یادداشتهای پراکنده(مرتضی براتی)
Open in Telegram
229
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
The conceptual metaphor: Life is a journey.
به مرگ این محتشم شهامت و دیانت و کفایت و بزرگی بمرد. و این جهان گذرنده را خلود نیست و همه بر کاروانگاهیم و پس یکدیگر میرویم و هیچکس را اینجا مقام نخواهد بود...
_تاریخ بیهقی، مرگ خواجه احمد حسن
استعاره و معنای زندگی:
این عبارتها را زیاد از اطرافیانمان میشنویم: زندگی سفره، زندگی جنگه، داستان، مسابقه، تراژدی، کمدی یا ... است
این عبارات صرفا صنایع بلاغی و زیبایی ادبی نیستند! علوم شناختی و روانشناسی ثابت کرده که استعارهها، ابزارهای شناختی قدرتمندی هستند که به ما کمک میکنند معنای زندگی خود را درک کنیم.
در باور ویکتور فرانکل، بنیانگذار معنادرمانی، پیدا کردن معنا در زندگی، بخشی اساسی از طبیعت انسان و اساسیترین نیروی محرکهٔ هر انسان است.
تحقیقات مختلف نشان میدهد افرادی که معنای بیشتری در زندگی خود احساس میکنند:
• سلامتی روانی بهتری دارند.
•رضایت بیشتری از روابط خود دارند.
•در برابر چالشهای زندگی مقاومتر و تابآورترند. در مقابل، احساس پوچی و بیمعنایی با عملکرد ضعیفتر و حتی حالتهای پاتولوژیک مرتبط است (Schnell, 2009)
اما چگونه استعارهها به زندگی معنا میبخشند؟
بر اساس "نظریه استعاره مفهومی" (Lakoff & Johnson, 1980)، مغز ما برای درک مفاهیم انتزاعی مثل "معنای زندگی" به سراغ چیزهای ملموس و عینی میرود.
معنا در زندگی سه رکن اساسی دارد:
۱.تداوم (Continuity) - احساس پیوند گذشته، حال و آینده
۲.هدفمندی (Purpose) - احساس حرکت به سمت مقصدی ارزشمند
۳. ارزش (Value) - احساس ارزشمند بودن ذات زندگی
برای مثال استعاره "زندگی، سفر است":
•ما = مسافر (Traveler)
•اهداف = مقصد (Destination)
•مشکلات = موانع مسیر (Obstacles)
•انتخابها = چندراهیها (Crossroads)
فقط افراد سردرگم و دچار ابهام و تردید از استعاره استفاده نمیکنند.حتی وقتی دانش اولیه درباره یک مفهوم داریم، اما هنوز درک کاملی از آن برایمان حاصل نشده، استعاره بیشترین تاثیر را میگذارد.
ما در شرایط خاصی از استعارهها استفاده میکنیم. مطالعات مختلفی نشان میدهد مردم عمدتا وقتی از استعاره استفاده میکنند که:
- احساس عدماطمینان کنند
- درک زندگی برایشان مبهم باشد
- به دنبال ساختار و قطعیت باشند
- تحت فشار زمانی قرار داشته باشند
در باور زولتان کوچش، بسترهای فرهنگی استعارههای فرهنگی خاص خود را نیز دارند. برای مثال، آمریکاییها معمولاً زندگی را "دارایی ارزشمند" میدانند در حالی که مجارها آن را "جنگ و مبارزه" توصیف میکنند. این تفاوتها نشان میدهد چگونه فرهنگ بر درک ما از زندگی تاثیر میگذارد.
چرا معنای زندگی اینقدر برایمان مهم است و باید مهم باشد؟
این ما هستیم که بر مبنای استعارهای که برای زندگیمان میسازیم به آن معنا میبخشیم.
معنادار کردن زندگی به ما کمک میکند:
_ بر پوچی چیره شویم.
_ برای تجربیاتمان چهارچوب بسازیم.
_ در مواجهه با مرگ و نیستی معنا پیدا کنیم.
_ روابط و فعالیتهایمان را در بافت بزرگتری درک کنیم.
پس، ما برای یافتن معنا، زندگی را به چیزهایی تشبیه میکنیم که میفهمیم و برایمان ملموس و درکپذیرند. این استعارهها تصادفی نیستند - بلکه پلهای شناختی هستند که ما را از سردرگمی به سمت درکی ملموس و معنادار از زندگی هدایت میکنند.
استعاره شما برای زندگی چیست و چرا این استعاره را انتخاب کردهاید؟
#مرتضی_براتی
Repost from یادداشتهای پراکنده(مرتضی براتی)
هشت مهر روز بزرگداشت مولوی است
بزرگترین رخداد زندگی مولوی آشناییاش با شمس و درگرگونیاش بهواسطه او بود. مولوی تا حدود چهلسالگی در حد و اندازه مفتی شهر بود. مفتی یعنی کسی که فتوی میدهد. میشود گفت در حد مرجع تقلید. در این سن کم به این جایگاه رسیده است. اهل تهجد و ریاضت و زهد شدید بوده است. شاگردان بسیاری سر درسش حاضر میشدند. اما او عجب زاهدانه را راهی به دهی هم نمیبیند و حقیقت را نزد پیرمرد تندخو و آشتیناپذیر تبریزی میبیند. بزرگترین همت مولوی همین است. در این جایگاه والای شریعت و کسب مواهب دینی و دنیوی زاهدانهاش، حقیقت را جای دیگری میبیند. دست از این همه میشوید و خود را شاگرد و مرید شمس میداند. حتی در پی ترفند و بهانهای است تا شمس که چشمه آگاهیاش میخواند این مفتی بلندمرتبه را به شاگردی بپذيرد:
شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم
ای چشمه آگاهی شاگرد نمیخواهی
چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم
دینورزی و اعمال و مناسک شریعت عجبی به همراه دارد. عجبی که در مذموم بودنش چونوچرا است. شاید طبیعی است و طبیعت انسان بر همین طریق است. کسی که سختیهای زندگی شریعتمدارانه و زاهدانه را به جان میخرد به این امید است که پاداشی یابد و از دیگران فراتر نشیند و محبوبتر باشد؛ در این جهان یا آن جهان، نزد خدا و بندگان خدا. مولوی همه اینها را رها میکند و در طریقت و طریق شمس قدم میگذارد. مثل اینکه دکتری فلسفه داشته باشی اما فلسفهورزی پیرمردی روستایی را عمیقتر از خودت بدانی و شاگردش شوی! سخت است!
مولوی، این سجادهنشین باوقار زندگی زاهدانه را رها میکند و اهل طرب، رقص و سماع و اهل شعر و شاعری میشود:
زاهد بودم ترانهگویم کردی
سر فتنهٔ بزم و بادهخویم کردی
سجادهنشین با وقاری بودم
بازیچهٔ کودکان کویم کردی
مثنوی کبیر و بهویژه دیوان شمس دنیایی غریبآشناست. گویی در آن بودهایم و نبودهایم. با خواندنش حیرت میکنیم. اینجا کجاست؟ چقدر آشناست و چقدر تازه و غریب! پرنده خیال مولوی چه حجابهایی را دریدهاست تا به آن راه یافته است! اینجا کجاست که چنین مبهم و شورانگیز است. کجاست که تو را بیاردهای برای مقاومت میکند!
مولوی این دگرگونی را انجام داد و آن را پذیرفت. هیچگاه هم در این مسیر تازه تردید نکرد. حتی در غزلی که میگویند در بستر مرگ خطاب به فرزندش سرود هم این رضایت و این شیوه طربناکی را میتوان دید. میخواهد که تنهایش بگذارند تا در حال خوش خودش غرق شود و چشم از این دنیا ببندد:
رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن
تَرک من خراب شبگرد مبتلا کن
در فرجام زیستن دنیویاش میگوید پیری را در کوی عشق در خواب دیده که او را فراخوانده است:
در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
مولوی مسیر دل و راه عشق را انتخاب کرد. از این تغییر مسیر تا آخرین نفس خرسند بود و همین مسیر او را ماندگار کرده است.
✏️مرتضی براتی
اپیکور سه نوع خواسته را تشخیص داد: خواستههای طبیعی و ضروری (مانند غذا، سرپناه و استراحت)، خواستههای طبیعی و غیرضروری (مانند غذا و لباس گرانقیمت) و خواستههای بیهوده (مانند قدرت، ثروت و شهرت زیاد).
بهطور خلاصه اپیکور معتقد بود که ما باید روی اولی (که برآورده کردنشان ضروری و آسان است) تمرکز کنیم و از بعدیها (که برآوردهکردنشان غیرضروری و ناممکن است) اجتناب کنیم.
از ذهن انباری به ذهن آگاهی، اُم سوامی، مرتضی براتی
نشر مهرگان خرد
کسانی که در چیزهای بیرونی بهدنبال آرامشاند… مانند کسیاند که راه را گم کرده است… اما او چه باید بکند؟ او باید ابتدا خویشتن را واگذارد، آنگاه هر چه هست وانهاده میشود[و به رهایی میرسد].
منبع:
Eckhart, M. (1993). Reden der Unterweisung. In N. Largier (Ed.), Meister Eckhart: Die deutschen Werke.
قواعدی ساده برای زندگی بهتر (برگرفته از آموزههای فیلسوفان رواقی)
_مرتضی براتی
۱. روی چیزهایی تمرکز کن که در کنترل تو هستند.
۲. به یاد داشته باش که چگونگی واکنش تو به رویدادها، در اختیار خودت است.
۳. از خودت بپرس: «آیا این کاری که میکنم ضروری است؟»
۴. هر روز به مرگ خودت بیندیش (مرگآگاهی).
۵. برای زمان، ارزشی بیش از پول و داراییها قائل شو.
۶. تو برآیند عادتهایت هستی.
۷. به خاطر بسپار که این قدرت را داری که در مورد برخی مسائل هیچ نظر یا عقیدهای نداشته باشی.
۸. صبح را از آنِ خودت کن (با برنامهریزی بر صبح خود مسلط شو).
۹. به بازبینی و وارسی خود بپرداز (خودت را مورد پرسش قرار بده).
۱۰. از مشکلات و مصیبتهای خیالی رنج نکش.
۱۱. سعی کن خوبیهای دیگران را ببینی.
۱۲. هیچگاه در حال شکایت کردن شنیده نشوی... حتی توسط خودت.
۱۳. دو گوش داری و یک دهان... پس بیشتر گوش کن و کمتر حرف بزن.
۱۴. همیشه کاری هست که بتوانی انجام بدهی.
۱۵. خودت را با دیگران مقایسه نکن.
۱۶. طوری زندگی کن که گویی مردهای و دوباره زنده شدهای (هر لحظه را موهبتی اضافه ببین).
۱۷. «بهترین انتقام این است که مانند او (دشمن، بدخواه و ...) نباشی.» — مارکوس اورلیوس
۱۸. با خودت سختگیر و با دیگران بردبار باش.
۱۹. پیش از عمل، هر فکر، احساس و انگیزهات را ارزیابی کن.
۲۰. از هر کسی چیزی بیاموز.
۲۱. روی فرآیند کار تمرکز کن، نه بر نتیجهی آن.
۲۲. برای خودت تعریف کن که موفقیت چه معنایی دارد.
۲۳. راهی پیدا کن تا همهی رویدادها را بپذیری و دوست داشته باشی (عشق به سرنوشت).
۲۴. به استقبال چالشها برو.
۲۵. از جمعیت و همرنگی با جماعت پیروی نکن.
۲۶. راه حل سادهتر را برگزین.
۲۷. هر فردی که میبینیم، فرصتی است برای مهربانی کردن. — سنکا
۲۸. زیاد «نه» بگو.
۲۹. از درخواست کمک نترس.
۳۰. هر روز چیزی بیاب که تو را خردمندتر کند.
_ مرتضی براتی
Who has not found the heaven below
Will fail of it above.
God's residence is next to min,
His furniture is love.
_Emily Dickinson
آن که بهشت را روی زمین نیافته است،
در آسمانش نیز نخواهد یافت.
خانهٔ خدا کنار خانهٔ من است،
و عشق، اثاثیه آن است.
_امیلی دیکنسون
کوچههای پاییز
در احاطه دیوارهای کاهگلی
در خود چگونه جای داده است
اینهمه اندوه را
حصار دستان و آغوش کدام عشاقی
شکسته است
رقص سرخ و زرد برگها
در هجوم باد
اوراق عاشقانه دفتر کدام قصهای است ناتمام
مرتضی براتی
آیا زمان وجود دارد؟
ارسطو، آنگاه که در کتاب «فیزیک» به مقولهٔ زمان میپردازد، با معمایی آغاز میکند که هرگز پاسخش را نمیدهد؛ معما این است:
«زمان را در نظر بگیر که به گذشته، حال و آینده تقسیم شده است.
آنگاه تأمل کن که این « حال» چیست؟
ضخامتِ لحظهٔ حال چقدر است؟ آیا "حال" تنها مرزی است میان گذشته و آینده؟
در اینجاست که به پارادوکس میرسی:
چرا که گذشته چیزی است که دیگر وجود ندارد. وجود داشته است ولی دیگر وجود ندارد» آینده چیزی است که وجود ندارد. وجود خواهد داشت اما وجود ندارد و حال هیچ است. پس به نظر می رسید زمان هیچی است که چیزی ناموجود را از چیزی ناموجود جدا میکند.
پس بهراستی زمان چیست؟
به بیان دیگر، گذشته از بین رفته است. آینده هنوز رخ نداده است. و حال آنقدر لغزنده است که تا میخواهی آن را در دست بگیری، از دستت لیز خورده و رفته است.
پس اگر گذشته وجود ندارد، آینده وجود ندارد و حال به سختی و زحمت وجود دارد... آیا زمان اصلاً وجود دارد؟
ارسطو بر این باور بود که زمان واقعی است، اما تنها بهمثابه سنجهای برای تغییر و دگرگونی. بی هیچ تغییر و حرکتی، هیچ راهی حتی برای ادراک گذر زمان وجود ندارد.
پس مسئله زمان بیش از آنکه به تیکتاک ساعتها مربوط باشد، به حرکت جهان از حالتی به حالت دیگر برمیگردد.
_مرتضی براتی
#ارسطو #فلسفه
#فلیلسوف #زمان_چیست
#زمان
There is no truer, warmer pleasure in this world than to behold a great soul opening up towards oneself.
Johann Wolfgang von Goethe, The Sorrows of Young Werther
در جهان، هیچ شادیای راستینتر و دلنشینتر از آن نیست که جانِ بزرگی را با خود صمیمی ببینی.
_گوته، رنجهای ورتر جوان
گاهی نمیخواهیم التیام یابیم، چراکه درد واپسین پیوند ماست با آنچه از دست دادهایم.
ابنسینا
ز بس نازکمزاجم، ناز گردون بر نمیدارم
من آن شاخم که نکهت بار سنگین است بر دوشم!
غلاماحمد نوید(افغانستان )
بیروسری در باد با پیراهنی گلدار میآمد
با خندههایش گاهوبیگاه نغمههای تار میامد
با رقص شورانگیز دشت زلفهاش از دور
پیوسته عطری تازهتر از بوی گندمزار میآمد
پنهان نهادم پشت دیواری بلند ایمان خود را هم
اما خیال چابکش بالاتر از دیوار میآمد
لرزاند و غرق از شبهه کرد این قلب پیرم را
انگار ترسادختری از رومِ پر انکار میآمد
افتاده در چاه مسیر گونههایش عقل بیچاره
وقتی صدایی از لب آن عشق لاکردار میآمد
مرتضی براتی
کیمیای سعادت
ارسطو در کتاب "اخلاق نیکوماخوسی"، با نگاهی مثل همیشه ژرف به بررسی مفهوم دوستی میپردازد و آن را نهتنها رابطهای اجتماعی، بلکه عنصری اساسی برای دستیابی به بهزیستی و داشتن زندگی فضیلتمندانه میداند. در نگاه ارسطو دوستی اصیل به سان آینهای است که بهترین و بدترین جنبههای وجود ما را بازتاب میدهد.
ارسطو معتقد بود "هیچکس نمیخواهد حتی با داشتن همه خوبیهای جهان، بیدوست زندگی را به سر برد. دوستان به برنایان یاری میرسانند تا از اشتباهات در امان بمانند؛ به سالخوردگان در مراقبت و جبران ضعفهای برآمده از پیری کمک میکنند؛ و به میانسالان مدد میرسانند تا کارهای نیک انجام دهند." (اخلاق نیکوماخوسی، کتاب ۸، فصل ۱)
ارسطو دوستی را نه ابزار و رابطهای تجملی، بلکه ضرورتی برای زندگی خوب میداند.
در باور ارسطو انواع دوستی در سه سطح قابلبررسی است:
۱. دوستیهای سودمحور (The friendship of utility)
این گونه دوستیها و روابط بر پایه منفعت متقابل شکل میگیرند، مانند دوستیها و روابط ایجادشده در ارتباطات کاری و حرفهای، در تعاملات خدماتی و تجاری و در همکاریهای موقت و موقعیتی.
این روابط تا زمانی پایدار میمانند که دو طرف بتوانند به یکدیگر سود برسانند و از هم منتفع شوند و با پایان یافتن منفعت دوسویه، رابطه دوستی نیز به تدریج کمرنگ میشود و در نهایت پایان مییابد.
۲. دوستیهای لذتمحور (The friendship of pleasure)
این دسته از روابط معمولاً در دوران جوانی بیشتر دیده میشوند، برای مثال دوستان و همراهان تفریحات و سرگرمیها، دوستان مشترک در فعالیتهای اجتماعی، و دوستان در معاشرتهای مبتنی بر علایق موقت.
اما این دوستیها نیز اگرچه شیرین و دلپذیرند، اما معمولاً ژرفای چندانی ندارند و با دگرگونی شرایط زندگی یا سلیقهها و ذائقهها به راحتی از بین میروند.
۳. دوستیهای فضیلتمحور (The friendship of virtue)
این نوع دوستی که ارسطو آن را "کاملترین شکل رابطه انسانی" میدانست، ویژگیهای خاصی دارد:
چنین دوستیای مبتنی بر ارزشهای اخلاقی مشترک است، نیازمند گذشت زمان برای رشد و تعمیق است و اینکه در شرایط سخت و بحرانها پایدار است. برای مثال، رابطه ما با کسی که پس از سالها هنوز در شادیها و غمهای زندگی همراهمان است و ما را به بهترین نسخه از خودمان تبدیل میکند.
حافظ هم گویا از رفیق شفیق همین نوع سوم را مدنظر دارد و آن را کیمیای سعادت و شادکامی میداند:
مقامِ امن و مِیِ بیغَش و رَفیقِ شَفیق
گَرَت مُدام مُیَسَّر شود زِهی توفیق
جهان و کارِ جهان جمله هیچ بَر هیچ است
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
دریغ و دَرد که تا این زمان ندانستم
که کیمیایِ سعادت، رَفیق بود رَفیق
این تقسیمبندی ارسطو در زندگی امروز و روزگار اکنون نیز مهم است، چرا که به ما کمک میکند کیفیت روابط خود را بهتر ارزیابی کنیم، برای روابطمان اولویتبندی داشته باشیم و اینکه سرمایهگذاری عاطفی هوشمندانهتری در روابطی که داریم انجام دهیم.
همچنان که ارسطو میگوید، دوستیهای واقعی نه تنها زندگی را شیرینتر میکنند، بلکه ما را به انسانهای بهتری تبدیل میکنند.
اگر به روابطی که اکنون داریم فکر کنیم چند نفر از افراد پیرامونمان در دسته سوم قرار میگیرند؟
مرتضی براتی
https://t.me/scatterednotess
راه مخوف است و رفیقان ناموافق و رحلت نزدیک و هنگام حرکت نامعلوم.
نصرالله منشی، کلیله و دمنه، باب برزویه الطبیب
و گفت: اگر خواهی که دنیا را بینی که پس از تو چون خواهد بود، بنگر که بعد از مرگ دیگران چون است.
تذکرة الأولیاء، عطار نیشابوری
دو بیتم جگر کرد روزی کباب
که میگفت گویندهای با رباب:
دریغا که بی ما بسی روزگار
بروید گل و بشکفد نوبهار
بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت
برآید که ما خاک باشیم و خشت
سعدی شیرازی
وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟!
خدا کند که بمیرم وطنفروش نباشم!
خدا کند که بیافتد سرم به دامن میهن
ولی به وقت خطر بار روی دوش نباشم
مگر نه ریشه ما میرسد به شوکت دریا؟
چرا بمانم و چون موج در خروش نباشم؟!
چو مرگ میبرد آخر به هر طریق تنم را
چرا چرا چو شهیدان لالهپوش نباشم؟
منیم جانیم سنه قوربان ده آی گوزل ایران!
به غیر از این چه بگویم اگر خموش نباشم؟!
لیلا حسین نیا
در سکوت
همیشه در پی کسی هستم
غریب
و آشنا
انگار در جادهای دراز همسفرم بود
حس میکنم
در پچپچ برگها
اشارهای به اوست
در زمزمهٔ بادها
رمز اسمش نهفته است
و در آغوش قطرههای باران
به زمین میآید
در انتظار آمدنش هستم
بی آنکه بشناسمش
مرتضی براتی
Sometimes even to live is an act of courage.Lucius Annaeus Seneca گاهی حتی خود زندگیکردن عمل جسورانهای است. _سنکا، فیلسوف رواقی
