𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 828
Subscribers
-324 hours
-17 days
-4330 days
Posts Archive
2 829
روزی از بین همین خاکسترهای سرد و بی نور سیگار جوانه میزنم.
میشوم درختی که بی امید و نور زندهست.
2 829
نبودت مثل تایپ کردن یه رمان به زبونیه که بلدش نیستی، انگار تو گرمترین لباست رو پوشیده باشی و افتاب به فرق سرت بتابه، سوختن لباس مورد علاقته به دست خاکستر سیگاری که به فکر تو دود شد و رنگی شدن دستت موقع نقاشیه.
بدخط شدن نوشته عاشقانهایه که روش وسواس داری و بارها و بارها مینویسی و هربار طوری که میخوای نمیشه و از حرص طوری خط خطیش میکنی که دیگه اثری از ملایمت عشق نمونه.
صدای تیک تیک ساعت، سوختن گاز شهری توی بخاری و چیک چیک ابه وقتی که میخوای بخوابی و برای چند ساعت فقط سکوت میخوای و مرگ.
انگار یکی برگه های کتاب مورد علاقت رو جویده باشه و بعد که تموم شد بیاد سراغ قلبت و ترتیب اونو هم بده.
2 829
#part196
با تعجب نگاهش کردم و به زور گفتم؛
_کدوم بچه؟
مامان_الهی بمیرم براش که بی پدر بزرگ میشه..
یه لحظه حس کردم همه چیز روی سرم خراب شد.
اخمام رفت توی هم و خیلی تند گفتم؛
_مامان!
راجب کدوم بچه حرف میزنی؟
اشکش رو پاک کرد و بهم خیره شد.
با صدایی لرزون گفت؛
_قراره بچه دار بشی.
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم.
ماریا، خدا بگم چیکارت نکنه که هرچی بدبختی توی زندگیم دارم به خاطر توئه.
انگار کمر به همت بستی که زندگی منو خراب کنی!
دو دقیقه نتونستی جلوی دهنت رو بگیری..
موهامو از توی صورتم زدم کنار که مامان گفت؛
_ماریانا پریروز پیشم بود.
موقع گفتن این جمله لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
اصلا دلم نمیخواست نگاهش کنم، حالا ازش خجالت میکشیدم.
مامان_خیلی دختر ناز و خانمیه.
مثل فرشته ها میمونه، انگار پنجه افتابه ماشالله.
نوچی کردم و به میز سفید رنگ خیره شدم.
شاید ماریا شبیه فرشته ها بود، اما اصلا ذات ملائک گونه ای نداشت..
مامان_همون دختریه که همیشه ارزو میکردم عروسم باشه.
خیلی هم به هم میاید..
_میشه بگی چی بهت گفت؟
مامان_گفت که بارداره.
لبخندش پررنگ تر شد و با هیجان گفت؛
_قراره نوه دار بشم.
برام عجیب بود که مامان چطور یهو انقدر روشن فکر شده!
اگه قبلا خبر بارداری یه دخترو ازم میشنید احتمالا قیامت به پا میکرد.
مامان_گفت که دوماهشه و ماه دیگه جنسیت بچه مشخص میشه.
حتی عکسشم بهم نشون داد.
خیلی کوچولو بود، مثل یه نخود میموند.
حالا حرفاش داشت کمی دلمو میسوزوند و حسرت هایی که توی وجودم مدفون بودن رو بیدار میکرد.
حسرت دختر کوچولویی که بچه منو ماریا باشه..
حسرت اینکه روی شکم برامده و سفیدش دست بکشم و تیکه ای از وجودم رو که توی بدنش رشد میکرد رو حس کنم.
اما من اینارو نمیخواستم، این تصورات خیلی وقت بود که دیگه برام شیرین و رویایی نبودن.
پوفی کشیدم و گفتم؛
_مامان، اون بچه قرار نیست زنده بمونه.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_یعنی چی؟
_من به ماریا گفتم که اون بچه رو نمیخوام و باید سقطش کنه.
مامان_این چه حرفیه میزنی؟
عقلت رو از دست دادی؟
میخوای بچه خودت رو بکشی؟
_مامان من..
نتونستم جملمو کامل کنم چون فراموش کردم میخواستم چی بگم.
به جاش گفتم؛
_ببین مادر من.
من توی زندانم و معلوم نیست کی در بیام.
حتی ممکنه اعدام بشم!
فردا اگه از اون بچه پرسیدن پدرت کجاست چی باید جواب بده؟
بگه قاتل بود و اعدام شد؟
بگه از وقتی که به دنیا اومدم تاحالا توی زندانه؟
اصلا اینا به درک، چطور قراره بدون من بزرگ بشه..
گناه نداره توی همچین خانواده از هم پاشیده شده ای زندگی کنه؟
مامان که انگار مغزش کاملا شست و شو داده شده بود گفت؛
_تو قرار نیست اینجا بمونی.
رضایت اون پسره رو میگیریم و بی گناهیت ثابت میشه.
از زندان که بیای بیرون یه جشن عروسی خوب براتون میگیریم و میرین دنبال زندگیتون.
مگه تو همیشه ارزو نداشتی یه دختر داشته باشی؟
اب دهنمو قورت دادم و به چهرهش خیره شدم.
حالا انگار از وسط مراسم ختم اومده بود.
چشماش کمی پف بود و سرتا پا تیره پوشیده بود.
با اینحال چیزی توی وجودش سرپا نگهش میداشت.
اون بچه!
_مامان.
همیشه همه چیز اونطوری که انتظار داریم پیش نمیره.
باید بدترین احتمالاتو در نظر بگیریم.
در ضمن میدونی اگه پدر ماریا بفهمه حاملست چه قیامتی به پا میکنه؟
مامان_من و بابات باهاش حرف میزنیم و بهش میگیم که قصدمون جدیه.
_مگه داری توی سرزمین قصه ها زندگی میکنی؟
خودت دخترت از یه پسر نامحرم حامله بشه انقدر راحت کنار میای؟
مامان_تو نامحرم نیستی پسرم.
مگه اونشب صیغه نکرده بودید؟
چشمام از شدت تعجب باز شد.
صیغه کرده بودیم؟
ماریا این دروغارو از کجاش میورد؟
معلومه که اینو میگفت، میخواست دختر خوبی پیش مامان به نظر بیاد و رضایتش رو جلب کنه.
خوب بلد بود چیکار کنه.
_من اون بچه رو نمیخوام.
قصد ازدواج هم ندارم.
مامان_تو چرا انقدر یاغی شدی پسر؟
از منو بابات و اون دختر بیچاره خجالت نمیکشی؟
مثل یه مرد پای کاری که کردی وایسا و مسئولیتش رو به عهده بگیر!
چطور میتونی همچین کاری با دختر مردم بکنی و بعد به حال خودش رهاش کنی؟
من و بابات اینو یادت دادیم؟
چطوری انقدر نامرد شدی؟
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با صدای نسبتا بلند گفتم؛
_نامردی اینکه وقتی ایندم مشخص نیست دونفر دیگه رو با خودم بدبخت کنم.
نامردی اینکه بچم بدون پدر بزرگ بشه و کل عمرش حسرت بکشه.
نامردی اینکه همچین بلایی سر اون دختر بیچاره بیارم!
مامان_ماریانا خودش راضیه و گفته بچه رو دوست داره.
حتی اگه تو چیزیت بشه.
_من اجازه نمیدم.
همونقدر که اون اجازه داره تصمیم بگیره منم توی این انتخاب دخیلم.
من معلوم نیست تا هشت ماه دیگه زنده باشم یا نه!
چونه مامان لرزید و قطره اشکی از چشمش پایین ریخت که تا ته وجودم رو سوزوند.
واقعا حالم خراب بود.
نه راه پس داشتم و نه راه پیش.
پس دایان چی میشد؟
2 829
#part195
همه چیز از بدنیا اومدن من شروع شده بود..
دیگه از یاداوری موضوعات همیشگی خسته شده بودم.
باید دست به کار میشدم و سامیار رو نجات میدادم.
باید برای یه بارم که شده توی زندگیم به کسی کمک میکردم.
سامیار به خاطر من اونجا بود، نباید میزاشتم به خاطر من اعدام بشه!
با نشستن و غصه خوردن هیچی حل نمیشد..
میدونستم باید چیکار کنم!
...
سامیار؛
پسرک رنجور تن و شوریده حال روی تخت نه چندان راحت فلزی اش دراز کشیده بود.
انگار هرجایی بود غیر از مکانی که بدن کرختش در ان قرار داشت.
امروز صبح وقتی برای هوا خوری به حیاط رفته بودن با کسی دعواش شده بود.
البته که خودش به هیچ عنوان قصد دعوا کردن نداشت و حتی نقش پررنگی رو هم درش ایفا نمیکرد!
کلی ناسزا شنیده بود و مشت محکمی هم نوش جان کرده و حالا از درد دماغش رنج میبرد.
خوب میدانست که این اتش ها از گور چه کسی بلند میشود.
چندروز پیش توماج و چندتا از دوست های اراذل اوباشش رئوف رو توی حموم گیر اورده بودن.
پسر بیچاره میگفت که از نظر جنسی بهش ازار رسوندن و وقتی با مخالفت و تقلاش روبه رو شدن کتکش زدن.
رئوف که خودش توی تکلم و صحبت کردن مشکل داشت و کلمات رو کامل بیان نمیکرد، حالا به زور میتونست حرف بزنه و همون چند کلمه ای هم که از بر بود فراموش کرده بود.
پسرک وظیفه خودش میدید که کاری بکنه، حتی با این وجود که میدونست نتیجه خوبی انتظارش رو نمیکشه.
حالا هم توماج متوجه این موضوع شده بود و چنان شری توی حیاط به پا کرد که بیا و ببین.
اما خب خداروشکر الان توی انفرادی بود و احتمالا تا یک هفته بیرون نمیومد.
هرچند که این هفت روز هم میگذشت و دوباره ازار و اذیت خودش رو شروع میکرد.
به پهلو خوابید و دستش رو گذاشت زیر سرش.
یاد معشوق مو بورش افتاد که حالا یک هفته ای میشد ندیده بودش و ازش خبری نداشت.
اما دورادور شنیده بود که یاسرو مجبور کرده خودش رو معرفی کنه و جرمش رو گردن بگیره.
از سمتی هم ناطقی گفته بود که فلش حاوی فیلم شب قتل به دادگاه ارائه شده و قراره جلسه دیگه ای تشکیل بشه.
نکته قابل توجه اینجا بود که تضمین کرده بود سامیار قرار نیست اعدام بشه..
در زندان باز شد و مامور بداخلاقی که حالا میدونستم اسمش طاهاست وارد اتاق شد.
بهش خیره شدم.
نگاهی به برگه توی دستش انداخت و گفت؛
_سامیار امیدبخش.
نشستم روی تخت و گفتم؛
_بله؟
مامور_ملاقاتی داری.
مثل فنر از جام پریدم و رفتم سمتش.
نگاهی به سرتا پام انداخت و هدایتم کرد سمت در.
از ته دل امیدوار بودم که دایان اومده باشه.
واقعا دلتنگش بودم و به وجودش نیاز داشتم.
هرلحظه بدون اون توی زندان برام با مرگ برابری میکرد.
وارد اتاق ملاقاتی شدیم و من با اشتیاق به دونه دونه شیشه ها نگاه کردم تا شاید تصویری از دایان ببینم.
با دیدن مامان همه امیدم ناامید شد.
به محض اینکه منو دید لبخندش خشک شد و از روی صندلی بلند شد.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت صندلی و روش نشستم.
مامان هنوز بدون حرف داشت نگاهم میکرد.
اجازه دادم خوب نگاه کنه تا از سالم بودن قسمتای دیگه بدنم مطمئن بشه.
با اینکه کمی از نبود دایان ناراحت شده بودم اما دیدن مامان واقعا بهم انرژی خوبی میداد.
من همیشه مامان رو خیلی دوست داشتم و دوران بچگیم خیلی لوس و مامانی بودم.
بابام میگفت همیشه مثل کش تنبون چسبیده بودم بهش.
چقدر بزرگ شدن ازار دهنده بود..
حالا دیگه نمیتونستم موقع مشکلات به دامن مامان پناه ببرم.
حالا به قول بابا دیگه مردی شده بودم.
اما مگه مرد ها به یه سرپناه نیاز نداشتن؟
گوشی رو برداشتم و گذاشتم کنار گوشم که مامان به خودش اومد و بعد از برداشتن تلفن خیلی سریع گفت؛
_زیر چشمت چرا کبوده؟
دعوات شده با کسی؟
نکنه توی زندان اذیتت میکنن؟
نگرانیش حس خوبی بهم داد و کمی دلم رو قرص کرد.
با لبخند گفتم؛
_سلام مامان جان.
به قول خودت، اول سلام دوم کلام.
مامان_سلام پسر قشنگم.
سلام فرشته مامان.
خندیدم و به چشمای مهربونش خیره شدم.
_چرا بابا رو نیوردی؟
مامان_اونم میخواست بیاد اما فقط یکیمون رو راه میدادن.
واسه همین من اومدم.
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم که سریع گفت؛
_نگفتی صورتت چیشده؟
_چیزی نیست مامان، با یکی دعوام شد.
مامان_خاک تو سرم.
ببین با صورت قشنگت چیکار کرده.
برای اینکه نگران نشه گفتم؛
_چیزی نیست، زود خوب میشه.
تازه من بیشتر زدمش.
خندم گرفت، چه دروغی!
مامان_بچه اینجا دعوا درست نکن.
همشون وحشی و قاتلن خدایی نکرده بلایی سرت میارن.
_حواسم هست.
سرش رو تکون داد و نگاه غمگینش رو بهم دوخت.
مامان_بمیرم برات که انقدر لاغر شدی.
شدی مثل چوب خشک.
غذاتو خوب میخوری؟
پول لازم نداری؟
لباس جدید نمیخوای؟
لبخندی زدم و گفتم؛
_نه، همه چیز خوبه.
چیزی هم لازم ندارم.
فقط دلم واسه شما تنگ میشه.
با بغض نگاهم کرد و یهو با گریه گفت؛
_جوونیت پر پر شد.
قرار بود ازدواج کنی، برام نوه بیاری..
ببین چیکار کردن باهات.
اون بچه چی میشه..
2 829
رمان توی چنل ویایپی تقریبا داره تموم میشه و فقط ده پارت دیگه مونده، این چنل 90 پارت از چنل اصلی جلوتره.
هزینه ورود به چنل؛ 15t (فقط از طریق کارت به کارت.)
برای دریافت شماره کارت به ایدی زیر پیام بدید.
@vipadmind
2 829
#part194
دریا_چطور سامیار میتونه به هرکی خواست بده، من نمیتونم؟
اخمام رفت توی هم و بهش خیره شدم.
واقعا این نوع از حرفاش ازارم میدادن.
یجوری راجب موضوع دایان و سامیار حرف میزد و یه گاردی نسبت بهشون داشت.
البته که منم خودم از رابطشون چندان خوشم نمیومد اما دلایل من فرق داشت.
من بخاطر اینکه دوتاشون پسر بودن باهاشون مشکل نداشتم.
_واقعا بی منطقی دریا.
مثل بچه های دوساله میمونی.
دریا_دروغ میگم مگه؟
چیزی نگفتم و در یخچال رو باز کردم که تونستم ظرف کیک رو توش ببینم.
یه قاچ برداشتم و گازی ازش زدم که نصفش کنده شد و ریخت روی زمین.
نوچی کردم و خواستم جمعشون کنم که تنبلیم اومد.
بیخیال شدم و رفتم سمت اپن و نشستم روش که دریا گفت؛
_خبری از سامیار نشد؟
تازه یاد این موضوع افتادم که دریا خبر نداره سامیار قراره اعدام بشه.
حوصله گفتن این موضوع رو بهش نداشتم چون مطمئن بودم قراره حسابی گریه کنه و منم باید بهش دلداری بدم.
البته خودم که این خبرو شنیدم یک ساعت تمام ابغوره گرفتم.
کیکم رو که حالا داشت کوفتم میشد قورت دادم و روش اب خوردم.
حالا طعم نشاستهش توی دهنم بود.
_خبر نداری؟
یهو سیخ نشست سر جاش و گفت؛
_چیشد!؟
ازاد میشه؟
نفس عمیقی کشیدم و به تیکه کیک شکلاتی توی دستم که طعم هرچیزی میداد غیر از شکلات خیره شدم.
کاش یکی به غیر از من بود که بهش بگه.
من واقعا بلد نبودم خبر های بدو طوری بدم که طرف از ترس سکته نکنه.
عجیب بود که عمو صادق یا مامان بهش چیزی نگفته بودن.
_راستش حکمش اومد.
میتونستم برق چشماش رو از توی همین تاریکی ببینم.
مطمئن بودم که همین برق شوق چند دقیقه دیگه به قطرات اشک تبدیل میشه.
کیکم رو گذاشتم روی اپن و یکم اب خوردم.
دریا_د بگو دیگه.
کمی مکث کرد و گفت؛
_نکنه حبس ابد خورد؟
به دستام خیره شدم و اروم گفتم؛
_نه.
دریا_رستا دلت کتک میخواد؟
دهنتو باز کن زرتو بزن دیگه.
به زور گفتم؛
_اعدام..
دریا_چی!؟
صداش موقع گفتن این کلمه لرزید.
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
بدون حرف زل زده بود بهم و دهنش باز بود.
میتونستم درک کنم چه حسی داره.
دقیقا مثل حسی بود که من موقع توی کما بودن مسیحا داشتم.
با این تفاوت که اون خودش میمرد و الان قرار بود سامیارو بکشن..
هنوز هم مات و مبهوت داشت منو نگاه میکرد.
انگار سر جاش خشک شده بود و توی شوک بود.
_البته این حکم واقعیش نیست، فلشو که به دادگاه بدیم مطمئنا یه جلسه دیگه تشکیل میشه و همه چیز درست میشه.
احتمالا هم بتونیم از اهین رضایت بگیریم و اونوقت فوقش دو سه سال میره زندان که تا چشم روی هم بزاریم گذشته.
دایان هم یاسرو پیدا کرده ازش قول گرفته بیاد اعتراف کنه مشروبا مال خودشن نه سامیار.
انتظار داشتم باهام حرف بزنه و چیزی بگه یا لااقل یه ری اکشنی از خودش نشون بده اما مسکوت تر از چیزی بود که فکرش رو میکردم.
نفس عمیقی کشیدم و از اپن رفتم پایین و گفتم؛
_نگران نباش.
دستمو گذاشتم روی شونش که دستمو پس زد و با بغض گفت؛
_به من دست نزن!
انگار یه لحظه از شوک در اومد چون زد زیر گریه.
_دریا..
با صدای بلند گفت؛
_همش تقصیر توعه!
_چرا!؟
دریا_تقصیر تو و جناته که انقدر نحسید!
حرفش باعث شد کمی بهم بربخوره و ناراحت بشم اما به دل نگرفتم.
میدونستم که حالش خرابه و نمیدونه داره چی میگه پس گذاشتمش پای حس بدی که داشت..
_درکت میکنم، خبر خیلی بدیه.
هممون واقعا ناراحتیم.
دریا_تو؟
تو ناراحتی!؟
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_اره!
سامیار قبل از اینکه عشق تو باشه برادر من بود!
دریا_خفه شو رستا.
اگه براش ناراحت بودی همون دقیقه اول که گرفتنت لوش نمیدادی!
هنوز پلیسا نپرسیدن کار کیه تو گفتی سامیار.
خیلی ترسو و احمقی.
ازت متنفرم.
با اخم گفتم؛
_حرف الکی نزن!
دایان گفته بود باید اینارو بگم!
با صدای بلند و لرزون وسط گریهش گفت؛
_خودت عقل نداری که به حرف اون مرتیکه گوش میدی؟
البته واسه تو که بد نشد!
خودتو کشیدی کنار، انگار نه انگار که بخاطر تو این بلا سرش اومده.
با دلخوری گفتم؛
_دریا دیگه داری ناراحتم میکنی.
نگاه برندهش رو بهم دوخت و با لحن تیزی گفت؛
_ناراحت بشی!؟
خب ناراحت شو!
چون مقصر هر اتفاقی که برای سامیار بیوفته تویی.
بخاطرت رفته زندان و تو میخوای ناراحتم نباشی؟
اصلا ارزش این رو داشتی که بخاطرت دست به همچین کاری بزنه؟
ارزش اینو داری که بخاطرت اعدام شه؟
_دریا!
با صدای بلند گفت؛
_خفه شو!
دندونامو روی هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم تا حالم کمی بهتر شه.
میدونستم که ناراحته و اینجور وقتا خیلی بی منطق میشه.
صدای هق هقش واقعا ازارم میداد.
درحالی که زل زده بود بهم با گریه گفت؛
_کاش مرده بودی!
کاش همونموقع تو تنوران ارسو کشته بودت!
بغض بدی به گلوم چنگ انداخت و حس کردم که قلبم شکست.
نگاه بدی بهم انداخت و رفت توی اتاقش و درو محکم بست.
چشمام خیس شد و نشستم روی زمین.
حرفاش بیشتر به خاطر این ناراحتم میکردن که عین حقیقت بودن!
من واقعا نحس بودم.
2 829
داستان اینجاست، یه زن بیوه چهل ساله روی مبل نارنجی رنگ خونه کوچیک و چرکش سیگار میکشه و یه لحظه قلبش از حرکت میایسته.
و اما من همون دود فرو خورده شده توی ریههای خاموشیم که هرگز دیگه تنفس نخواهند کرد.
مرده، زندانی، پوچ و سوزنده.
2 829
تو مثل معجزه شعری، لطیف، خوش آهنگ و پر مفهوم.
باید تورا بخوانم، تورا گوشه ای بنویسم و بارها تکرار کنم، انقدر که حفظم بشوی.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
