𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 828
Subscribers
-224 hours
+47 days
-3730 days
Posts Archive
2 828
#part88
در بطری ابم رو بستم و بهش خیره شدم.
بی توجه به حرفش گفتم؛
_الان که دوباره بریم بیرون نفست میگیره..
نگاهی بهم انداخت و از روی صندلی بلند شد.
دایان_نه، اون لحظه نفس کم اوردم، الان خوبم.
این رو گفت و جلوتر از ما حرکت کرد.
پشت سرش راه افتادیم.
نمیدونم چرا یه لحظه که افتاد روی زمین اونقدر ترسیدم.
اگه چیزیش میشد چی؟
نکنه نگرانی زیادی از خودم نشون داده باشم و متوجه ترسم شده باشه..
امیدوارم این کارم رو بزاره پای انسانیت و احساس مسئولیت نسبت به حال رئیسم.
از تاکسی پیاده شدم و به اطرافم نگاه کردم.
جلوی هتل یه محوطه بزرگ قرار داشت که با کاشی پوشیده شده بود و مثل یه پارک میموند.
توی محوطه درخت کاشته بودن و یه ابشار هم وسط زمین وجود داشت.
تیشرتم رو که چسبیده بود به تنم از شکمم فاصله دادم و خودم رو باد زدم.
هوا واقعا گرم بود..
وارد هتل که شدیم باد خنکی به سمتم هجوم اورد.
امید شناسنامشو داد به دایان تا اون واسش اتاق بگیره و خودش رفت و روی مبل نشست.
دایان_سلام خسته نباشید.
دوتا اتاق میخواستیم.
عالیه، همینم کم بود با امید توی یه اتاق بخوابم.
چی میشد اگه سه تا اتاق میگرفتی؟
دختر نگاهمون کرد و گفت؛
_چند نفره؟
دایان_یه یک نفره، یه دو نفره.
دختر_تختاش تکی باشه؟
دایان_فرقی نداره.
دختر_تختای دونفره فقط برای اوناییه که ازدواج کردن.
همسرتون همراهتونه؟
دایان_نه نه واسه دوستم میخوام، اونجا نشسته.
و به امید اشاره کرد.
سر جام میخ شدم.
اتاق دونفره رو برای خودش و امید گرفت؟
بعد گفت فرقی نداره تخت تک نفره باشه یا دونفره؟
حس خیلی بدی بهم دست داد..
سرمو انداختم پایین و نفس عمیقی کشیدم.
عیب نداره سامیار، گیریم یه اتاق واسه خودشون گرفت، دلیل نمیشه که بخوان توی یه اتاق باهم کاری بکنن که.
اصلا من چرا نگرانم؟
به منچه.
بعد از گرفتن اتاقا رفتیم و سوار اسانسور شدیم.
امید به کارت ها نگاه کرد و گفت؛
_خسیس چرا دوتا اتاق گرفتی؟
ورشکست میشی با یه اتاق اضافه؟
من و سامیار با هم کنار نمیایم.
دایان_قرار نیست تو اتاق سامیار بخوابی، تو اتاق من میخوابی.
بهش خیره شدم، داشت خیلی جدی امید رو نگاه میکرد.
ناخنام رو فشردم به پوستم و سعی کردم اخمام رو باز کنم.
ابروهای امید پرید بالا، اما چیزی نگفت..
اتاقامون کنار هم قرار داشتن، درو باز کردم و بی توجه به اون دوتا رفتم تو.
درو بستم و بهش تکیه دادم.
به فضای کوچیک اتاق خیره شدم.
یه تلویزیون روی میز کنار تخت قرار داشت و یه کمد سمت راست کنار پنجره بود.
حموم و دستشویی هم سمت چپ اتاق تعبیه شده بودن.
کیفمو انداختم روی زمین و رفتم سمت تخت و افتادم روش.
به سقف سفید رنگ خیره شدم.
چرا امید راضی نبود توی یه اتاق با من بخوابه اما مشکلی با خوابیدن توی اتاق دایان نداشت؟
اگر قرار بر این بود که کاری نکنن سه تا اتاق یا یه اتاق سه نفره میگرفت.
حتما میخواست من مزاحمشون نشم.
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
چیزی روی گلوم سنگینی میکرد..
یه لحظه یه صحنه اومد جلوی چشمم.
دایان همونطور که من رو به دیوار کوبیده بود امید رو میچسبونه به دیوار و میبوستش..
با حس کردن خیسی چیزی روی گونم به خودم اومدم.
من واقعا داشتم به خاطر این موضوع اشک میریختم؟
چه مرگت شده سامیار؟
چرا باید حسودیت بشه؟
چرا باید ناراحت بشی و اشک بریزی؟
مگه اون کیه!
اون فقط یه پسر بیشعور و احمقه که همچین بلایی سر همه میاره.
پس بگو چرا ماریا اونشب گولش رو خورده بود.
همچین کاری باهاش کرده بود..
چطور میشه در برابرش مقاومت کرد وقتی تک تک کاراش برنامه ریزی شدهست؟
هیچ جوره نمیشد ازش جون سالم به در برد.
کی فکرش رو میکرد من گولش رو بخورم و اونشب اون اتفاق بیوفته؟
واقعا فکرش رو نمیکردم..
اینکه گفت هیچ حسی به پسرا ندارم بهونه بود، میخواست من رو دک کنه..
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم.
چقدر بد باهام رفتار میکرد، چقدر من رو نادیده میگرفت و بهم اهمیت نمیداد.
دلم برای لبخندا و شوخی هایی که باهام میکرد تنگ شده بود..
یعنی دیگه هیچوقت قرار نیست اون اتفاقات بیوفته؟
فکر کردن به همه اینا من رو غمگین میکرد.
اگر تاحالا قبول نکرده بودم و خبر نداشتم حالا خوب میدونستم که حس من به دایان بیشتر از یه کراش سادست!
...
دایان؛
در اتاق رو بستم و کیفم رو گذاشتم یه گوشه.
جلوی کولر ایستادم و تیشرتم رو از تنم در اوردم..
امید_حداقل لباستو در میاری جلوی کولر واینستا که بوت پخش بشه خفه شیم بمیریم.
لبخندی زدم و برگشتم سمتش.
بدون حرف زل زد بهم و نفس عمیقی کشید.
رفتم طرف تخت و دراز کشیدم روش.
صندلی جلوی میز تلویزیون رو کشید سمتم و جلوم نشست.
امید_یه سوال بپرسم؟
نگاهم رو ازش گرفتم و دست کردم توی موهام.
به سقف خیره شدم و گفتم؛
_نه.
امید_چرا یه اتاق جدا برا من نگرفتی؟
_فضولیش به تو نیومده بچه.
امید_دلیل خاصی داشت؟
چشمام رو بستم و دستم رو گذاشتم روی صورتم تا نور نخوره بهم.
امید_خیل خب بابا..
من میرم حموم.
2 828
#part87
چشمامو باز کردم و نگاه خمارم رو بهش دوختم.
هردومون باهم جواب سلامش رو دادیم.
اقای مهرگان که دیشب دیده بودمش وارد سالن شد و بهمون سلام کرد.
مهرگان_تاکسی اومد.
هر سه بعد از خدافظی از نمایشگاه خارج شدیم.
دایان جلو نشست و من و امید عقب نشستیم.
تا رسیدن به مقصد هیچکدوممون با اون یکی حرف نزد.
وارد فرودگاه شدیم، بعد از اینکه خودمون و کیفامون رو چک کردن رفتیم نشستیم روی صندلی.
به سالن بزرگ فرودگاه خیره شدم.
بعد از انجام کارا و فرود هواپیما سوارش شدیم.
من کنار پنجره نشستم و امید هم بین من و دایان نشست.
اصلا حس خوبی به این سفر نداشتم.
نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم.
امید_من برم دستشویی.
دایان_مواظب باش زیاد نرینی هواپیما سنگین بشه نتونه پرواز کنه.
به زور خودمو کنترل کردم نخندم.
امید_حالا من قدم کوتاه کم میرینم، خودتو چی میگی که سه برابر منی برینی کلا هواپیما سوراخ میشه میریزه رو سر مردم.
دایان_برو دستشوییتو کن بوش تا اینجا اومد.
امید خندید و رفت سمت ته سالن.
دایان زیر لب گفت؛
_حتما باید بزاره بیایم تو بعد بره دستشویی..
گوشیم رو در اوردم و نگاهی به ساعت انداختم.
8:40 دقیقه صبح بود.
نیم نگاهی به دایان کردم.
تیشرت خاکستری رنگش خیلی بهش میومد.
موهاش رو از توی صورتش زد کنار، انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد چون برگشت سمتم.
خودم رو مشغول دیدن دختر بچه ای که روی صندلی اون ردیف نشسته بود نشون دادم.
امید اومد و نشست بینمون.
دایان_سرت کجاست؟
امید_رو گردنمه.
دایان_فکر کردم اونم ریدی.
امید_جاتون خالی انقدر حال داد که نگو.
دایان_اگه جامون خالی بود تو و دوستات پرش کردید.
لبخندی زدم و نگاهم رو ازشون گرفتم.
دایان حتی یه کلمه هم با من حرف نمیزد..
نفس عمیقی کشیدم.
بلاخره هواپیما حرکت کرد و کم کم اوج گرفت.
خیلی خوابم میومد، به خاطر این بود که دیشب به همه چیز فکر کردم و نخوابیدم.
حتی میخواستم از کار استعفا بدم.
اما خب واقعا کار بچگانه و احمقانه ای بود.
دیگه هرگز شغلی به این خوبی پیدا نمیکردم و مجبور بودم برم بغل دست یاسر مواد مخدر بسته بندی کنم..
تصمیم دیشبم خیلی درست بود، اگه به دوستی با دایان ادامه میدادم ممکن بود کارم سخت تر بشه..
اگه این احساس سادم به یه حس عمیق تر تبدیل میشد چیکار میکردم؟
باید همین الان جلوش رو میگرفتم.
و اتفاقا خوب شد که خود دایان استارتش رو زد مگه نه خودم نمیتونستم.
هندزفریم رو در اوردم و گذاشتم توی گوشم.
یه اهنگ پلی کردم و چشمام رو بستم.
با حس اینکه کسی داره تکونم میده چشمام رو باز کردم.
اهنگ توی گوشم هنوزم داشت میخوند.
امید بهم اشاره کرد که هندزفریم رو دربیارم.
اهنگ رو قط کردم که گفت؛
_داریم میرسیم.
متوجه شدم که دایان داره نگاهم میکنه.
به محض اینکه حواسم بهش جمع شد روشو کرد اونور.
اصلا از این قایم موشک بازیا خوشم نمیومد.
هندزفریمو گذاشتم توی جیبم که دایان گفت؛
_تو حس نمیکنی هوا یهو گرم شد؟
امید_اومدیم جنوب دیگه، انتظار که نداری هوای شمالو داشته باشه.
دایان_امیدوارم دخترای شمال رو نداشته باشه.
بهش نگاه کردم.
امید_چرا؟
دایان_تکراری شدن.
نیاز به یه ملیت جدید دارم.
پوزخندی زدم.
امید_اینو نگاه کن چقدر پرروعه.
یجوری حرف میزنه انگار با کل شمال بوده.
دایان_از کجا میدونی نبودم؟
امید_چون وقت نمیکنی هم با پسراش باشی هم دختراش.
نگاه دایان لیز خورد سمت من.
دایان_اگه همرو یه انگشت ریز بکنم وقت میشه.
امید_کاش به همون راضی بودی..
از هواپیما که پیاده شدم باد خیلی گرمی به صورتم برخورد کرد.
دایان_بچه ها..
هردومون نگاهش کردیم.
دایان_نمیتونم نفس بکشم..
امید_تنفس مصنوعی میخوای؟
دایان با اخم امید رو نگاه کرد و گفت؛
_شوخی نمیکنم جدی میگم.
کمی دقت کردم که متوجه شدم رنگش واقعا پریده.
سفید سفید شده بود..
_بریم تو فرودگاه.
راهمون رو ادامه دادیم که وسط راه دایان افتاد روی زمین.
امید_پشمام مرد.
نمیدونم چرا اما یه لحظه با تموم وجود ترسیدم.
سریع نشستم روی زمین و بهش خیره شدم.
_دایان؟
با صدایی خمار گفت؛
_فکر کنم دارم میمیرم.
همین حرفش کافی بود تا مثل اسپند روی اتیش بشم.
خیلی سریع رو به امید گفتم؛
_دستشو بگیر.
با هم از روی زمین بلندش کردیم و رفتیم سمت سالن.
بهش خیره شدم.
رنگش شده بود مثل گچ.
امید_خبرت بشه چقدر سنگینی له شدم.
_بدو دیگه ناز الکی نکن.
به محض اینکه وارد فرودگاه شدیم کمی حالش بهتر شد.
نشوندیمش روی صندلی.
بطری ابم رو در اوردم و کمی ریختم روی دستم و مالیدم به صورتش.
موهاشو از توی صورتش زدم کنار.
بدون حرف زل زده بود بهم.
_بیا یکم اب بخور.
بطری رو از دستم گرفت و همه اب توشو خورد.
کل کیفم رو زیر و رو کردم تا یه دونه شیرینی پیدا کنم.
به زور چپوندمش بهش..
حالش که بهتر شد خیالم یکم راحت شد.
امید_فقط هیکل گنده کردی.
سریع غش میکنی.
دایان_بابا خیلی هوا گرمه.
اینجا چرا اینطوریه.
2 828
#part86
حس کردم که قلبم تیر کشید.
با لحن بدی گفتم؛
_الان فهمیدی میخوای دوست عادی باشیم؟
چرا قبلش به این نتیجه نرسیدی؟
حتما باید همچین اتفاقی میوفتاد؟
دایان_میدونم که دیره ولی کاریه که شده.
با صدای بلند گفتم؛
_ولی باید قبل از اون اتفاق به این نتیجه میرسیدی!
دایان_ناراحتی که قراره دوست عادی باشیم؟
_معلومه که نه!
چرا باید ناراحت باشم؟
ما همین الانشم دوست عادی هستیم.
اومد جلو و دستاشو کرد توی جیبش.
دایان_پس مشکلت چیه؟
خواستم چیزی بگم اما نتونستم کلمات رو درست کنار هم بچینم.
هرچیزی که میگفتم بر علیهم بود.
دایان_من متاسفم.
اما متوجه شدم که هیچ میلی به پسرا ندارم.
اینکار از ریشه اشتباهه.
درست نیست.
اونشب هردومون مست بودیم و از سمتی هم گیج شده بودیم.
پوزخندی زدم.
مثل ادمای خیلی با ایمان و قانونمند حرف میزد.
دایان_من فکر میکردم که ممکنه از رابطه داشتن با یه پسر خوشم بیاد اما اینطور نبود.
صدای شکستن قلبم رو به خوبی شنیدم.
دایان_راستشو بخوای پشیمون هم هستم.
خیلی پشیمونم.
حاضرم برای درست کردن اون اشتباه هرکاری بکنم.
اب دهنم رو قورت دادم.
چیزی توی گلوم سنگینی میکرد.
اسمش چی بود؟
بغض؟
قلبم رو شکسته بود و روی خورده شیشه هاش راه میرفت.
سرم رو تکون دادم.
_دوست عادی؟
دایان_اره.
به چشمای بی رحمش خیره شدم.
_اما من ترجیح میدم همونم نباشیم.
سرشو کج کرد.
دایان_بسیار خب.
پس دوتا همکار میمونیم.
_اره..
هردومون سکوت کردیم.
من به فاجعه ای که پیش اومده بود فکر میکردم.
و دایان..
خوشحال بود؟!
_اگه دیگه کاری نداری من برم.
تا الان یاسر کلی ابروریزی کرده.
دایان_خیل خب.
از اتاق خارج شدم و پشت سرم درو بستم.
احساسات منفی و سیاه توی قلبم رژه میرفتن.
حس خیلی بدی داشتم.
درسته من واقعا به هیچ اینده ای با دایان فکر نمیکردم، اما اینکه بخوایم بیخیال همه چیز بشیم یکم سنگین بود.
کاش اون اتفاق هیچوقت نمیوفتاد.
همش میدونستم دارم اشتباه میکنم اما مثل احمقا خام شدم.
خاک بر سرت سامیار.
سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم تا دایان فکر نکنه ناراحت شدم یا بهم برخورده.
یاسرو به زور لای جمعیت پیدا کردم، کنار امید و سارا ایستاده بود.
رفتم سمتش و گفتم؛
_باید بریم.
گازی به موزش زد و گفت؛
_ما که تازه اومدیم.
_باید بریم.
یا اگه میخوای تو بمون من میرم.
یاسر_نه منم میام.
از خونه خارج شدم و رفتم سمت ماشین.
من سوار ماشین شدم و یاسر با موتور اومد.
به محض اینکه رسیدم خونه رفتم توی اتاق و درو بستم.
حالم خیلی بد بود.
خیلی پشیمون بودم.
واسه دایان که فرقی نداشت، اون فاعل بود.
همه چیز سر منه بدبخت خالی شد.
منه احمق.
منه بیشعور.
منه خاک بر سر.
نشستم روی تخت و سرمو گرفتم توی دستام.
نمیدونم چرا انقدر به هم ریخته بودم.
واقعا به خاطر پشیمونی بابت اونشب بود یا چون داشتم دایان رو از دست میدادم؟
هرکسی رو میخواستم خر کنم خودم رو نمیتونستم گول بزنم.
واقعا ناراحت شده بودم.
به زور جلوی بغضم رو گرفته بودم که نشکنه.
با صدای زنگ گوشیم از فکر در اومدم.
خودش بود..
اگه رد تماس میزدم میفهمید که حالم خوب نیست.
حوصله و روی حرف زدن باهاش رو هم نداشتم.
توجهی نکردم.
چند دقیقه بعد یه پیامک برام اومد.
کمی صبر کردم و بعد بازش کردم.
"یادم رفت اینو بگم، فردا باید یه سر بریم گمرک بندرعباس، یکی دوروز میمونیم.
چیزی لازم نیست بیاری فقط لباس و شناسنامه و کارت ملی واسه هتل.
ساعت 8 نمایشگاه باش"
نفس عمیقی کشیدم و دراز کشیدم روی تخت.
به سقف خیره شدم و چشمام رو بستم.
...
بعد از پیاده شدن از تاکسی و حساب کردن کرایه وارد نمایشگاه شدم.
خلوت بود و فقط امید توش حضور داشت.
کیفم رو روی شونم جابه جا کردم و از کنار ماشین ها گذشتم.
حالا فضای اینجا به اندازه روزهای دیگه برام جذاب نبود.
ماشین ها ارزشمند نبودن، کف سرامیکا برق نمیزد و لامپای روی سقف به خوبی فضا رو روشن نمیکردن.
کسی جز امید توی سالن نبود.
احتمالا اونم قرار بود باهامون بیاد.
رفتم سمت کانتر و کیفم رو گذاشتم روش.
امید_سلام.
سرم رو تکون دادم و نشستم روی صندلی.
امید_نمیدونستم توهم قراره بیای.
_منم نمیدونستم تو هم میای.
امید_دایان بدون من هیچ جا نمیره.
سرم رو تکون دادم.
نگاهی به ساعتم انداختم و چشمام رو بستم.
فقط خدا میدونست چطور دیشب رو به صبح رسوندم.
انقدر فکر کردم که تبخیر شدم.
به این نتیجه رسیده بودم که دایان رو حتی تو صدا نزنم.
در اون حد هم نباید صمیمیت به خرج میدادم.
امید_خداروشکر پول هواپیما با ما نیست.
الان بلیطا خیلی گرونن.
چیزی نگفتم.
صدای باز و بسته شدن در یکی از اتاقا و بعد قدمای کسی اومد.
دایان_سلام.
2 828
زندگی نبود، تماماً منجلاب گه بود، لایق فحش های رکیک و ناموسی، لایق تف بر پایه و اساساش.
-امیرحسین پاینده
2 828
[زخمی های زاهدان نیاز شدید به خون دارن.]
طبق گفتههای ادارهی انتقال خون سیستان و بلوچستان شما تو هر شهری که خون بدید از طریق هلال احمر به دستشون میرسه. لطفا اگه شرایط اهدای خون رو دارید به هلال احمر های شهرتون برید و بپرسید ازشون و برای زاهدان خون اهدا کنید.
شرایط اهدای خون:
۱- حداقل سن ۱۸ سال و حداکثر ۶۰ سال.
(با چک شدن فشار خون افراد)
۲- وزن حداقل ۵۰ کیلو گرم.
۳- اگه بار اولتونه همراه داشتن اصل کارت شناسایی (گواهینامه، شناسنامه، پاسپورت) لازمه.
۴- اگر دائم خون اهدا میکنید ۸ هفته از سری قبل گذشته باشه و اگه تتو دارید یک سال از زمانی که تتو زدید گذشته باشه.
۵- مبتلا نبودن به بیماری هایی مانند انواع آلرژیها، بیماریهای قلبی و عروقی و ایدز و …
-مراکز اهدای خون شهر های خودتونو سرچ کنید و ادرس و تلفنشونو پیدا کنید و حتما مطمئن بشید که به زاهدان میرسه. از طریق هلال احمر هم میتونید اهدا کنید.
-این متن باز نشر شده است. (از کانال donteatthisshit)
2 828
روزی کسی خواهد رسید تا بتهای شمارا بشکند، باشد تا حال مادر و پدرهایی که دخترانشان را کشتید بفهمید.
2 828
کاش همونطور که برای شب لامپ هست تا همهجا روشن بشه برای صبحم یچیزی بود تا همهجا رو تاریک کنه.
2 828
https://t.me/elahenashnas/321
چرا جوین شدیم ولی یکم خسته ایم... الاهه بعنوان معلم استخدام شدم😄🌼 واسه بچه هام ذووق دارم.. دبیر کلاس دهم و یازدهم و دوازهمم
2 828
فقط میتونم بگم دایان خیلی بیناموسه پسره هول گاوه خر کیر سامیار توت دایان که انقد این پسره مظلومو ناراحت میکنی
2 828
دخترم
دوست صمیمی پسرم پارسال گفت رل بزنیم و نود خواست و حرفای ناجور و اینا بعد ننه باباش فهمیدن رل زدیم (دوستیمون خانوادگی بود رل زدنمون و نمیدونستن) و جوری باهام رفتار کردن انگار دختر خیابونیم بعد همو بلاک کردیم تا امسال که چن بار پی داد حرف زدیم و خایمالی کرد و اینا که بلاکش کردم ولی خب هر از گاهی اینجوری ام که اوکی ای کاش دوست میموندیم چه کنم که کلا تخمم شه و بگم کون لقش ؟ 🤡
2 828
https://t.me/elahenashnas/305
خیلیییی
بعد میدونی چی کیوت تره
اینکه اونی که داشت نقاشی میکشید اصلا شخصیت سافتی ندارع یعنی ازین جدیا و خشناس نقاشی به روحیش نمیخورد اصلا هخبفقح بعد اون کراشش کاملا لوسو کوچولوعو جیغ جیغوعه عررر شیپشون کنم یا زوده
2 828
https://t.me/elahenashnas/338
باید بگم که دانشگاه تازه شروع بگاییه دلتون رو خوش نکنید👌🤡
دبیرستان خیلی هم خوب بوده
2 828
از دره زندگی اویزان بودم و خاک و سنگ های کوچک دستانم را اذیت میکردند.
هر لحظه بیشتر به مرگ نزدیک میشدم؛
اگر تو نمیامدی و پایت را روی دستانم نمیفشردی، ممکن بود موقع نوشتن این متن زنده باشم.
