر سر مسایل با دیگران بحث میکند و کاری جز شبهه افگنی در زنده گی و مفروضات مردم‌ ندارد؟ و یا فردیست که از فرط اندیشیدن و تعمق در نهایت دیوانه شده و به زنده گی اش پایان میدهد؟ در میان بسیاری از افراد بیشتر آنها بر این پرسش ها پاسخ مثبت میدهند، اما این تصورات در سطح عامه وجود دارد و حاکی از نوع نگرش ساده و سطحی با قضاوت سست بنیاد است. مشغلهء فیلسوف بسیار پیچیده و دشوار است. فیلسوف با خود عهد میبندد که هیچ امری را به ساده گی اش نپذیرد، به هر آنچه که دیگران در کمال نادانی به آن یقین میکنند، شک میکند و آنرا وارد افکار ژرف خود ساخته؛ با آن کلنجار رفته و سپس از مجرای نقد و بررسی آنرا با پرسش ها مواجه میسازد. فیلسوف با جعبه های پارادوکسی سر و کار دارد که با باز شدن یکی از پس دیگر معمای بیشتر می آفریند. عدم وجود یک چوکات کلی در فلسفه پشتوانهء ادعای آن عده از افرادی بود که فکر می‌کردند فلسفه کارایی ندارد و فلسفیدن یک امر بیهوده است، اما میبینیم که البته متأسفانه این نوع نگرش نه تنها در قرون گذشته بلکه امروزه نیز مایهء زیر پرسش قرار دادن اصل ادعای فلسفه است. گسترده گی نسبی گرایی به مفاهیم و مبانی فلسفه نوعی سلاح پوششی برای آنهای است که در تلاش اثبات بیهوده گی نظام خردورزی و تفکر (فلسفه) بشر اند. با در نظر داشت تاریخ فلسفه، شروع فلسفه به عنوان یک نظام از تفکر و استدلالات عقلانی را میتوان در قرن ششم ق-م قبول کرد. یعنی زمانی که انسان ها باور های خود را از حیطهء خرافات و اسطوره ها بیرون کشیده و وارد پروسهء بررسی و تحلیل عقلانی نمودند. یونان باستان خاستگاه و مهد نخستین افکار فلسفی در تاریخ اندیشهء بشر است. فیلسوفان چون تالس، فیثاغورث، دیموکریتوس،آنکساگوراس...... بر پایهء نگرش فلسفی نظریه پردازی میکردند. از همان زمان نطفهء اختلافات و نقد های فکری و اعتقادی در فلسفه به وجود آمده است. یکی میگفت همه چیز در نهایت از آب به وجود آمده است و دیگری میگفت نه از آتش، یکی از باد حرف میزد و دیگری از خاک. هر یک در تلاش نقد و آشکارسازی ضعف های باوری یکدیگر بودند. یک قرن بعد از آغاز فلسفه، با ظهور اندیشه های نوین در این حوزه چهرهء متفاوت تری از فلسفه در تاریخ ایجاد شد. سه بزرگ مرد سقراط، افلاطون،و ارسطو با نگرش های انقلابی خود جهشی بزرگ در فلسفه ایجاد نمودند. سقراط زنده گی اش را صرف گفتار و بحث و جدل با مردم کرد و افلاطون زنده گی خودش را وقف جمع آوری و نوشتن گفتار استادش (سقراط) نمود. علاوه بر این بیشترین مقولات فلسفی که امروزه با آن آشنا هستیم ریشه هایش را میتوانیم در اندیشهءافلاطون بیابیم. بیهوده نیست که تصور میشود هر آن مسألهء فلسفی که امروز در خصوص آن بحث میشود و یا تشریح میشود چیزی نیست جز حاشیه نویسی بر متن و گفتار افلاطون. از هستی شناسی تا خود شناسی، از قدسیت تا سیاست، از جامعه تا دولت، از هنر تا زیبایی شناسی،...... مفاهیمی وجود دارد که هنگام بحث کردن پیرامون آنها،خود را مدیون افلاطون میدانیم. او مهم‌ترین مسایل فلسفی را به صورت دقیق دسته بندی نموده و در خصوص هر یک نظر ارایه نموده است. از آن پس افکار ارسطو ظهور نموده و همچون پایه های فلسفی و علمی تا دو هزار سال دیگر موقعیت خود را حفظ کرد. I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

. در این کانال با پستهای متنوعی در حوزه سینما، فلسفه، نقاشی و موسیقی آشنا خواهید شد. لینک ورود 🔻 https://t.me/ART2011JOURNAL
. در این کانال با پستهای متنوعی در حوزه سینما، فلسفه، نقاشی و موسیقی آشنا خواهید شد. لینک ورود 🔻 https://t.me/ART2011JOURNAL https://t.me/ART2011JOURNAL

برای مثال فرض کنید من به روی شخصی یک سیلی محکم میزنم، او به من می‌ گوید: آه! چقدر درد داشت.. حالا از دیدگاه دکارت این عکس العمل مخاطب من نشان میدهد که او آگاهی دارد، باید داشته باشد. پس در این صورت مشکل حل شد. ولی یک لحظه صبر کنید،، از کجا معلوم که عکس العمل این فرد برمبنای آگاهی فطری و طبیعی اوست؟ اصلا شاید به سان ربات ها، برنامه ریزی شده باشد و فکر اینکه آن فرد آگاهی دارد، توهم باشد. قبلا بیان کردیم که غرض از مطالعه فلسفه ذهن چیست و مقولات مرتبط با آن کدام ها اند. در خصوص یگانه انگاری دکارتی و مشکلات آن نوشتیم. دانستیم که دکارت بر پرسش اینکه ما چطور از آگاهی دیگران شناخت داشته باشیم، پاسخ درست و قانع کننده نداشت. حالا برای درک پرسش که در اخیر بخش دوم این موضوع بیان کردم، دیدگاه دکارت در خصوص آزادی ذهن را مختصراً بیان میکنم: از دیدگاه دکارت، ذهن آزاد است و براساس آن اراده ها و اعمال ما شکل میگیرد. همواره پرسش مطرح شود که چه کسی تضمین میکند، در اعمال فزیکی ما خود ما اراده داریم و آزاد هستیم؟ مثلا : دست بلند کردن من ممکن است بر بنیاد قوانین فزیکی در ظرف باید ها انجام شود. از سوی دیگر اگر نتوانیم آزادی دیگران را در اعمال شان اثبات کنیم ، چطور مطمئن شویم دیگران آگاهی فطری دارند؟ از کجا معلوم که همه اعمال فزیکی ما در دفترچهء بودن ها و شدن های جهان عِلی (علیت) نوشته نشده باشد؟ اصلا در اینجا آن آزادی ذهن که دکارت به آن تاکید میکند چه ارزشی دارد؟ دکارت برای این پرسش پاسخ قانع کننده نداشت، ولی شاید هم مقصر نباشد. با قرار گرفتن قوانین تعیین شده و تعیین کنندهء جهان فزیکی در مقابل ادعای دکارت بر آزادی ذهن، گویا ذهن از ایجاد تغییر به صورت رادیکال عاجز میماند. امروزه آزادی اراده در مقابل جبر گرایی (اصالت تعیین) بر پایهء بسیاری استدلالات قابل نقد است. ✍؛ sana karimy I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

■ #فلسفه_ذهن، #دوگانه_انگاری_دکارتی در فلسفهء ذهن (Mind philosophy) امروزه پرسش مطرح میشود که : ذهن چیست؟ چه چیزی ذهنی است؟(معیار های ذهنیت) آگاهی چیست؟ آگاهی چه ارتباط با ذهن دارد؟ چطور ممکن است مثلا این ربات ها شعور و آگاهی داشته باشند؟ از کجا بدانیم که انسان ها ربات های پیچیده نیستند؟ چطور انسان ها میتوانند از آگاهی یک دیگر آگاه شوند؟ فیلسوف ذهن، تلاش میکند تا به این پرسش ها پاسخ دهد، آنهم با تحلیل و استدلالات فلسفی و با در نظر داشت الگو های ملموس از حالات ذهنی و دستاورد های علوم شناختی. شاید ما موجودات باشیم که هستی مان نتیجهء تلفیق ذهن و بدن (جسم و روح) است. ذهن و بدن (Mind and body) همان کلمات معادل جسم و روح (body and soul ) اند. این دو مقوله یا از هم‌ مجزا اند (دوگانه انگاری)، یا با هم یکی اند (یگانه انگاری)، و یا هم اصلا یکی از این دو (ذهن) وجود ندارد (فزیکالیسم). شما میتوانید یک دوگانه انگار باشید،، یا هم یک یگانه انگار، و در عین حال یک ماتریالیست یا ایده آلیست باشید. مقولات دوگانهء ذهن ‌و جسم از مباحث بسیار مهم در اندیشهء دکارت است. دوگانه انگاری (Dualism) یعنی قایل شدن تمایز میان ذهن و بدن. #دکارت به عنوان یک دوگانه انگار (Dualist)، میان ذهن و بدن بر اساس رویکرد فلسفی خودش تمایز قائل بود. از دید او تفکر، تعقل، آگاهی، و شعور نمیتوانند منشأ مادی داشته باشند. اینها پیچیده تر از آنند که از ساختار مادی چون مغز متجلی شوند. اینها منشأ در ذهن دارند ولی ذهن و جسم از هم مجزا اند. او می‌گوید :«تفاوت عمیقی میان ذهن و جسم وجود دارد، چرا که جسم همواره قابل تقسیم است، در حالی که ذهن به هیچ عنوان قابل تقسیم نیست، چرا که وقتی ذهن را تصور میکنم یا به عبارت بهتر هنگامی که خودم را صرفا به عنوان یک موجود متفکر متصور می شوم، هیچ گونه اجزایی در وجود خود تشخیص نمی دهم و به وضوح در من یابم که موجود کاملا بسیط و واحد هستم» تأملات - تأمل ششم ذهن یا روح در ذات خود قایم است، این یعنی ذهن یک جوهر است (قایم به ذات، تجزیه ناپذیر، و نابودناشدنی) که نیاز به غیر ندارد. ولی جسم مرکب از اجزا و تجزیه پذیر است. ذهن ممکن است متأثر از جسم شود و بعضی از ادراکات از آن حاصل میشود. این نگرش دکارت در خود مشکلات زیادی دارد و نکته قابل توجه برای منتقدان فلسفهء اوست. اولا دکارت میان ذهن و جسم تمایز قایل بود در حالی که تاثیر پذیری میان این دو را بیان می‌کرد. حالا چه دکارت میخواست یا نمیخواست، میان این دو ارتباط های وجود داشت و دارد، ما همه این موضوع را درک میکنیم. فی المثل : اگر من دستم را مشت کنم این شاید یک عمل فزیکی باشد ولی بر اساس اراده من در ذهن انجام شده است، این یعنی تاثیر گذاری علت و معلولی ذهن بر جسم(بدن). حالا من دستم را محکم به دیوار میکوبم، در این حالت احساس درد هم میکنم که یک پدیده شکل گرفته و ادراک شده در ذهن من است، این یعنی تاثیرگذاری جسم بر ذهن. در هر دو صورت تأثیرات یکی بر دیگر وجود دارد. اما با وجود این استدلالات، دکارت اگر هم با نقض عاجزانه این نگرش خود در تلاش بیان و شرح ارتباط دو قلمرو(ذهن و جسم) شده بود، باز هم نتوانست درست و منطقی عمل کند. او در میان تناقضات برخاسته از فلسفهء خودش گیر کرده بود. در خصوص پدیده های ذهنی، ما چهار ویژه گی داریم، یکی از این ویژه گی ها،، آگاهی می‌باشد. آگاهی واقعیت بنیادی وجود علی الخصوص انسانی است. درد ها، عاشق شدن ها، خوشی ها، شوخی ها، و در کل همه ادرکات ما به آن ارتباط دارد. ولی اگر رُک و راست حرف‌ بزنم، باید بگویم که تا حالا دانش مان در خصوص آگاهی، آمیخته با ابهام است. اینکه آگاهی از کجا می آید و چطور در اعمال و ادراک ما نقش دارد، یک مسئله است و شناخت مان از آگاهی درونی مسئلهء دیگر. از سوی دیگر، دکارت در خصوص پرسش نخست که بر مبنای فلسفهء ذهن بیان کردم؛ یعنی همان شناخت و درک ما از آگاهی دیگران پاسخ درست و یکپارچه نداشت. یکی از ویژه گی های مهم پدیده های ذهنی، شخصی بودن آنهاست. فی المثل : من احساس درد دارم، فقط خودم دردم ‌را حس میکنم و شما نمیتوانید آنرا حس کنید. البته این ویژه گی را یک مشکل نیز میتوان تلقی کرد زیرا این ویژه گی شناخت ما از آگاهی دیگران را سلب میکند. در این خصوص، دکارت نوعی جزمیت و یقین را پیشنهاد میکند. به گونه که با به کارگیری از‌ باید های‌ فلسفی خودش، فکر می‌کرد که دیگران نیز باید مثل خود ما، آگاهی داشته باشند. join us | کانال فلسفه @Philosophy3

در مسأله شناخت شناسی (Epistemology) مفهوم حقیقت بسیار مهم و اساسی است. جهت گیری ذهن بشر اعتبار استدلال های شناخت شناسی را زیر پرسش قرار میدهد. #هایدگر (Heidegger) میگفت:«در فلسفه شناخت شناسی نخست باید درک عمیق از اصول گناه شناسی داشت تا خوبی و بدی را در قالب حقایق آن درک کنیم.» در کل باید بیان کرد که دیدگاه نیچه در خصوص حقیقت ایجادگر یک حصار فکری و عملی برای بشر است. اگر حقیقت گرایی در اندیشهء بشر با رویکرد نیچه صیقل یابد، سرحد افکار بشر به کجا خواهد رسید؟ و محرک فکری بشر در درک حقیقت میتواند مسیر خود را ادامه دهد؟ حقیقت در افکار نیچه تصویر ترکیبی ساخته شده و انعکاس یافته در آیینهء تصورات سازگار با ذهن ماست. ✍️ ؛ sana karimy I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

■ از دریچه‌ی اندیشه #فردریش_نیچه، حقیقت چیست؟ ماهیت حقیقت را در فلسفه میتوان موشگافی کرد و تعریف های از آن داشت. از دید نیچه حقیقت تصویر متفاوت دارد. نیچه با رویکرد اگزیستانسیالیستی و قدری فنومنولوژیستی (Phenomenological) خود آنچه که بشر آنرا حقیقت مینامد، ساختار کسبی ذهنی از ظواهر حقیقت میدانست که از اصل حقیقت به دور اند. ما به آنچه که با ذهنیت ما سازگار باشد بها میدهیم و از آن چیزی به اسم حقیقت در ذهن خود میسازیم. حقیقت که ما فرض میکنیم، ماهیت کل ندارد. رسیدن به اصل حقیقت در حیطهء فلسفه نیچه امکان پذیر نیست. ما مسیر پدیده ها را با مسیر برداشت ذهنی خود منطبق ساخته و آنرا همچون حقیقت در ماهیت و اصلیت قبول میکنیم. نیچه این مطلب را با غریزهء بشر ارتباط میدهد و آنرا عملکرد غریزی بشر می نامد‌. از دید نیچه برای انسان شناخت حقیقت جز از چشم انداز (Perspective) خاص و در نتیجه نسبی ممکن نیست. انسان ها حقیقت را از دید سرشت شان در اصل زنده گی مینگرند. هر چه برای شان سودمند باشد به آن ارزش میدهند و تا سرحد حقیقت آنرا حق میدهند، و این عملکرد انسان ها غریزی و ناخودآگاه است؛ نه به صورت خودآگاه. نیچه می‌گوید:« حقایق توهم های هستند که توهم بودن شان از یاد رفته است. سکه های فرسوده و بی رنگ و رویی که از رواج افتاده اند» دجال-نیچه از دید نیچه حقیقت همان تصورات ماست که به آن بها میدهیم و حقیقت اگر هم وجود داشته باشد، اراده معطوف به قدرت است. ولی این امر در ورای اندیشه فلسفی نیچه قابل درک است. شاید فکر کنید من در اینجا دچار تناقض گویی شده ام. مثلا جایی میگویم که حقیقت عینی از دید نیچه وجود ندارد و جای دیگر میگویم نیچه دست بشر را از حقیقت کوتاه کرده است. اگر واقعیت را بیان کنم هر دوی این گفتار درست است و منشأ در نوعی تناقض گفتاری نیچه دارد. بعضی از گزین گویه های نیچه دال بر این است که حقیقت عینی گویا وجود دارد ولی دست نیافتنی است. اما در جای دیگر چنین مینماید که حقیقت نوعی استعاره است و حتی ممکن است خودساخته باشد و حقیقت مطلق وجود ندارد. مفهوم نسبیت حقیقت باعث شد نیچه به جایی برسد که بگوید حقیقت وجود ندارد. این مطلب را در این جمله مشهور نیچه درک میکنید:«چند نوع چشم وجود دارد. حتی ابوالهول چشم دارد. در نتیجه چند نوع حقیقت وجود دارد، پس هیچ حقیقتی در کار نیست» فراسوی نیک و بد-نیچه با وارد کردن این اندیشه در قالب اصول فلسفی، نیچه تاکید میکند که حتی یک فیلسوف به عنوان جستجوگر حقیقت راهکار سازگارسازی و خودسازی ذهن را در خصوص حقایق در پیش میگیرد. مثالی سادهء را در نظر بگیرید:«فردی به دهکدهء دور دست میرود. با زنی ملاقات میکند که مشکل چشم دارد(بیشتر پلک میزند) حالا این مرد عمل این زن را نوعی نشان دادن علاقهء آن زن به خودش تصور میکند و با خود فکر میکند که این زن گویا عاشق من شده است و این عمل او بخاطر ناز و‌عشوه است. آهسته آهسته به سر و وضع خود بیشتر می‌رسد تا زیبایی خود را در قالب یک حقیقت در آورد؛ غافل از آنکه زن بیچاره مشکل چشم دارد و دلمردهء او نیست» نیچه به مثالی مشابه به همین مثال اشاره کرده است که در کل یک معنی را افاده میکند. فیلسوف در نقش همان مرد با چشمک زدن نمودار های موارد سازگار با ذهنش به پیش میرود تا حقیقت در قالب تصور ذهنی خود بسازد. علاوه بر این، انسان زمانی که مورد سازگار با ذهنش را تا سرحد هویت باورش ارزش می دهد، نهایت تلاش خود را برای مردود ساختن موارد متضاد با آن میکند. مناظرهء یک ملحد با یک موحد را در نظر بگیرید، ملحد سعی بر ابطال وجود خدا میکند و موحد تلاش برای اثبات خدا، موحد از عالم برزخ و آخرت سخن میزند که همه اعمال بشر در ظرف عدالت قرار میگیرد و ملحد با تمام استدلالات همچون پشتوانهء فکری خود آنرا رد میکند؛ یا بخاطر خوف خود از این مطلب یا بخاطر باز کردن چشم ها برای درک حقیقت. نیاز ما باعث میشود حقیقت را همچون یک سفالگر شکل دهیم. هر گونه که بخواهیم آنرا نقش و نگار میدهیم. استدلال دیگر نیچه این است که فرد باید معتقد به چیزی نباشد. زیرا اعتقاد و اندیشه اش با گرویدن به آن، وابسته به آن شده و از هر سو و هر سمت تلاش برای وفق دهی و سازگارسازی آن میشود. در تاریخ اندیشهء بشر اغلب اوقات تاکید شده بر اینکه حقیقت نسبی است. با گرایش اگزیستانسیالیستی، دست بشر از حقیقت کوتاه میشود. محور اصلی اگزیستانسیالیسم(Existentialism) درون ماندگاری است. یعنی بشر با جهان بیرون و حقیقت آن کاری ندارد. اصلا بشر به حقیقت نمیرسد، نباید برسد. عدهء بر این باور اند که پراگماتیست ها (عملگرا ها) دلخوش از این راهکار وجودگرایی هستند. از سوی دیگر، نیچه میگفت:«حقیقت خادم مصلحت است». البته خیر که ما تصور میکنیم نه خیر واقعی. این یعنی جنبهء نسبتا بهتره درک نیچه از حقیقت

🟧 کتاب اوجا ▪️ فروش کتب نایاب ▪️خرید و فروش کتب دست دوم ▪️کتاب‌یابی 🔸داستان، ادبیات، تاریخ، فلسفه و علوم انسانی، سینما و هن
🟧 کتاب اوجا ▪️ فروش کتب نایاب ▪️خرید و فروش کتب دست دوم ▪️کتاب‌یابی 🔸داستان، ادبیات، تاریخ، فلسفه و علوم انسانی، سینما و هنر، کودک و نوجوان، زبان اصلیِ اصل [اورجینال] 🔺@ouja_rarebook 🔻انقلاب-روبه‌روی سینما بهمن-نبش منیرجاوید-تالار بزرگ کتاب-طبقه اول-واحد ۶

■ از دریچه‌ی اندیشه #فردریش_نیچه، حقیقت چیست؟ ماهیت حقیقت را در فلسفه میتوان موشگافی کرد و تعریف های از آن داشت. از دید نیچه حقیقت تصویر متفاوت دارد. نیچه با رویکرد اگزیستانسیالیستی و قدری فنومنولوژیستی (Phenomenological) خود آنچه که بشر آنرا حقیقت مینامد، ساختار کسبی ذهنی از ظواهر حقیقت میدانست که از اصل حقیقت به دور اند. ما به آنچه که با ذهنیت ما سازگار باشد بها میدهیم و از آن چیزی به اسم حقیقت در ذهن خود میسازیم. حقیقت که ما فرض میکنیم، ماهیت کل ندارد. رسیدن به اصل حقیقت در حیطهء فلسفه نیچه امکان پذیر نیست. ما مسیر پدیده ها را با مسیر برداشت ذهنی خود منطبق ساخته و آنرا همچون حقیقت در ماهیت و اصلیت قبول میکنیم. نیچه این مطلب را با غریزهء بشر ارتباط میدهد و آنرا عملکرد غریزی بشر می نامد‌. از دید نیچه برای انسان شناخت حقیقت جز از چشم انداز (Perspective) خاص و در نتیجه نسبی ممکن نیست. انسان ها حقیقت را از دید سرشت شان در اصل زنده گی مینگرند. هر چه برای شان سودمند باشد به آن ارزش میدهند و تا سرحد حقیقت آنرا حق میدهند، و این عملکرد انسان ها غریزی و ناخودآگاه است؛ نه به صورت خودآگاه. نیچه می‌گوید:« حقایق توهم های هستند که توهم بودن شان از یاد رفته است. سکه های فرسوده و بی رنگ و رویی که از رواج افتاده اند» دجال-نیچه از دید نیچه حقیقت همان تصورات ماست که به آن بها میدهیم و حقیقت اگر هم وجود داشته باشد، اراده معطوف به قدرت است. ولی این امر در ورای اندیشه فلسفی نیچه قابل درک است. شاید فکر کنید من در اینجا دچار تناقض گویی شده ام. مثلا جایی میگویم که حقیقت عینی از دید نیچه وجود ندارد و جای دیگر میگویم نیچه دست بشر را از حقیقت کوتاه کرده است. اگر واقعیت را بیان کنم هر دوی این گفتار درست است و منشأ در نوعی تناقض گفتاری نیچه دارد. بعضی از گزین گویه های نیچه دال بر این است که حقیقت عینی گویا وجود دارد ولی دست نیافتنی است. اما در جای دیگر چنین مینماید که حقیقت نوعی استعاره است و حتی ممکن است خودساخته باشد و حقیقت مطلق وجود ندارد. مفهوم نسبیت حقیقت باعث شد نیچه به جایی برسد که بگوید حقیقت وجود ندارد. این مطلب را در این جمله مشهور نیچه درک میکنید:«چند نوع چشم وجود دارد. حتی ابوالهول چشم دارد. در نتیجه چند نوع حقیقت وجود دارد، پس هیچ حقیقتی در کار نیست» فراسوی نیک و بد-نیچه با وارد کردن این اندیشه در قالب اصول فلسفی، نیچه تاکید میکند که حتی یک فیلسوف به عنوان جستجوگر حقیقت راهکار سازگارسازی و خودسازی ذهن را در خصوص حقایق در پیش میگیرد. مثالی سادهء را در نظر بگیرید:«فردی به دهکدهء دور دست میرود. با زنی ملاقات میکند که مشکل چشم دارد(بیشتر پلک میزند) حالا این مرد عمل این زن را نوعی نشان دادن علاقهء آن زن به خودش تصور میکند و با خود فکر میکند که این زن گویا عاشق من شده است و این عمل او بخاطر ناز و‌عشوه است. آهسته آهسته به سر و وضع خود بیشتر می‌رسد تا زیبایی خود را در قالب یک حقیقت در آورد؛ غافل از آنکه زن بیچاره مشکل چشم دارد و دلمردهء او نیست» نیچه به مثالی مشابه به همین مثال اشاره کرده است که در کل یک معنی را افاده میکند. فیلسوف در نقش همان مرد با چشمک زدن نمودار های موارد سازگار با ذهنش به پیش میرود تا حقیقت در قالب تصور ذهنی خود بسازد. علاوه بر این، انسان زمانی که مورد سازگار با ذهنش را تا سرحد هویت باورش ارزش می دهد، نهایت تلاش خود را برای مردود ساختن موارد متضاد با آن میکند. مناظرهء یک ملحد با یک موحد را در نظر بگیرید، ملحد سعی بر ابطال وجود خدا میکند و موحد تلاش برای اثبات خدا، موحد از عالم برزخ و آخرت سخن میزند که همه اعمال بشر در ظرف عدالت قرار میگیرد و ملحد با تمام استدلالات همچون پشتوانهء فکری خود آنرا رد میکند؛ یا بخاطر خوف خود از این مطلب یا بخاطر باز کردن چشم ها برای درک حقیقت. نیاز ما باعث میشود حقیقت را همچون یک سفالگر شکل دهیم. هر گونه که بخواهیم آنرا نقش و نگار میدهیم. استدلال دیگر نیچه این است که فرد باید معتقد به چیزی نباشد. زیرا اعتقاد و اندیشه اش با گرویدن به آن، وابسته به آن شده و از هر سو و هر سمت تلاش برای وفق دهی و سازگارسازی آن میشود. در تاریخ اندیشهء بشر اغلب اوقات تاکید شده بر اینکه حقیقت نسبی است. با گرایش اگزیستانسیالیستی، دست بشر از حقیقت کوتاه میشود. محور اصلی اگزیستانسیالیسم(Existentialism) درون ماندگاری است. یعنی بشر با جهان بیرون و حقیقت آن کاری ندارد. اصلا بشر به حقیقت نمیرسد، نباید برسد. عدهء بر این باور اند که پراگماتیست ها (عملگرا ها) دلخوش از این راهکار وجودگرایی هستند. از سوی دیگر، نیچه میگفت:«حقیقت خادم مصلحت است». البته خیر که ما تصور میکنیم نه خیر واقعی. این یعنی جنبهء نسبتا بهتره درک نیچه از حقیقت

◼️گروه DISCOURSE محفلی برای دوستداران هنر و فلسفه ▪️لینک عضویت 🔻🔻 https://t.me/+IkiJMfiblR5lNTI8
◼️گروه DISCOURSE محفلی برای دوستداران هنر و فلسفه ▪️لینک عضویت 🔻🔻 https://t.me/+IkiJMfiblR5lNTI8

نح

▪️برخورد یک جامعه سکولار با دین چگونه است ؟ و در واقع جایگاه دین کجاست ؟ بسیاری از کاربران گرامی پرسش میکنند که در یک جامعه سکولار حضور دین و روحانیت چگونه است؟ و در واقع جایگاه دین چگونه و دین باوران چگونه خواهد بود؟ برخورد سکولار با آنان چگونه است؟ رفقا در یک جامعه سکولار دین یک امر کاملا خصوصی است به نکته ای که باید خیلی دقت کنید این است خصوصی شدن دین به معنای حذف دین نیست و تنها بحث خصوصی کردن دین است پس شخصی و اختیاری شدن دین شرط اصلی سکولار بودن است اگر بخواهم یک مثال بزنم میتوانم از مسواک شخصی ساده! ، مسواک شما مال خودتان است و بس لطفا مسواک خودتان را در دهان دیگران وارد نکنید به همین سادگی.... پس سکولار بودن به معنای حذف دین یا در واقع مرگ دین نیست بلکه دقیقا بحث شخصی کردن آن است....پس در یک جامعه سکولار هر شخصی دقت کنید هر شخصی هیچ فرقی هم ندارد در تمام اعمال و رفتار خودش هر آنچه که انجام میدهد با قوانین زمینی بشری سر و کار دارد و نه قوانین غیر قابل تغییر الهی پس در نتیجه در یک جامعه سکولار هیچ فردی مجبور نیست به اجبار تابع تفکرات دینی خاصی باشد و آنچه بالاترین مقام را دارد فقط و فقط قانون است و بس مگر آنکه آن فرد خودش پیرو دین خاصی باشد که خب یک امر کاملا خصوصی است و اصلا بحثی نیست و این حق را دارد پس در نتیجه یک مسلمان به عنوان مثال در یک جامعه سکولار حتی حق ترک کردن اسلام را دارد و جامعه اسلامی حق هیچگونه برخوردی با این شخص را ندارند به این دلیل که قانون بالاترین مقام است به این دلیل که برای سعادت بشری دین هیچ ضرورتی ندارد..... پس در یک جامعه سکولار اصلا بحث حذف دین نیست بلکه بحث شخصی کردن دین است. جامعه سکولار این حق را برای تک تک این افراد قائل است که با تفکرات دینی خودشان زندگی کنند اما بصورت شخصی برای خودشان.....در مورد شخصی بودن دین فکر کنم توضیحات کافی باشد...... اما یک پرسش: آیا شخص بهایی، اهل تسنن ، زرتشتی ، شیعه و......آیا حق دارد در یک جامعه سکولار در امر سیاست دخالت داشته باشد ؟ پاسخ چرا نمیتوانند؟.....هیچ دلیلی وجود ندارد که آنان منع بشوند اما برای پرداختن به مسایل اقتصاد کشور، روابط بین الملل، سیاست جامعه، روابط، قوانین دادگاه، کیفری، مالی و.........دیگر بحث گاتها زرتشت و قال صادق و قال باقر قال شیخ البانی و......نداریم. آنجا قوانین زمینی حاکم است و آن شخص موظف است در هر سمتی در امورات کشوری دقیقا طبق قوانین سکولار رفتار کند و این حق را ندارد از قوانین تورات، انجیل، زبور، اوستا، قرآن و......بر امورات سیاسی کشور سخنی بگوید دقت کردید ؟ پس به این دلیل است که اصل سکولار شدن یعنی جدایی دین از سیاست در یک جامعه سکولار فرد بی خدا فرد با خدا و......این حق را دارد در امورات حکومتی مملکت خودش فعالیت کند اما طبق قوانین سکولار و دموکراسی و نه طبق فلان باور دینی و تاکید میکنم بالاترین مقام در یک جامعه سکولار قانون است و تمامی ملت هیچ فرقی ندارند با هم به درگاه قانون.... پس جمع بندی این بخش چنین است که سکولار شدن به معنی حذف دین مردم ایران نیست و تنها یک جامعه سکولار در محتوی خودش به این هدف فکر میکند که دین را یک امر شخصی بکند و به جای قوانین مطلق دینی قوانین تغییر پذیر قانون را حاکم کند... I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

▪️سکولاریسم چیست ؟ سکولاریسم در واقع مهم ترین پدیده جهان غرب است در واقع سکولاریسم توانست جهان غرب را از قرون وسطی نجات بدهد و کشورهایی کاملا متفاوت ساخته غرب امروز عمدتاً حاصل همین سکولار شدن است که توانسته به جایگاه فعلی و امروزه خودش برسد...... سکولار شدن یعنی چی، چه معنایی دارد ؟ در واقع سکولاریسم چنین معنایی دارد....این جهانی،دنیوی،گیتیانه،و در واقع متضاد با دین است با مفاهیمی همچون روحانی ، دینی، اخروی، و.......پس یک شخص سکولار در واقع از سکولار به عنوان یک دکترین سخن میگوید به این گونه که فلسفه ای است که در واقع اخلاق را بدون جزمیات دگم های دینی بنا میکند و در واقع یک شخص سکولار در پی ارتقاء علوم و فنون بشری است (زمینی) و نه آسمانی...... آیا سکولار شدن به معنی مخالفت با دین است ؟ سکولار شدن در واقع مخالفت صریح با دین ندارد اما دقت کنید تمام تلاش خودش را میکند که زندگی مردم آسایش و رفاه شهروندان خودش که وظیفه دولت است باید بر زندگی این جهانی باشد و نه دغدغه های اُخروی... یعنی در واقع سکولاریسم تلاش میکند برای ترقی فیزیکی اخلاقی فکری طبیعت بشر تا بالاترین مدارج ممکن حال دقت کنید لطفا در جامعه سکولار تمام تلاش چنین است منظور از این ترقی مقصود زندگانی است که شامل کمال عملی و اخلاق طبیعی در واقع وحدتی که اجازه میدهد در یک جامعه سکولار زندگی خودمان را با عقل سازگار کنیم... پس در واقع میتوانیم از واژه اومانیسم (انسان گرایی) نیز در این بخش استفاده کنیم در واقع یک شخص سکولار اومانیسم است و به انسان گرایی اعتقاد دارد و مفهومی کاملا غیر دینی دارد پس یک شخص سکولار به امورات تخطی ناپذیر دین باور ندارد به این دلیل که قوانین بشری را قابل بازنگری میداند.... نتیجه یک جامعه سکولار چه خواهد شد ؟ 1....بهبود زندگی این جهانی توسط ابزارهای مادی 2....این که علم معجزه حی و حاضر این جهان است 3.....اینکه خیر در نیکی کردن است حتی آن که خیر در جهان دیگر در کار نباشد 4....نیکی کردن در این جهان و پی جویی این نیکی خودش خیر است سکولاریسم در تعریف کلی چیست و چگونه باید درک کنیم ؟ در واقع سکولاریسم دین انسانیت است اما دینی که به امورات این جهان میپردازد و در واقع هر چه سعادت و کمالات بشر باشد در این جهان فراهم خواهد کرد و به ارمغان خواهد آورد و در اصل یک بیانیه استدلال فکری این جهانی است. در جامعه سکولاریسم نیمکت ارزش بیشتری دارد تا منبر و آنانی که رنج میکشند گنج میابند.... I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking