𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 843
Subscribers
-524 hours
-237 days
-7630 days
Posts Archive
2 841
#part442
غزل؛
احساس کرختی داشتم.
مدام پشت پلکهام تصویری از یک ترن هوایی رو میدیدم که به سرعت در حال پایین رفتن و سقوط بود و هر حرکت سریعی که میکرد باعث میشد قلبم مچاله بشه.
هوا سرد بود و گمونم به همین دلیل اعضای بدنم رو حس نمیکردم.
نوک انگشتای بیچارم سر شده و یخ بسته بودن.
چیزی ته گلوم ناراحتی ایجاد میکرد.
سرفهای کردم و کمی جابه جا شدم.
پتو رو بیشتر به خودم فشردم و اب دهنم رو سه مرتبه قورت دادم.
به نظر میرسید گلوم چرک کرده باشه.
وقتی نسبتا هوشیار تر شدم، تونستم صدای نفس کشیدن و حضور کسی رو بشنوم.
کمی جابه جا شدم و به زحمت چشمهام رو باز کردم.
نور نه چندان زیاد لامپ چشمهام رو اذیت کرد و باعث شد چندبار پشت سر هم پلک بزنم.
وقتی به نور عادت کردم تونستم هیکل کسی که پشت بهم ایستاده بود رو ببینم.
کت ضخیم و گرمی به تن داشت و از موهای کوتاه جوگندمی و انگشترهای عقیق توی دستش میتونستم متوجه بشم کیه.
به زور نفسی کشیدم و اطرافم رو از نظر گذروندم.
توی یه اتاقک سه در چهار کاهگلی بودیم که دیوارهاش با گچ پوشیده شده بود.
گوشه اتاق بخاری المنتی سورمهای رنگی قرار داشت که تقریبا هیچ فایدهای نداشت.
وقتی مردی که پشت بهم ایستاده بود و با پنجره ور میرفت برگشت سمتم نتونستم اطرافم رو بیشتر بررسی کنم و خیلی سریع چشمام رو بستم.
_بیدار شدی!
صداش توی فضای خالی اتاقک اکو شد و لرزی به تنم انداخت.
_تولدت مبارک!
لحنش کنایهای بود و تمسخری که توی جملههاش به کار میبرد با طرز حرف زدن و تیکه انداختن همیشگیش تفاوت داشت.
انگار شخص دیگهای داشت باهام صحبت میکرد که به طرز فکرش اشنا نبودم و نمیدونستم منظورش از حرفهاش دقیقا چیه.
چشمام رو باز کردم و به سقف رنگ پریده و پر از ترک نگاه کردم و عدد 13 توی ذهنم تکرار شد.
یه خودم جرعت دادم تا نگاهش کنم.
توی اون کت کتون خاکستری از همیشه گنده تر بنظر میرسید و انبردست زرد رنگی لای انگشتاش داشت که به سختی میتونستم به این فکر نکنم که باهاش میخواد دونه به دونه دندونهام رو بکشه.
حالا حتی پشهای که دور لامپ کممصرف اویزون به سقف سیمانی پرواز میکرد هم از نظرم وسیلهای بود که میتونست باهاش عذابم بده.
اگر میگرفتش و به زور میکردش توی گوشم تا از صدای ویز ویز ازار دهندش کر بشم چی؟
انتظار این اتفاق رو داشتم.
تمام عمرم میدونستم که بلاخره توی چنین شرایطی قرار میگیرم.
از وقتی که بچه بودم و با همون سن کم متوجه شدم که چقدر زندگیم بی ارزشه و هیچوقت راه فراری ندارم متوجه شدم که بلاخره یه روزی توی این شرایط قرار میگیرم.
کنترل این اتفاق همیشه از دستم خارج بود.
احمق بودم که خیال میکردم روزی کسی میرسه تا نجاتم بده.
همیشه میدونستم اونقدر ضعیفم که تنهایی از پسش برنمیام.
اما حالا، مثل همیشه تنها بودم.
دندونام رو به هم فشردم و تلاش کردم از شدت انزجار و خشم عوق نزنم.
هرچند که چیزی توی معدم نبود که بخوام بالا بیارمش.
تلاش کردم نیم خیز بشم و سر جام بشینم اما نتونستم.
بدنم کرخت تر از این بود که بتونم کنترلش کنم.
نگاهم به سرنگ و شیشه خالی کنارم که خورد تازه متوجه شدم دلیل این ضعف و سستیم چیه.
احتمالا مورفین یا ارام بخش یا هر مواد و کوفت و زهرمار دیگهای.
اب دهنم رو قورت دادم و گوشه دیوار مچاله شدم.
_میخوا.. ی با هام چی کار کنی؟
دهنم به حدی خشک بود که نتونم درست صحبت کنم.
حالا که جلوم ایستاده بود مثل یه غول یا دیو میموند.
به لطف لامپی که بالای سرش قرار داشت نمیتونستم صورتش رو درست ببینم، چشمام اذیت میشد.
ابوهادی_کاری رو بکنم که بهخاطرش اجازه دادم به دنیا بیای.
به زور سر جام نشستم و پاهام رو بغل گرفتم.
هوا خیلی سرد بود و بدنم میلرزید.
دستام رو حس نمیکردم.
_به دنیا اومدن من به اجازه تو ربطی نداشت.
ابوهادی_معلومه که ربط داشت!
دستی به ریشهای جوگندومیش کشید و کمی ازم فاصله گرفت.
ابوهادی_میتونستم خیلی راحت وقتی تو شکم ننهت بودی بکشمت.
اما لیاقت مردن رو نداشتی.
توی حرومزاده باید طوری زندگی میکردی که هرلحظه ارزوی مردن رو داشته باشی.
بغضم رو قورت دادم و به حصیر کف زمین خیره شدم.
میتونستم به قتل رسیدنم رو به انواع روشهای مختلف روش تصور کنم.
اگر به ضرب چاقو کشته میشدم، خونم توی تار و پودش فرو میرفت و شاید از اون طریق میتونستن پیدام کنن؟
نه.
قطعا حصیر رو میسوزوند.
ای کاش خفم میکرد تا من هم چنگش میزدم و قسمتی از پوستش زیر ناخنهام میموند.
اصلا چرا میخواستم ردی ازش به جا بمونه؟
وقتی میمردم دیگه فایده ای نداشت.
_چرا من رو نمیکشی؟
پوزخندی زد و بهم خیره شد.
انگار سالها بود که انتظار این سوال رو از جانب من میکشید.
ابوهادی_چون تو برگ برنده منی.
از طریق تو میتونم به تموم چیزهایی که سالها براشون برنامه ریزی کرده بودم و اون مادر خیانتکار هرزهت خرابشون کرد برسم.
بعدشم از شر تو و اون پیرزن نحس گواد خلاص میشم.
2 841
#part441
به شدت تشنم بود و پاهام سر و کرخت شده و نمیتونستم به خوبی تکونشون بدم.
نیاز داشتم یک بطری پر اب بخورم و بعد از اون فقط بخوابم.
روی ماسه، زمین یا تخته سنگ، هیچ فرقی برام نداشت.
نیاز داشتم روز ها بیهوش باشم و مغزم کمی اروم بگیره.
لازم بود از این حال بد دور باشم اما نمیشد.
توی خواب، یا هربار که قرار بود بیدار شم بهم یاداوری میشد که چه دنیای کوچیک و کذاییای دارم.
اینکه تموم زندگیم چقدر عذاب کشیدم و تحقیر شدم.
هیچوقت طعم خوشی و خوشحالی رو بدون ترس از دست دادن چیزی حس نکردم.
همیشه بدبختی و فلاکت مثل یه سایه دنبالم بود و هیچ راه فراری نداشتم.
اینجا اخر خط بود.
توی همین فکرا بودم که احساس کردم دستی از پشت دور کمرم حلقه شد و من رو به سمت خودش کشید.
این حرکت انقدر ناگهانی و خارج از انتظار بود که حتی فرصت نکردم جیغ و داد کنم یا بتونم از خودم مقاومتی نشون بدم.
ترسناکترین قسمت ماجرا این بود که نمیدونستم چه کسی و یا چه موجودی من رو گرفته.
دهنم رو باز کردم تا داد بزنم که دستمال مرطوبی روی دهن و دماغم قرار گرفت.
از اونجایی که تازه بعد از چندین دقیقه دوی بدون وقفه ایستاده بودم و همچنان کمبود نفسم جبران نشده بود نتونستم جلوی خودم رو بگیرم تا نفس نکشم.
پس از اونجایی که میدونستم دستمالی که روی صورتم قرار گرفته اغشته به مایع بیهوش کنندست نفسی کشیدم.
نفسی که اسوده کننده ترین نفس چندوقت اخیر بود و باعث شد چشمام بسته شه و دیگه هیچی حس نکنم.
...
آراز؛
اسمون گرگ و میش، رفته رفته تیره تر میشد و صدای زوزه سگها به گوش میرسید.
سرد بود.
انقدر سرد که استخونام داشت یخ میزد و با اینحال مغزم فرمان نمیداد تا از روی زمین ماسهای بلند شم.
دندونام رو محکم به هم فشردم و به نخلزار خشکیده مقابل چشمم نگاه کردم.
حدود 45 دقیقه بود که کل این منطقه رو گشتم اما خبری از غزل نبود.
باد شدیدی میوزید که رد و پاش روی زمین رو از بین برده بود و هیچ ایدهای نداشتم که دقیقا کجا میتونست رفته باشه.
کل بدنم میلرزید و نمیدونستم به خاطر سرما بود یا استرسی که داشتم.
غزل گم شده و مقصر این موضوع من بودم.
انقدر احمق بودم که با خودم بیارمش اینجا و یا بعد از اون اتفاق و بیهوش شدنش نبرمش بیمارستان.
اگر حداقل توی شهر دچار حمله عصبی میشد خیالم راحت تر بود که جاش امنه و از پس خودش برمیاد.
اما اینجا..
اینجا هیچ فرقی با بیابون نداشت و اگر از جای بدی سر درمیورد معلوم نبود چه بلایی سرش میومد.
دستم رو توی جیبم فرو بردم و به اطرافم خیره شدم.
تا یک کیلومتریم وجود هیچ موجود زنده ای رو احساس نمیکردم و کم کم داشتم میترسیدم.
با اینکه اینترنت به درستی انتن نمیداد اما مپ نیاز به نت نداشت و تونستم خیلی سریع ماشین رو پیدا کنم.
توش نشستم و در رو بستم.
نفس عمیقی کشیدم و بخاری رو روشن کردم.
حالم به شدت بد بود و احساس گیجی داشتم.
کل امروز مثل یه خواب از جلوی چشمام گذشت.
اتفاقات این چندروز اخیر مثل کابوس میموند.
یه کابوس ترسناک!
به اهورا زنگ زدم و شماره ارشیا رو ازش گرفتم.
کمی دودل بودم که ایا لازمه این موضوع رو باهاش درمیون بزارم یا نه.
اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو توی دستم گرفتم.
نمیدونستم باید چیکار کنم.
احساس گناهکار بودن داشتم.
مثل کسی که با ماشین یه نفر رو میزنه و فرار میکنه.
همش تقصیر من بود.
طولی نکشید که تماس وصل شد و صدای ارشیا توی گوشم پیچید.
ارشیا_بله!
کمی مکث کردم و بعد گفتم؛
_غزل فرار کرده.
ارشیا_یعنی چی غزل فرار کرده؟
تو کی هستی؟
_ارازم.
غزل با من بود که یهو انگار از چیزی ترسید و فرار کرد.
هرچی میگردم پیداش نمیکنم.
ارشیا_یعنی چی؟
چرا باید بترسه؟
کجایی الان؟
وقتی اسم منطقه رو گفتم چندثانیه سکوت کرد و بعد با حرص گفت؛
_بیا سمت خونم.
تماس رو قط کردم و چشمام رو بستم.
اصلا حوصله اون پسره عوضی رو نداشتم.
حالم از خودش و ریخت نحسش به هم میخورد.
بلاخره ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.
خداروشکر دم در خونه خبری از موتور اهورا نبود.
اصلا حوصله اون یکی رو نداشتم.
یه تک به گوشی ارشیا زدم که بعد از چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد.
نفس عمیقی کشیدم و پام رو توی حیاط گذاشتم.
2 841
Repost from N/a
🔥 گپ BDSM: جایی که تسلیم میشی!
💋https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk 💋
👠 دامن کوتاه، طناب تنگ، نفسهای داغ
💋 https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk 💋
🖤 دام یا ساب؟ هر دو منتظرتن
💋https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk 💋
💦 چت خصوصی، عکسهای خیس، ویسهای خفن، و نجوا های هورنی
💋https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk 💋
⛓️ همین الان بیا، که یه تجربه خفن داشته باشی
2 841
Repost from N/a
🖤 بدون مرز، بدون ترس BDSM
🦋https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk 🦋
👄 لبهای قرمز، دستبند نقرهای، بدن برهنه
⛓️ مستر یا اسلیو؟ انتخاب با توئه
🦋https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk 🦋
💦 رول های داغ، چت گروهی، ویس کال 24 ساعته تضمینی
🦋https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk 🦋
🔥 بپر تو گپ، دیگه نمیتونی بیرون بیای
2 841
Repost from N/a
😈 شبهای رنگینکمون درد و لذت!
https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk
🌈 شلاق بزن، زانو بزن، التماس کن – همه جنسیتها
https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk
👅 دخترای هورنی، پسرای خشن، ترنسهای داغ، همه آنلاین
https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk
🔞 لایو کاستوم، نقشبازی ۲۴ ساعته، رولBDSM
https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk
💋 نفستو حبس کن، هر کی هستی ارضات میکنیم
LGBT BDSM 🍒
2 841
Repost from N/a
🔥 گپ BDSM: جایی که تسلیم میشی!
💋https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk 💋
👠 دامن کوتاه، طناب تنگ، نفسهای داغ
💋 https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk 💋
🖤 دام یا ساب؟ هر دو منتظرتن
💋https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk 💋
💦 چت خصوصی، عکسهای خیس، ویسهای خفن، و نجوا های هورنی
💋https://t.me/+xuT_2o0QKUA5NWJk 💋
⛓️ همین الان بیا، که یه تجربه خفن داشته باشی
2 841
#part440
احساس میکردم فضای خونه نم داره و سرده اما نمیتونستم رطوبت و سرما رو احساس کنم.
صرفا به خاطر حسی که از اطرافم میگرفتم و بخاری که موقع نفس کشیدن از دهنم خارج میشد این تفسیر رو میکردم.
اب دهنم رو به زور قورت دادم و نیمخیز شدم.
احساس کردم از دری که انتهای خونه و زیر پلهها قرار داشت صدای خر خر میاد.
از روی زمین بلند شدم تا به سمت در اتاق برم که گربهای خیلی سریع از توش خارج شد و به سمتم دوید.
دهنم رو باز کردم تا جیغ بزنم اما صدایی ازم خارج نشد.
روی زمین افتادم و با ترس برگشتم تا به پشت سرم نگاه کنم.
خبری از گربه سیاه سرحال چندثانیه پیش نبود.
به جاش جنازه غرق در خون و تکه تکه شدش روی زمین پخش شده بود که به شدت من رو یاد گربهای که ابوهادی خونش رو روم ریخته بود میانداخت.
با شنیدن صدایی ضعیف برگشتم که نگاهم به ام سحور که دقیقا بالای سرم با طنابی به سقف حلق اویز شده بود و پاهاش جلوی چشمام قرار داشت خورد.
از ترس به خودم لرزیدم و تلاش کردم تا صدایی برای ابرازش از خودم خارج کنم اما نمیشد.
هرچقدر دهنم رو باز میکردم نمیتونستم جیغ بزنم.
انگار کسی حنجرهم رو پاره کرده بود.
جنازه توی هوا با حرکت باد پیچ و تاب میخورد و چشمهای سفید بازش به من زل زده بودن.
ناگهان سرش رو پایین اورد و با خرخری اروم گفت؛
_13 روز دیگه..
وقتشه.
جیغی زدم و از جا پریدم.
نفسم گرفته بود و تموم وجودم از ترس میلرزید.
اراز با ترس اسمم رو صدا زد که نگاهم بهش خورد.
اون هم دست کمی از من نداشت و حتی نگران تر هم به نظر میرسید.
اراز_چت شد؟
انگار بیهوش شده بودی و هی جیغ میزدی.
حالت خوبه؟
اب دهنم رو به زور قورت دادم و به اطرافم نگاه کردم.
_امروز..
امروز چندمه؟
اخماش رو توی هم کشید و به زور گفت؛
_چی؟
_گفتم امروز چندمه!
اراز_نمیدونم.
فکر کنم 27.
ابروهام بالا پرید و از شدت ترس و استرس سر جام خشک شدم.
امروز 27 اذر بود و دقیقا 13 روز دیگه من بیست سالم میشد.
13 روز دیگه تولدم بود!
این..
این اصلا معنی خوبی نمیداد.
درحالی که سر جام خشک شده بودم و از شدت ضعف و حال بدی میلرزیدم به اراز که متعجب بهم زل زده بود خیره شدم.
اون چیزی نمیدونست و به همین دلیل از ریاکشنهای من تا این حد وحشت داشت.
چون نمیدونست اوضاع از چه قراره تا این حد ترسیده بود.
برای لحظهای صدایی توی وجودم وادارم کرد که از ماشین پیاده بشم و فرار کنم.
حضور من اینجا در کنار اراز براش خطرناک بود.
باید میرفتم و تا حد امکان ازش فاصله میگرفتم.
ناخوداگاه دستم سمت دستگیره رفت و در رو باز کردم که با صدای نسبتا بلندی گفت؛
_کجا!؟
نمیخوای بهم بگی چه مرگت شده؟
برگشتم سمتش و با صدایی بلندتر از خودش گفتم؛
_دنبالم نیا.
بهم نزدیک نشو.
من برات خطرناکم.
دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت.
حتی اگر مردم هم سر قبرم نیا!
این رو گفتم و خیلی سریع از ماشین پیاده شدم.
انقدر عجله داشتم که حتی در رو هم نبستم و به سرعت به سمت جاده خاکی انتهای خیابون دویدم.
اراز دنبالم میدوید و اسمم رو صدا میزد اما محال ممکن بود که بتونه بهم برسه.
من برای محافظت از زندگیش میدویدم و اون برای هیچ و پوچ!
قطعا سرعت من خیلی ازش بیشتر بود.
زیاد طول نکشید تا بین درختهای نخل خشکیده گم بشم.
صدای اراز رو از فاصلهای دور میشنیدم اما نمیتونستم از لای بوته و نخلهای سر به فلک کشیده به خوبی تشخیصش بدم.
حالا هوا گرگ و میش بود و کم کم روبه تاریکی میرفت.
انقدر دویده بودم که گلوم به شدت میسوخت و هرنفسی که میکشیدم انگار یه بسته تیغ توی ریم میشکوند.
بلاخره سر جام ایستادم و به درختی تکیه زدم.
هیچ ترسی نسبت به موقعیت فعلیم توی ذهنم نداشتم.
اینکه توی یه نخل زار بزرگ و خوفناک گم شده بودم و احتمالا شب تا صبح یخ میزدم.
یا اینکه اراز بعد از اینکه من رو گم کرد چیکار قرار بود بکنه.
انگار رسما زده بود به سرم و فقط میدونستم که قرار بود اتفاق بد و خطرناک تری برام بیوفته.
چیزی که بعد از بیست سال ابوهادی رو به اهداف شومش میرسوند.
نمیدونستم اتفاق چند دقیقه پیش به چه دلیل بود و چه معنیای داشت، اما مثل یه هشدار میموند.
انگار ام سحور داشت بهم هشدار میداد که فرار کنم.
از چیزی که دقیقا از همین امشب تا 13 روز اینده شروع میشد.
و درنهایت من نمیدونستم که روز تولدم دقیقا قرار بود چه بلایی سرم بیاد.
بهترینش مرگم بود!
2 841
#part439
طولی نکشید که از خونه خارج شدیم و در به شدت پشت سرمون بسته شد.
اراز درحالی که ابروهاش از شدت تعجب بالا رفته و چهرهش هالهای از گیجی داشت بدون حرف به در بسته نگاه میکرد.
اون ترسیده و سردرگم بنظر میرسید و من کاملا نا امید بودم.
اراز_چرا اینطور کرد؟
اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو پایین انداختم.
خودم هم دقیق نمیدونستم اما حدس زدنش زیاد سخت نبود.
_همه جنگیرها شخصی مثل من دارن که قبل از به دنیا اومدنش روحش رو تسخیر میکنن تا بتونن از انرژیش برای کارهای شیطانیشون استفاده کنن.
این تسخیر شدن به این معنی نیست که من کنترل خودم رو از دست بدم یا جن زده شده باشم.
مثل یه جور نامزدی میمونه.
مثل وقتی که بچهها به دنیا میان و اسمشون رو روی هم میزارن تا وقتی بزرگ شدن باهم ازدواج کنن و شخص دیگهای حق نداره با اون خانواده وصلت کنه.
اسم اون روی روح منه و به همین دلیل اجازه داره از این طریق ازم استفاده کنه.
اراز_یعنی چی!؟
چطور همچین کاری کرده؟
به ماشین تکیه دادم و درحالی که استینهای کاپشنم رو پایین میکشیدم به اسمون ابی و نه چندان ابری خیره شدم.
اینکار 13 ساعت بعد از تاریخ تولد دقیق نوزاد انجام میشه.
با سحرها و دعاهایی خاص از به دنیا اومدن بچه جلوگیری میکنن.
وقتی کیسه اب پاره بشه بچه دنیا اومده محسوب میشه و زندگیش از چندثانیه بعد اغاز میشه.
من اون لحظه هم دنیا اومده محسوب میشدم و هم نه.
توی اون فاصله به مدت سیزده ساعت طی یه مراسم خاص که دقیق نمیدونم چجوری اینکار رو انجام میدن نزاشتن دنیا بیام.
مثل یه جور قرار داد با شیاطین میمونه.
به این معنیه که روح من تا سیزده ساعت بعد از اینکه من مردم همچنان متعلق به اونه.
یه جورایی با این روش اجازه پیدا میکنه که ازم استفاده بکنه.
اگر روز تولدم 13 ساعت زودتر به دنیا میومدم و مامانم اجازه نمیداد اون مراسم رو اجرا کنن چنین اتفاقی نمیوفتاد.
اراز همچنان مات و مبهوت نگاهم میکرد.
_هیچکس اجازه نداره کاری برای من بکنه و اسمش رو از روم برداره.
برای جنگیرها و دعانویسا کار خیلی خطرناکیه که توی کار کس دیگهای دخالت کنن.
برای همین ترسید و بیرونمون کرد، چون قطعا جزاش رو میداد.
اراز_اینارو از کجا میدونی؟
شونهم رو بالا انداختم و اب دهنم رو قورت دادم.
نمیخواستم بگم که تموم سالهای عمرم خواب شب تولدم رو میدیدم.
اراز_الان باید چیکار کنیم؟
خواستم جوابش رو بدم اما برای لحظهای احساس کردم چیزی مثل هزارپا یا مار روی گردنم خزید و خیلی سریع وارد گوشم شد.
اخمام توی هم فرو رفت و به زور اب دهنم رو قورت دادم.
اراز_خوبی؟
سرم رو تکون دادم که حس کردم پاهام کمی سر شد.
انگار متوجه حال بدم شد چون خیلی سریع دستم رو گرفت و به سمت ماشین برد.
سرگیجه شدیدی داشتم و توی گوش و قسمتی از مغزم میسوخت.
احساس میکردم چیزی توی مغزم تکون میخوره و حرکت میکنه.
اراز_چیزی نیست فشارت افتاده.
کمکم کرد سوار ماشین بشم و بعد در رو بست.
وقتی خودش وارد شد از توی داشبورد چیزی خارج کرد و گرفت سمتم.
اراز_بخور حالت بهتر بشه.
دهنم رو به زور باز کردم که شکلاتی توی دهنم گذاشت.
حالم خوب نشد، چرا که اصلا مشکل افت فشار و قند نبود.
احساس میکردم چیزی توی وجودم زنگ میزنه و صدا میکنه.
صدای عجیبی رو توی مغزم میشنیدم که چیزهای نامفهومی زمزمه میکرد.
اصلا متوجه نمیشدم که چی میگه.
پژواک نازک زنونه ای توم با خرخری خشن بود که هرچند ثانیه یکبار توسط جیغی گوش خراش قط میشد.
دندونهام رو روی هم فشردم و چشمام رو بستم.
صدای اراز با زمزمههای توی گوشم مخلوط میشد و نمیفهیدم هرکدومشون درحال گفتن چی هستن.
برای لحظهای چشمام گرم شد و تمام درد و صداهای توی گوشم خفهخون گرفت.
انگار روحم از تنم جدا شد و خیلی سریع از ماشین بیرون رفت و بعد از اینکه چندمتر از زمین فاصله گرفت توقف کرد.
خودم و اراز رو توی ماشین میدیدم.
چشمام بسته بود و بنظر میرسید از چیزی درد میبرم چون چشمها و لبهام رو به هم میفشردم.
اراز مدام بازوم رو تکون میداد و بنظر میرسید درحال صدا زدنمه.
نگاهم به سمت راست کشیده شد.
پیرزن و پیرمرد توی خونه به شدت دعوا میکردن و درگیر بودن.
خونه های بغلی همه پر از ادم بود.
بچه ای یه گوشه مشق مینوشت و دختری درحال لاک زدن بود.
پیرزنی روی توالت فرنگی نشسته و زن و شوهری توی اتاق روی تخت بودن.
برای لحظه ای انگار به سرعت نور شروع به حرکت کردم.
طی کردن فاصله جایی که قرار داشتیم تا خونه ام سحور که یه روستا بیرون شهر بود فقط چند ثانیه طول کشید.
سقف سوراخ شد و به شدت روی زمین پرت شدم.
حجم و سنگینی بدنم که سقوط کرده بود رو حس کردم اما خبری از درد نبود.
انگار هیچی حس نمیکردم و لامسهم از کار افتاده بود.
به اطرافم نگاه کردم.
خونه به هم ریخته بود و صدای پچ پچ توی فضای نسبتا خالیش اکو میشد.
2 841
#part438
از راهرو گذشتیم و به چندتا اتاق که درکنار هم قرار گرفته بودن رسیدیم.
روبه روی راهرو اشپزخونه کوچیکی قرار داشت.
پیرزن از در بزرگی که سمت چپ سالن و در مجاورت با اشپزخونه قرار داشت گذشت و ما هم پشت سرش حرکت کردیم که به پذیرایی رسیدیم.
اتاق مبل نداشت و کفش با زیرانداز پوشیده شده بود.
قسمتی از اون رو تشکها و پشتیهایی گرفته بودن که بنظر میرسید محل نشستن باشن و تلویزیون کوچیکی، چسبیده به دیوار روبه روشون قرار داشت.
دیوارها پر از اویزهای عجیب غریب مثل استخوان و سیر خشک شده بودن و دیوارکوب و قابهای دعا و نوشتههای عربی از سرتا سر اتاق به چشم میخوردن.
منقل کوچیکی زیر پنجره خود نمایی میکرد و صندوق و ضبط صوتی درکنارش قرار داشت.
همه جا کاملا قدیمی و نوستالژی دکور شده بود و لامپ و روشنایی چندانی وجود نداشت که خیال ادم رو اسوده کنه.
معدم همچنان پیچ و تاب میخورد و دلم شور میزد.
زن نگاهی بینمون رد و بدل کرد و به عربی چیزی گفت.
اراز دهن باز کرد تا حرفی بزنه که گفتم؛
_میگه بشینید حاج اقا رو صدا میزنم.
پیرزن سرش رو تکون داد و از اتاق بیرون رفت که اراز بهم چشم دوخت.
به ارومی روی تشک نشست و گفت؛
_مگه عربی میفهمی؟
_خیلی کم.
بیشتر از لحن حرف زدنش فهمیدم چی میگه.
سرش رو تکون داد و نفس عمیقی کشید.
کمی مضطرب بهنظر میرسید، مطمئن بودم اگر مجبور نبود هیچوقت پاش رو چنین جایی نمیگذاشت.
زیاد نگذشت که پیرمردی از در وارد شد و با با نگاهی سنگین مارو از نظر گذروند.
چشماش روی من قفل شد و چیزی به عربی گفت.
اراز_عربی نمیفهمیم.
پیرمرد_من رو از کجا پیدا کردید؟
اراز_از یکی از اشناها ادرستون رو گرفتیم.
مشکلی داریم که گفتن شما میتونید بهمون کمک کنید.
سر تاپای پیرمرد رو از نظر گذروندم.
قد کوتاه و ریشو بود و به شدت عبوس به نظر میرسید.
مثل قاتلا بهم نگاه میکرد و حتی حین حرکت هم ازم غافل نمیشد.
انگار متوجه شده بود من یچیزیم هست.
به سمت بالای سالن رفت و روی تشک افتخاریش که از بقیه کمی بلندتر بود نشست.
پیرمرد_مشخصه که چیزیتون هست.
حضورتون نحسه.
مشکلتون چیه؟
اراز دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه که حرفش رو خورد.
انگار نمیدونست چی باید بگه چون مدام من من میکرد.
پیش دستی کردم و با صدایی که انگار از ته چاه بلند میشد گفتم؛
_من..
یه جورایی جن زده شدم.
حرفم به هیچ عنوان درست نبود، اما نمیتونستم معنای دیگهای براش پیدا کنم.
درسته که چیزهای عجیبی میدیدم و گاهی کارهایی میکردم که خودم متوجه نمیشدم اما به خاطر موضوع دیگهای بود.
چیزی که اراز درکش نمیکرد و بر این باور بود که با اوردنم پیش یه جنگیر میتونه حلش کنه.
مشکل من حل شدنی نبود، از روزی که به دنیا اومدم تا روزی که میمردم درگیرش بودم و نمیتونستم ازش خلاص شم.
پیرمرد بهم اشاره کرد که از جام بلند شم و به سمتش برم.
دروغ چرا، ازش میترسیدم.
جنگیر ها هیچوقت رفتار درستی بامن نداشتن و این هم ازشون مستثنی نبود.
وقتی از جام بلند شدم تا سمتش برم دوباره انگار سر جام قفل شدم.
نیرویی مثل اصطکاک یا مقاومت باد من رو به عقب میکشید و باعث میشد نتونم درست حرکت کنم.
پیرمرد نگاه دقیقی بهم انداخت و دستش رو زیر چفیه دور گردنش فرو برد و گردنبندی رو بیرون اورد و جلوم گرفت.
برای لحظهای به شدت به سمت عقب کشیده شدم به صورتی که کنترلم رو از دست بدم و روی زمین بیوفتم.
کل تنم میسوخت و برای لحظهای حس کردم برقی از تنم گذشت.
نالهای کردم که اراز نیمخیز شد تا سمتم بیاد.
پیرمرد بهش اشاره کرد که سر جاش بشینه و بعد گردنبند رو توی دستش فشرد.
پیرمرد_بخاطر اینکه نمیتونی سمتم بیای.
نیروهای شیطانی نمیتونن بهش نزدیک بشن.
گردنبند رو به دست پیرزن داد و بهش اشاره کرد تا از اتاق بیرون بره.
نگاه منتظرش رو بهم دوخت که به سختی از جام بلند شدم تا بهش نزدیک بشم.
خبری از نیروی عجیبی که مقاومت کنه تا نتونم به سمتش برم نبود.
پیرمرد_هرچی هست خیلی قویه.
از کی اینطور شدی؟
_از روز تولدم.
گفتن این جمله مصادف شد با گرفتن دستم توی دستش و بعد به شدت دستم رو پس زد و عقب رفت.
میشد ترس رو از توی چشمهاش به خوبی دید.
انگار متوجه عمق ماجرا و خطرناک بودنش شده بود چون هردو چشماش به اندازه دوتا توپ گشاد شده بودن.
پیرمرد_جسم تو تسخیر نشده!
روحت تسخیر شده!
چیزی نگفتم که با همون ترس مشهود توی چهره و صداش گفت؛
_کی؟
اسمش چیه؟
نمیدونستم اسمی که به زبون میارم چه تاثیری روش خواهد داشت و یا اصلا میشناستش یا نه.
اما لبهام رو به هم فشردم و ناچارا گفتم؛
_احمد.
ابوهادی صداش میزنن.
همین جمله کافی بود تا پیرمرد کنترلش رو از دست بده.
از روی زمین بلند شد و خیلی سریع گفت؛
_از اینجا برید بیرون و دیگه هیچوقت برنگردید.
همین حالا!
اراز که انگار توی شوک بود به زور گفت؛
_برای چی؟
پیرمرد_گفتم برید بیرون!
و طولی نکشید که هردومون رو از خونه بیرون کرد.
2 841
#part437
درحالی که پشت سرهم نفسهای مقطع میکشید و ابروهاش به نشانه تعجب بالا رفته و گوشه لبهاش بهخاطر ترس و انزجار چین خورده بود بهم نگاه کرد.
اراز_این..
_کار اونه.
اراز_ولی..
نمیتونه اینجا اومده باشه.
امکان نداره.
_لازم نیست بیاد.
پادوهاش میارن.
اب دهنش رو قورت داد و با انزجار و چندش به کله بریده شده کفتر چشم دوخت.
اراز_پادو!
متوجه نشدم حرفش سوالیه یا خبری، با این حال به زور لب گشودم و گفتم؛
_جنها.
...
توی ماشین بودیم.
هوای گرم مطبوعی از بخاری به صورتم برخورد میکرد و حالا که شیشهها بالا بود صدای حرکت لاستیک ماشین رو روی ابهای جمع شده فاضلاب نمیشنیدم و فقط بوق ممتد سیستم ماشین طنین انداز سکوت میشد.
خبری از اهنگ و حرف اضافهای نبود و هردو سکوت کرده بودیم.
اراز از ترس و من به خاطر خستگی.
از حرفهای تکراری و مقاومت دربرابر همهچیز خسته شده بودم.
هرچی بیشتر دست و پا میزدم بیشتر غرق میشدم.
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو به روبه روم دوختم.
به نظر میرسید کمکم داریم از شهر خارج میشیم.
رفته رفته خیابونها مستهلک تر میشدن و خبری از اسفالت نبود.
کف زمین با سنگ پوشیده شده و خونهها فرسوده و کاهگلی بودن و اکثرا نمای سیمانی و یا اجری داشتن.
مغازه های کمی به چشم میومد که اکثرا مربوط به مکانیکی و یا شیشه بری بودن و چندتایی بنگاه کوچیک بینشون خودنمایی میکرد.
اراز سرش رو از ماشین بیرون برد و روبه پیرمردی که با نگاهی سنگین براندازمون میکرد گفت؛
_ببخشید، کوچه ولایت کدوم سمته؟
پیرمرد_سه خیابون جلوتر سمت چپ.
اراز_ولی بقیش جاده خاکیه، میشه رفت؟
پیرمرد سرش رو تکون داد که اراز تشکر کرد و شیشه رو بالا کشید.
میدونستم که جای مناسبی برای تردد دوتا دختر نیست اما ترجیح دادم چیزی نگم.
امروز این اولین جایی بود که میخواستیم سر بزنیم.
پیش روحانیای که اراز اعتقاد داشت اگر ببینتم میفهمه مشکلم چیه.
هرچند که میدونستم تاثیری نداره اما ناچارا قبول کردم باهاش بیام.
من که از رفتن به خونه جنگیرها نمیترسیدم و یه عمر توی یکیش بزرگ شده بودم.
بعد از اون قرار بود بریم پیش روانشناس.
بلاخره تونسته بود راضیم کنه تا به خواستهش گوش بدم.
از اونجایی که راه دیگهای نداشتم و از حالی کردن حرفم به این و اون خسته شده بودم قبول کردم تا همراهش برم.
اراز وارد جاده خاکیاش شد و در نهایت توی کوچهای پیچید.
سمت ظهر بود و همه جا خلوت و ساکت به نظر میرسید.
انگار به جایی که باید رسیدیم.
در رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.
با اینکه افتاب میتابید اما هوا به شدت سرد بود.
زیپ کاپشنم رو بستم و به اراز که کاملا مصمم به نظر میرسید نگاه کردم.
وقتی متوجهم شد لبخند فیکی برای راحت کردن خیالم زد و به سمت در رفت و چند تقه بهش کوبید.
به در زنگ زده سفید رنگ که حالا نمای نارنجی داشت خیره شدم و احساس کردم معدم به هم خورد و دلشوره گرفتم.
من از اینجور جاها و اینجور ادمها نمیترسیدم و به همین دلیل درک نمیکردم که بد شدن حالم چه دلیلی میتونست داشته باشه.
اراز هم مضطرب به نظر میرسید.
دستم رو گرفته بود و انگار قصد داشت به همهجا سر بزنه تا شاید درمون مرضم رو پیدا کنه.
انگار یه بیماریای داشتم که دنبال یه دکتر متخصص مناسب برای درمان کردنش میگشت.
بیماریای که حتی نمیدونست دقیقا چیه.
اما من مشکل خاصی نداشتم، مرض یا درد بی درمونی به جونم نیوفتاده بود و با دعوا و امپول حل نمیشد.
من فقط ازاد نبودم.
همین.
نمیتونست به کمک هیچچیزی حصار قفسم رو بشکنه.
در باز شد و پیرزنی توی چهارچوب ایستاد.
قد کوتاهی داشت و یه خال گنده و برجسته کنار دماغش خودنمایی میکرد که باعث میشد چهرهش توی ذوق بزنه و به هیچ عنوان به دل نشینه.
صد رحمت به انسه، دربرابر اینها ملکه بود.
زن_چیشده!
اراز_برای دیدن حاج اقا اومدیم.
مشکلی داریم که ایشون رو بهمون معرفی کردن.
پیرزن_سحر و جادو نداریم.
اراز_نه.
دنبال اینجور چیزها نیستیم.
مشکلمون جدی تره.
پیرزن چیزی نگفت و بدون تعارف از جلوی در کنار رفت.
اراز نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_برو تو.
اب دهنم رو قورت دادم و قدمی به جلو برداشتم که حس کردم استخونهام درد گرفت.
انگار قسمتی از وجودم برای بیرون موندن مقاومت میکرد و مانع حرکت کردنم میشد.
نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته گفتم؛
_نمیتونم.
لبهاش رو به هم فشرد و دستم رو اروم توی دستش گرفت.
اراز_نترس.
من اینجام، حواسم بهت هست.
چیزی نمیشه.
جوابش رو ندادم و تلاش کردم داخل بشم.
مشکل من ترسیدن نبود، بلکه انگار داشتم تلاش میکردم توی باد و توفان خیلی شدید حرکت کنم.
نیرویی وجود داشت که انگار جلوم رو میگرفت.
بلاخره به هر سختی ای بود از در رد شدم و پشت سر اراز به داخل خونه کشیده شدم.
کفشامون رو در اوردیم و وارد خونه شدیم.
راهروی طویلی داشت که تنها یه قاب چهارقل به یکی از دیوارهاش متصل بود و زمین از حصیر پوشیده شده بود.
2 841
#part436
اهمیتی ندادم.
اینکه کسی بخواد ما رو نگاه کنه تقریبا غیر ممکن بود، مخصوصا اگر اون فرد ابوهادی میبود!
انسان هیچ جوره توانایی چنین کاری رو نداشت، حتی اگر جن گیر میبود!
اراز خم شد سمتم و کمی پایین رفت و خودش رو لای پام رسوند.
نور زیاد بود و حالا کمی خجالت میکشیدم از اینکه هرجاییم رو که میخواست میتونست به راحتی ببینه.
سرش رو لای پام برد و زبونش رو روی کصم کشید که چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
کارش فقط باعث قلقلک و تشنه تر شدنم میشد، مگر نه هیچ احساس لذت خاصی برام نداشت.
نفس عمیقی کشیدم و دستش رو گرفتم و کشیدمش بالا که گیج بهم نگاه کرد.
روی خودم کشیدمش و دستش رو گرفتم و لای پام بردم.
_بکن توش..
طولی نکشید که اروم انگشتش رو لای پام کشید و درحالی که بدون حرف توی چشمهام زل زده بود فرو کردش تو که تکونی خوردم و چشمام رو بستم.
درحالی که اروم انگشتش رو به زور بالا پایین میکرد انگشت دیگش رو روی کلیتوریسم گذاشت و اروم مالیدش.
نمیدونست دقیقا کجا رو باید بماله به همین دلیل لذتش چندان ملموس نبود.
چند ثانیه همین کار رو تکرار کرد که چشمام رو باز کردم و به انگشت خیس و براقش که اروم توم فرو میرفت و بیرون میومد خیره شدم.
طولی نکشید که دومی رو هم بهش اضافه کرد و حرکت دستش رو تند تر کرد.
صدای ناله هام کم کم بلند شد و دستم رو پشت گردنش گذاشتم و سرم رو بلند کردم تا ببوسمش.
دلم نمیخواست لباساش رو دربیارم، میترسیدم کسی واقعا در حال نگاه کردنمون باشه.
دوست نداشتم اراز رو ببینه، خودم اهمیت چندانی نداشتم.
حرکت دستاش رو تند تر کرد که دستم رو روی مچش گذاشتم و تلاش کردم سرعتش رو کم کنم.
_ارا ز..
آه..
پتو رو روی خودم کشیدم و به سقف خیره شدم.
اراز رفته بود حموم و حالا من اینجا تنها بودم.
رو تختی کمی خیس بود و حالم رو به هم میزد اما توانایی بلند شدن از سر جام رو نداشتم.
همچنان احساس میکردم تحت نظر کسی هستم.
کمی جابه جا شدم و روی شکم خوابیدم و دستم رو زیر بالشت فرو بردم که حس کردم چیزی به دستم برخورد کرد.
مثل یه کیسه میموند.
سر جام نشستم و کیسه رو از زیر بالشت بیرون کشیدم.
نیم نگاهی به بیرون اتاق انداختم و موهام رو پشت گوشم زدم.
درش رو باز کردم و تکوندمش که چیزهای توش بیرون ریختن.
با دیدن کله کفتری که بیرون افتاد هینی کشیدم و کمی عقب رفتم.
به شدت ترسیده بودم و حالا دوباره ضربان قلبم بالا رفته بود.
این عمرا نمیتونست مال اراز باشه.
قطعا کار ابوهادی بود.
اما چطور.
چطور میتونست بدون اینکه پاش رو اینجا بزاره دعا و طلسم جاساز کنه!
به زور جلوی خودم رو گرفتم تا به سر فاسد شدهی کبوتر نگاه نکنم.
کاغذی که به وسیله یه کلاف پیچیده شده بود رو برداشتم و بند دورش رو باز کردم.
همونطور که انتظار داشتم یه برگه با اشکال و اعداد و کلمات عجیب توش بود.
انگار یه ادم بود که از وسط دو نصف شده بود و دقیقا وسطش یه بیضی قرار داشت و توی بدن و اطرافش اعداد و نوشته های عجیب کشیده بودن.
لبهام رو به هم فشردم که عوق زدم.
خم شدم و روی زمین بالا اوردم و چندبار سرفه کردم.
با دیدن خونی که بالا اورده بودم از ترس به خودم لرزیدم.
فقط خوناب بود.
_غزل!؟
سرم رو بلند کردم و به اراز که سر جاش خشک شده بود چشم دوختم.
نگاهش بین خون روی فرش و من و طلسم روی تخت در چرخش بود و چهرهش متعجب و ترسیده به نظر میرسید.
حالش اصلا خوب نبود..
2 841
#part435
با شنیدن حرفاش خیلی سریع از چیزی که گفته بودم پشیمون شدم.
قبل از اینکه بخواد به سمت اتاق بره دستش رو گرفتم و بهش خیره شدم.
دوست داشتم دستم رو جلو ببرم و اشکاش رو پاک کنم اما حتی با وجود پشیمونیم اینکار بنظرم زیادی بود.
تمام تلاشم رو کردم تا خودم رو کنترل کنم.
_نه.
نمیزارم بری پیش اون پسره.
غزل_چرا!؟
به چشمای قهوهای خیسش خیره شدم.
حالا مژههاش به هم چسبیده بود و دماغش کمی سرخ بنظر میرسید.
موهای خرماییش توی صورتش ریخته بود و پوستش توی اون تیشرت سفید تیره تر بنظر میرسید.
دیدن اشکاش واقعا فاجعه بود.
چرا که هیچوقت فکرش رو نمیکردم یه روزی انقدر ضعیف ببینمش.
همیشه طوری بود که خیال میکردی هیچ چیزی نمیتونه ناراحت و یا اذیتش کنه.
اما حالا که گریه میکرد و انقدر حالش بد بود باعث میشد ناامید بشم و بفهمم که زندگی خیلی خطرناک تر از اینکه جرعت تو روش ایستادن رو داشته باشی.
اب دهنم رو به زور قورت دادم و مچ دستش رو لای انگشتهام فشردم.
_اولین جایی که بتونه پیدات کنه همونجاست.
درضمن من به اون اعتماد ندارم.
غزل_اون داداشمه!
_به هرحال پسر همون ادمه.
نمیتونم بزارم تا یه مدت سمتشون بری.
حداقل تا وقتی که بتونیم یه راهی پیدا کنیم.
غزل؛
چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم.
حالم بدتر از اون بود که بخوام برای بار هزارم بهش گوشزد کنم که هیچ راهی پیدا نمیشه و هیچوقت چیزی حل نخواهد شد.
مطمئن بودم که حتی زیر سنگ هم مخفی بشم ابوهادی به راحتی پیدام میکنه.
میدونستم که انتقام ارشیا و همهچیز رو ازم میگیره و اروم نمیشینه.
میدونستم که دیگه حتی ارشیا هم جلودارش نیست.
مدام خواب مامانم و ام سحور رو میدیدم که بهم هشدار میدادن.
چیزی نگفتم که دستش رو بلند کرد و با شصت اشک روی گونهم رو پاک کرد.
اخماش توی هم بود و چهرهش کاملا جدی بهنظر میرسید.
انگار خیال میکرد اینکه پیشمه باعث میشه زنده بمونم.
لبهام رو روی هم فشردم و به چشمای سبزش زل زدم.
_من داغون تر از اونم که فکرش رو بکنی.
اراز_هیش.
انگشتش رو روی گونهم حرکت داد که نفس عمیقی کشیدم.
انقدر این چندوقت نابود بودم که فراموشم شده بود کسی که جلوم ایستاده همون دختریه که حاضر بودم برای لمسش دنیارو به هم بریزم.
چطور میتونستم اینطور بهش جسارت کنم و حتی صدام رو روش بالا ببرم؟
چطور دیشب تونستم خودم رو بکشم کنار و نبوسمش؟
چرا نمیدیدم که بهم اهمیت میده و من در ازای هر نگاهی که بهم میندازه باید هزاران بار بمیرم؟
چطور انقدر وقیح شده بودم که صاف جلوش بایستم و توی چشمهاش نگاه کنم و بدون اجازش حرف بزنم، چه برسه به اینکه بخوام بی احترامی کنم؟
درحالی که همچنان اخم ظریفی به چهره داشت نگاهش رو بین چشمام میچرخوند و اروم نفس میکشید.
میخواستم ببوسمش.
میخواستم لمسش کنم.
نیاز داشتم احساس کنم مربوط به اونم.
میخواستم ارتباطمون بیشتر از دعوا و بحث باشه.
اب دهنم رو قورت دادم و به لبهاش نگاه کردم.
انگار متوجه رد نگاهم شد چون نگاهش رو پایین برد و کمی جلو اومد.
از جام تکون نخوردم.
نمیخواستم کاری کنم.
میخواستم هرچیزی شد فقط پیروی کنم و جرعت کار اضافهای به خودم ندم.
نیاز داشتم برام تصمیم بگیره.
اگر اون میگفت بمیر باید میمردم.
اگر هم قرار بود زنده بمونم اجازه داشت هرکاری که میخواد باهام بکنه.
طولی نکشید که فاصلمون از بین رفت و لباش روی لبهام نشست.
لب پایینم رو مک زد و انگشتاش رو پشت گردنم گذاشت.
طولی نکشید که بدنم داغ کرد و احساس گرما کردم.
همش این حس رو داشتم که کسی ما رو از فاصلهای کم نگاه میکنه.
خیال میکردم که ابوهادی اینجاست.
نمیخواستم چشمام رو باز کنم و ببینمش.
نمیخواستم احساس خوبم از بین بره.
برای لحظهای میخواستم بیخیالش بشم.
دستش رو که روی گودی کمرم بود گرفتم و اروم به سمت شلوارم بردم.
انگار این کارم متعجبش کرده بود و انتظارش رو نداشت چون متوقف شد و کمی فاصله گرفت.
با چشمای خمار و موهای به هم ریخته بهم خیره شد و با صدای گرفته گفت؛
_مطمئنی؟
سرم رو تکون دادم و به چشماش زل زدم که خیلی سریع جلو اومد و دوباره لباش رو روی لبام گذاشت.
اینبار با ولع و شدت بیشتری میبوسیدم به طوری که هردومون نفس کم اورده بودیم.
با وجود اینکه از نظر خودم سنگین بودم کمی خم شد و دستش رو زیر پاهام برد و در همون حین که میبوسیدم بلندم کرد.
احساس عجیبی بود، تا به حال هیچکس چنین کاری باهام نکرده بود.
پاهام رو دور کمرش حلقه کردم که به سمت اتاق رفت و در رو بست.
هردو با هم افتادیم روی تخت که درحالی که سرش رو توی گردنم میکرد دستش رو اروم توی شلوارم فرو برد و لای پام مالید که چشمهام رو بستم.
به سمت گوشم رفت و اروم مکش زد که نفس عمیقی کشیدم.
طولی نکشید که لای پام خیس خیس شد.
انگار به خوبی به کارش مسلط نبود به همین دلیل کمی خم شدم و شلوارک و شورتم رو در اوردم.
سنگینی نگاهی رو حس میکردم اما وقتی چشمام رو باز میکردم هیچکس جز ما توی اتاق نبود.
2 841
Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد⛓🖤
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
زانوها روی فرش، دستها پشت کمر گره خورد💘💦
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گپی مخصوص هورنی ها🔥👀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
