𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 825
Subscribers
-224 hours
-177 days
-6830 days
Posts Archive
2 825
چنل vip, پارت220, رمان مونارک.
هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.)
برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید.
@Vipadmind
2 825
#part131
چیزی نگفتم و سرم رو تکون دادم.
فقط امیدوار بودم حداقل یه پنجاهی ته کارتم باشه.
بلاخره بعد از چند دقیقه پیاده روی جلوی یه بستنی فروشی ایستادیم.
هرچند که من ترجیح میدادم یه چیز دیگه بخورم.
فلافلی سمبوسه ای چیزی.
به لطف اراز همون یه ساندویچی هم که میخواستم بخورم کوفتم شده بود و از صبح گشنم بود.
اون دمپخت مسخره به هیچ عنوان سیرم نکرده بود.
راز نگاهی بهم انداخت و درحالی که با سگش مینشست روی صندلی گفت؛
_من نمیتونم بیام تو، ولی بستنی شکلاتی میخورم.
چیزی نگفتم و مستقیم رفتم داخل و در رو بستم.
بوی بستنی وانیلی همه جارو پر کرده بود و فضا به خاطر باد کولر خنک بود.
نیم نگاهی به بیرون انداختم و چون خلوت بود مستقیم رفتم سمت فروشنده.
_ببخشید بستنی قیفی چنده؟
خداروشکر چون فقیر بودم قبل از خرید باید قیمت همه چیز رو میپرسیدم.
_25 تومن.
_کاسه ایا چندن؟
_30 تومن.
نگاه چپی بهش انداختم اول مطمئن شدم راز اینور رو نگاه نمیکنه و بعد گفتم؛
_چخبره همینا سر پل پنجم 15 تومنه تازه باهاش اشانتیون هم میدن.
_خانم این شیر گاومیشه.
_نه که اونا شیر خرن.
چیزی نگفت که به سقف خیره شدم.
متاسفانه راز باهام بود و نمیشد برم بیرون بگم میکرد تو پاچمون مگر نه یکم دیگه دعواش میکردم بعدم میزاشتم میرفتم.
_خب دوتا شکلاتی قیفی بده.
بلاخره بعد از گرفتن بستنی ها و حساب کردنشون در رو هول دادم و رفتم بیرون.
خداروشکر حداقل چهل تومن ته کارتم بود و ده تومن نقد داشتم مگر نه ابروم میرفت.
فقط مجبور بودم پیاده برگردم که اشکالی نداشت دوباره یکی رو خر میکردم و باهاش لاس میزدم تا برسونم.
البته اگه طرف دل و رودمو در نمیورد ببره بفروشه که البته فکر نکنم نیاز کسی بشه چون در اون صورت خودم میفروختمش.
باید اگهی بزنم معده یه خانم دکتری بوده هیچ ازش کار نکرده تازه سالی یه بارم گوشت نخورده که توی هضم کردنش مشکل ایجاد شه فقط کاهو و هویج خورده و مستقیم همونارو ریده.
رفتم سمت صندلیا و بستنیش رو دادم بهش که گرفتش و تشکر کرد.
صندلی خودم رو کشیدم عقب و نشستم روش.
خداروشکر پول داشتم مگه نه الان باید همونجا می ایستادم التملس میکردم بستنی مفتی بده.
یا از اون ضایع تر میومدم از راز پول میگرفتم.
راز_تو حساب کردی؟
_نه سگ اکست اومد کارت کشید رفت.
لبخند کجی زد.
راز_اگر اینطوریه که پسش ندم.
چیزی نگفتم و گازی به بستنیم زدم.
سالها بود خوراکی نخورده بودم.
هوا حالا کاملا تاریک شده بود و باد نسبتا خنکی میوزید.
خیابون توی شلوغ ترین حالت خودش بود و ماشین ها با سرعت از دور فلکه میگذشتن.
این نزدیکی ها یه گل فروشی بود که جلوی مغازهش رو از گلدون پر کرده بود و بوشون توی فضای روشن پراکنده میشد.
نگاهی به گلدون ها انداختم و به این فکر کردم که چقدر همیشه دوست داشتم برای خودم یه باغچه پر از گل و گیاه داشته باشم اما ابوهادی و انسه همیشه توی باغچه رو پر از سبزی ها و گیاه های دارویی و عطاری میکردن و هیچوقت نتونسته بودم توش چیزی بکارم.
از سمتی پول تو جیبیم هیچوقت در حدی نبود که بتونم گلدون یا گل و گیاه بگیرم.
نفس عمیقی کشیدم و گاز گنده ای از بستنیم زدم.
حوصلم سر رفته بود و از سمتی دوست داشتم سر صحبت رو باز کنم اما نمیدونستم چی بگم.
مثلا من چه حرفی داشتم با ادم روبه روم بزنم؟
هرموقع هم که لاس زده بودم عنم کرده بود.
نیم نگاهی بهش انداختم، به صندلیش تکیه داده بود.
سگ زشتش روی پاش نشسته بود و سعی میکرد بستنیش رو ازش دور کنه تا لیسش نزنه.
واقعا از سگ ها بدم میومد، موجودات لوسی بودن و حس میکردم اصلا غرور ندارن.
همیشه باید در خدمت ادم ها میبودن.
گربه ها قابل تحمل تر بنظر میرسیدن.
نگاهم رو بردم بالا تر و به چشم هاش دوختم.
حالا نور ابی ای که از تابلوی بزرگ بانک صادرات ساطع میشد به چشم های سبزش میتابید و ابی نشونشون میداد.
میتونستم توی این نور کم بعضی از روزنه های پوست صافش رو ببینم و لب های کاملا شفاف باریکش برق میزدن.
برعکس من که همیشه لب هام پوست پوستی و زخم بود و تا فرصت گیر میوردم پوستش رو میکندم.
نگاهم لیز خورد و رفت پایین تر.
زبونش رو روی بستنی کشید که کمی از لب هاش شیری شد.
لبش رو برد داخل دهنش و مکش زد.
با دیدن این لحظه حس عجیبی توی وجودم شعله ور شد.
حسی که اجازه نمیداد نگاهم رو از زبون صورتی و براقش که اروم روی بستنی اب شده کشیده میشد بگیرم.
بستنی رو به دهنش نزدیک کرد و کمی از بالاش مک زد که نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم نگاهم رو منحرف کنم اما نتونستم.
هیچوقت فکر نمیکردم بستنی خوردن کسی بتونه اینطوری حالم رو دگرگون کنه.
نمیدونم چرا اما دوست داشتم مدتهای طولانی به این صحنه زل بزنم و حرکت نرم و داغ زبونش رو روی شیار های بستنی تماشا کنم.
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو بردم بالا که دیدم زل زده بهم و داره نگاهم میکنه و در کسری از ثانیه حس کردم که چیزی توی وجودم تکون خورد.
2 825
#part130
حالا از کوچه خارج و وارد خیابون شده بودیم.
اینجا خیلی شلوغ بود و اکثر دفاتر و اداره جات مهم شهر همینجا واقع شده بودن.
خداروشکر اینجا به اندازه خونه تینا ازم دور نبود و میتونستم هرموقع خواستم پیاده بیام.
البته که اینکار رو نمیکردم چون همین الانم اضافه به نظر میرسیدم.
حواسم به زمین بود و هر از گاهی روبه روم رو نگاه میکردم تا توی چاهی چاله ای چیزی نیوفتم و تنها لباس نسبتا خوبی که داشتم رو خراب نکنم.
احتمالا توی این وضعیت گرونی باید قسطی لباس میخریدم.
میتونستم ایندم رو ببینم که توی سن شصت سالگی با عصا میرم اخرین قسط لباسم رو پرداخت کنم.
توی فکر بودم که نگاهم به چندتا سوسک روی زمین خورد.
انگار سگ احمق سارینا هم دیدشون چون پارسی کرد و بهشون حمله ور شد.
لبخندی روی لبم نشست و سرم رو بلند کردم.
_هی.
دختره.
دوست نداشتم اسمش رو صدا کنم، احساس غریبی بهم میداد.
سرش رو بلند کرد و خیلی سریع گفت؛
_بله؟
لبخندم پررنگ تر شد.
_چند میدی سوسک بخورم؟
نگاهی به زمین انداخت و سرش رو اورد بالا.
باد میومد و موهای موج دارش رو به صورتش میکوبید.
حالا چشماش به خاطر گردو خاکی که بلند شده بود خمار بنظر میرسید و لباش کمی از هم فاصله گرفته بود و میتونستم برق زبونش رو ببینم.
دستام رو کردم توی جیبم و نگاهم رو دزدیدم که گفت؛
_خب چرا باید پول بدم سوسک بخوری؟
چیش به من؟
_خب میخوای من پول بدم تو سوسک بخوری؟
چشماش رو ریز کرد و به زمین پر از سوسک خیره شد.
راز_چند میدی حالا؟
_یه سه چهار تومن.
پوکر نگاهم کرد و درحالی که سگش رو از کنار فاضلاب دور میکرد گفت؛
_با سه چهار تومن پیتزا هم بهم بدی نمیخورم.
_خب دیگه..
خواستم حرکت کنم که چشماش رو تنگ کرد و گفت؛
_از کجا بدونم هرشب سوسک نمیخوری؟
با اخم گفتم؛
_چرا باید هرشب سوسک بخورم، موشم یا قورباغه؟
شونش رو انداخت بالا.
انگشتش رو روی لبش کشید و درحالی که اروم حرکت میکرد گفت؛
_خب اخه خیلی خوشحال بنظر میرسیدی وقتی میگفتی چند میدی سوسک بخورم.
_خب اگه هرشب سوسک بخورم باید بگم چی میدی فلافلی کبابی چیزی بزنم.
درحالی که حواسش به سگ تحفهش بود نگاهم کرد.
حالا موهاش به خاطر باد پیچ و تاب خورده بودن و کمی پف تر از حالت عادی به نظر میرسیدن.
نفسم توی سینم حبس شد و سعی کردم جای دیگه ای رو نگاه کنم اما نتونستم.
یه طور خاصی نگاه میکرد، جوری که انگار تنها مرکز توجهش منم و هیچکس دیگه ای توی دنیا وجود نداره.
طبق چیزهایی که من ازش دیده بودم همیشه همین طرز نگاه رو داشت.
علاوه بر اون دقت بالا خیلی بیخیال بنظر میرسید.
انگار فقط ارزش نگاه کردن رو داری و هیچ چیزی توی وجودت نیست که بخواد بیشتر از این جذبش کنه.
همین باعث میشد فکر کنی مهم و بی ارزش ترین موجود زمینی.
اب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو ازم گرفت.
سرفه کوتاهی کرد و با صدایی که هنوز زیاد صاف نشده بود و خش داشت گفت؛
_چی تاحالا نخوردی، بگو تا واسه اون پول بدم.
بهتر بود تا تنور داغه انگشتام رو بهش بچسبونم واسه همین خیلی سریع گفتم؛
_یعنی پول میدی تا بخورمش؟
لبخند کمرنگی که گوشه لبش بود یه لحظه از بین رفت.
نگاهم رو ازش گرفتم و سعی کردم سنگی چیزی پیدا کنم تا بخورمش بلکه خفه شم.
البته خوردن فایده نداشت باید قشنگ میزدمش توی فرق کلهم تا از وسط دو نصف شم.
تو که میدونی ادم بی جنبه ایه چرا گوه میخوری.
حالا اگه رید بهت چی میخوای بگی.
چندثانیه بدون حرف نگاهم کرد و بعد سرش رو انداخت پایین.
راز_چرا باید پول بدم واسه اینکار؟
شونم رو انداختم بالا و درحالی که سعی میکردم خودم رو از دیدن ماشین سبزی که یه گوشه پارک بود هیجان زده نشون بدم تا فکر کنه حواسم نیست گفتم؛
_نمیدونم، خوش به حال من میشد.
نفسش رو با خنده داد بیرون، خنده ای که بی شباهت به پوزخند نبود.
راز_مطمئن نیستم اونم مثل سوسکه یا نه.
خیلی سریع متوجه منظورش شدم.
یعنی داشت میگفت اگر اونکارو کنم اولین بارم نیست؟
خب اشتباه حدس زده بود.
خواستم مخالفتم رو اعلام کنم که یاد اهورا افتادم و دهنم بسته شد.
ترجیح میدادم دیگه اصلا حرف نزنم.
البته خب من منظورم اون چیز نبود اون یکی چیز بود.
با شنیدن صدای زنگ گوشیش هردو سرجامون ایستادیم.
گوشیش رو از توی جیبش در اورد و بدون اینکه صفحش رو نگاه کنه تماس رو وصل کرد.
از جملاتی که میگفت میتونستم تشخیص بدم که فرد پشت خط ساریناست.
بهتر بود الان با عشوه بگم اراز عزیزم بیا دیگه اب گرم شد.
جلوی خندم رو گرفتم و نشستم پیش بلفی.
_سلام سگ زشت.
نگاهی بهم انداخت و با خوشحالی پارس کرد که صورتم رو جمع کردم.
_فکر کنم صاحب بی صاحبت زنگ زده.
لبخندی زدم و طوری که راز بشنوه گفتم؛
_چقدرم شبیهشی.
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_باشه تا یه نیم ساعت دیگه..
از روی زمین بلند شدم و بهش خیره شدم که تماس رو قط کرد.
راز_خونه نیست، بریم یه چیزی بخوریم تا برسه.
2 825
تا وقتی که تمام ادمهای اطرافم سکوت نکردند، صدای خودم را نشنیدم.
انگار اینجا همه قصد داشتند مرا از خود دور کنند.
تازه میفهمم که هیچوقت کر نبودم.
2 825
#part129
اب دهنم رو قورت دادم و به سگی که روی مبل کناریم نشسته بود خیره شدم و صورتم رو جمع کردم.
هیچوقت از موجودات زنده خوشم نمیومد.
تنها حیوونی که شاید یکم دوستش داشتم ماهی بود.
چون پشمالو نبود و نمیومد بچسبه بهت و واسه خودش شناشو میکرد.
بلاخره قرار بود سارینا افتخار دیدن دوست دختر جدید اکسش رو پیدا کنه.
طفلک چقدر خوشحال میشد.
از اتاق اومد بیرون و بندی به سگه وصل کرد.
یه تیشرت سبز کم رنگ پوشیده بود و شال مشکی ای دور گردنش بود.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حس عجیبی که با دیدنش بهم دست میداد رو نادیده بگیرم.
بلاخره بعد از پوشیدن کفشامون رفتیم سمت پله ها.
درحالی که نرده هارو گرفته بودم و حواسم بود نیوفتم و تا جای ممکن از سگی که هی میخواست لیسم بزنه فاصله بگیرم گفتم؛
_از پنجره میپریدیم پایین به صرفه تر بود.
نگاهی بهم انداخت و درحالی که سعی میکرد سگ توی دستش رو کنترل کنه گفت؛
_جای خونه اکسم سر از توی قبر درمیوردی.
_چه بهتر.
چیزی نگفت و خم شد و به زور سگ روی زمین رو بلند کرد که چندشم شد.
دستاش رو زیر کمر و روی شکمش گذاشته بود و گرفته بودش کنار بدنش تا بتونه جلوش رو ببینه.
حقیقتا کمی حسودیم شد، حتی این سگه هم از من زندگی بهتر و روابط عاطفی استوار تری داشت.
بلاخره از پله ها عبور کردیم و وارد پارکینگ شدیم که گذاشتش زمین.
پشم هایی که به لباسش چسبیده بود رو تکوند و نیم نگاهی بهم انداخت که خودم رو سرگرم نگاه کردن به سگه نشون دادم.
دوست نداشتم بفهمه هرموقع فرصت میکنم زل میزنم بهش.
هوا نسبت به ظهر بهتر شده بود، اما لباسم همچنان اذیتم میکرد.
پوشیدنش واقعا کار احمقانه ای بود.
راز_گرمت نیست؟
شونمو انداختم بالا.
_عادت دارم.
توی حال خودم نبودم و اصلا نمیدونستم به سوالاش چه جوابی میدم.
از اینکه ممکن بود از جریان من و اهورا باخبر باشه احساس بدی داشتم.
نگاهی بهش انداختم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم تا به سگش برخورد نکنم.
بدم میومد وقتی بهم میچسبید و بوم میکرد.
راز_از سگا خوشت نمیاد؟
_از اینکه یه نفر یا یه چیزی بهم بچسبه خوشم نمیاد.
راز_ادمای اینجوری معمولا دوست دارن خودشون به یکی بچسبن.
پوزخندی زدم و درحالی که سعی میکردم یه سنگ برندارم و نزنم توی سرش گفتم؛
_کی اینو گفته اونوقت؟
خیلی بیخیال درحالی که با لذت نگاهم میکرد گفت؛
_تجربم.
سرمو تکون دادم و درحالی که جلوم رو نگاه میکردم گفتم؛
_عالیه.
یکم دیگه کنکاش کنی میتونی جای پروفسور سمیعی رو بگیری.
البته نه از طریق رابطه داشتن با همه.
با مطالعه.
نگاه بیخیالی بهم انداخت.
با اینکه بنظر میرسید هیچ از حرفم خوشش نیومده باشه اما تغییری توی حالتش ایجاد نشده بود.
از ادمای خونسرد و بیخیال متنفر بودم.
ابوهادی اینجوری بود اما با این اوصاف خیلی وقت ها هم زود از کوره در میرفت.
من بدتر بودم، با یه حرف به هم میریختم و دلم میخواست داد و بیداد راه بندازم.
اما خب متاسفانه زندگی کردن توی اون خونه باعث شده بود تقریبا راه کنترل کردنش رو یاد بگیرم.
راز_پس تو فکر میکنی من باهمه وارد رابطه میشم؟
_فکر نمیکنم مطمئنم.
با توجه به تجربه ارزشمند و ازمایش شده ای که مطرح کردی احتمالا دوست داری ادما همش بهت بچسبن.
اراز_ترجیح میدم یه جور دیگه بیانش کنم.
ادما همش دنبالم باشن.
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_ولی من همین فکر رو راجب تو میکردم و میکنم.
به چشماش که حالا توی این تاریکی قهوه ای به نظر میرسیدن خیره شدم.
نگاه خونسردش، عطر خنکی که داشت و وجودش بهم یه احساس سرما میداد.
مثل یه لیوان موهیتو پر از یخ و لیمو و نعناع.
این حس رو دوست داشتم.
جدید و جالب بود.
خندیدم و گفتم؛
_من تاحالا با هیچکس توی رابطه نبودم که بخوای راجبم اینطور فکر کنی.
این یعنی تجربه و ادم شناسیت زیر صفره و حتی چیزی هم که گفتی اشتباهه.
شونش رو انداخت بالا.
راز_بنظر من که درسته.
چون ترجیح میدم به جای قاطی کردن منطقی فکر کنم.
نگاه بدی بهش انداختم.
حالا داشت میرفت روی مخم.
_از ادمایی که فکر میکنن همیشه حق به خودشونه و همه چیز رو میدونن متنفرم.
ابروهاش پرید بالا.
_مثل خودت.
لباش رو به هم فشرد و درحالی که سعی میکرد سگ مزخرف اکس احمقش رو کنترل کنه خندید.
راز_تو خودتم اینجوری ای.
_زورشو دارم، میتونم.
خندید و نگاهش رو ازم گرفت.
نمیدونم چرا اما بحث کردن باهاش مثل بحث کردن با ابوهادی باعث نمیشد احساس ضعف و دست و پا زدن داشته باشم.
اونجور موقع ها حتی در عصبانی و اتیشی ترین حالتم هم ضعیف بودم.
اما حالا، میتونستم انتخاب کنم کی باشم و چه رفتاری داشته باشم.
هر حرفی میخواستم میزدم، هرکاری میخواستم میکردم.
میتونستم کسی باشم که خودم میخوام و همه رفتارام سنجیده و تحت کنترل نباشن.
واسه چیز هایی که میگفتم و کارهایی که میکردم به بدترین شکل ممکن تنبیه نمیشدم.
این حالت رو دوست داشتم.
میخواستم وقتی توی اون خونه نیستم بی پروا و بی فکر باشم و هرکاری میخوام بکنم.
2 825
#part128
حرفی نزد.
در سکوت به دودی که فوت کرد بیرون خیره شدم که گفت؛
_میگفت ازت خوشش اومده.
گفتم احتمالا واسه اینکه خوب لاس میزنی.
حس خیلی بدی از حرفش گرفتم.
فکر میکردم لاس زدن یه چیز عادی باشه.
مطمئن بودم دروغ میگه.
اهورا به هیچ عنوان از من خوشش نمیومد، این رو میشد از رفتار اون شبش به خوبی متوجه شد.
هر کس دیگه ای جای اون بود بدون سوال کردن کارش رو انجام میداد اما اون هیچ میل و رغبتی نداشت و همین حالم رو بیشتر از خودم به هم میزد.
البته اگر مثل بقیه، پسرای کوچه یا ابوهادی رفتار میکرد بیشتر چندشم میشد.
_چرت و پرت نگو.
من کی با اهورا لاس زدم مگه؟
شونش رو انداخت بالا و سیگاری که لای انگشت های باریکش گرفته بود رو به لب هاش نزدیک کرد.
وقتی دودش رو میداد داخل خاکستر های سیگار قرمز میشدن و اتیشش بیشتر شعله ور میشد.
بدون اینکه دود رو فوت کنه بیرون گفت؛
_مگه من گفتم با اون لاس زدی؟
البته زیادم فرقی نمیکنه چون تقریبا یه دور با همه اطرافیانش اینکارو کردی.
وقتی حرف میزد دودی رو که احتمالا توی ریه هاش قفل شده بود بیرون میفرستاد.
حالا حس خیلی بدی گرفته بودم اما اونقدری که باید عمیق نبود.
اون قرصی که خورده بودم عجیب بیخیالم میکرد و همین باعث میشد ازش خوشم بیاد.
تکیه دادم به مبل و سرم رو تکون دادم.
_یعنی چیزی نمیدونی؟
شونشو انداخت بالا که ادامه دادم؛
_کاملا از رفتارت پیداست.
چشماش رو تنگ کرد و دستش رو انداخت پایین.
حالا دود سیگار از انگشت و مچ های ظریفش عبور میکرد و حس میکردم به دستبند های بافتش میچسبید.
هر لحظه منتظر بودم شلوارش بسوزه و همونجا اتیش بگیره.
راز_چیزی نمیدونستم ولی خب از رفتار مشکوک اون روزش و حرفای الان تو میتونم یه چیزایی حدس بزنم.
هرچند که زیادم برام عجیب نیست تقریبا با هرکی اشنا میشه اون طرف یا معتاد میشه یا ساقی.
تو هم روش.
سیگارش رو توی لیوان خاموش کرد و گذاشتش روی اپن و زل زد بهم.
ابروهام به هم گره خورد و گفتم؛
_چی؟
متوجه منظورش نشده بودم.
الان ساقی یا معتاد بودن چه ربطی به موضوع حرفمون داشت.
_من معتاد نیستم.
ابروهاش رفت بالا و گفت؛
_نه.
منظورم این نبود که معتادی.
راجب اینکه قرار بود این سری از گلهاشو ببری بدی به مشتریا حرف میزنم.
حالا کاملا گیج شده بودم.
منظورش چی بود؟
اهورا گفته بود که من قراره توی پخش مواد کمکش کنم؟
یا اینارو الان به خاطر اینکه پرسیده بودم چیزی میدونی یا نه حدس زده بود؟
سعی کردم عادی رفتار کنم واسه همین سرم رو تکون دادم.
هنوز هم بهش شک داشتم و باورم نشده بود که چیزی ندونه.
رفتارش واقعا عجیب بود.
البته به اهورا نمیخورد بخواد این موضوع رو به کسی بگه چون بهم قول داده بود.
از رفتاراش میشد تشخیص داد که ادم راز نگهداریه.
شبیه کسانی نبود که دهن لقن و نخود توی دهنشون خیس نمیخوره.
با اینکه شوخ بود اما کاملا جدی بنظر میرسید و میشد تشخیص داد که قبل از حرف زدن خوب به حرفاش فکر میکنه.
برعکس من که اصلا وقتم رو تلف نمیکردم و هرچی میخواستم میگفتم.
فکر کردنم بیشتر مربوط به وقتهایی میشد که میخواستم سکوت کنم.
سینی رو گذاشتم کنار و از روی مبل بلند شدم.
_من دیگه برم.
با این بحثی که پیش اومده بود، بیشتر موندن جایز بنظر نمیرسید.
تکیهش رو از اپن گرفت و گفت؛
_زود نیست؟
نگاهی به ساعت انداختم.
تازه دیر هم شده بود.
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_من میخواستم برم سگه رو پس بدم.
گفتم اگه دوست داشته باشی باهام بیای چون ترجیح میدم تنها نرم.
نگاه کوتاهی به ساعت انداختم و مردد نگاهش کردم.
سرش رو کج کرده بود و بدون حرف داشت نگاهم میکرد.
نگاهش حس عجیبی بهم میداد.
شبیه همون حسی بود که اونشب با اهورا داشتم، البته از نوع بهترش.
اون به خاطر استرس و ترسی بود که داشتم اما این نگاه منو به هیجان میورد.
نفس عمیقی کشیدم که تونستم بوی عطرش رو حس کنم.
یه بوی خنک و غیر ملایم که ادم دوست داشت بخورتش.
_نزدیکه؟
لباشو به نشونه نمیدونم داد بیرون و با صدایی که انگار باید سرفه میکرد تا دوباره گرم و گیرا بشه گفت؛
_تقریبا.
و بعد همونطور که حدس زده بودم دستش رو گرفت جلوی دهنش و سرفه کوتاهی کرد.
_باشه.
قصد نداشتم برم.
نمیخواستم بهونه دست ابوهادی بدم و از سمتی هم به انسه خیلی اعتمادی نبود.
اما حالا که با نگاه خیره سبز رنگش نگاهم میکرد دوست داشتم بیشتر باهاش وقت بگذرونم.
یعنی تنها کسی بود که الان دوست داشتم کنارش باشم و باهاش صحبت کنم.
برام جالب و عجیب بود، دوست داشتم بیشتر راجبش بفهمم.
سرش رو تکون داد و گفت؛
_خب بشین تا من یچیزی بپوشم.
و وسایلت رو بیارم.
چیزی نگفتم و بدون حرف نشستم سر جام.
حالا کمی استرس گرفته بودم و هیجان داشتم.
درد دستم رو به هیچ عنوان حس نمیکردم و نمیدونستم این به خاطر ترامادولی بود که خورده بودم و یا اینجا بودن حواسمو از درد و غصه هام پرت کرده بود.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
