𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 825
Subscribers
-224 hours
-177 days
-6830 days
Posts Archive
2 826
صدا و افکاری که مدتها از انها فراری بودم، حالا تنها چیزهایی هستند که برایم مانده و پای رفتن ندارند.
2 826
#part116
اگر میشکست باید چیکار میکردم؟
جلوی اون احمق از اینی که بودم هم اسیب پذیر تر میشدم.
درضمن انقدر بچه بودم همه جام شکسته بود که اینبار قطعا دیگه درست بشو نبود باید توم چوب میزاشتن.
نگاهم رو به چشم هاش دوختم و نفس عمیقی کشیدم.
بدون حرف داشت دستم رو بررسی میکرد و اصلا به دردی که میکشیدم توجه نداشت.
برای به لحظه حس کردم که هیوای شش سال پیش جلومه.
همون دختری که واقعا ازش خوشم میومد.
این حس زیاد طول نکشید چون دستم رو برگردوند سر جاش و با اخم به حور گفت؛
_مگه بهت نگفتم برو ببین امید کجاست؟
میخوای همینجا بکشمت چالت کنم؟
خندم رو کنترل کردم و به قیافه حور خیره شدم.
نگاهی بیخیالی بینمون رد و بدل کرد و از روی صندلی بلند شد.
هیوا نگاهی به اطرافمون انداخت و پرده رو کشید.
هیوا_ماوا میگه رفتی دادی.
راست میگه؟
چون حوصله نداشتم ماسک اکسیژن رو در بیارم سرم رو تکون دادم.
ابروهاش پرید بالا و گفت؛
_پسر بود؟
چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم که صداش توی گوش هام پیچید.
از یاداوریش متنفر بودم و حالم به هم میخورد.
نمیدونم بعد از این موضوع چطور میخواستم نگاهش کنم.
البته من که براش توضیح دادم، ولی در هر صورت کارم اونقدر مسخره بود که هیچ توجیحی نداشت.
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت؛
_میخواد ببرتت دکتری جایی.
شونم رو انداختم بالا و چشمام رو بستم که ادامه داد؛
_زیاد چیزیت نشده، توی تنفست یکم مشکل داری که برات اسپری هوا گرفتم.
به جز دستت و کوفتگیای بدنت چیزیت نشده.
خواستن نوار قلب بگیرن ولی گرون بود گفتم نمیخواد.
پتو رو زد کنار و دستش رو روی قلبم گذاشت.
هیوا_خوب میزنه فکر کنم.
به اینهمه احمق بودنش خندم گرفت.
نگاهم رو به چشم ها و لب های درشتش دوختم.
ابروهای نسبتا پر پشتش رو قهوه ای کرده بود و پوستش تیره تر بنظر میرسید.
رژ اجری رنگش پاک شده بود فقط قسمت پوست پوستی لبش رنگ داشت.
نگاهش رو ازم گرفت و کشید عقب.
هیوا_من باید برم یه جایی کار دارم.
به جاش حور رو میزارم اینجا.
گوشی ماوا رو دادم بهش.
ابوهادیم احتمالا کم کم پیداش میشه.
شب اینجا میمونی احتمالا فردا مرخص میشی، بعدا میام دنبال کارای بیمه تا اگه شد پول رو بگیرم.
سرم رو تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم.
بلاخره رفت و من تنها شدم.
تازه تونستم اطرافم رو نگاه کنم.
کنار دست سمت راستم یه جا سرمی بلند قرار داشت که پاکت بی رنگ سرم بهش اویزون بود و دیگه قطره های اخرش بود.
سقف بیمارستان کمی ترک داشت و کثیف بود.
پتوی پلنگی ابی رنگی که روم بود پوستم رو به خارش مینداخت.
پوست دستم کاملا کبود بود و کمی باد کرده بود، نفس که میکشیدم قفسه سینه و گلوم درد میگرفت.
کمی سردم بود و بدنم رو حس نمیکردم.
گذشته از اون زیر دلم به طرز عجیبی درد میکرد.
جدای از اون یهویی شدن تموم اون اتفاقات و تحریک نشدنم اصلا خیس نبودم و همین باعث شده بود که دردم بگیره.
نه که هیچ حسی نداشته باشم، فقط انقدر استرس داشتم و ترسیده بودم که چیزی حس نکنم.
گذشته از اون کاملا مست و چت بودم و به زور بدنم رو حس میکردم.
البته که درد اون در برابر لگد هایی که به شکمم خورده بود هیچ بود.
نگاهم رو به سقف دوختم و بغضم رو قورت دادم.
بعد از این قرار بود چه اتفاقی بیوفته؟
حداقل میدونستم که دیگه قرار نبود با جن ها و جنگیری و از این جور چیزها کار داشته باشم..
احساس خفگی و گرما میکردم و کل تنم خیس از عرق بود و میخارید.
مدام سر جام وول میخوردم و توی ناخوداگاهم حواسم بود که روی دستی که بهش سرم وصل بود نخوابم.
صدای خش دار و نحسی مدام توی گوشم میپیچید.
_تو هم مثل اون مادرتی.
لیاقت خوبی و دوست داشته شدن رو ندارید.
باید از توی خونه مردم جمعتون کرد.
همونطور که اون رو ادم کردم تورو هم ادم میکنم.
مگر نه میفرستمت سینه قبرستون کنارش.
جایی که کسانی که مال منن اما نمیخوان قبولش کنن میرن.
چشمام رو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم که گلوم سوخت.
خبری از دستگاه اکسیژن و سرم نبود.
گوشه پرده کمی کنار رفته بود و میتونستم پیرزنی که روی تخت کناریم خوابیده بود رو ببینم.
اب دهنم رو قورت دادم و روی پهلو و پشت بهش خوابیدم و سعی کردم صدای خروپفش رو نادیده بگیرم.
حس میکردم که خواب ابوهادی رو دیدم، اما دقیق یادم نمیومد..
بنظر میرسید نزدیک صبح باشیم چون انگار همه بیمارا خواب بودن و فقط صدای دوتا پرستار که خیلی اروم راجب یکی از بیمارایی که قند داشت حرف میزدن شنیده میشد.
بدنم کوفته بود و احساس کلافگی میکردم به همین دلیل اصلا خوابم نمیبرد.
استرس داشتم و این حس حتی به خوابم هم منتقل شده بود.
سعی میکردم ذهنم سمت اتفاق دیشب نره.
اصلا دیشب بود یا ده سال پیش؟
نمیدونم چرا اما همش استرس داشتم راز چیزی بفهمه.
یعنی راجبم چه فکری میکرد؟
من تازه میخواستم باهاش لاس بزنم.
حالا که اینجا بودم هیچ چیزی غیر از اون توی ذهنم نبود.
درواقع چیز جالب توجه و هیجان انگیزی برای فکر کردن نداشتم.
2 826
#part115
تازه تونستم متوجه حور بشم که کنارم روی صندلی نشسته بود و نگاهم میکرد.
بدون حرف به صورت خونسرد و جدیش نگاه کردم و کمی خندم گرفت.
_چرا.
یکم.
با یاداوری دیشب کمی استرس گرفتم و حس ترس سراغم اومد.
دستم درد میکرد و بنظر میرسید از جا در رفته باشه.
زیاد نمیتونستم حرف بزنم مگر نه ماهیچه های صورتم درد میگرفتن و نفس کشیدنم یک مقدار مشکل داشت.
احتمالا دیشب از شدت گیجی و مستی و خفگی از حال رفتم و خداروشکر متوجه نشدم که چطور کتکم میزنه و چه بلایی سرم میاره.
هرچند که یه چیزهای گنگی به یاد داشتم و میتونستم تمام اون حرف ها و توهین های حال به هم زنش رو به صورت نامفهوم به یاد بیارم.
درد لگد هایی که توی شکمم میزد هنوز پا برجا بود.
ماسک هوام رو در اوردم و نفس عمیقی کشیدم.
یکم سخت بود و گرمی و تندی اکسیژن توی فضا و بوی الکل و بیمارستان و مریضی گلوم رو اذیت میکرد.
_کی من رو اورد اینجا؟
حور_دیشب وسط کتک خوردنت هیوا و شوهرش رسیدن.
شوهرش به زور ابوهادی رو کشید عقب مگر نه همونجا کشته بودت.
بعدم اوردنت بیمارستان.
با شنیدن حرفاش لبخند ظریفی روی لبم نشست که تونستم پوست خشک لبم رو حس کنم.
با وجود اونهمه بدی ای که در حق هیوا کرده بودم بازم اورده بودم بیمارستان.
ماسک رو نزدیک دهنم بردم و نفسی گرفتم و به زور لابه لای سرفه هام گفتم؛
_خود مادرخرابش کجاست؟
و بعد زدم زیر سرفه که از جاش بلند شد و ماسک رو گذاشت روی صورتم.
خیلی جدی نگاهم میکرد، اما رنگش پریده بود و ترسیده بنظر میرسید.
حور_نمیدونم اوردنت بیمارستان مثل اینکه نیرو انتظامی ای پلیسی چیزی رفت سراغش.
خوب میشه شاید بندازنش زندان.
ابروهام رو انداختم بالا و نوچی کردم و دوباره زدم زیر سرفه.
گلوم میسوخت و حس میکردم استخون کنار شاهرگم درد میکنه و ترک برداشته.
احتمالا ارامبخش بهم زده بودن که درد رو زیاد حس نمیکردم و الان انقدر گیج بودم.
حور_چرا نه؟
داشت میکشتت.
به اینهمه بی اطلاعی و افکار بچه گونش خندم گرفت.
به زور نالیدم؛
_بهشون میگه رفتم با یکی خوابیدم و میفهمن موضوع ناموسیه سر یک دقیقه ازادش میکنن.
چند ثانیه بدون حرف زل زد بهم و بعد چهرش رفت توی هم.
بنظر میرسید فکر میکرد هممون قراره از شر ابوهادی راحت بشیم.
اون نه تنها من رو اذیت میکرد حتی ظلم و ازارش به حور و طبقه بالا هم رسیده بود.
همینکه خواهرش رو با یکی احتمالا شبیه خودش به زور عقد کرده بود برای این نفرت کافی بنظر میرسید.
حور_اره صداتون رو شنیدم ولی هرکاری کردم ماوا نزاشت بیام پایین.
جیغ و داد کرد گفت تورو هم میکشه.
خیلی حس بدی داشت.
لبخندی روی لبم نشست و دستم رو بردم جلو و لپش رو کشیدم که خون توی سرمم برگشت و دستم سوز گرفت.
اخماش رفت توی هم و خودش رو کشید عقب.
_بچهی احمق.
چیزی نگفت و به قطره های اب توی سرم خیره شد.
محتویات زرد رنگی که توی لوله میچکیدن و به رگم تزریق میشدن.
حور_واقعا با کسی خوابیدی؟
چیزی نگفتم و شونم رو انداختم بالا.
درواقع اصلا نای حرف زدن نداشتم و ترجیح میدادم این موضوع رو بهش نگم.
هرچند که خودش وسط این چیزا بزرگ شده بود و از من اطلاعات کامل تر و دقیق تری داشت.
اما نمیخواستم طرز فکرش راجبم به هم بریزه.
به هرحال فقط یه بچه بود.
هرچند که فقط شش سال ازم کوچیک تر بود.
درضمن خودم با یاداوری تموم اون اتفاقات حالم از خودم به هم میخورد و حس خیلی بدی میگرفتم.
کاش یه اتفاقی میوفتاد تا اهورا تک تکشون رو فراموش کنه.
فقط امیدوار بودم راجبش با هیچکس حرف نزنه.
من بهش گفتم نگه، اونم گفت که خیالم راحت باشه.
اونطورم که من توی این چندبار دیدار شناختمش به نظر ادم رازنگهدار و قابل اعتمادی میومد.
هرچند که این یه راز نبود که نگهداری بشه، یه گوه کاری خیلی بزرگ بود.
خداروشکر چیز زیادی به یاد نداشتم.
حور_با کی؟
خواستم چیزی بگم که زدم زیر سرفه.
پرده کشیده شد و هیوا درحالی که یه پلاستیک دارو دستش بود کنار تخت ایستاد.
از پولداری و ثروتم مشخص بود که اوردنم بیمارستان بین المللی اینترپل.
مگر نه یه اتاق برام میگرفتن.
اگه پیرمرد ده تا تخت اونور تر میچسید من اینجا خفه میشدم میمردم.
هرچند که همینم لطف بزرگی بود و من اگر جای هیوا بودم هیچوقت چنین کاری نمیکردم و میزاشتم دیشب زیر دست ابوهادی همونجا بمیرم.
درواقع اگرم میخواست بیشتر از این خرج کنه نمیتونست.
خیلی جدی نگاهم کرد و داروهارو گذاشت روی میز کنار تخت.
هیوا_بازوت خیلی سیاه شده.
امیدوارم نشکسته باشه چون پول عکس برداری و گچ گرفتن و اینارو ندارم.
همین پونصد تومن هم از توی حلقوم اون مرتیکه مادرقهوه میکشم بیرون.
نگاهی به دست سمت چپم انداخت و بلندش کرد که چهرم رفت توی هم و ناله ای کردم.
راست میگفت، بهش دقت نکرده بودم.
کاملا کبود و سیاه بود.
البته دردش اونطوری نبود که حس کنم شکسته.
شاید فقط مو برداشته و یا در رفته بود.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
