en
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Open in Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Show more
2 828
Subscribers
-324 hours
-17 days
-4330 days
Posts Archive
photo content
+1

بنظر من زندگی توی تمام حس های عجیبی که با توجه به حواس پنجگانه‌ت تجربشون میکنی خلاصه میشه. مثل وقتایی که برای اولین بار سیگار میکشی و یاد پدربزرگ مادریت میوفتی که سالهای سال دستا و لباساش بوی سیگار میدادن و یه شاخه گل مضحک هم روی کمرش تتو داشت و همیشه موهای سفیدش روی روبالشتی مشکی رنگ ریخته بودن. همونی که دهنش همیشه تلخ بود، صدای کلفتی داشت و همیشه درحال سرفه کردن بود. مثل وقتاییه که با دوستت میری بیرون، همونی که تنها دوستته و تو تنها دوستش نیستی. وقتایی که میخندین و به این فکر میکنی که حتما ادمای دور و ورش از من بامزه ترن و همیشه ترجیح میده با اونا وقت بگذرونه. مثل طعم تو دهنی خوردن از پدرو مادرت و فکر کردن به مرگت و اروم شدن با دونستن این موضوع که حتما ناراحت میشن و عذاب میکشن. مثل وقتایی که هوا بارونیه و تو ناراحت توی خیابونا راه میری، پات لیز میخوره و توی اب گلا فرود میای و اونجاست که طعم خنده وسط بغض رو میچشی. مثل وقتی که روی فرش جدید مامانت لاک میریزی و تا شب قراره غر بشنوی. اون لحظه بعد از دادن خون و اون حس پوچ و تجزیه شدن، اون سیاهی و بعد افتادن روی زمین و بی حس بودن پاهات وقتی تکیشون زدی به دیوار. مثل تجربه اولین عشق بی فرجام، مثل خواستن نگاری که توی اغوشش دفن بشی و دوباره به طبیعت برگردی. مثل حس کردن یه بوی اشنا و خنک. مثل نور خورشید، وقتی که پوستت از زیر خاک هنوز حسش میکنه..

photo content
+1

دلم برای زمان‌هایی که میتونستم حتی موقع خواب هم فکر کنم تنگ شده.

Dariush Be Man Nagoo Dooset Daram 128 .mp39.91 MB

خوشحالم که بلاخره حسش میکنم.

#part223 یه صدایی از اعماق مغزم گفت به درک، لطفا زودتر بمیر. اما بهش توجه نکردم. با این حال که اصلا حس خوبی نداشتم ناخوداگاه کمی نگران شده بودم. _خیل خب.. کجایی الان؟ ناله بلندی کرد و هق زد که کمی هول شدم. ماریا_خ.. خونه خودمونم. _تحمل کن دارم میام. تماس رو قط کردم و خیلی سریع سوییشرتم رو برداشتم و تنم کردم. حالا کمی استرس گرفته بودم و فکرم حسابی درگیر بود. همش میترسیدم نکنه بلایی سرش بیاد تا قبل از اینکه من برسم. هرچقدر هم که دلم از خودشو اون بچه پر بود و ازشون بدم میومد نمیتونستم نسبت بهشون بی تفاوت باشم. هرچی نباشه سامیار به من سپرده بودشون و ازم خواهش کرده بود که حواسم به ماریا باشه و روز زایمان برم بیمارستان پیشش. نمیدونم چرا اینو به من‌ گفته بود، من اصلا چیکاره بودم؟ مگه مامان و باباشون نبودن؟ میخواست با اینکار چیو به من ثابت کنه؟ اینکه اون دختر و بچش براش مهمن و دیگه حسی به من نداره و اونارو ترجیح میده؟ اصلا هیچوقت حسی به من داشت؟ خیلی سریع از نمایشگاه زدم بیرون و رفتم سمت‌ ماشین. امروز شنبه بود و ساعت طرفای دوازده ظهر بود و اتوبان و خیابونا به طرز باورنکردنی ای شلوغ بودن. یکی از خیابون های مرکز شهر خیلی شلوغ بود و واقعا اعصابمو خورد کرد. همش نگران بودم که نکنه به خاطر دیر کردن من اتفاقی بیوفته.. بلاخره بعد از نیم ساعت خودمو رسوندم به خونه ماریا. زنگ خونه رو زدم اما کسی جواب نداد. دیگه کم کم داشتم کلافه میشدم و حالا از شدت استرس عرق کرده بودم. چندبار دیگه زنگ زدم که در با صدای تیکی باز شد. خیلی سریع از حیاط گذشتم و در خونه رو باز کردم که دیدم ماریا روی زمین افتاده و داره گریه میکنه. خداروشکر یه مانتو پوشیده بود و شالش هم دور گردنش بود و لازم نبود سه ساعت برم براش لباس بیارم. رفتم سمتش و دستشو گرفتم که جیغی زد. بی توجه به جیغش از روی زمین بلندش کردم و گفتم؛ _میتونی راه بری؟ به چشمای خیس از اشک و صورت سرخش زل زدم. به زور وسط‌ گریه‌ش گفت؛ _ار..ه دستای ظریفشو گرفتم و درحالی که اروم بلندش میکردم گفتم؛ _خیل خب چیزی نیست. الان میریم. با گریه گفت؛ _دایان دارم می..میرم. نوچی کردم و از روی زمین بلندش کردم. سعی کردم باهاش خوش اخلاق باشم و ارومش کنم. _اشکال نداره الان میریم بیمارستان. به سختی سوار ماشینش کردم و بعد از اینکه خودمم نشستم راه افتادم. ماریا مدام گریه میکرد و جیغ میزد و با اینکارش باعث میشد تمرکزم رو از دست بدم و چندباری نزدیک بود تصادف کنم. از اونجایی که بنظر میرسید وضعیت خیلی خراب باشه بیمارستان خصوصی رو بیخیال شدم و به اولین بیمارستانی که سر راهم بود رفتم. بیمارستان های خوب همه دور بودن و مسیر همشون ترافیک بود. تک به تک چراغ قرمز هارو رد کردم و بلاخره دم در بیمارستان ایستادم. از ماشین پیاده شدم و به ماریا کمک کردم که بیاد بیرون. وارد بیمارستان که شدیم دوتا از پرستارا برامون برانکادر اوردن. از اونجایی که ماریا خیلی جیغ و داد میکرد کل بیمارستان داشتن مارو نگاه میکردن. فکر کنم مورد های اورژانسی اینجوری کم پیش میومد و همه از یکی دو روز قبل از زایمان بیمارستان بستری میشدن. پرستار اومد سمتم و گفت؛ _خانمتون هستن؟ _نه، دخترعمومه. پرستار_چند ماهشه؟ موهامو از توی صورتم زدم کنار و گفتم؛ _راستش نمیدونم.. ‌کمی مکث کردم و سعی کردم به یاد بیارم که چندماه پیش جنسیتش مشخص شده بود. خیلی سریع گفتم؛ _هشت ماهشه. سرشو تکون داد و خواست بره سمت اتاق که گفتم؛ _چیزه. اشکالی که نداره زودتر داره به دنیا میاد؟ پرستار_یکم خطرناکه اما خب احتمالا مرگش پایینه. ولی ممکنه بعضی از اندام هاش مثل مغز و ریه کامل تشکیل نشده باشه و یه مدت باید بستری بشه. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. حالا بیش از قبل نگران شده بودم. اگه بچه چیزیش میشد چی؟ دلم نمیخواست بچه سامیار، بعد از اینهمه دردسری که کشیده بود ناقص باشه و یه درد دیگه به درد هاش اضافه کنه. تا دیروز، اصلا شرایط فعلی رو نمیپذیرفتم و اون بچه و ماریا و هیچ احد دیگه ای رو که میخواست سامیارو ازم بگیره قبول نداشتم‌. اما حالا، انگار متوجه شده بودم که باید خودمو کنار بکشم. من این وسط رسما هیچکاره بودم و هیچوقت از نفر سوم یه رابطه بودن خوشم نمیومد. نشستم روی صندلی و سرمو گرفتم توی دستام که تازه متوجه شدم باید به پدرو مادر ماریا و سامیار خبر بدم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودمو اروم کنم. من این وسط چم بود؟ بیشتر از اینکه بخوام از ناقص بودن اون بچه بترسم از اینده خودم میترسیدم. موهامو از توی صورتم زدم کنار و بیخیال این فکرا شدم. گوشیم رو در اوردم و به زور شماره بابای ماریا رو پیدا کردم. حالا خجالت میکشیدم باهاش حرف بزنم. اونطور که پیدا بود اصلا رشت نبودن اما گفت که من اینجا بمونم و حواسم به ماریا باشه تا خودشو برسونه. هرچند که نمیدونم چه کاری از دست من ساخته بود.

photo content
+4

فور کنید عکساتونو بذارید فور میکنم اینجا، ری اکتم باز میکنم اونی که بیشترین لایک رو بخوره تا فردا میذارم بمونه.🍒

#part222 باورم نمیشد. حس میکردم که دارم خواب میبینم. این واقعا دایان بود؟ چندبار پلک زدم تا از صحت چیزی که میبینم مطمئن بشم. خودش بود، روی صندلی نشسته بود و دستاش رو گذاشته بود روی میز. موهاش حالا از همیشه بلند تر بودن و لباس مشکی و ساده ای به تن داشت. اصلا خوشحال بنظر نمیرسید. اخماش توی هم بود و چشماش یکم گرفته به نظر میومد. صورتش سفید و بی روح بود و بی توجه به من و با اخم به میز سفید رنگ نگاه میکرد. نفس عمیقی کشیدم تا حالم بهتر بشه. قلبم دیوانه وار خودش رو به سینم میکوبید و دل توی دلم نبود. حس میکردم که دارم خواب میبینم، یه رویای شیرین که دلم نمیخواست هیچوقت تموم بشه. اب دهنم رو قورت دادم و قدم از قدم برداشتم. هرچند که حالا کل وجودم سر شده بود و نمیتونستم به درستی راه برم. صندلی سفید رنگ روبه روش رو کشیدم عقب و نشستم روش. ... دایان؛ امروز حالم خیلی گرفته بود. احساسات خیلی عجیبی داشتم و واقعا سردرگم و سرگردان بودم. حالا کمی نسبت به همه رفتار هام عذاب وجدان داشتم. حالا حس میکردم که یکم زیادی تند رفته بودم. نمیدونستم باید چطور توی چشمای سامیار نگاه کنم و راجب این موضوع باهاش حرف بزنم. بیشتر از اون میترسیدم که ناراحت بشه و من نمیتونستم این ناراحتیش رو تحمل کنم. مخصوصا حالا که به اون موضوع مرتبط بود. اتفاقاتی که افتاده بود رو هیچ جوره باور نمیکردم و به این فکر میکردم که چطور باید این خبر رو بهش بدم؟ با کشیده شدن صندلی روبه رویی، نگاهم رو از میز گرفتم و به سامیار دوختم. با دیدنش نفسم توی سینم حبس شد. حالا چندماهی بود که ندیده بودمش و یه ادم جدید به نظر میرسید. انگار که بعد از مدت ها دوری و زندگی توی یه کشور غریب به وطنم برگشته باشم. انگار که تازه بتونم بوی خونه و سرزمین مادریم رو حس کنم. بدون حرف به چشمای به رنگ جنگل و بی حالش خیره شدم. میشد درد و ناراحتی رو از توشون خوند. میتونستم برق ریزی رو توشون ببینم. جدای از اون، لباش پوست پوستی و بی رنگ بود و صورتش از همیشه بی روح تر. حالا، موهاش از همیشه بلند تر بودن و میتونستم هاله کمرنگی از موهای صورتش رو ببینم که انگار به تازگی در اومده بودن. بدون حرف و با نگاه خیره‌ش زل زده بود بهم و خیلی عمیق نفس میکشید. اب دهنش رو قورت داد که تونستم بالا پایین شدن گلوش رو ببینم. حالا از اینکه دوباره میتونستم ببینمش هیجان زده بودم. این پسر با من چیکار میکرد؟ من زودتر به حرف اومدم و به زور گفتم؛ _سلام. لبشو با زبون تر کرد و جوابم رو داد. حس میکردم که صداش کمی گرفتست. جلوی خودم رو گرفتم تا دلیلش رو نپرسم اما نتونستم. _صدات چرا گرفته؟ سامیار_چیزی نیست، دارم سرما میخورم. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. لبخندی زد که البته بی شباهت به پوزخند نبود. سامیار_گفتی دیگه هیچوقت نمیای دیدنم. با این حرفش حس بدی توی وجودم پیچید و اخمام رفت توی هم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به میز سفید رنگ دوختم. _از بیمارستان میام. سرش رو کج کرد و گفت؛ _خب؟ حس بدم پررنگ تر شد. اصلا براش مهم نبود که من بیمارستان بودم؟ اهمیت نمیداد که ممکن بود حالم بد باشه؟ نگران نمیشد؟ به چشمای بیخیالش زل زدم و ابروهام رو انداختم بالا. حالا دیگه برای دادن این خبر بهش زیاد مردد نبودم. _یادته گفته بودی روز زایمان ماریا پیشش باشم؟ابروهاش از هم باز شد و کمی اومد نزدیک تر. سامیار_خب، چیشده مگه‌؟ نفس عمیقی کشیدم و اب دهنم رو قورت دادم. دو روز و 4 ساعت قبل؛ نگاهی به سانتافه مشکی رنگ انداختم و چیزی توی تبلت تایپ کردم. عجیب بود که مدل این ماشین مال چهارماه قبل بود درحالی که صدرعامل به من گفته بود ماه پیش تولید شده. نهایتا بگیم یک ماه هم توی کارخونه مونده بود و یک هفته هم توی گمرک. چرا الان اینطور بود پس؟ با صدای زنگ گوشیم از توی فکر در اومدم و تبلت رو گذاشتم روی ماشین. گوشیم رو از توی جیبم در اوردم که با اسم ماریا روی صفحه گوشی مواجه شدم. پوفی کشیدم و رد تماس زدم. تبلت رو برداشتم و رفتم سمت اتاق که دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد. با اینکه حوصله‌شو نداشتم اما یه حسی وادارم کرد تماس رو جواب بدم. بی حوصله گفتم؛ _بله. صدای ناله مانندش رو شنیدم که گفت؛ _دایان تو.. رو خدا بی ا اینجا. سر جام خشک شدم و با تعجب گفتم؛ _چرا، چیشده؟ ماریا_ب.. بچه.. داره میاد. حس عجیبی توی وجودم پیچید. بلایی که ازش میترسیدم داشت سرم میومد. اون بچه نفرت انگیز قرار بود به دنیا بیاد و همه چیز رو از قبل خراب تر بکنه. تا به امروز با این موضوع که ممکنه اتفاقی بیوفته و بمیره خودم رو دلداری میدادم، اما الان؟ دیگه کار از کار گذشته بود. حالا باید چیکار میکردم؟ اصلا چه کمکی از دست من ساخته بود؟ نکنه باید میرفتم دنبالش و میبردمش بیمارستان. مگه پدرو مادر نداشت ماریا؟ مگه مامان و بابای سامیار نبودن؟ ماریا جیغی کشید و گفت؛ _دایاان. دارم میمیرم.

#part221 هنوز اون روز نحس و کذایی رو به یاد دارم، روزی که دایان گفت بین من و بچه باید یکیو انتخاب کنی و من عصبی از این حرف غیر منطقیش بچه رو انتخاب کردم. البته این انتخابم رو به زبون نیوردم و بلافاصله پشیمون شدم، اما دیگه دیر شده بود و حرفام رو از سکوتم خونده بود. هنوزم نقش پوزخندش توی ذهنم بود و بهم دهن کجی میکرد. وقتی که ابروهاشو انداخت بالا و سرشو طوری تکون داد که موهای تاب دارش ریختن توی صورتش. صدای نفس عمیقی که کشید و خدافظی سردی که که کرد. خدافظی ای که حالا روزها و هفته ها بود به سلام بدل نشده بود و من مدتها بود که انتظار پایان اعتبارش رو میکشیدم. کاش میتونستم جلوش بایستم، بدون هیچ حفاظ، دیوار و شیشه ای توی چشماش زل بزنم و بگم من اگر نخوام خدا محافظم باشه باید کیو ببینم؟ نمیشد لااقل خودت هرهفته یک بار یا حداقل هر سی روز میومدی و یه سر بهم میزدی و دورادور طوری شارژم میکردی که حوصله محافظت کردن از خودم رو داشته باشم؟ اخه وقتی خودم نخوام، خدا توی حفظ جون من چکارست پسر؟ نفس عمیقی کشیدم و رومو کردم سمت دیوار. ساعت طرفای چهار شب بود و من هنوز بیدار. اصلا مگه شبا میتونستم بخوابم با این اوصاف؟ توی این چندماه، ماریا چندباری اومده بود ملاقاتم و هرسری با خودم کنار اومدم و گفتم بچه رو نمیخوام به یه طریقی قانعم کرد‌. واقعا دیگه نمیدونستم چیکار کنم، حالا وضعیتم مشخص شده بود و میدونستم که قرار نیست اعدام شم. مطمئن بودم که پام از زندان به بیرون برسه میشوننم سر سفره عقد با ماریا و دیگه هیچوقت نمیتونم دایان رو ببینم. اونهمه ارمان و ارزو چه زود نابود شد! چطور میتونستم وقتی خمار بوی تن یکی دیگم با یه دختری که هیچ حسی بهش ندارم و ازش خوشم نمیاد زیر یه سقف زندگی کنم؟ چطور میتونستم پسری که اینطور دیوانه وار عاشقش بودم رو فراموش کنم؟ چطور بچه ای رو بغل میزدم که باعث تموم شدن این رابطه شده بود. چشمامو روی هم فشار دادم و سعی کردم بغضم رو کنترل کنم. حتی اگر میمردم هم با ماریا ازدواج نمیکردم. تنها امیدم به این بود که بتونم بعد از ازادی برم پیش دایان و یجوری رابطمون رو درست کنم. اونکه حالا حالا ها ملاقات من نمیومد. حتی اگه لازم بود التماسش میکردم، به پاش میوفتادم و یا با دستای خودم اون بچه رو میکشتم. البته خودم هم میدونستم که دارم چرت و پرت میگم و هیچوقت قرار نیست هیچکدوم از این کارهارو بکنم. سعی کردم وقتمو با خیالات ازار دهنده نگذرونم و بعد از یه مدت طولانی لااقل به چیزای قشنگ فکر کنم تا مثل هرشب کابوس نبینم. پتوم رو که حالا بوی چای میداد بغل کردم و سعی کردم چهره دایان رو تصور کنم. نمیدونم چرا اما اونطوری که باید توی خاطرم نمونده بود و نمیتونستم به خوبی تصورش کنم. چقدر دردناک بود که یه همچین وقفه ای انقدر اثرات مخرب به جا میزاشت.. ... امروز روز افتضاحی بود، اول صبح چای شیرین ریخت روی لباسام و اجازه دوش گرفتن بهم ندادن. درضمن لباس تمیز و شسته شده هم نداشتم و مجبور شدم لباس یکی از اعضای بند رو قرض بگیرم و این مرگ من بود. هیچوقت دوست نداشتم کسی لباسام رو بپوشه و خودم لباسای کسی رو بپوشم. در ضمن، پولم هم تموم شده بود و عجیب هوس دوغ کرده بودم. گذشته از اون دفتر نقاشیم رو پیدا نمیکردم و به توماج شک داشتم. از صبح یه جوری نگاهم میکرد که انگار قرار بود خواب دفترم و نقاشی دایان رو به گور ببرم. حاج مسلم ملاقاتی داشت، اما نمیدونم چرا انقدر نگران و ترسیده بود. شاید قرار بود وکیلش رو ببینه.. نشستم روی تخت و سعی کردم فکر کنم که اخرین بار دفترم رو کجا گذاشتم. اما اخه مگه جای خاصی هم وجود داشت؟ در باز شد و مامور سبز پوشی بدون اینکه بیاد تو اسمم رو صدا زد و گفت که ملاقاتی دارم. بی میل از دیدن ماریا، مامان یا بابا از روی تخت بلند شدم و همراه مامور از از بند خارج شدیم. توی مسیر داشتم به این فکر میکردم که چه خوب میشد اگه مامان چند دست لباس جدید برام اورده باشه چون خشتک همه شلوارام پاره شده بود. وارد سالن ملاقاتی که شدیم تونستم دایان رو ببینم. با دیدنش حس کردم که قلبم فرو ریخت و سر جام خشک شدم.

#part220 دوباره صدای سرفه اومد اما اینبار شدید تر از قبل. اخمام رفت توی هم و تکونی خوردم. میتونستم همراهش صدای نفس نفس رو هم بشنوم. به زور سرمو از روی بالشت بلند کردم و به رستا خیره شدم. با دیدنش حس کردم که دلم ریخت. نشسته بود روی تخت و بدون حرف داشت روبه روش رو نگاه میکرد. رنگش مثل گچ دیوار سفید بود و میلرزید. به در کمد خیره شدم و بعد اروم گفتم؛ _رستا؟ خوبی؟ هیچ جوابی دریافت نکردم و حتی تغییری توی حالتش ایجاد نشد. _رستا؟ دوباره سرفه کرد و بعد عوق زد که خون اورد بالا و قطرات قرمز خون روی رو تختی و لباساش ریختن. حس کردم که از ترس سکته کردم. از جام پریدم و با صدای بلند گفتم؛ _رستا! شونه هاشو گرفتم و تکونش دادم و در همون حال به چشماش خیره شدم. سفیدیشون پر از رگه های قرمز بود و بدنش از یه تیکه یخ هم سردتر.. خون روی فکش و گردنش ریخته بود و داشت میلرزید. چیزی زیر لب گفت و لرزش بدنش شدیدتر شد. خیلی وضعیت بدی بود، حس میکردم که هر لحظه ممکنه قبض روح بشم. حالا که اینطوری زیر دستم میلرزید و بدنش مثل یه مرده یخ بود، حس میکردم قراره اتفاق بدی بیوفته. البته مگه بدتر از اینم ممکن بود؟ با اینکه هوا یخ بود، بدنش خیس عرق بود و برق میزد. لرزش بدنش که بیشتر شد به خودم اومدم و یه کشیده محکم خوابوندم تو گوشش که هوشیار شد. انگار از خفگی نجات پیدا کرده باشه چون شروع کرد به نفس نفس زدن و سرفه کردن. با صدایی لرزون، درحالی که با تمام دقت زل زده بودم بهش و هر لحظه ممکن بود پس بیوفتم گفتم؛ _رستا، خوبی؟ درحالی که نفس نفس میزد و دستش رو گذاشته بود روی گردنش با چشمای مشکی خیسش بهم خیره شد و سرشو تکون داد. حالا مژه هاش به خاطر اشکی که توی چشماش جمع شده بود به هم چسبیده بودن و لباش کاملا بی رنگ بود. خیلی استرس داشتم و به طرز مرگباری نگران بودم. دستمو گذاشتم روی شونش و با صدایی که از شدت استرس میلرزید و لکنت داشت گفتم؛ _خ.. خوبی؟ چرا اینطور شدی؟ چیشده؟ نفس عمیقی کشید و با اخم بهم خیره شد. رستا_چرا زدی تو گوشم؟ یکم از این حرفش متعجب شدم. ایا واقعا به خاطر اینکارم ناراحت شده بود؟ _ناراحت شدی؟ با لحن بدی گفت؛ _نه، داشتم تمرکز میکردم! _تو شهر شما تمرکز اینجوریه؟ رستا_این فرق داره! نفس عمیقی کشیدم و با اخم بهش خیره شدم. _حالا چرا به من میپری؟ من فقط نگرانت شدم. رستا_اخه ببین چیکار کردی، به زور ارتباط گرفته بودم. حالا باید همشو از اول شروع کنم. به زور خودمو کنترل کردم تا چیزی بهش نگم. واقعا داشت بی منطق رفتار میکرد. من فقط نگرانش شده بودم، خودشم منو توی این وضعیت میدید همینکارو میکرد. نگاه چپی بهم انداخت و از روی تخت بلند شد. سوییشرت و تاپش خونی بودن و حالا کمی از روتختی هم به رنگ سرخ در اومده بود. رستا_اصلا نباید میومدم اینجا. اینو گفت و رفت توی حموم و درو محکم بست. دندونام رو روی هم فشردم و با صدای بلند گفتم؛ _ببخشید که گند زدم به روتختیتون! جوابی دریافت نکردم.. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو گرفتم توی دستام. حس کردم که صدایی از سمت کمد شنیدم. خیلی سریع سرمو بلند کردم و به انتهای اتاق خیره شدم. در کمد باز بود و حس میکردم که خیلی ریز و جزئی تکون میخوره. حالا احساسات عجیبی داشتم، خشم، غم، ترس و یه حس پوچی. چقدر همه چیز سرد و عجیب شده بود. از اتاق خارج شدم و بعد از برداشتن پاکت سیگارم رفتم توی بالکن. هوا یخ یخ بود و به محض اینکه پامو گذاشتم بیرون سوز بدی وجودم رو احاطه کرد. پتو مسافرتی روی صندلی رو برداشتم و پیچیدم دور خودم که بدتر سردم شد. نفس عمیقی کشیدم که بازدمم به صورت بخار خارج شد. خیابون تاریک و خلوت بود و تنها چراغ زرد رنگ کنار در روشنش کرده بود. مه خفیفی کوچه رو در بر گرفته بود و چراغ اکثر خونه ها خاموش بود. نشستم روی صندلی و به ساختمون روبه رویی خیره شدم. این دوسال از عجیب ترین سالهای عمرم بودن. ... سامیار؛ نمیدونم چرا و چطوری، اما اهین رضایت داده بود و من با پرداخت دیه و کشیدن یک سال حبس قرار بود ازاد بشم. نمیدونم درست چه مدتش گذشته بود، اما حالا ماریا توی ماه هشتم بارداریش بود. دایان، دوماهی میشد که ملاقاتم نیومده بود و از طریق مامان از حال ماریا با خبر میشدم. خوب میدونستم که دایان چشه، به این خاطر که قبول نکرده بودم ماریا بچه رو سقط کنه باهام قهر بود. البته با کلمه قهر خودم رو گول میزدم. فکر کنم رابطمون علنا تموم شده بود. حالم واقعا داغون بود و حتی وجود اون بچه هم نمیتونست خوشحالم کنه. هرچند که توی اوج ناامیدی و فکر کردن به خودکشی یادش میوفتادم و از افکارم خجالت زده و پشیمون میشدم. زندگی بدون دایان، واقعا طعم زهرمار میداد. انگار که الکل 99% رو سر بکشم. اگر از اسیدی بودنش نمیرم و مسموم نشم، قطعا از بوی گندش خواهم مرد.

#part219 رستا_اها یعنی تاحالا نشاشیدی توی خودت؟ خواستم بگم نه که خاطرات دلنشین شب ادراری هام رو به یاد اوردم. ماشالله کم هم نبودن و تقریبا هرروز به خاطرشون کتک میخوردم. واقعا فوق العادست، یکی این بلارو سرت بیاره و به خاطر همون هم کتکت بزنه. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. من یکم وسواس بودم و اصلا خوشم نمیومد حیوونی توی رخت خوابم باشه. حتی اگه اون حیوون تمیز ترین موجود جهان میبود. بلاخره موهاش که میریخت. به رستا اشاره کردم که اباژور رو روشن کنه. لباسامو با یه تیشرت شلوارک خیلی گشاد عوض کردم و بعد از خاموش کردن لامپ رفتم سمت تخت. به لنی که سر جام نشسته بود و داشت خودشو لیس میزد خیره شدم. خدایا حالا شپشاشو میریزه رو تختم. رستا_چرا نمیخوابی؟ به چهرش که حالا زیر نور اباژور نارنجی متمایل به زرد دیده میشد خیره شدم. رکابی مشکی رنگی که پوشیده بود خیلی به پوست سفیدش میومد و حالا میتونستم برجستگی سینه های کوچیکش رو ببینم. رستا_با توام. از توی فکر در اومدم و به لنی اشاره کردم. _من کجا بخوابم؟ رستا_خب بزارش پایین. رفتم روی تخت و لنی رو گرفتم که غرشی کرد و تکون خورد. ناخناش مالیده شد به پوستم و کمی خراش پیدا کردم. همونطور که انتظارشو داشتم خیلی نرم بود و میتونستم سنگینیش رو توی دستام حس کنم. گذاشتمش روی زمین و برای اینکه عذاب وجدان خودمو بخوابونم دستمو کشیدم روی سرش تا نازش کنم که یهو پرید جلو و دستمو گاز گرفت. _اااخ. چهرم رفت توی هم و دستمو کشیدم عقب. با اینکه چیزیش نشده بود اما خیلی سوز میداد. رستا زد زیر خنده که چپ چپ نگاهش کردم. _واقعا که. رستا_به منچه. _بهم که نمیدی، تازه گربتم دستمو گاز میگیره. لبخندش پررنگ تر شد و گفت؛ _چقدر تو توی این زندگی عذاب میکشی اخه. سرمو گرفت و چسبوند به خودش که تونستم نرمی سینش و بعد بوی ملایم عطرش رو حس کنم. لبخندی زدم و با لحن لوسی گفتم؛ _ببین همه اذیتم میکنن. خندید و دستشو کرد توی موهام. رستا_کی اذیتت کرده؟ بگو برم پارش کنم. بیشتر چسبیدم بهش و دستمو گذاشتم روی سینش که گفت؛ _خب دیگه سو استفاده نکن. سرمو بلند کردم و به چشماش خیره شدم. _مال خودمه. هرکاری بخوام میکنم. لبخندی زد و چیزی نگفت. میتونستم برجستگی نوک سینش رو زیر انگشتم حس کنم. _زدی بالا؟ رستا_نه، چطور؟ به نوک سینش اشاره کردم و خندیدم. رستا_نه بابا، واسه اینه که سردمه. چپ چپ نگاهش کردم. _سردته چرا تاپ پوشیدی؟ پتورو کشید روی خودش و گفت؛ _نمیدونم. _یچیزی بپوش سرما نخوری. سوییشرتشو از روی زمین برداشت و کرد تنش و دوباره کشیدم سمت خودش. بغلش کردم و سرمو گذاشتم روی سینش. حالا حس میکردم کسی رو دارم که بتونم بهش تکیه کنم. این بغل گرم تا ابد مال من بود و هیچوقت به هیچ احدی نمیدادمش. سلول به سلول تنش برای من بود و هیچوقت نمیگذاشتم کسی لمسش کنه. چه برسه به اینکه بخواد ازم بگیرتش. رستا، تنها چیز موندگار توی زندگیم بود که واقعا برای من بود. پول و خونه و ماشین نبود که از چنگم درش بیارن، روحش بهم گره خورده بود. نفس عمیقی کشیدم و به روبه روم خیره شدم. این اتاقم یک سوم اتاق قبلیم بود و اصلا حس خوبی بهم نمیداد. دلم برای خونه قبلیم تنگ شده بود.. رستا هنوز هم داشت موهام رو نوازش میکرد و اروم نفس میکشید. بدنش گرم بود و منو هم گرم میکرد. یاد اون مردی که دیده بودم افتادم و یه لحظه ترس عمیقی وجودم رو فرا گرفت. _رستا. صدای خش دار و ملایمش رو شنیدم. رستا_جانش. از گفتن حرفم پشیمون شدم. دلم نمیخواست بیشتر از این بترسم و درگیر این اتفاقات بشم. به هرحال من قرار بود شبا تنها توی این خونه بخوابم. خودمو کشیدم عقب و دراز کشیدم سر جام. _هیچی، شب بخیر. جوابمو داد و بعد دراز کشید سر جاش. پشتم رو کردم بهش و چشمام رو بستم. دوست داشتم بغلش کنم و بخوابم اما اینکارو نکردم. همیشه که نباید من برای نزدیکی پیش قدم میشدم.. نمیدونم چقدر گذشته بود و ایا خواب بودم یا نه، اما تونستم صدای سرفه بشنوم. صدای رستا بود. احتمالا داشت سرما میخورد. بدون اینکه چشمام رو باز کنم با صدای گرفته گفتم؛ _میخوای برات قرص بیارم؟ انقدر خوابم میومد که حتی متوجه جوابش نشدم. اصلا ایا جوابی بهم داد؟

#part218 رفت سمت اشپزخونه و گفت؛ _حسودیت میشه؟ _نخیر، چرا باید به این موجود زشت و وحشی حسودیم بشه. خندید و درحالی که لنی رو میگذاشت روی اپن و میرفت سمت یخچال گفت؛ _سوسیس داری؟ سوییشرتمو در اوردم و درحالی که میرفتم توی اتاق گفتم؛ _نه. میخوای برم بخرم؟ صداش رو شنیدم که گفت؛ _نه مرغ ابپز میکنم. لباسام رو در اوردم و برگشتم توی پذیرایی. هوا یکم سرد بود بخاطر همین بخاری رو زیاد کردم. خونه بوی اش میداد و باعث میشد گشنم بشه. رفتم توی اشپزخونه و نشستم روی صندلی که نگاهم به لنی خورد. نشسته بود روی اپن و به رستا که سعی میکرد مرغارو تیکه تیکه کنه نگاه میکرد. نگاهمو به رستا دوختم. از اونجایی که دستاشو برده بود جلو، سوییشرتش کمی رفته بود بالا و میتونستم برجستگی باسنش رو ببینم. لبخندی زدم و دستامو گره زدم به هم. شلوارش تنگ نبود، به همین خاطر نمیتونستم به خوبی ببینمش اما همینم غنیمت بود. یاد وقتایی افتادم که تازه باهاش اشنا شده بودم و همیشه همینطوری زل میزدم بهش. اونموقع هنوز هیچ رابطه ای باهم نداشتیم و بهش کشش عجیبی داشتم. و این تمایلاتم باعث میشد بهش نزدیک بشم. شبا قبل از خواب سکس باهاش رو تصور میکردم. هنوزم اولین بارو خوب یادمه، حس خیلی خوبی داشت. انگار که بلاخره بتونم کشور مورد علاقم رو کوچه به کوچه بگردم. خوشحال بودم که تجربه اولش با من بود چون مطمئنا اولین بار هرکسی، چه خوب چه بد توی خاطرش میموند. مثل اولین بار من که هیچوقت قرار نبود فراموشش کنم. البته، دومیش واقعا حس خوبی داشت. رفتم جلو و دستام رو گذاشتم روی شکمش و از پشت چسبیدم بهش که تونستم گرمای بدنش رو حس کنم. سرشو بلند کرد و بدون حرف بهم خیره شد. حالا از این فاصله میتونستم رگه های قرمز توی چشماش رو ببینم. لبخندی زد و نگاهش رو ازم گرفت و مشغول جدا کردن مرغا شد. دستم رو بردم لای پاش که خندید و گفت؛ _نکن. دستم رو تکون دادم و اروم مالیدمش و در همون حال گفتم؛ _چرا‌؟ رستا_چون بهت قول نمیدم بعدش از ساخور حامله نشی. چپ چپ نگاهش کردم و خودمو کشیدم عقب. _تو هم با اون جن های مسخرت. خندید و سعی کرد مرغای به هم چسبیده رو از هم جدا کنه که استخون مرغ کشیده شد به دستش. رستا_اخ. به خراش دستش نگاه کردم و با اخم گفتم؛ _خب از بس که احمقی، نمیدونی مرغ یخ زده رو نمیشه با دست جدا کرد. رستا_با پا جداش کنم؟ مرغای به هم‌ چسبیده رو ازش گرفتم و رفتم سمت کابینت و یه ظرف از توش در اوردم. _باید بزاریش توی اب گرم. رستا_چه مسخره.. نیم نگاهی بهش انداختم و درحالی که اب گرم رو باز میکردم گفتم؛ _تا حالا اشپزی کردی اصلا؟ رستا_خیلی کم. _معلومه دیگه، تا وقتی مامانت هست تو چرا کار کنی. رستا_حالا تو چرا فشاری میشی؟ ظرف رو گذاشتم روی اپن و برگشتم سمتش. دست به سینه ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد. _نگران اینم که فردا پسفردا قراره بچه هامو چطور قراره سیر کنی. پوزخندی زد و گفت؛ _من بچه هاتو سیر کنم؟ مگه خودت چه کاره ای؟ _من سر کارم. رستا_منم سر کارم. _تو که بیکاری‌. رستا_اونموقع با کار میشم. ابروهامو انداختم بالا و چیزی نگفتم. لنی برای شام مرغ ابپز خورد و منو رستا املت! نگاه چپی به لنی انداختم و مشغول شستن ماهیتابه شدم. رستا_خوابم میاد. درحالی که اسکاچ کفی رو میمالیدم به ماهیتابه نیم نگاهی بهش انداختم. گرمکن کرم رنگم یکم براش گشاد بود، اما با این حال واقعا بهش میومد. اگه میفهمید اینو ملیکا برام خریده مطمئنا خودشو گرمکنو با هم اتیش میزد. بعد از شستن ظرفا دستامو خشک کردم و رفتم توی اتاق. رستا روی تخت نشسته بود و داشت لنی رو ناز میکرد. _این گربت رو تخت من نمیخوابه ها. رستا_چرا؟ _شب یهو میشاشه بهمون پول ندارم رو تختی نو بخرم. به لنی که داشت با چشمای زردش نگاهم میکرد خیره شدم. رستا_خب بشاشه بهت، فدای سرش. _من تاحالا به خودم نشاشیدم این به من بشاشه؟

#part217 کجا رفت انقدر سریع؟ چطور اون دختر از توی بدنش رد شد؟ شاید از کنارش رد شده و من اشتباه دیدم. چشمامو چرخوندم و سعی کردم پیداش کنم اما انگار اب شده بود و رفته بود توی زمین. یعنی جن یا روح بوده؟ کم مونده بود از ترس شلوارم رو خیس کنم. رستا_چیشده؟ با شنیدن صداش سه متر پریدم هوا و هینی کشیدم. برگشتم و بهش خیره شدم، داشت با تعجب نگاهم میکرد. رستا_چرا ترسیدی؟ _نه نترسیدم. یهو صدام زدی، انتظارشو نداشتم. مشکوکانه نگاهم کرد و سرشو تکون داد. رستا_خط خونه منو تو فرق داره‌. بلدی که اتوبوسارو؟ با اینکه بلد نبودم سرمو تکون دادم که تازه متوجه این شدم که میخواد بره. _بیا خونه من. رستا_نه. یکم کار دارم. _کارت چیه؟ رستا_شب باید توی اتاق خودم باشم. نیاز به تمرکز دارم. بعدم تو اگه ساخورو ببینی احتمالا از ترس سکته کنی. با اینکه میدونستم اصلا جرعت مواجهه شدن باهاش رو ندارم و اگه موجود غیر انسانی ای توی خونم ببینم سکته میکنم گفتم؛ _نه چیزیم نمیشه. در ضمن لنی هم خونه منه، چطور میخوای برگردی؟ زد رو پیشونیش و گفت؛ _ای وای راستی. الان حتما تنهایی ترسیده، یادمون هم رفت از توی قفس درش بیاریم. _خوبه دیگه پس بریم از توی قفس درش بیاریم. مردد نگاهم کرد و نفس عمیقی کشید. دوست نداشتم به این زودیا بره خونه، هنوز درست حسابی ندیده بودمش. درضمن دلم میخواست شب رو پیشم بخوابه. خیلی وقت بود که کنار هم نخوابیده بودیم و شبو کنار هم نبودیم. واقعا دلم برای اون شبایی که تا صبح نگاهش میکردم تنگ شده بود. عاشق وقتایی بودم که میخوابید، مژه های فر و پرش پیدا میشدن و موهای فرفری، نرم و خوشبوش میریختن توی صورتش. وقتایی که میخوابید روی بالشت گونش جمع میشد و چهرش رو قشنگ تر میکرد. چون دندون قروچه میکرد، لباشو به هم فشار میداد و این باعث جذاب شدنش میشد. رستا، هنوزم داشت بدون حرف نگاهم میکرد. اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _چرا انقدر فکر میکنی؟ مگه میخوام بخورمت یا تا حالا خونم نیومدی؟ رستا_نه. اخه نمیخوام جنارو ببینی. _خب بهشون بگو خودشونو نشون ندن. پوزخندی زد و گفت؛ _اونا هم میگن چشم پرنسس رستا. ملکه تنوران. نمیدونم اینهمه جرعت رو از کجام اورده بودم چون گفتم؛ _اشکالی نداره، جنا دوستامونن. چیزی نگفت و سرشو تکون داد. از اونجایی که اصلا حوصله اتوبوس رو نداشتم یه تاکسی گرفتم. توی مسیر برگشت به خونه داشتم به اون چیزی که دیده بودم فکر میکردم. ایا باید به رستا میگفتم؟ بعد از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدیم و وارد ساختمون شدیم و رفتیم طبقه بالا. صدای میو های لنی از پشت در بسته هم شنیده میشد. رستا کلیدو ازم گرفت و خیلی سریع کفشاشو در اورد و پرت کرد اینور اونور و رفت تو. خم شدم و کفشاشو کنار هم گذاشتم روی پله ها که صداشو شنیدم. رستا_چیشده دخترم. گشنت شد؟ مامان قربونت بره. _اه اه اه، چندش. رفتم تو و درو بستم. رستا لنی رو بغل کرده بود و داشت تند تند و پشت سر هم بوسش میکرد. چپ چپ نگاهش کردم و کلیدارو گذاشتم روی جاکفشی. حالا داشت به لنی حسودیم میشد. _خب بابا تو هم با این گربه زشتت.

وقتی میبینمت، کسی روی حنجرم میشینه، تارای صوتیمو میبافه و اینجوری صدام موقع حرف زدن باهات میلرزه.

#part216 به تیکه نون خشک شده و خاکی نگاه کردم و گفتم؛ _تو گشنه تر بنظر میای. لبخندی زد و نونو پرت کرد توی اب. بعد از اینکه یکم حرف زدیم رفتیم توی کافه ای که اون اطراف بود تا یچیزی بخوریم. کل مدتی که من داشتم کیک و نسکافم رو میخوردم، رستا داشت با نیکا حرف میزد. حالا کنجکاو شده بودم بدونم چی میگن اما اونقدرا هم برام مهم نبود. یعنی اینکه من کلا ادم گیری نبودم و معمولا همچین چیزهای مسخره ای حساسم نمیکرد. اما خب حالا یکم کنجکاو شده بودم. اخرین تکه کیکم رو خوردم و نسکافم رو سر کشیدم. بدی کیکش این بود که یکم زیادی مزه ارد میداد. نمیدونم چرا وقتی بلد نیستن کیک درست کنن، کیک درست میکنن و تازه به مردم هم میفروشنش. حقشه بهش پول ندم تا بفهمه دنیا دست کیه. از این فکر خودم خندم گرفت، بعد از اینکه از نمایشگاه پرتم کرده بودن بیرون و اینطور ورشکست شده بودم یکم بیشتر از همیشه خساست به خرج میدادم. من قبلا یه ادم بی عار و ولخرج بودم که هرچی پول توی دنیا بود رو خرج میکرد اما حالا یکم حساس شده بودم. شاید به خاطر این بود که نمیخواستم وضعیتم از اینی که هست بدتر بشه و گذشته از اون من نباید اجازه میدادم توی این وضعیت بمونم! باید خودم رو دوباره بالا میکشیدم، من به خالی بودن جیبم عادت نداشتم.. و حالا مطمئنم که یروز دوباره به چیزی که لیاقتش رو دارم میرسم. رستا گوشیش رو گذاشت کنار و چنگالش رو برداشت. به فرو رفتن چنگال فلزی توی کیک اسفنجی خیره شدم و گفتم؛ _چه عجب، بلاخره از گوشی دل کندین. کیک رو گذاشت توی دهنش و درحالی که میجویدش خندید. چیزی نگفتم و به گوشیش که حالا به خاطر نوتیفیکیشن روشن شده بود خیره شدم. رستا_فکر کنم بعد از سالها یه دوست خوب پیدا کردم. به چشمای مشکیش خیره شدم و گفتم؛ _حواست باشه مثل مامانش نسیوزی.. خندید و گفت؛ _اینطور نگو، گناه دارن. _سیوختن که عیب نیست، من خودم همیشه دارم میسیوزم. لبخندی زد و کمی از قهوش خورد. رستا_مامانت از جنا نمیترسه؟ _فکر نکنم. ابروهاش پرید بالا. رستا_چه جالب. _چطور؟ موهاشو از توی صورتش زد کنار که تونستم چهرش رو بهتر ببینم. حالا گوشه لبش کمی شکلاتی شده بود. _لبت شکلاتیه. رستا_پاکش کن پس. دستمالی برداشتم و خم شدم روی میز که خودشو کشید عقب و گفت؛ _نه اینطوری نه. _چطوری؟ رستا_لیسش بزن. به دوربین بالای سرمون اشاره کردم که نگاهش رو دور داد و دستمالو از دستم گرفت. _نگفتی، چرا این سوالو پرسیدی؟ رستا_میخوام امشب ساخورو بفرستم برا اهین. _چیکار مامانم داشتی پس؟ رستا_به هرحال اونم توی اون خونست، ممکنه متوجه بشه. با اینکه دل خوشی از ایلین و پسرش نداشتم و هرچی میکشیدم بخاطر اونا بود گفتم؛ _با مامانم و مسیح که کاری ندارن؟ نوچی کرد و نگاهی به ساعت گوشیش انداخت. _اگه سا.. اصلا دوست نداشتم اسمش رو بیارم، حس بدی بهم میداد و باعث میشد حس کنم کنارمه. _اگه جنتو بفرستی واسش چیکارش میکنه؟ رستا_احتمالا یکی دوتا جن دیگه هم بفرستم. حالا دیگه یکم داشتم میترسیدم. نکنه واقعا بلایی سر ایلین یا مسیح میومد‌؟ بیشتر از اینکه نگرانشون باشم دلم براشون میسوخت. _خب؟ رستا_میترسوننش دیگه. باعث میشن کابوس ببینه، یا اذیتش میکنن. ممکنه کتکش بزنن یا سعی کنن خفش کنن. از اینجور کارا.. به هرحال فکر نکنم بتونه با همه اینا کنار بیاد. سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم. رستا که انگار یکم برای خونه رفتن عجله داشت گفت؛ _بریم دیگه. و اخرین تکه کیکش رو خورد و از روی صندلی بلند شد. گوشیم رو برداشتم و گفتم؛ _تو برو تا من حساب کنم بیام. چپ چپ نگاهم کرد و بی توجه بهم رفت سمت صندوق. حوصله اصرار نداشتم پس دستامو کردم توی جیبم و از کافه خارج شدم. جلوی در کافه ایستادم و به روبه روم خیره شدم. خیابون نسبتا شلوغ بود و حالا میشد جمعیت مردم رو توی پارک دید. داشتم به فضای سبز نگاه میکردم که مرد قد بلند و سیاه پوشی توجهم رو جلب کرد. حالت پاهاش خیلی عجیب بود، انگار خم شده بودن و کفش نپوشیده بود‌. خیلی عجیب راه میرفت و میلنگید، هر از گاهی هم سرش رو بالا پایین میکرد. چشمام رو ریز کردم تا بهتر ببینمش، واقعا عجیب و ترسناک بود. انگار متوجه نگاه های من شد چون برگشت و نگاهم کرد. نمیتونستم صورتش رو از این فاصله ببینم اما حس خیلی بدی داشتم از اینکه متوجهم شده بود. منو میترسوند. خواستم نگاهم رو ازش بگیرم که شخصی از توی بدنش رد شد. چشمام تا اخرین حد ممکن باز شد و یه قدم رفتم عقب‌. پام گیر کرد به سکو و تعادلم رو از دست دادم. نزدیک بود بیوفتم، اما به زور خودم رو نگه داشتم. دوباره به فضای پارک خیره شدم اما هیچ خبری از اون مرد قد بلند نبود.

#part215 پوفی کشیدم و سعی کردم اینکه از همون اول یکم ازش خوشم اومده بود رو مخفی کنم. نمیدونم چرا اما اصلا دوست نداشتم بفهمه. مخصوصا با وجود اینکه میدونستم اون اوایل از من خوشش نمیومد. مهم نبود اگه حالا توی رابطه بودیم و این چیزا فقط خاطره بو، دوست نداشتم پیش خودش فکر کنه ادم سست عنصری هستم. با رسیدن به ایستگاه مورد نظر از روی صندلی بلند شدم. بعد از حساب کردن پول اتوبوس ازش پیاده شدیم. نزدیک یکی از پار‌ک های سرسبز مرکز شهر بودیم، اما باید یکم پیاده میرفتیم. رستا گوشیشو گرفته بود دستش و بدون اینکه جلوش رو نگاه کنه داشت راه میرفت. موهاش ریخته بودن توی صورتش و میتونستم انگشتای ظریفش رو از زیر استین سوییشرتش ببینم. حالا چندتا جوش کوچیک زده بود که به وسیله کرم پودر سعی داشت پنهانشون کنه. لبخند کوچیکی گوشه لب های زخمش بود و ابروهاش کمی نامرتب بودن. با وجود همه اینا، باز هم واسم از هر موجودی جذاب تر و دوست داشتنی تر بود. با وجود همه اینا، واقعا کامل بود. دستم رو بردم سمتش و دستشو گرفتم. سرشو از توی گوشیش در اورد و بهم نگاه کرد. لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست و دوباره سرشو کرد توی گوشیش. به روبه روم نگاه کردم تا مطمئن بشم ماشینی رد نمیشه، در همون حال گفتم؛ _گوشیتو میدزدنا. توجهی بهم نکرد و دستشو از توی دستم کشید بیرون و مشغول تایپ کردن چیزی شد. حالا کم کم داشتم کنجکاو میشدم بدونم با کی حرف میزنه. من که اینجا بودم، سامیار هم که زندان بود، با دریا هم که قهر بود. کس دیگه ایم مگه توی زندگیش وجود داشت؟ _با کی حرف میزنی؟ گوشیشو خاموش کرد و گذاشتش توی جیبش. سرشو بلند کرد و دوباره دستمو گرفت. رستا_شخص خاصی نیست. _میدونم شخص خاصی نیست، کلی پرسیدم. رستا_نیکا. همون دخترست که بهش گیتار یاد میدم. _همون که مامانش داشت میسیوخت؟ خندید و گفت؛ _اره. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. با هم وارد پارک شدیم، فضای اینجا رو خیلی دوست داشتم. خیلی سرسبز بود و مثل جنگل میموند. همه جا پر از درخت های بلندی بود که اجازه نمیدادن افتاب بهمون بتابه و بنظر میرسید هوا از بقیه قسمتای شهر سرد تر باشه. یه دریاچه کوچیک داشت که توش پر از اردک و غاز بود. ورودی پارک یه مجسمه از سعدی وجود داشت که یه کتاب دستش بود و معمولا همیشه روش پر بود از پرنده. تنها مشکل این پارک این بود که صندلیاش خیلی کم بودن، یا به عبارتی اصلا صندلی نداشت. _اهین واقعا اومده رشت؟ کلاهشو از روی سرش در اورد و استینای هودیش رو زد بالا. خواست چیزی بگه که گفتم؛ _میخوای ظرف بشوری؟ رستا_میخوام تورو بشورم، ده ساله حموم نرفتی. بوت هممونو کشت. ابروهامو انداختم بالا. _من همین دیشب حموم بودم. رستا_کوری یا خودتو زدی به کوری. ببین همه موجودات زنده اینجا از بوت سبز شدن. چه خوب میشد اگر مردم قبول میکردن نیاز به حموم دارن‌. من فکر میکردم فقط پاهات بو میده، نگو پاهات تنها جاییه که از بقیه جاهات کمتر بو میده. خندیدم و دستشو توی دستم فشردم. حالا رسیده بودیم به دریاچه و میتونستیم صدای اردک و غاز ها رو بشنویم. پارک خلوت بود و فقط چند نفری دور دریاچه ایستاده بودن و به اردکا غذا میدادن. نفس عمیقی کشیدم و با لحنی جدی گفتم؛ _نگفتی، اهین چرا اومده رشت؟ رستا_مثل سگ ترسیده. اومده پیش مامانت که تنها نباشه.. _از چی ترسیده، جنا؟ دستاشو گذاشت روی نرده ها و خیره به اردک سفیدی که جلوی پامون بود گفت؛ _اره. و بعد خم شد و تکه نونی که روی زمین افتاده بود رو برداشت و شروع کرد به تکه تکه کردنش. این قسمت درخت نداشت، به همین خاطر افتاب داشت بهمون میتابید. دستام یخ زده بود و کمی سر شده بودن. خیره به موهاش که حالا توی افتاب خوشرنگ تر جلوه میکردن گفتم؛ _مگه با جنا بزرگ نشده خودش، چطور ازشون میترسه؟ به نرده ها تکیه داد و دستاشو فرو برد توی جیبش. بهم زل زد و درحالی که به چشمام نگاه میکرد گفت؛ _فرض کن تو کل عمرت رو با گرگا زندگی کرده باشی. پوزخندی زدم و گفتم؛ _واقعا هم همین بوده. چپ چپ نگاهم کرد و گفت؛ _چسناله نکن حالا، بزار حرفمو بزنم. _بزن. صداش رو صاف کرد و دستاش رو چسبوند به هم. طوری ژست گرفته بود انگار قرار بود مهمترین حرف سال رو بزنه. از حالت چهرش خندم گرفت. رستا_و فرض کن که اون گرگا یه روز دیگه تورو نشناسن و بخوان بخورنت. اونوقت دیگه ازشون میترسی. ابروهام پرید بالا و سرم رو تکون دادم. راست میگفت. _هرچند که من از هیچ چیز و هیچ کس نمیترسم. خندید و سرشو تکون داد. رستا_یعنی میگی الان‌ اگه به جنم بگم خودشو بهت نشون بده ازش نمیترسی؟ _نخیر، اون باید از من بترسه. مادرشو تیکه تیکه میکنم. رستا_اینطوری بگی خودشو مادرش دوتایی میان بالا سرت. با این حرفش یکم ترسیدم اما با این حال شونمو انداختم بالا و چیزی نگفتم. رستا خم شد و تیکه نون دیگه ای که روی زمین افتاده بود رو برداشت و گرفت جلوم. رستا_غذای مفتکی پیدا کردم، میخوری؟

تو مثل یه ادم کور بودی، کسی که تا چشماش کار میکنه فقط سیاهی میبینه و با وجود تموم نوری که توی دنیا وجود داره حس میکنه همه جا تاریکه. تو ترسیده بودی و فقط نیاز داشتی چیزی رو لمس کنی، حقیقت رو چنگ بزنی و اونو کنار خودت داشته باشی. دلت میخواست دلگرم بشی و متاسفانه من جز تمام اون چیزایی بودم که نمیدونستی چین و با این اوصاف بغل گرفتی. تمام چیزایی که اگه یه روز به خوبی بتونی ببینی دور میندازیشون و از جمع کردن تیکه های شکسته‌شون کنار پوست لطیف و شکنندت پشیمون میشی.

Come take a walk on the wild side Let me kiss you hard in the pouring rain You like your girls insane So choose your last words, this is the last time 'Cause you and I, we were born to die