𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 825
Subscribers
-224 hours
-177 days
-6830 days
Posts Archive
2 825
#part127
پوستش خیلی صاف و شفاف بود و زیر نور نارنجی رنگی که از لامپ بالای سرش ساطع میشد برق میزد.
همیشه دوست داشتم پوستم انقدر صاف باشه، ولی خب دست چپم چندتا جای زخم یا به قول تینا خودزنی داشت.
کمرم هم که به لطف ابوهادی شبیه بازار جمعه بود انقدر به خاطر کبودی های روش رنگ به رنگ میشد.
چون سرش رو پایین گرفته بود موهای موج دارش که انگار کمی فر بودن ریخته بود توی صورتش و خیلی اروم با چنگال توی نون ها فلافل میزاشت.
حالا که حواسش نبود میتونستم با ایفونم به استارلینک وصل بشم و از طریق دوربین های مداربسته ارزشمندمون که فقط ios رو ساپورت میکردن ببینم انسه داره چیکار میکنه.
درحالی که حواسم بود تا برنگرده و گوشیم رو نبینه از توی جیب شلوارم درش اوردم.
چهارتا میسکال و دوتا پیام از انسه داشتم.
تا خواستم پیام هارو باز کنم صدای راز رو شنیدم.
راز_جلل خالق اون نوکیاست؟
فکر میکردم نسلش دیگه منقرض شده.
سرم رو خیلی سریع بلند کردم و بهش خیره شدم.
_گوشی بابابزرگمه.
جا مونده پیشم.
سینی حاوی ساندویچ و نوشابه رو گذاشت روی میز و نشست روی مبل.
موهاش رو از توی صورتش زد کنار و درحالی که خیلی جدی سرتا پام رو از نظر میگدروند و لیوان بلند پر از یخ خودش رو برمیداشت گفت؛
_اهنگم میزنه؟
لبم رو کج کردم و پوزخندی زدم.
_اره، تازه ظرفم میشوره.
کمی از نوشابش خورد و سرش رو تکون داد.
راز_از اهورا با استعداد تره.
با شنیدن اسم اهورا سر جام خشک شدم.
هرموقع اسمش میومد دوباره اون حس بد و مزخرف اون شب سراغم میومد.
حس اویزون بودن!
نفس عمیقی کشیدم و بازوم رو خاروندم که گفت؛
_در بیار لباستو اگه راحت نیستی.
از اونجایی که نمیخواستم این یکی هم از مثل سگ کتک خوردنم اگاه بشه گفتم؛
_نه راحتم.
شونش رو انداخت بالا و گفت؛
_هرجور راحتی.
احساس عجیبی داشتم.
بودن باهاش توی یه خونه اونم تنها همش باعث میشد که فکرای احمقانه و پیرمردونه بیاد توی ذهنم.
اینکه به بهونه نصیحت کردنش یکم انگشتش کنم یا حالا هرچی.
تازه عجیب دلم هوای تریاک کرده بود.
ساندویچم رو برداشتم و به محتویات توش خیره شدم.
_چه با سلیقه.
راز_مسخره میکنی؟
شونمو انداختم بالا و سرم رو تکون دادم.
_هرکدوم از فلافلات سه کیلومتر از هم فاصله دارن.
مثل نون پنیرایین که مامانا میگیرن.
لبش به نشونه لبخند کج شد و درحالی که سرش رو به دستش تکیه میداد گفت؛
_فلافلا اهوران.
خودش موادشو درست کرد گذاشت تو یخچال که شب بیاد بخوره.
احتمالا اگه بفهمه دوباره باید املت بزنه با اسید خودش رو میسوزونه.
نمیدونم چرا اما یه ثانیه لحظه ای که میخواستم ساک بزنم یادم افتاد و عوقم گرفت.
چشمام رو بستم و به زور ساندویچم رو قورت دادم که صدای خندش بلند شد.
راز_انقدر بدمزست؟
_نه خوبه.
یاد اهورا افتادم.
و بعد یادم افتاد که چه گند بزرگی زدم.
وقتی نگاهش کردم داشت با چشمای تنگ شده و خیلی جدی نگاهم میکرد.
خب، الان میخوای ناراحت بشی که دوستت تخمیه؟
خب به من چه که هست.
راز_چطور مگه؟
شونم رو انداختم بالا و با خونسردی گفتم؛
_یاد یکی از حرفاش افتادم.
سرش رو تکون داد و نوشابش رو سر کشید و منم برای سریع تر قورت دادن غذام روش نوشابه خوردم.
راز_زندگی کردن با ادمایی که از لحاظ سنی باهات فاصله زیادی دارن سخت نیست؟
نه عزیزم اصلا.
شاید باورت نشه اما اگه بفهمن الان اینجام امشب تو انبار میخوابم.
انباری کلا اول اتاق من بود بعد ارتقا لول داد شد جای جهیزیه کهنه انسه.
_نمیدونم.
چشماش رو تنگ تر کرد و خیلی جدی گفت؛
_چیزی مصرف کردی؟
شونم رو انداختم بالا و درحالی که گازی به فلافلم میزدم گفتم؛
_ترامادول.
با همون لحن جدی گفت؛
_معتادی چیزی هستی؟
_شاید باشم.
ناخنش رو بین دندون هاش فشرد.
حالا بند دستبند بافت مشکی رنگ توی دستش اویزون بود و پوستش روشن تر به نظر میرسید.
حقیقتا نمیتونستم چشم از بازوهاش بردارم.
اراز_چی میکشی؟
_خماریتو.
ابروهاش پرید بالا که خیلی سریع خودم رو جمع کردم.
_شوخی کردم.
ترامادولو واسه درد دستم خوردم چون عادت ندارم یکم ملنگ شدم.
اینبار لبش کج نشد و کامل خندید.
درحالی که سعی میکرد دندون های سفیدش رو پشت لب های هوس انگیزش مخفی کنه گفت؛
_واسه در رفتگی دست ترامادول تجویز میکنن؟
چه جالب.
_واسه اون نه ولی خماری تو شاید.
نفسش رو با صدا فوت کرد بیرون و همه نوشابش رو سر کشید.
نگاهم رو ازش گرفتم که با لحنی تیکه دار گفت؛
_گفتم اهورا گول هر لاسیو نمیخوره.
خیلی سریع سرم رو بلند کردم.
_چی؟
شونش رو انداخت بالا و از روی مبل بلند شد.
توی یه لحظه تمام حس خوبم از بین رفت.
نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم.
_منظورت چیه؟
پاکت سیگاری که روی اپن بود رو برداشت و نشست.
درحالی که یه نخ لای لب هاش میزاشت و بینشون میفشردش روی اپن رو نگاه کرد.
احتمالا دنبال فندک میگشت.
راز_منظوری نداشتم.
_چرا.
الان به من تیکه انداختی چون دوستت همه چیز رو برات گفته؟
2 825
دلم میخواد مثل اون مگسی که روی جسدم میشینه و مورچهای که گوشتم رو میخوره بی خبر از دنیا باشم.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
