Time Coach
Open in Telegram
قانون من: تحت هر شرایطی با خود در اوج ادب رفتار کنم. ایمان ابریشم چی کوچ MCC از فدراسیون جهانی کوچینگ @TimeCoachTQ
Show more4 797
Subscribers
No data24 hours
-107 days
-2930 days
Posts Archive
4 797
وقتی After Gunther’s Death از Max Richter پخش میشه،
انگار زمان مکث میکنه،
و غم، نه بهعنوان اندوه،
بلکه بهعنوان یک خاطرهی نجیب، از دل عبور میکنه.
این آهنگ حرف نمیزنه؛
اما به جای صدای آدمها،
صدای رفتن رو تعریف میکنه—
و موندن ما، با چشمهایی خیس
و دلی که هنوز میتپه،
برای چیزی که دیگه نیست… اما هنوز هست.
4 797
گاهی وقتا، قوی بودن یعنی پذیرفتنِ اینکه خستهای.
یعنی دست برداشتن از جنگیدن با خودت،
و فقط یه لحظه، کنار بیای با همهی اون چیزی که هستی—
نه اون چیزی که فکر میکردی باید باشی
4 797
«انسان موجودیست که هستی برای او مسئله است.»
(“The being whose Being is an issue for it.”)
و این یعنی تو،
نه برای مصرف دنیا، نه برای بقا،
بلکه برای پرسشکردن آمدهای؛
برای خیرهشدن در چشمِ بودن،
و گفتن:
من کیستم؟ چرا هستم؟ بودن یعنی چه؟
در جهانی که همهچیز بهدنبال سرعت، قطعیت و پاسخ است،
مارتین هایـدگر صداییست که زمزمه میکند:
پیش از آنکه زندگی را پر کنی،
ببین از چه تهی شدهای.
«بودن» چیزی نیست که بتوانی با دانستن درکش کنی.
بودن، زیسته میشود، پرسیده میشود،
و گاه، فقط در سکوتِ حضوری بینام
درک میشود.
4 797
ما در زمان زندگی نمیکنیم؛
ما در شتاب، در تیکتاک بیوقفهٔ بایدها، در لحظههایی که هنوز نرسیدهاند و زود میگذرند،
از «بودن» فرار میکنیم. دیگر نمیایستیم.
نه بر لب پنجره، نه در دل یک نگاه، نه حتی بر آستانهٔ یک سؤال.
بودن، دیگر تجربه نیست؛
یک تهدید است که با هر پیام، برنامه، موفقیت و تقویم، از آن دورتر میشویم.
اما بودن، آنجاست. نه در مقصد، نه در سرعت،
بلکه در جایی بینام:
جایی که تو بالاخره میایستی، و سکوت را، نه به عنوان خلأ،
بلکه به عنوان حقیقت، نفس میکشی.
4 797
🧠به مناسبت روز جهانی مغز ۲۲ جولای
⚫️۴ اصل نوروساینس برای کوچ ها
⚫️نوروساینس و کوچینگ
⚪️پنج دلیل نوروساینسی برای نیاز رهبران به کوچ
4 797
تو برای زنده ماندن نیامدهای.
زنده ماندن یعنی فقط نفس کشیدن،
نه دیدن، نه خلق کردن، نه شنیدن حقیقت خودت.
تو آمدهای که از دل تاریکی… از میان رنج، ابهام، گمگشتگی،
چیزی را کشف کنی که فقط در تاریکی دیده میشود.
نه فرار کن…
نه وانمود کن حالت خوب است. بمان… آنجا… در دل بحران. همانجا که همه چیز بیمعنی بهنظر میرسد.
درست همانجا، نوری هست. نه نوری بیرونی. نه نوری که کسی به تو بدهد. نوری که باید پیدایش کنی.
و این نور… نه هدیهی جهان است، نه نتیجهی آموزش و کتاب. بلکه چیزیست که فقط در تو زاده میشود.
نور تو، امضای توست. ممکن است یک صدا باشد،
یک حضور، یک شکل از دیدن جهان،
یا فقط یک معنا…
که از زخمهایت گذشته و هنوز زنده مانده. پس اگر در تاریکیای… اگر نمیدانی کی هستی…
اگر چیزی درونت فریاد میزند: «راهی نیست»…
یادت باشد:
همانجاست که نور تو در حال زاده شدن است.
زندگی واقعی، بعد از آن لحظه شروع میشود:
وقتی میفهمی برای زنده ماندن نیامدهای،
بلکه برای روشن کردن نوری که فقط از تو برمیآید…
4 797
وقتی از ویتگنشتاین میپرسی حقیقت چیست،
او بهجای پاسخ، سکوت میکند.
و مینویسد:
«از آنچه نمیتوان دربارهاش سخن گفت، باید سکوت کرد.»
(Tractatus Logico-Philosophicus, Proposition 7)
در جهانی که ما را وادار به توضیح، توجیه، و تولیدِ دائم صدا کرده،
ویتگنشتاین میگوید:
گاهی سکوت، عمیقترین شکل گفتوگو با حقیقت است.
نه به این معنا که حقیقت در سکوت دفن شده،
بلکه به این معنا که حقیقت از جایی آغاز میشود
که زبان دیگر کافی نیست.
این نگاه، در لحظات بحران، بسیار انسانی است:
• وقتی درد، قابل توضیح نیست.
• وقتی معنای مرگ را نمیتوان نوشت.
• وقتی شادی آنقدر ناب است که واژهها خرابش میکنند.
آنجا، سکوت، خودش تبدیل میشود به دانایی.
از ویتگنشتاین یاد میگیریم:
گاهی حقیقت، فقط در بودن است. نه در گفتن.
و انسانی که سکوت را بلد است، نه خالیست، نه ضعیف،
بلکه رسیده به جایی که واژهها دیگر نمیرسند.
آیا تو هم جرأت داری
جایی که همه فریاد میزنند، فقط بایستی و سکوت کنی؟
نه برای نادیدهگرفتن، بلکه برای دیدنِ بیشتر؟
4 797
هویت، چیزی نیست که پیدایش کنی؛
هویت، چیزیست که پس از هر فروپاشی،
جرأت میکنی دوباره خلقش کنی —
نه از گذشته،
بلکه از آنکسی که در دل رنج،
انتخاب کردی باشی.
4 797
گاهی تابآوری با سروصدا نمیآید.
نه مثل فریاد، نه مثل شعار.
تابآوری گاهی یعنی فقط صبح بیدار شوی،
و با اینکه دلت نمیخواهد،
چای را دم کنی. لباست را بپوشی.
و به خودت بگویی: امروز هم میروم ببینم زندگی
چه حرفی برای گفتن دارد.
تابآوری یعنی قرار نیست بفهمی چرا همهچیز ریخته بههم،
اما هنوز حاضری وسط ندانستن، انسان بمانی.
با قلبی که شاید ترک خورده، اما هنوز بلد است بتپد.
با نگاهی که شاید شک دارد، اما هنوز به دنبال نور است.
تابآوری یعنی
نپرسیدن اینکه «تا کی این وضعیت ادامه دارد؟»
بلکه پرسیدن اینکه:
«اگر این هم بخشی از مسیر من است،
میخواهم چه چیزی را از دلش بیاموزم؟»
4 797
امروز وسط راه رفتن، ایستادم.
باد میوزید. کمی تند.
فکر کردم:
هیچچیز شبیه قبل نیست.
و شاید قرار هم نیست باشد.
شاید تابآوری
همین لحظهایست که میگویی:
نمیدانم فردا چه میشود،
اما فعلاً میخواهم
چهرهام را به باد بسپارم
و زنده بودن را حس کنم.
سؤال:
تو آخرین بار کی ایستادی
و فقط زنده بودی؟
