یادداشتهای پراکنده(مرتضی براتی)
Open in Telegram
229
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
May '26
May '260
in 0 channels
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+3
in 0 channels
Get PRO
January '26
+1
in 0 channels
Get PRO
December '25
+6
in 0 channels
Get PRO
November '25
+45
in 2 channels
Get PRO
October '250
in 1 channels
Get PRO
September '250
in 1 channels
Get PRO
August '250
in 1 channels
Get PRO
July '250
in 0 channels
Get PRO
June '25
+70
in 1 channels
Get PRO
May '250
in 1 channels
Get PRO
April '250
in 1 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 0 channels
Get PRO
January '250
in 0 channels
Get PRO
December '240
in 0 channels
Get PRO
November '240
in 0 channels
Get PRO
October '240
in 0 channels
Get PRO
September '24
+3
in 1 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '24
+2
in 1 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 1 channels
Get PRO
April '240
in 1 channels
Get PRO
March '240
in 1 channels
Get PRO
February '24
+124
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 14 May | 0 | |||
| 13 May | 0 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | 0 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | 0 | |||
| 08 May | 0 | |||
| 07 May | 0 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | 0 | |||
| 04 May | 0 | |||
| 03 May | 0 | |||
| 02 May | 0 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
شمع حق را پف کنی تو ای عجوز
هم تو سوزی هم سرت ای گندهپوز
کی شود دریا ز پوز سگ نجس
کی شود خورشید از پف منطمس
هر که بر شمع خدا آرد پف او
شمع کی میرد؟ بسوزد پوز او
چون تو خفاشان بسی بینند خواب
کاین جهان ماند یتیم از آفتاب
#مثنوی_مولوی
| 2 | دست میکشد
دریای پرتلاطم مرگ
بر ساحل زندگی محو میکند
نشان قدمهای آدمی را...
مرتضی براتی | 117 |
| 3 | Those who are serious in ridiculous matters will be ridiculous in serious matters.
Cato the Elder
آن که در امور مسخره و پوچ جدی است، در امور جدی مسخره خواهد بود
کاتوی بزرگ_ | 127 |
| 4 | "Life is very short and anxious for those who forget the past, neglect the present, and fear the future."
– Seneca
زندگی برای کسانی که گذشته را از خاطر بردهاند، حال را نادیده میگیرند و از آینده میترسند، بسیار کوتاه و پریشان است.
_ سنکا، فیلسوف رواقی | 183 |
| 5 | “Muddy water is best cleared by leaving it alone. Furthermore, it could be argued that those who sit quietly and do nothing are making one of the best possible contributions to a world in turmoil.” — Alan Watts
«آب گلآلود با به خود واگذاشتنش، زلال میشود. بهراستی آنان که در سکوت آرام نشستهاند، یکی از ارزشمندترین خدمتها را به جهانی آشفته ارائه میکنند.» — آلن واتس | 96 |
| 6 | "The noblest pleasure is the joy of understanding."
~ Leonardo da Vinci
«نفیسترین لذت، شادمانیِ فهمیدن است.»
~ لئوناردو داوینچی | 118 |
| 7 | از روزی که تو را شناختم،
همزمان میخندم و میگریم
نیمی از عشقات نور است و باقیاش ظلمت
تابستان و زمستان یکی است
شاید برای همین،
هنوز هم دوستات دارم...
#غادة_السمان، سوریه
یک نیم رخت اَلَسْتُ مِنْکُمْ بِبَعید
یک نیمِ دگر اِنَّ عذابی لَشدید
بر گرد رخت نبشته یُحیِی وَ یُمیت
مَنْ ماتَ مِنَ العشق فقد ماتَ شهید
_منسوب به #ابوسعید_ابوالخیر | 121 |
| 8 | ۲۶ قانون برای سال ۲۰۲۶
(مطابق گفتارهای فیلسوفان رواقی)
۱. درباره همه چیز نظر نده.
۲.چیزهای غیرضروری را حذف کن.
۳.روی چیزهایی تمرکز کن که تحت کنترل توست.
۴.صبح زود بیدار شو.
۵.هر روزت را با نوشتن یادداشتهای روزانه مرور کن.
۶.وقتت را بیجهت تقدیم دیگران نکن.
۷.رنجِ خودخواسته را تجربه کن.
۸.هر روز کاری برای منافع عمومی انجام بده.
۹.حواسپرتیها را ساکت کن.
۱۰.قبل از واکنش نشان دادن، درنگ کن.
۱۱.هر برداشت و احساسی را قبل از عمل کردن، محک بزن.
۱۲.به جای افزایش داراییها، خواستههایت را کم کن.
۱۳.کار درست را انجام بده، حتی وقتی کسی تو را نمیبیند.
۱۴.آنچه اتفاق میافتد را بپذیر (عشق به سرنوشت).
۱۵.خودت را با مشکلات خیالی آزار نده.
۱۶.کمتر حرف بزن. بیشتر گوش کن.
۱۷.به جای کمالطلبی، روی بهبود خودت تمرکز کن.
۱۸.به خودت سختگیر باش، با دیگران مهربان.
۱۹.دست از شکایت کردن مداوم بردار.
۲۰.موانع را فرصت ببین.
۲۱.ارزش خودت را به نتایج کارها گره نزن.
۲۲.هر روز به مرگِ خودت فکر کن و بدان میمیری.
۲۳.همه جا با خودت کتاب ببر.
۲۴.نه بگو (خیلی بیشتر از الان).
۲۵.کمک بخواه.
۲۶.خودت را با دیگران مقایسه نکن. | 152 |
| 9 | فصل پاییز آمدی تو با مسافرها
کوچهها پر گشته باز از بهت عابرها
آجر آجر خانه میسازم درونم با
تکههایی از تنت از دست شاعرها
آیههای جاری از اعجاز لبهایت
میکنند انکار با اندوه، کافرها
واژه ممنوعهای وصف تو را هر جا
حذف میکردند بالاجبار ناشرها
هند پر الماس و پر نوری ولی دوری
بهر فتحات میشوم در خیل نادرها
#مرتضی_براتی | 133 |
| 10 | ابوحامد محمد غزالی ( سده پنجم قمری) در اوج شهرتش به عنوان فقیه، متکلم و فیلسوفی برجسته درجهان اسلام، ناگهان دچار بحران معرفتی عمیقی شد. غزالی که سالها در نظامیه بغداد به تدریس فقه و کلام و فلسفه مشغول بود، به این نتیجه رسید که علم رسمی و اقناع منطقی پاسخگوی اضطراب وجودی و جستجوی حقیقت نهاییاش نیست. این بحران، که خودش در کتاب «المنقذ من الضلال» یا رهاشده از گمراهی، به تفصیل شرح داده، تردید فکری سادهای نبود، بلکه نوعی درهمشکستگی و فروریختگی روحی-روانشناختی بود که امروزه آن را نوعی فرسودگی عمیق معنوی (Existential Burnout) یا ازخودبیگانگی معرفتی میدانند.
غزالی دریافت که یقینِ برساختهی ذهن و اجتماع — چه در قالب فلسفه، چه کلام، چه تقلید دینی — بیشتر حاصل نیاز نفس به امنیت، هویت و قدرت است تا تجربهی بیواسطه حقیقت. در باور غزالی هراس از نابودی این یقینهای ساختگی، مانع از رویارویی با حقیقت زنده میشود.
شیوهی شکاکانه غزالی چارچوبمند و البته بنیادین بود: او همزمان در اعتماد حسی، عقلی و حتی تعبدی تردید کرد. این مسیری که او ترسیم کرد، پیش از دکارت، شک روشمند را در سنت فکری اسلامی به اوج رساند. اما هدفش، نه باقیماندن در شک، بلکه عبور از آن به سوی یقینی برخاسته از کشف و حال و شهود بود.
غزالی پس از حدود دو سال درماندگی فکری، در چهل سالگی از تمام مقامهای علمی و اجتماعی خود کناره گرفت، بغداد را ترک کرد و حدود یازده سال در انزوا و خلوت به سیر و سلوک درونی پرداخت. ترک اوراق و سیر آفاق درون کرد. این دوره خلوتنشینیاش، نه فرار، بلکه خروجی آگاهانه برای «تخلّیۀ» ذهن و روح از قیدهای عادت، شهرت و اندیشههای جزمی بود.
در این سالها، غزالی به مسبر تصوف و عرفان گرایید، اما تصوفی که در نگاه او کمال سلوک عملی و تهذیب باطن بود، نه انحراف از شریعت. دریافت که حقیقت، نه تنها با برهان و استدلال، که با «ذوق» (تجربهی باطنی)، «حال» (وجدان روحانی) و «مشاهده و شهود» حاصل میشود. به عبارت دیگر، به باور او «علم الیقین» باید به «عین الیقین» و سپس «حق الیقین» تبدیل شود.
غزالی عقل را طرد نمیکرد، بلکه آن را در جایگاه خادم شهود و اخلاق قرار داد. در نظام فکری نهایی او، عقل سلیم زیرمجموعهای از نور قلب (بینش باطنی) شد. به باور او، دانشی که تنها در ذهن بماند و بر جان و ضمیر و عمل انسان تأثیر نگذارد، علم نافع نیست.
دستاورد این دگرگونی، نگارش کتاب «احیاء علوم الدین» بود؛ تلاشی سترگ برای بازسازی معنویت در چارچوب شریعت، با تأکید بر اخلاص، مراقبه، تهذیب نفس و عمل نیک. غزالی در این اثر نشان میدهد که فقه ظاهر بدون فقه باطن ناقص، و عرفان بدون التزام به سنت دینی خطرآفرین است.
درس اصلی غزالی برای جهان پرهیاهو و تاملگریز امروز این است که جستوجوی حقیقت نیازمند شجاعت ترک «خودِ برساخته» و تابآوردن بییقینی موقت است. تردید، اگر صادقانه و با نیت طلب باشد، پلی به سوی ایمانی آگاهانه و زنده است، نه دشمن آن. به قول او:
«کسی که تنها تقلید کند، در حجاب است؛ و کسی که در شک خود درنگ کند، از تقلید بیرون آمده و در آستانهی کشف است.»
در نهایت اینکه چرا غزالی ایمان تقلیدی را رها کرد، پاسخش احتمالا این خواهد بود: تا بتواند ایمان حقیقی را در آغوش گیرد — ایمانی که از دل تجربهی شخصی، تهذیب نفس و معرفت قلبی میجوشد. | 153 |
| 11 | در آناتی از زندگی در سکوتی لغزنده و ناپایدار اما سنگین و عمیق و دگرگونکننده میافتی. از مغاکها و درههایی تیره در زندگی به امیدی نوری مبهم بالا آمدی و به مسیر آمده مینگری. ناگهان، همهی کوششها و تعریقهایت در چشمانت بیجلوه و تهی از شکوه و معنا میشوند، گنجینهای که متصور بودی بهسان صندوقچهای از سنگهای رنگوروباخته مینماید. آن ستونهای یقین سایهافکن بر دلت بر گسل تردید میافتد. باورهایت به پارهیخهایی میماند که در هُرم مهآلود این آگاهی تازه ذوب میشوند و نقشها و عنوانهایی که بر دوش کشیدهای، رنگ میبازند تا هستیِ عریان، بیحجاب بماند. دنیا، به بیان خاقانی این سراچهٔ آوا و رنگ، بیآوا و بیرنگ میشود.
این آنات و احوال تردیدی شهودگونه که بهسان برق رخ نماید و نپاید:«الأحوال کالبروق...» گویی هم تباهی است و آوار سقف و ستون باورها بر زمین ضمیر و هم رستگاری رهایی از حصاری ناایمن. گویی نیشتر فصاد بر رگت مینشیند و پس از دردی گزنده، با جریان و فواره خون آرامش و تسکینی خلسهآور مییابی.
و در همان نفس، در ژرفای این فروپاشی، گویی بذری از رهایی میروید و اکنون، لرزان و هراسان، بر آستانهی راهی ناشناخته ایستادهای.
راهی که از آن توست، نه طرح ازپیشکشیدهی دیگران.
این رهایی، هم هراسآور است، از آن رو که تو را به لحظات و بادهای آواره بیسرانجام میسپارد، و هم نشئهآور است، چرا که برای نخستین بار، رایحه امکانِ محض را استشمام میکنی.
شگفت این است که این زلزلهی باشکوه را چیزهایی ساده برمیانگیزند: آوازِ غریب پرندهای بر شاخه بلوطی پیر، که گویی جهان گفتوگو را در سکوتی ناب غرق میکند.
یا سطرهای شعری که از ژرفای زمان با قلب تو سخن میگوید. یا جویباری که بیاعتنا به توقفگاههای مردد آدمی، همچنان جاری است و تمام توقفهایش را به هیچ میگیرد، یا پرواز پروانهای که بالزدنِ شعرگونهاش شکنندگی، زیبایی و دگرگونی را در هم میآمیزد، یا سوسو و چشمکزدن ستارهای در سکوت شب و بر سینه فراخ آسمانی که آدمی را در بیکرانگیِ خود محو میکند. در رویارویی با این لحظات، حس بازنده برندهای داری؛ گویی آنچه را که هرگز نبودی و از آن تو نبود از دست میدهی، و آنچه را که هستی به دست میآوری. و این،
هم وداعی است غمگینانه با همهی گذشته طویل سرابگونهات، و هم استقبالی بیکران از حقیقتِ برهنهی وجود در تهمانده جام عمر. | 131 |
| 12 | امیر شجاعی شاعر در قدح انوری گفته:
هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده میگوید
خانهٔ انوری کجا باشد | 167 |
| 13 | Life is a tragedy when seen in close-up, but a comedy in long-shot.
Charlie Chaplin
زندگی از نمای نزدیک، تراژدی و از نمادی دور، کمدی است.
_چارلی چاپلین | 169 |
| 14 | ▎نادانی: زندانی در غار خود
نادانی، بهمثابه یک ضعف و ناتوانی، ما را در بند و زندانی میکند. هر چه کمتر از جهان بدانیم، کمتر میتوانیم با آن کنار بیاییم و انتخابهای کمتری پیش روی ماست. دن دنیکولا در مقالهای برای انتشارات امآیتی به این نکته مهم اشاره میکند که مشکل تنها نادانی نیست، بلکه نادانی از نادانیهای خودمان نیز هست. او بحث خود را با تمثیل غار معروف افلاطون آغاز میکند.
در روایت افلاطون، زندانیانی در غاری محبوساند و تنها به سایههای محو و پرتلاطم راضیاند. آنها از وجود دنیای گستردهای که بیرون از آن غار وجود دارد، بیخبرند. این نادانی نه تنها آنها را محدود میکند، بلکه مانع از درک واقعیتهای عمیقتر زندگی نیز میشود.
مشکل بزرگتر این است که ساکنان غار حتی نمیدانند جهانی ورای غارشان هم وجود دارد. آنها گمان میکنند که همان نادانی و نگاه محدودشان به واقعیت، تمام آن چیزی است که وجود دارد و مهم است. برای رهایی از این وضعیت، نیاز به مداخلهای از بیرون داریم؛ به کسی از جهان خارج که بتواند ما را بیدار کند. اما این مداخله معمولاً با مقاومت و خصومت ساکنان نادان غار مواجه میشود، زیرا خروج از غار مستلزم تلاش، یادگیری، و اعتراف به اشتباهات است.
دنیکولا و افلاطون هر دو بر این باورند که برای خروج از غار، نخست باید درک کنیم آنچه میبینیم و میدانیم ممکن است حد و مرز جهان نباشد. سپس باید بپذیریم که دیگران ممکن است دیدگاهها و دانشی داشته باشند که ما از آن بیبهرهایم. در اینجا اهمیت پرسشگری نمایان میشود؛ اگر سؤالات درستی بپرسیم، شاید پاسخهای بیشتری به دست آوریم و بتوانیم دنیای گستردهتری را تجربه کنیم. | 170 |
| 15 | داستایفسکی باور داشت که روح، هر بار که به خودمان دروغ میگوییم، آن را به خاطر میسپارد..
آدمهایی هستند که به خودشان دروغ نمیگویند. در پی آنند از در آشتی با خود، جهان و دیگران درآیند و روبرو شوند.
آدمهایی را دوست میدارم که جهان برایشان راززدایی نشده است و از بال زدن پروانهای و افتادن برگی هم حیرتزده میشوند.
آدمهایی را دوست دارم که در درون خود، هم روشنی دارند و هم پیچیدگی و ابهام. آنهایی که از بن جان عشق میورزند، و در عین حال با لبخندی آرام به یاد میآورند که به همین راحتی میتوانستند و ممکن بود هرگز به دنیا نیایند و هیچکس هم متوجه نبودنشان نمیشد و سود و زیانی به دنیا و مافیها نمیرسید. آنهایی که میدانند معنا صرفاً از طریق وجودشان به سراغشان نمیآید، بلکه صبورانه از تردیدها، کنجکاویها و پرسشهای تند و گزنده ساخته میشود. از پرسشهای ژرف و مردافکن! آنهایی که با پرسشهای وجودی دست و پنجه نرم میکنند نه برای فرار از زندگی یا پنهان شدن در پستوی آن، بلکه برای اینکه فلسفهشان را «اینجا و اکنون» زندگی کنند. آنها که میخواهند ماهی لیز حال را حتی برای لحظهای در دست بگیرند و لذت لمس و سُرخوردنش از میان دستهاشان را بچشند! | 435 |
| 16 | لَقَد خَلَقنَا الإِنسانَ فِی کَبَدٍ... بهراستی انسان را در رنج و برای رنج آفریدیم...
_ قرآن کریم، سوره بلد، آیه ۴
از دستِ غم انفصال میجویی؟ نیست
- خاقانی
To live is to suffer, to survive is to find some meaning in the suffering.
-Friedrich Nietzsche | 186 |
| 17 | آلبر کامو، نویسنده و فیلسوف فرانسوی، در آثارش به ویژه در کتاب «افسانه سیزیف»، به موضوع پوچی و خودکشی میپردازد. او بر این باور است که خودکشی بنیادیترینِ پرسشهای فلسفی است. کامو میگوید انسانها به دنبال معنای زندگی هستند، اما جهان به این جستجو و کاوش ما پاسخی نمیدهد و همین عدم پاسخگویی باعث احساس پوچی میشود.
کامو سه گزینه را پیش روی ما قرار میدهد: اول، انتخاب خودکشی که او آن را نوعی فرار از واقعیت میداند و به همین دلیل آن را نمیپذیرد. دوم، پناه بردن به ایمان یا خودکشی فلسفی که آن را نیز راهحلی نمیداند، زیرا در نهایت به انکار واقعیت و فرار از رویارویی با پوچی میانجامد. سومین گزینه، پذیرش پوچی و زندگی کردن با آگاهی از آن است که کامو آن را بهترین راهکار میداند.
در داستان سیزیف، کامو به انسانی اشاره میکند که با آگاهی از بیمعنایی تلاشهایش، به نوعی آزادی و خوشبختی دست مییابد. سیزیف، که مجبور است سنگی را هر بار به بالای کوه برساند و دوباره آن سنگ به پایین بیفتد، نماد انسانی است که با پذیرش سرنوشتش، به زندگی ادامه میدهد. کامو میگوید: "ما باید تصور کنیم که سیزیف خوشبخت است." این جمله نشاندهنده این ایده است که حتی در مواجهه با پوچی، انسان میتواند زندگی را با آگاهی و آزادی بپذیرد.
به طور کلی، رویکرد کامو به زندگی بر پایه پذیرش پوچی و زندگی کردن بدون امید به معنا اما با آگاهی از واقعیتها استوار است. این نگرش میتواند نحوه تفکر ما درباره زندگی را تغییر دهد و ما را به سمت پذیرش مسئولیتهایمان در قبال زندگی سوق دهد. بنابراین، فلسفه کامو نه تنها یک دیدگاه انتقادی نسبت به زندگی ارائه میدهد، بلکه دعوتی است به زیستن با آگاهی و آزادی در جهان بیمعنا. | 224 |
| 18 | ▎فلسفه عشق در آثار کییرکگور
سورن کییرکگور، فیلسوف دانمارکی قرن نوزدهم، یکی از پیشگامان تفکر وجودی و ارائهدهندگان تحلیلهای عمیق روانشناختی است. در آثار او به بررسی ماهیت عشق و روابط انسانی پرداخته شده و مفاهیم پیچیدهای را ارائه میدهد که هنوز هم در دنیای امروز معتبر و اثرگذارند.
کییرکگور عشق را نه تنها بهمثابه یک احساس، بلکه بهعنوان انتخابی آگاهانه و مسئولیت فردی میبیند. در باور او عشق حقیقی نیازمند شناخت عمیق از خود است. این انتخاب آگاهانه، که باید از دل و درون و نه از فشارهای اجتماعی یا انتظارات دیگران نشأت بگیرد، میتواند به رشد فردی و بهبود هویت شخصی بينجامد. عشق، در نگاه کییرکگور، به ما این مجال را میدهد که از خود فراتر رویم و به دیگران نزدیک شویم.
او در کتاب "بیماری منتهی به مرگ"، مفهوم ناامیدی را بهمثابه بیماریای روحی وصف میکند که برآمده از فقدان معنا در زندگی است. این ناامیدی نهتنها از نبود عشق، بلکه از نشناختن خود و نپذیرفتن مسئولیت فردی برمیآید. در این راستا، عشق میتواند بهعنوان مفر و راه گریزی از این بیماری عمل کند، البته اگر به درستی درک شود. عشق نهتنها تسلیبخش است بلکه میتواند ما را به چالش بکشد تا با ترسها و دلهرههای وجودی خود روبرو شویم.
کییرکگور باور دارد که دلهره بخشی جداییناپذیر از تجربه انسانی است. این احساس وجودی، فراخوانی برای ما به یادآوری عدمقطعیت زندگی و پیچیدگیهای عشق. دلهره، برخلاف ترس، نشاندهنده عمق وجود ماست و به ما یادآوری میکند که عشق نیز میتواند با فراز و نشیبها و چالشهای خود همراه باشد. این دلهره در واقع میتواند به عشق غنا ببخشد، پربارترش کند و آن را به تجربهای ژرفتر تبدیل کند.
کییرکگور بر اهمیت آزادی در عشق نیز تأکید زیادی دارد و معتقد است که عشق راستین باید بر پایه آزادی انتخاب باشد، نه بر اساس وابستگی یا نیازهای مادی. این آزادی به فرد اجازه میدهد تا با تمام وجود به دیگری عشق ورزد و در عین حال هویت خود را حفظ کند. در این فضا و بستر، عشق نه تنها پیوندی عاطفی، بلکه یک تعهد اخلاقی به رشد و شکوفایی هر دو طرف است.
سرانجام، پرسش بنیادینی که کییرکگور مطرح میکند این است: آیا ممکن است عشق راستین بتواند هم امنیت را فراهم کند و هم شجاعت تسلیم شدن را در خود جای دهد؟ این پرسش اساسی او دعوتی است برای تفکر عمیقتر درباره چگونگی تعادل بین جستجوی امنیت در روابط و ریسکپذیری لازم برای عاشق شدن.
_مرتضی براتی | 246 |
| 19 | کییرکگور در عبارتی حقیقتی شگفت را بیان میکند که با منطق روزمرهی ما ناهمخوان است. میگوید : ما تنها پس از رخدادن رویدادهای زندگی میتوانیم زندگی را درک کنیم، اما ناگزیریم پیش از درکش، آن را زندگی کنیم. گویی در امتحانی شرکت میکنیم که هرگز درسش را نخواندهایم و تنها پس از مردود شدن، کتاب را به ما میدهند.
چنین واقعیتی، نوعی پوچی و بیمعنایی در خود دارد؛ چرا که ما در بند زمان اسیریم. نمیتوانیم زندگی را متوقف کنیم، به عقب بازگردیم یا آن را از نو آغاز کنیم. انتخابهایمان را کورکورانه انجام میدهیم و تنها پس از گذشت زمان درمییابیم که چه معنایی داشتهاند. با این حال، درست در همین نقطه است که حقیقت هستی خود را بر آفتاب میافکند: معنا، در نگاه به گذشته پدیدار میشود. ما تنها زمانی میتوانییم دردها، اشتباهات و فقدانهایمان را درک کنیم که پشت سرت قرار گرفته باشند.
پس در میانهٔ این سردرگمی به پیش میرویم، با این امید که روزی، با نگاهی به گذشته، هرجومرجِ روزگار در الگویی خاص معنادار شوند. منظور کییرکگور نیز همین است: یعنی معنایی برآمده از آن کشمکشِ بهظاهر پوچ، میان زندگی کردن در نادانی و دانستن در زمانی که دیگر بسیار دیر شده است.
https://t.me/scatterednotess | 1 685 |
| 20 | No text... | 248 |
