دریچه
Open in Telegram
دیوار را من شکستم. سکوت را هم خودم میشکنم. http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-C3zLdJf7iArH
Show more403
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-730 days
Posts Archive
403
آن دورها کسی دست تکان میداد و من هنوز خیال میکردم تنهاترین نفسها را میکشم. شاید میرقصید. شاید غبار میرفت. شاید کسی به دیدارش میآمد. او با من نبود. و من به او نزدیک نشدم هیچهنگام. نکند کمک میخواست؟
403
غرق خوابهای دورم، وقتی که زندگی هر لحظه سیلی بزرگیست که بیدار بمانم. خیال، لالایی دردناکیست که آشفته خوابم میکند. و زندگی فقط دستمایهی خیالهای بیشتر است و خیالها دستآویز خواب. هنوز به من امید دارد که دعوتم میکند به سیلی و درد.
اما مگر بیداری، دردناکتر نیست؟ هنوز کمی خستهام.
403
میگفتی زمان کمی داریم و هیچ کاری به غایتِ مطلوب نخواهد رسید. پس هیچ کاری نخواهیم کرد و صبر میکنیم که زمان کم، تمام شود و تمام شویم و بسوزیم در غایتِ مطلوب. غایتِ نیامده.
403
از فردا میترسم. از گیلاسهای چروکیده، از لباسهای ندوخته، از صفحههای خالی، از خودم. که هنوز خالی و بیقرار ادامه میدهم و رکود را به جان میخرم. دستهایم غریب و قهر ماندهاند و زندگی فقط گرم است. و لعنتبارتر از این نمیشود. فردا هم نمیتوانم...
