دریچه
Открыть в Telegram
دیوار را من شکستم. سکوت را هم خودم میشکنم. http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-C3zLdJf7iArH
Больше426
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
+330 дней
Архив постов
426
مگر چقدر تو را میشناختم که بدانم آغوش محکم نیاز داری یا آرام و گذرا! تو در سلام نخستین، شبیه کتاب کهنهای بودی که هنوز کمی ماندهبود تا برگهایش رنگ کاه بگیرد و من میترسیدم لای برگهایت یاس تازه بگذارم. تو بوی خودت را داشتی. بوی خاکِ مرغوب، بوی نورِ طلوع، بوی کاغذِ آماده و بوی شعر. تو را میخواستم از دور نگاه کنم. از نزدیک نگاه کنم. دستهایت را بگیرم. و هنوز برای به آغوش کشیدنت، صبور باشم. سکوتم را برای صدای روشنت، آغوش کردم و دستهایم را برای گوشهی انزوای برگهایت، امن نگاه داشتم. دیگر چه میشد کرد؟ آغوش محکم من، بیش از آنکه در بازوهایم جریان داشتهباشد، در حضورم جاری بود. اما من... میترسیدم تاریکت کنم.
426
از شوق و شادی به وجد میآیم و اندوه را مزه میکنم؛ بیهیچ اتفاق مخصوصی که اندوه تازهای زنده کند یا شوق کوتاهی به من بدهد. اندوه در من جریان دارد؛ اما سنگینم نمیکند. شادی، هم. اما مگر به همین سادگیست؟ تهنشینِ احساساتی که نمیدانم چگونه آنها را صدا کنم، چگونه آنها را بپذیرم، و اصلا با آنها چهکار کنم، وجودم را لایهلایه میکند. در یک لایه دوست دارم بمیرم. در یک لایه زندگی را عزیز میدانم. در یک لایه منزوی هستم و در یک لایه آغوش گرمی دارم. در یک لایه آواز میخوانم و در یک لایه آنقدر ساکتم که صدایم را فراموش میکنم. همهچیز را فراموش میکنم. گاهی به یاد میآورم چه کسی بودم. چه میکردم. و بیش از گاهی، فکر میکنم چه کسی هستم. همیشه به شب میرسم. و همیشه خوابها را در بیداری تکرار میکنم. خمارِ خیال و خاطرهام. و یادها را در روحم زنده میدارم. در یک لایه احساس میکنم روح آرامی دارم. در یک لایه آشوب دیرینهایست در من و در قلبم، بهتمامی. قلبم بدون ستاره نیست.
اما... در چند لایه تاریکم. و در تمام لایهها، عمیقا خستهام.
426
برای تمام راهها میمیرم و در تمام قدمها تکرار میشوم و شعرهای خوانده را مرور میکنم و به خاطرات کمک میکنم که جان بگیرند. مرگِ هیچ یادی را دوست نمیدارم؛ مگر خودم. که برای هر سکوت و سخن، جان دادم و با هر سکوت و سخن، جان تازه گرفتم. جانهای تازه تپیدنم را تازه میکنند، وجدم را تازه میکنند، اندوهم را تازه میکنند، و در تداوم زندگی، مرگ را هنوز نزدیک میدارند. پس، برای تمام راهها میمیرم و در تمام راهها به زندگی برمیگردم.
426
پرندهبودن من، آسمان را وسیعتر نمیکند. اما خانهام آبی میشود، ابرها به آغوشم میآیند، و درختها دعوتم میکنند. در پرندهبودنم، شلیک اندوه کمتری دارد، سیم برق مرگ را نزدیک میکند، و آسمان جای خالی هیچ پرندهای را در میان انبوه ابرها، احساس نمیکند احتمالا. اما هنوز دوست دارم پرنده باشم و در گلوی درختی لانه کنم که بغض پاییز را آواز میکند. و با ابرها، برگبرگ میبارد.
426
تو میدانی که به آخر میرسد. و میگذاری برسد. تو میبینی که میسوزد. و میگذاری گر بگیرد. تو میشنوی که هقهق میکند. و میگذاری ببارد. بمیرد. تمام شود. و برایش سوگواری میکنی.
426
تمام آفتابگردانها برای تو... اگر که اندوه خانهات را تاریک کردهبود و آفتاب کمی دورتر میتابید. اگر که اشک شانههای امنی میخواست و پناه، کمی شبیه آغوش من بود. آغوش کوچک و کوتاه من، تا ابد برای تو... که غم را به آغوش میکشی و غم، صورت آفتابیات را آغشته میکند. غم پررنگ میشود و زندگی در غم کمرنگ میگذرد. خانه از جانهای سبز خالی میشود و آفتاب نمیتابد و نمیآید و نمیمیرد در صورت زیبای روشنت. تو دوباره جان خواهیگرفت. آفتابی خواهیشد. و تاریکی، پناهِ آرام پر نفسی خواهدبود؛ بهجای خانهی غم. حالا ولی طفلکی بمان... اندوهگین باش... و شانههایم را برای گریهکردن دوست بدار عزیزکم... حتی اگر گریستن نتوانستی...
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، در حضور آفتاب، #افتان.
426
دوباره خیال و هزارباره خیال، که پناه دوری بود و نزدیکم میشد. چشمهایم را میبستم و در گرمای آتش آشفتگی، خنکای خیال را به پلکهایم میسابیدم. امتداد خط چشمهایم که میدرخشید و خیال را تا موهایم میکشید، احساس میکردم زیبا شدم. خیال، موهایم را با خود میبرد. بر موجها مینشست و در موجها غرق میشد و آبیتر از رویای موهایم، به آسمان میرسید. مرا با ماه آشتی میداد. و چون دوستم میداشت، شب را برایم تاریک نگه میداشت. پس چگونه میشد دوستش نداشتهباشم؟
426
مشتی از خاک روستا را بر آتش شهری بریز که در انزوای پیکر دوداندودم، رویای چوبی خانههای تاریک را با ستارههای قلبم ساختهبود. من از این منزویتر نخواهمشد.
426
در همهچیز میلغزم و در هیچ لغزشی ناآرام نیستم. انگار میدانم که زندگی سراسر فروریختن است و کمی قبل از فروریختن است و اگر فروریختن نیست، احتمال فروریختن بسیار است.
426
در شعر تاریک من، سایهها دوستی میکنند و قافیهها مهآلود میشوند. خاک از باد سبقت میگیرد. و درخت آنها را باهم آشتی میدهد. من برگها را به غلظت مه آغشته میکنم که گریه و تاریکی را در شعر من دوست بدارند. بعد با تمام برگها در باد میرقصم و به خاک میریزم و قدمهای کسی در شعرم خشخش خاموش خاک را دوچندان میکند. من هم با او، روی تمام برگها راه میروم و سکوت تاریک شعر را به هم میریزم. پس در قدمهایم، شعر جدیدی خواهم گفت. شعر تاریکی که تداوم منست. تداوم من و برگها. که در باد رقصیدیم و به خاک ریختیم و گریه و تاریکی را در غلظت مه یاد گرفتیم.
