en
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Open in Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Show more
2 834
Subscribers
+224 hours
+77 days
-3330 days
Posts Archive
احساس می‌کنم اسباب‌بازی بودم. نه یه اکشن فیگور گرون‌قیمت که شاید قابش هیچوقت باز نشه. نه. یه قوطیِ سسِ خرسی قدیمی که در اولین سال‌های دهه‌ی هفتاد، برای یه بچه‌ی پنج ساله جذاب بوده. مامانش شستتش و انداختنش توی سبد اسباب‌بازی‌ها. هنوز هم بوی ترش و کهنه‌ی کچاپ می‌ده و حتی خود بچه هم خجالت می‌کشه به دوستاش نشونش بده. دوات.

از کسانی که فکر میکنن اجازه دارن چون بفکرمن توی کارام دخالت کنن متنفرم.

کاش برای دیدن تو بیشتر از دو چشم داشتم. و اگر قرار بر اینه که تا اخر دوتا بمونن، کاش اصلا چشم نداشته باشم تا نبینمت. تورو کم دیدن، عذاب الهیه.

تو رفتی و اسمان شب بیوه شد.

#part133 چون قدش بلند بود یکم کوتاه بود توی تنش. شبیه تازه عروسا شده بود. دایان_حال میکنی چه ابهتی دارم؟ از اتاق پرو اومد بیرون و چرخی زد. دایان_حس میکنم پرنسس رشتم. خندیدم و گفتم؛ _فقط یه تاج سلطنتی کم داری. دایان_من همینو میخرم. یه دشداشه دیگه برداشت و گرفت سمتم. دایان_برو بپوش اینو. _هرگز. دایان_لوس نشو دیگه. ببین چقدر خوب و راحتن. دمو دستگاهت هوا میخوره. _اگه باد زد رفت بالا همه جام معلوم شد چی؟ دایان_اخه اینجا باد میاد؟ درضمن پف نیست که بره بالا. اگرم رفت که چه بهتر یکم مستفیض میشیم. لباس رو داد دستم و هدایتم کرد سمت اتاق پرو. _من اینو نمیپوشما. دایان_بابا دور هم میخندیم دلمون شاد میشه. امشب دلم میخواد فقط مسخره بازی در بیارم. بپوشش تا بهت جایزه بدم. درو روم بست که با صدای بلند گفتم؛ _هرگز. دایان_بدون این اومدی بیرون من میدونم و تو. پوفی کشیدم و به دشداشه توی دستم خیره شدم. واقعا خجالت میکشیدم با همچین چیزی برم بیرون. ناچارا تیشرت و شلوارم رو در اوردم و کردمش تنم. واقعا راحت و خنک بود، انگار که هیچی نپوشیدم. از توی اینه به خودم خیره شدم، اصلا بهم نمیومد. توی تنم زار میزد. درو باز کردم و رفتم بیرون. دایان با دیدنم زد زیر خنده و صدای قهقهش بلند شد. دستمو گرفت و مجبورم کرد تاب بخورم. همه داشتن نگاهمون میکردن. دستمو کشیدم بیرون که رفت توی اتاق پرو و لباسامونو گذاشت توی یه پلاستیک. _چیکار میکنی؟ دایان_نمیخوای که لباساتو بزاری اینجا.. _اها یعنی با اینا بریم بیرون؟ دایان_چرا که نه. _بابا بیخیال. بی توجه به حرفم رفت سمت صندوق و لباسارو حساب کرد و از مغازه خارج شد. ناچارا پشت سرش رفتم. حس میکردم همه یه جوری نگاهم میکنن. هر بادی که میومد دشداشه رو میگرفتم تا نره بالا همه جام معلوم بشه. هرچند که دایان راست میگفت، چون پف نبود باد نمیتونست بلندش کنه. دایان_دخترای اینجا عاشق اینجور لباسان، حالا نگاه کن ببین تا شب چندتا شماره جمع میکنم. اصلا بیا یه شرط بزاریم. _چه شرطی؟ دایان_هرکسی بیشتر شماره جمع کرد شب اون یکیو اره. _چی؟ اصلا. خندید و گفت؛ _میترسی ببازی، اره؟ _نه ولی چرا باید سر یه شرط کاری رو بکنم که نمیخوام. ایستاد و بهم خیره شد. نمیتونستم نگاهش کنم و نخندم. توی اون لباس سفید و گشاد واقعا خنده دار شده بود. هرچند که کمی هم بهش میومد. دوتا دکمه بالای لباس رو باز گذاشته بود که میتونستم گردنش رو ببینم. چشماش رو ریز کرد و درحالی که موهای فرش رو از توی صورتش میزد کنار گفت؛ _دوست نداری؟ شونمو انداختم بالا که گفت؛ _هیچکدومشو؟ _خب.. دایان_خیلی ترسویی پس. _نیستم. دایان_چرا دیگه میترسی. از من میترسی. _خیل خب. باشه. انگشتش رو گرفت جلوم که انگشتم رو بهش گره زدم. دایان_هیچکس حق نداره شرط بندی رو خراب کنه. _باشه. لبخندی زد و راه افتاد. حالا کمی پشیمون شده بودم‌. دایان از من خیلی جذاب تر بود و این لباس هم واقعا بهش میومد. معلوم بود که اون شرط رو میبره و شب کار من ساختست. یه صدایی از اعماق وجودم بهم طعنه زد؛ مگه تو بدت میاد؟ بدم میومد؟ رسیدیم به یه چهار راه که دور تا دورش نخل کاشته بودن و یه استخر تزئینی هم یه گوشه بود که یه مجسمه به شکل دوتا بال بزرگ توش قرار داشت و دور تا دورش ابشار بود. خیلی نور پردازی قشنگی داشت. ماشین های مدل بالا و تمیزی که پشت چراغ قرمز ها ایستاده بودن قاب رو قشنگ تر میکردن. دایان_چقدر ماشیناشون خفنن. ادم دوست داره یه تابلوی الساک 100 وصل کنه به خودش تا فقط یبار سوارشون شه. _تو که خودت یه ماشین این شکلی داری، من بدبخت چی بگم که با پژو سیاه یاسر وسط خیابون گاز میدم. دایان_پس 30 تا 100 بزن به حساب ما. خندیدم و چیزی نگفتم. رفتیم سمت یه در شیشه ای که با ال ای دی بنفش تزئین شده بود. پشت سر دایان وارد شدم. از یه راهرو بزرگ پر از عکسای خاک بر سری گذشتیم که به سالن اصلی رسیدیم. فضای اطراف بنفش بود. دور تا دور سالن رو میز و صندلی چیده بودن و وسط سالن یه سکو قرار داشت که چندتا زن وسطش میرقصیدن. پشتشون هم یه بار قرار داشت که جلوش رو صندلی های بلند چیده بودن و بیشتر نور سالن از اونجا سرچشمه میگرفت. تا حالا یه کلاب رو از نزدیک به چشم ندیده بودم. ابروهام پرید بالا. سالن پر بود از دختر پسرای جوون و چندتا مرد میانسال با لباس های سفید توی قسمت vip نشسته بودن و چند نفر با کت و شلوار هم دورشون بود. همراه با دایان رفتیم و روی یکی از میز ها نشستیم. به دخترایی که لباس های باز و مخصوص رقص به تن داشتن خیره شدم. خیلی قشنگ میرقصیدن، انگار که کل زندگیشون رو صرف تمرین کردن کرده بودن. دایان_من اون لباس ابیه رو میخوام. به دختری که لباس ابی پوشیده بود و موهای بلند قهوه ایش ریخته شده بود دورش خیره شدم. _اون بنفشه بهتره. دایان_تو از دخترای کوچولو خوشت میادا. _اره. دختر باید کوچولو باشه.

تنها چیزی که اخر ماه تموم نمیشه، شدت علاقم به توعه.

میترسم قلم بردارم و صدای جیغش کرم کنه. میترسم بنویسم و قرمزی رنگش منو بکشه. میترسم از روزی که نوشته هام رو بیگانه ها بخونن و حرمتشون شکسته شه.

photo content

انقدر بهت زل زدم تا شاید خطای دید ایجاد شود و تکون بخوری، اما نمیشد. تو واقعا مرده بودی.

فراخوان‌ و حرف و هرچی راجب این روزا https://t.me/+b5YLSrEUJeQ2OTk0

مثل گرمای اخرین اغوش، مثل روشنایی اخرین سیگار، مثل سردی اخرین کامی که هرگز بیرون نیومد.
مثل گرمای اخرین اغوش، مثل روشنایی اخرین سیگار، مثل سردی اخرین کامی که هرگز بیرون نیومد.

به معجزه کلمات و جمله های من، تو تنها پیغمبری.

اگر مین بودم لااقل از اینکه منو کاشتی ناراحت نمیشدم، اما حالا که اینکارو کردی، انتظار ترکیدنم هم داشته باش.

#part132 سرش رو تکون داد و مشغول خوردن نوشیدنیش شد. نفس عمیقی کشیدم و به سختی چشم ازش برداشتم. اسمون ابی بود و حتی یه لکه ابر هم توش دیده نمیشد. بعد از اینکه خشک شدیم برگشتیم هتل. من یه دوش گرفتم و بعد از اماده شدن یه تاکسی گرفتیم و رفتیم تا توی شهر تاب بخوریم. هوا کم کم روبه تاریکی میرفت و چراغ برج ها و اپارتمان ها روشن میشد. هیچوقت فکر نمیکردم دبی انقدر قشنگ و مدرن باشه. دور تا دور خیابونا پر از نخل بود. ساختمون های بلند باعث روشن تر شدن شهر میشدن و انقدر زیبا ساخته شده بودن که چشم هارو خیره میکردن. دایان_نظرت چیه بیایم دبی زندگی کنیم؟ _بیایم؟ دایان_اره. به هرحال که بدون حاج اقام نمیتونم زندگی کنم. لبخندی زدم و گفتم؛ _چرا به فکر یه حاج خانم واسه خودت نیستی؟ دایان_چون لزبین نیستم. نگاهم رو به چشماش دوختم. دوست داشتم موهاشو از توی صورتش بزنم کنار و مستقیم به چشم های خمارش نگاه کنم. سرمو بکنم توی گردنش و مشامم از بوی عطرش پر بشه. نیاز داشتم ببوسمش، گرم و طولانی.. به جایی رسیدیم که از قسمتای دیگه شهر روشن تر بود و پر بود از مغازه هایی با اجناسی که از دور جلب توجه میکردن. از ماشین پیاده شدیم و راه افتادیم. کنار دایان حرکت میکردم و هرازگاهی که از لای جمعیت رد میشدیم باهاش برخورد میکردم. کاش کل مردم دنیا جمع میشدن اینجا و به عنوان رهگذر از کنارمون میگذشتن. شاید میتونستم بیشتر لمسش کنم.. _هزینه مسافرت.. پرید توی حرفم و گفت؛ _به حساب بابامه‌.. لحنش طوری بود که انگار دوست نداشت راجب این موضوع حرف بزنه. _هزینه های امیدم به عهده بابات بود؟ دایان_اره. چیزی نگفتم و کمی اب خوردم. پشت یه ویترین ایستادیم. به لباس زیر های زنونه خیره شدم. _الان چرا اینجا ایستادیم؟ دایان_کدومو دوست داری برات بخرم؟ _تو کدومو دوست داری من برات بخرم؟ با لبخند نگاهم کرد و گفت؛ _من از این لوس بازیا خوشم نمیاد، ترجیح میدم کامل لخت باشم. _منم همینطور. لبخندش پررنگ تر شد. نگاهی عمیق بهم انداخت و گفت؛ _شب اگر لخت نخوابیدی من میدونم و تو. _خیل خب. راه افتادم که پشت سرم اومد. اروم راه میرفتیم و به اطرافمون نگاه میکردیم. همه مغازه ها دکور های خیلی مدرن و نورانی ای داشتن، به نظر میومد که اینجا بالا شهر باشه.. دور تا دور خیابون پر از ماشین های‌ مدل بالا بود. دایان_باید بندازیمت به یکی از شیخ های پولدار اینجا. _منظورت دختر یکی از شیخ های پولدار اینجاست؟ دایان_شیخای پولدار خودشون پسرایی مثل تورو توی هوا میزنن. _واقعا؟ دایان_اره. مطمئن باش انقدر دختر دیدن که چشمشون پره. پسری مثل توهم اینجا کم پیدا میشه. یکم دلم گرفت. من هیچوقت دوست نداشتم راجب دایان همراه با کس دیگه ای حرف بزنم. چه برسه به اینکه بخوام با بقیه به عنوان زوج ببینمش! و حالا اون چه راحت همچین چیزی میگفت. شاید هم شوخی میکرد.. _مهم اینکه من خوشم نمیاد. دایان_مطمئنی؟ _اره. چی باعث شده فکر‌ کنی ممکنه خوشم بیاد؟ دایان_یعنی اگه یکی بهت پول بده اینکارو نمیکنی؟ _در ازای پول برده مردم شم؟ هرگز. دایان_بردش نمیشی فقط شبا یکم باید به حرفش گوش بدی. شاید هم صبحا. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛ _هیچ از این بحث خوشم نمیاد. صدای خندش رو که شنیدم کلافه سرعت قدم هامو بیشتر کردم. واقعا بهم برخورده بود، چی راجب من فکر میکرد؟ که من کارگر جنسیم‌؟ یا در ازای پول تن فروشی میکنم؟ داشتم زمینو نگاه میکردم که کسی دستمو گرفت. برگشتم که دیدم دایانه. _میخوای گم نشم؟ دایان_نه، میخوام شیخای عرب دوست پسرمو ندزدن. هرکاری کردم نتونستم لبخند نزنم. تموم ناراحتیام دود شد و رفت هوا. دستای گرمش رو توی دستم فشردم و لبخند محوی روی لبام نشست. تمام حواسم پیش دستاش بود. حالا احساس قدرت میکردم. تکه ای از یکی از اهنگ های شاهین توی ذهنم پلی شد؛ می توانم شرورتر باشم یک قشون، گرچه یک نفر باشم رو به صد نیزه، بی سپر باشم تو اگر کوه پشت سر باشی که مهم نیست لشکر آوردند. اصلا نگاه های بد مردم برام اهمیتی نداشت. دایان دستم رو کشید و بردم توی یکی از مغازه ها. با نگاه کوتاهی به اطرافم متوجه شدم که لباس های عربی میفروشه. _اومدیم اینجا چیکار؟ دایان_میخوایم دشداشه بخریم. نگاهش کردم. _چی؟ عمرا. میخوای همه بهمون بخندن. دایان_چرا باید بهمون بخندن؟ مگه خودشون از اینا نپوشیدن. _اخه تو تن ما مسخره میشه. دایان_حرف نباشه. دستم رو ول کرد و رفت سمت لباس های سرهمی سفید. یکیشو برداشت و گرفت جلوش. دایان_شبیه محمد بن زاید ال نهیان شدم. _اون کیه؟ دایان_رئیس جمهور امارات. _بیشتر شبیه کسی شدی که ختنه کرده. خندید و رفت سمت اتاق پرو. _جدا میخوای بپوشیش؟ دایان_بشین و تماشا کن. رفت تو و درو بست. خدایا این جدا مسته. من که اصلا روم نمیشد همچین چیزی بپوشم. به اطرافم خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم. در باز شد و دایان اومد بیرون. با دیدنش نتونستم جلوی خندمو بگیرم و صدای قهقهم بلند شد.

مثل گردی دوتا ستارهٔ داغ و نورانیِ توی لباست.

فکرت اتش است، سرم را گرم میکند.

خالی از احساس باشی، پر از غم میشوم.

تو شاهکار خالقی، تحقیر را باور نکن.

اگه ازم بپرسن کدوم ویژگی ادمارو بیشتر دوست داری میگم بزرگ شدنشون. نه برای کسب تجربه و اینجور ارتیست بازیا، نه. بخاطر اینکه میتونی تک تک کارای احمقانه‌ت رو بندازی گردن بچه بودنت. برای منی که حال و هوام هر چند دقیقه یه‌بار تغییر میکنه خیلی خوبه. چون من هروز از روز قبل بزرگ تر و از روز بعد بچه ترم. میترسم از روزی که مبادا به اندازه کافی بزرگ شم. اونوقت کارای احمقانم رو گردن چی بندازم؟ اصلا اگه بزرگ شم دوباره میتونم اشتباه کنم؟ ایا میتونم بگم بچگی از من بود که اصلا به دنیا اومدم!؟

من، صادق هدایت نشده و سیمین جهلور.