Time Coach
Open in Telegram
قانون من: تحت هر شرایطی با خود در اوج ادب رفتار کنم. ایمان ابریشم چی کوچ MCC از فدراسیون جهانی کوچینگ @TimeCoachTQ
Show more4 797
Subscribers
No data24 hours
-107 days
-2930 days
Posts Archive
4 797
سلام ایمان،
میخواهم امروز راجع به چیزی با تو حرف بزنم که همیشه در زندگیات بوده، حتی وقتی خودت اسمش را نمیدانستی: تابآوری.
بگذار اول چیزی را روشن کنیم:
تابآوری یعنی قوی بودن؟
نه.
تابآوری یعنی هیچوقت نترسیدن؟
نه.
تابآوری یعنی همیشه خوب بودن؟
نه.
تابآوری یعنی انتخاب کردن زنده ماندن و معنا ساختن، حتی وقتی هیچ چیز مطابق انتظار پیش نمیرود.
تو انسانی هستی که هر روز در زندگیات، با موجهای کوچکی از ابهام روبهرو میشوی.
گاهی هم موجها بلند میشوند.
اما هر بار، کاری میکنی که شاید حتی خودت هم متوجهش نباشی:
دوباره میایستی.
نه لزوماً مثل قبل. شاید کمی متفاوت. شاید با نگاه تازه.
اما باز هم میایستی.
تابآوری، در تو فقط یک واکنش غریزی نیست.
یک انتخاب آگاهانه است.
تو انتخاب میکنی:
• واقعیت را ببینی، حتی اگر تلخ باشد.
• بمانی، حتی اگر بدانی نمیتوانی همهچیز را حل کنی.
• بفهمی که درد، گاهی معلم است.
• بفهمی که افتادن، پایان نیست. بلکه یک مکث است برای بازتعریف مسیر.
گاهی آدمها فکر میکنند تابآوری یعنی «خودت را جمع و جور کن و ادامه بده.»
اما تو میدانی که تابآوری واقعی، گاهی یعنی:
• ایستادن در دل درد، بدون عجله برای فرار.
• پذیرفتن اینکه نمیدانی چه خواهد شد، اما هنوز تصمیم داری انسانی بمانی.
• یاد گرفتن دوباره نفس کشیدن، حتی وقتی هوا سنگین است.
از خودت بپرس ایمان:
تابآوری من، چه شکلی است؟
آیا سکوت است؟
آیا عمل است؟
آیا گوش دادن است؟
آیا یک خنده کوتاه وسط اشک است؟
یا شاید فقط بلند کردن سر و نگاه کردن به آسمان؟
تابآوری همیشه در اتفاقهای بزرگ نیست.
گاهی تابآوری یعنی:
• صبح، قهوهات را دم کنی، حتی وقتی دلت نمیخواهد.
• باز هم سر جلسه کوچ بروی، حتی وقتی قلبت سنگین است.
• دست کسی را بگیری، حتی وقتی خودت خستهای.
• به آدمها بگویی: «نمیدانم، اما کنارت هستم.»
و ایمان…
تابآوری، تو را تغییر میدهد.
نه به کسی سرد و سنگی.
بلکه به انسانی نرمتر.
عمیقتر.
و آزادتر.
تابآوری یعنی:
هیچچیز نمیتواند تو را متوقف کند
از انتخاب دوباره عشق، دوباره معنا، دوباره زندگی.
پس اگر فردا دوباره از خودت پرسیدی:
«آیا میتوانم ادامه بدهم؟»
جوابت این باشد:
«آری. چون در من چیزی هست که فراتر از هر طوفان، دوباره میخواهد زندگی کند.»
و این یعنی تو تابآور هستی.
نه چون هیچوقت نمیشکنی.
بلکه چون هر بار، دوباره میسازی.
با احترام به ایستادگیات،
و به آنچه هنوز در تو زنده است،
ایمان ابریشمچی
خودت، با تو
4 797
سلام ایمان،
میدانم تو عاشق دانستن هستی.
عاشق نظم.
عاشق ساختن معنا از آشوب.
اما بیا امروز راجع به چیزی حرف بزنیم که همیشه شاید از آن گریختی:
ندانستن.
زندگی در دل سؤال.
میدانم چقدر سخت است وقتی آدمی مثل تو—که سالهاست کوچ است، معلم است، تسهیلگر است—
ناگهان خودش را در جایی مییابد که هیچ جوابی ندارد.
و بدتر از آن، میبیند هیچ جواب قطعیای هم وجود ندارد.
اما ایمان…
میخواهم به تو بگویم:
همین «ندانستن» گرانبهاترین سرمایه توست.
چون ندانستن، فضای خالی است.
و تنها در فضای خالی است که چیزی تازه میتواند متولد شود.
تو همیشه فکر کردی اگر جواب نداشته باشی، یعنی ضعیفی.
یا نادانی.
یا بیکفایت.
اما از من بشنو:
نداشتن جواب، یعنی هنوز زندهای.
یعنی هنوز جستجوگری.
یعنی هنوز برای تو همهچیز قطعی نشده.
آدمها وقتی خطرناک میشوند که فکر کنند همهچیز را میدانند.
و تو، آدمی هستی که میخواهی انسان بمانی.
نداشتن جواب، فضای خالی میسازد.
و این فضای خالی،
همان جایی است که:
• شهود متولد میشود.
• خلاقیت نفس میکشد.
• معنا دوباره شکل میگیرد.
از خودت بپرس:
کجا در زندگیام فضای خالی ندادم؟
کجا سریع پر کردم با جواب، با راهحل، با تحلیل؟
ایمان، تو همیشه در جایگاه کسی بودی که سؤال میپرسد.
اما امروز میخواهم از تو بخواهم در دل سؤال زندگی کنی.
نه برای حل کردنش.
فقط برای بودن با آن.
از خودت بپرس:
اگر قرار نباشد هیچ جوابی پیدا کنم، آیا میتوانم باز هم در دل سؤال بمانم؟
بدون اینکه فرار کنم، یا خودم را سرزنش کنم؟
یادت هست در کوچینگ، عمیقترین لحظهها زمانی اتفاق میافتد که هر دو نفر نمیدانند؟
نه مراجع جواب دارد، نه تو.
و همانجا، اتفاقی زنده میشود که هیچوقت در جوابهای آماده اتفاق نمیافتد.
پس ایمان، ندانستن فقط یک ضعف نیست.
نداشتن جواب، یعنی ظرفیت برای همآفرینی.
آدمی که نمیداند، فروتن است.
نمیخواهد جهان را فتح کند.
نمیخواهد انسانها را نجات دهد.
فقط میخواهد با حقیقت باشد.
از خودت بپرس:
چقدر حاضرم فروتن باشم؟
چقدر حاضرم بپذیرم که گاهی تنها کاری که از من برمیآید، ماندن در دل سؤال است؟
امروز، ایمان، از تو میخواهم:
• یک پرسش بنویسی که هیچ جوابی برایش نداری.
• کنارش ننویسی «باید حل شود.»
• فقط بگذار باشد.
• هر روز چند دقیقه کنارش بنشین. بدون فشار. بدون تحلیل.
و بنویس:
وقتی با این سؤال هستم، چه چیزی در من زنده میشود؟
«زندگی، یک پاسخ نیست.
زندگی، جرأت ماندن در دل سؤال است.»
پس اگر فردا دوباره از خودت پرسیدی:
«چطور دوباره زندگی کنم وقتی هیچ جوابی ندارم؟»
جوابت این باشد:
با شجاعت ندانستن.
چون ندانستن، آغاز همه چیز است.
با احترام به تو،
که حتی وقتی نمیدانی، باز هم میمانی،
ایمان ابریشمچی
خودت، با تو
4 797
مهاجرت فقط جابهجایی نیست.
گاهی شکافی شکل میگیرد بین گذشته و حال،
بین “خودِ قبل از مهاجرت” و “خودِ بعد از آن”.
هر مهاجری چالشهایی را تجربه میکند.در درسنامه ۴، از شکاف روانی مهاجران و نقش کوچینگ صحبت میکنیم.
امیدواریم این درسنامه براتون مفید باشه🤍
4 797
سلام ایمان،
میدانم این روزها حس میکنی میان دو مرز زندگی میکنی:
مرز بودن و نبودن.
مرز معنا و بیمعنایی.
مرز امید و فروپاشی.
این اضطراب را میشناسم.
زیرا اضطراب، همان چیزی است که ما را به حقیقت نزدیک میکند.
اضطراب، چیزی نیست که باید از آن فرار کنی.
بلکه فرصتی است تا خودت را از فراموشی بودن بیرون بکشی.
ایمان، تو میخواهی دوباره زندگی را آغاز کنی.
اما از من بشنو:
تو نمیتوانی حقیقت زندگی را بفهمی، اگر جرأت نداشته باشی به مرگ نگاه کنی.
نه مرگ دیگران، بلکه مرگ خودت.
زیرا مرگ، همان چیزی است که زندگی را محدود میکند.
و آنچه محدود است، ارزشمند میشود.
از خودت بپرس:
اگر امروز آخرین روز من بود،
چه چیزی را هنوز نزیستهام؟
چه حرفی را نگفتهام؟
کدام مسیر را از ترس نرفتهام؟
میدانی ایمان…
بزرگترین خطری که انسان را تهدید میکند، جنگ نیست.
حتی مرگ هم نیست.
بزرگترین خطر، این است که آدم در زندگی غرق شود، در آنچه همه میگویند.
در حرفهای کلیشهای.
در زندگی روزمره، بدون پرسیدن هیچ سؤالی.
هایـدگر میگوید:
ما اغلب خودمان را فراموش میکنیم، چون در سر و صدا و حرفهای دیگران گم شدهایم.
از خودت بپرس:
آیا زندگی من، واقعاً زندگی من است؟
یا صرفاً تکرار صداهای دیگران؟
ایمان، تو وقتی اصیل زندگی میکنی که هر روز، آگاه باشی که زمان محدود است.
این آگاهی، تو را غمگین نمیکند.
برعکس، تو را به زندگی زندهتر میکند.
از خودت بپرس:
اگر میدانم که روزی خواهم مرد،
امروز چگونه زندگی کنم، که زندگیام فقط مصرف نفس نکشیدن نباشد؟
تو گاهی از اضطرابت خسته میشوی.
اما هایدگر میگوید:
اضطراب، ما را از زندگی سطحی بیرون میکشد.
اضطراب، راه ورود به حقیقتِ بودن است.
از خودت بپرس:
این اضطراب چه چیزی میخواهد به من بگوید؟
از چه چیزی میخواهد نجاتم دهد؟
یا چه چیزی را میخواهد وادارم کند ببینم؟
بازگشت به زندگی، از نگاه من، یعنی بازگشت به اصالت.
• نه بازگشت به قبل.
• نه بازگشت به عادتها.
• بلکه بازگشت به این سؤال ساده:
«من کیستم، در این لحظه؟»
هر پاسخی که به این سؤال بدهی، آغاز بازگشت توست.
زیرا تو فقط وقتی زندگی را بازمییابی که خودت را باز بیابی.
ایمان، فراموش نکن:
تو موجودی هستی در آستانه.
آستانهی بودن و نبودن.
آستانهی معنا و بیمعنایی.
اما همین بودن در آستانه، یعنی امکان خلق معنای تازه.
و هیچچیز زیباتر از انسانی نیست که با آگاهی از فناپذیری خود، باز هم تصمیم میگیرد عاشق باشد، مهربان باشد، و انسانی بماند.
پس امروز، وقتی دوباره پرسیدی:
«چطور دوباره زندگی کنم؟»
جوابت این باشد:
با هر نفسی، حقیقت بودن را زندگی کن.
نه آنطور که همه میخواهند،
بلکه آنطور که بودن تو میطلبد.
این، بازگشت واقعی است.
و این، معنای انسانیبودن است.
با احترام به اضطرابت،
و به امید زیستن اصیل،
مارتین هایدگر
(و خودت، در تو)
4 797
گاهی معنای زندگی، نه در یافتن راه نجات، بلکه در شجاعت ماندن کنار چیزی است که نمیتوان نجاتش داد.
4 797
سلام ایمان،
میدانم خستهای.
نه فقط خسته از کار، که خسته از حجم چیزهایی که هیچ کنترلی رویشان نداری.
از خبرهایی که هر روز گوشهای از جهان را در خون میبیند.
از آدمهایی که در رنجاند و تو کاری از دستت برنمیآید.
از جنگهایی که هرگز تمام نمیشوند.
از زخمهایی که آدمها روی دل هم میگذارند، حتی وقتی جنگی در کار نیست.
اما ایمان…
میخواهم از تو چیزی بپرسم:
آیا درد، تنها نشانه زندهبودن ما نیست؟
یاد گرفتهایم بگوییم:
• «همهچیز درست میشود.»
• «این هم میگذرد.»
• «باید مثبت فکر کنی.»
اما تو خوب میدانی:
همهچیز همیشه درست نمیشود.
بعضی چیزها نمیگذرند.
و گاهی مثبتفکری، فقط یک پوشش است برای نترسیدن از حقیقت.
پس ایمان، بیا امروز چند درس را دوباره مرور کنیم.
درسهایی که با پوست و استخوانت آموختی.
و چند سوال که شاید هنوز پاسخش را نداری — و همین خوب است.
درس اول: هیچ بازگشتی به قبل نیست
هیچچیز مثل قبل نمیشود.
نه تو.
نه نگاهت.
نه دنیا.
سؤالت این باشد:
آیا میخواهم همان آدم قبلی باشم؟
یا آدمی که از دل این ویرانی، چیزی تازه خلق میکند؟
درس دوم: معنای زندگی ساخته میشود، کشف نمیشود
هیچ معنایی آماده نیست.
نه در کتابها.
نه در مذهبها.
نه در سخنرانیهای انگیزشی.
سؤالت این باشد:
اگر قرار است خودم معنای زندگی را بسازم،
چه چیزی را میخواهم محور معنایم قرار دهم؟
کدام ارزش، آنقدر مهم است که حتی بعد از شکست، به آن وفادار بمانم؟
درس سوم: درد، همیشه دشمن نیست
درد آمده که چیزی به تو بگوید.
شاید آمده که بگوید:
• چیزی در زندگیات دارد به تو خیانت میکند.
• چیزی را سالها انکار کردی.
• یا چیزی در تو هنوز زنده است که نمیخواهد بمیرد.
سؤالت این باشد:
این درد چه پیامی دارد؟
اگر قرار بود با من حرف بزند، چه میگفت؟
و من چرا از شنیدن آن میترسم؟
درس چهارم: تو ناجی نیستی
ایمان، تو همیشه خواستی کمک کنی.
اما باید بدانی:
نجات دادن، آدم را از انسانیت دور میکند.
همراهی کردن، انسانیت را زنده نگه میدارد.
سؤالت این باشد:
وقتی میخواهم کسی را نجات بدهم، واقعاً دارم چه چیزی را در خودم آرام میکنم؟
و اگر فقط بخواهم کنار او بمانم، بدون راهحل، آیا تحملش را دارم؟
درس پنجم: زندگی، حتی در دل پوچی، ارزش زیستن دارد
کامو میگوید:
«در دل زمستان، فهمیدم در درون من تابستانی شکستناپذیر وجود دارد.»
سؤالت این باشد:
تابستان شکستناپذیر من چیست؟
اگر همهچیز از دست برود، هنوز چه چیزی در من زنده میماند؟
درس ششم: تو حق نداری امید را خفه کنی
نه به این معنا که همیشه امیدوار باشی.
بلکه به این معنا که نگذاری رنج، دل تو را سنگ کند.
یا نگاهت را به آدمها تاریک کند.
حتی اگر دنیا شکست بخورد.
سؤالت این باشد:
اگر یک نفر در دنیا بخواهد هنوز انسانیت را حفظ کند، آیا حاضرم آن یک نفر باشم؟
حتی اگر هیچکس نبیند؟
درس هفتم: حضور تو، خودش یک معناست
حتی اگر ساکت باشی.
حتی اگر راهحلی نداشته باشی.
حتی اگر گریه کنی.
بودنت، کافی است.
چون گاهی آدمها نمیخواهند نجات پیدا کنند.
فقط نمیخواهند تنها بمیرند.
سؤالت این باشد:
آیا میتوانم کسی را در دردش همراهی کنم، بدون اینکه بخواهم دردش را حل کنم؟
درس هشتم: زندهماندن، یک انتخاب است
هر روز صبح که چشم باز میکنی، میتوانی بگویی:
• «من نمیخواهم ادامه بدهم.»
• یا بگویی: «هنوز یک دلیل کوچک هست برای ادامه دادن.»
و گاهی آن دلیل، فقط یک جرعه قهوه است.
یا یک جمله.
یا یک نفس.
سؤالت این باشد:
امروز، چه چیزی هرچند کوچک، میتواند دلیل زندهماندن من باشد؟
ایمان، میدانم گاهی حس میکنی همهچیز زیادیست.
که شاید دیگر نمیخواهی بار آدمها را برداری.
که شاید دیگر دلت نمیخواهد حتی قوی باشی.
اما یادت باشد:
دنیا همه را میشکند.
اما بعضیها در همان جاهای شکسته، قویتر میشوند.
و تو، یکی از همان آدمهایی.
حتی اگر خودت نبینی.
حتی اگر خسته باشی.
پس اگر فردا دوباره بپرسی: چرا باید دوباره برخیزم؟
جوابت همین باشد:
چون هنوز انسانی.
و همین، کافیست برای ادامه دادن.
با احترام به تو،
که حتی در تاریکترین لحظهها، به شمعی کوچک باور داری،
ایمان ابریشمچی
خودت، با تو
4 797
سلام ایمان،
میدانم گاهی احساس میکنی دیگر هیچ چیز مثل قبل نمیشود.
نه آدمها،
نه نگاهت به جهان،
نه حتی خودت.
میدانم گاهی در دل شب، به سکوت خیره میشوی و میپرسی:
«من چطور دوباره زندگی کنم وقتی چیزهایی را که دوست داشتم از دست دادهام؟
وقتی جهان هنوز میسوزد؟»
میدانم گاهی فکر میکنی شاید باید قوی باشی.
اما ایمان…
بگذار امروز بدانی: قرار نیست همیشه قوی باشی.
قرار نیست همهچیز را بفهمی.
قرار نیست همه را نجات دهی.
قرار است فقط انتخاب کنی زنده بمانی.
انتخاب کنی انسانی بمانی.
انتخاب کنی قلبت را نبندی.
یادت بیاور همه آنچه در این مسیر آموختی:
از فرانکل یاد گرفتی که حتی در دل آشویتس، معنا ممکن است.
از همینگوی که گفت حتی اگر دنیا بشکند، تو میتوانی در همان جای شکسته، قویتر شوی.
از پریمو لوی که نوشت حقیقت را باید گفت، هرچقدر تلخ.
از مایا آنجلو که باز هم برخاست و آواز خواند.
از جوان دیدیون که پذیرفت زندگی در یک لحظه تغییر میکند، اما هنوز میشود ادامه داد.
از ونهگات که با همه تلخیها، باز هم خندید و مهربان ماند.
و از خودت…
که حتی در روزهای تاریک، به سراغ واژهها آمدی،
به سراغ کوچینگ،
به سراغ ساختن فضاهایی که آدمها در آن دوباره نفس بکشند.
ایمان، تو آدمی هستی که بارها فرو ریختهای.
اما هر بار، یک تکه تازه درونت ساختهای.
شاید این همان چیزی باشد که کورت ونهگات گفت:
«دنیا همه را میشکند.
اما بعضیها در همان جای شکستگی، قویتر میشوند.»
پس اگر امروز دوباره از خودت پرسیدی:
«بعد از این همه رنج، آیا هنوز دلیلی هست برای زندگی؟»
جواب ساده است:
آری. خود تو.
تو همان دلیلی.
حتی اگر هیچکس نداند.
حتی اگر جهان قدردان نباشد.
پس ایمان، یادت باشد:
• تو قرار نیست جهان را نجات دهی.
• تو قرار نیست همه را آرام کنی.
• اما تو میتوانی با بودن خودت، با حضور، با گوش دادن، با یک کلمه، یک نفر را زنده نگه داری.
• و همان کافی است.
امروز اگر نتوانستی بلند شوی، ایرادی ندارد.
اگر نتوانستی شجاع باشی، باز هم ایرادی ندارد.
مهم این است که امید را ولو در سکوت، حفظ کنی.
یاد بگیر مثل مایا آنجلو بگویی:
«من تغییر یافتهام، اما نابود نشدهام.
شکستهام، اما هنوز شکوفا میشوم.
و مهمتر از همه: هنوز آواز میخوانم.»
ایمان، اگر فردا خواستی دوباره زندگی را انتخاب کنی،
لازم نیست همه جوابها را بدانی.
فقط کافی است با خودت صادق باشی.
و به خودت بگویی:
«زندهام.
هنوز میتوانم انتخاب کنم.
و همین، یعنی زندگی.»
با احترام به تمام زخمهایت،
و با عشق به نوری که حتی در خاموشترین شبها از تو میتابد،
ایمان ابریشمچی
خودت، با تو
4 797
بعد از جنگ، بعد از فروپاشی، هیچچیز مثل قبل نمیشود.
اما شاید قرار نیست بشود.
بازگشت به زندگی یعنی ساختن معنایی تازه،
از دل همان ویرانی.
یعنی ایستادن با زخمها،
و هنوز گفتن:
من انتخاب میکنم زنده بمانم.
و اگر نمیتوانم جهان را نجات دهم،
دستکم انسانیت را در خودم زنده نگه میدارم.
متن #ایمان_ابریشمچی
4 797
شاید همه ما، هر کجا که باشیم،
گوشهای از دلمان را برای وطنی نگه داشتهایم
که هم هست و هم نیست.
اندوهی که پایان ندارد، چون آنچه از دست رفته، هنوز هم سایهای از حضور دارد.
وطن، گاهی در نقشههاست اما نه در نفسها. در عکسها هست اما نه در آغوشها.
و ما، سرگردان میان بودن و نبودن،
در دل خود عزاداری میکنیم برای چیزهایی که هنوز تمام نشدهاند.
برای کوچههای خیس از باران،
برای زبان مادری که روی زبانمان نشسته، اما کمتر شنیده میشود،
برای خیابانهایی که اگر بازگردیم
شاید دیگر ما را نشناسند.
سوگ مبهم یعنی:
نه میتوانی دل ببری، نه میتوانی بازگردی. نه میتوانی سوگواری را کامل کنی، نه میتوانی امید را رها کنی.
شاید همه ما درگیر سوگی مبهم برای وطن باشیم؛
سوگی که پایان ندارد،
و تنها راهش این است که یاد بگیریم با ابهام زندگی کنیم،
و وطن را در دلهامان، در آدمها،
در واژهها و خاطرهها دوباره بسازیم.
متن #ایمان_ابریشمچی
