درّه پروانه
Open in Telegram
"درّە پروانە"، کانالی ادبی، روشنفکری و نخبەگراست
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
214
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
214
کل
✍ سەلاح پایانیانی
وشەی «کل» لە«کحل»ی عەڕەبییەوە هاتووە. بەر لە ئەوەی کەرەسەی ئەمڕۆیی مێکاپی ژنانە بەم بەربڵاوییە بێتە بازاڕ، کل دەورێکی بەرچاوی لە جوانی ژنانی کورددا گێڕاوە؛ بەتایبەت کە لە کەلتووری کوردیدا چاوی ڕەش لە سەرووی هەموو جوانییەکانە.
کل تۆزی زۆر نەرمی سۆلفۆری ئاسن یان زێوە؛ لە ئامێتەی چەند کانگای تێکەڵاوی «ئانتیموان»یش ساز دەکرێ.
قەدیم کل و کلدان وێڕای کڵاو، گۆرەوی، لفکە، سەرەچادان و...، بەشێک لە جەیازی هەمیشەیی بووکان بووە. چەرچی و وردەواڵەفرۆشان کلە سوبحانییان بەکڵۆ دەفرۆشت؛ دەیانگوت کێوێک لە مەکە هەیە، هەمووی کلە؛ ئەوە لە ئەوێوە هاتووە. وێدەچێ وشەی سوبحانی لە ئەو باوەڕەوە بە کلەوە لکابێ.
ژنان کلی کڵۆیان لە هەویر دەگرت و لە تەندووریان دەهاویشت هەتا بسووتێ. کلی سووتاویان لەگەڵ دەنکە خورمای سووتاو دەهاڕی و ئاڵەبێژیان دەکرد. «کلسی»یان لە پێستی ڕانی مریشک ساز دەکرد و پێیاندەکوت «پێمریشکە/ هەمبانەی کلی». پێستەکەیان هەڵنەدەدڕی، بەڵکوو دایاندەماڵی؛ گۆشت و ئێسکەکەیان دەردەهێنا و جێیەکەیان پڕ دەکرد لە ئارد. دوای ماوەیەک ئاردەکە چەورایی و تەڕایی پێستەکەی هەڵدەمژی. ئەوجار بە دەستی دەیانوڵییەوە هەتا خۆش بێ. زارکی گەورەیان کۆبە تێدەگرت و بە زارکی چووکەدا کلیان تێدەکرد. ئەگەر گونجابا «کلسی»یان لە پێستی گونەگیسک ساز دەکرد و بە خۆڵەمێش خۆشیان دەکرد. کیسەیەکیان لە پارچە بۆ کلسی دەدروو؛ پێیاندەگوت«کلدان» یان« کلتوور» واتا توورەکەی کل. کلچێوکیان لە شاخەکەڵ یان پەلەدار بۆ دەتاشی. «کلچێوک» یان لە کلسی ڕۆدەکرد و چاویان پێ دەڕشت.»(دەسنووسی کاک ئەحمەدی بەحری)
پشتێندی دهسرهی ههوری/ دهیبهستێ به شلوملی/ شێت وشهیدای کردووم/ ئهو دوو چاوی بهکلی (مەلا حوسێن عەبدوڵڵازادە)
... هیچ عەیبی نین چاو نەبن/ ئەویش به کلێ چا دەبن( فۆلکلۆر)
سهرچاوه؛ دهنگیکوردستان
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
مرد دیپلمات فرهنگی
به ناحق بر این دیر مکافات مکوب
✍ بهزاد احمدی
استاندار کُردستان
تردید میرود فیل قدیسان اصحابت، هوای هندوستان نکرده باشند یا رضای یزدان باشد در میانه، به قول ما کُردها: "خدا با خرما جمع نشود در یک انبان"، امروزه لحن قدیسان پردهنشینات، خط قرمز وجدان را میشکند اما نه از باب حسن نیت که از طلب شهرت... شک میرود این نرمش کلام و کردار از فیلتر فکر ریخته باشد و خنده میآید این صبر از صافی صفای قلب چکیده باشد چراکه اینگونه رفتار ماحصل خوف است و نه رجا... فروهشتن پارهای از نقدها را به اهلش و بە وقتش بسپاریم و فریاد وامصیبتا سرندهیم که در چشم خدایان، چه ملامتها چشیدیم، اما نیک است قضاوت بر نقطه و عدالت بر لبه حق.
از اینکە مرد دیپلمات فرهنگی خطابت میکنم بدان دلیل است کە نمود فرهنگیتان در کُردستان بر مصداقهای توسعە اقتصادی میچربد، اگرچە در حوزە فرهنگی میتوان از شما خردە زیاد گرفت اما بە هر حال بگذریم... گرچە در نبود بختیار علی، شیرزاد حسن، عبداللە پشیو، لطیف هلمت، عطا نهایی، ناصر رزازی، ماجد روحانی، بهمن قبادی و دیگر ستارەگان ادب و هنر، درب کنگرە مشاهیر کُرد بر پاشنە لنگ خود چرخید و در خاموشی مشعل اشعار جناب آقای جلال ملکشا در همین همسایگی بە قول محمود دولتآبادی: جای سلوچ خالی بود؛ اما پرواضح است کە سنگ بنای این عمارت و کنگرە محکم است بە شرط استمرار، نه ترجیح فرار بر قرار... بگذریم کە گذشت راە بزرگان است و سمبل بیداری آدمی بر دو راهی بغض و بخشش، اما اینکه روزهای سخت چرا هیچ نوری در آستین ندارید؛ و بە مثابە دیپلمات خیرە بر دروازە شکست، بە مجلس ترحیمِ تحریم امید بستەاید خود حکایتیست بس دراز که به قول قدما: آب در هاون کوبیدن است و خشت برآب زدن و در غایت، سبیل صاحب منصبان این دیار بوده است...
در باب سیاست، مردم، عمل ناکرده میبینند اما سخندانی بر منبر نه، جان کلام این است که سنت تملق از تعلیم تهیست به روزگار نیاز و مرد سیاست کمتر نصیحت پذیرد آنگاه که بر سریر ثروت و در مسند قدرت، مست است به مدام و همین پاشنهی آشیل اوست که به قول شیخ شیراز: «عمارت مسجد و خانقاه و آب انبار و چاهها بر سر راه، از مهمات امور مملکتاند»؛ نمرد آن که ماند پس از وی به جای/ پل و آبی و خوان و مهمانسرای... در این شامگاە و خواب سنگی مردمان بیتفاوت که ردای سیاست پوشیدهای مبادا از اسب سیاست به زیر افتی، بیدار باش... در برابر سکوت بزرگان کُرد که سکوتشان بسان شمشیریست خفته در نیام و نقدشان به وقت. بیدار باش... جلوس بر کرسی استانداری کُردستان همانند حکومت در دارالاماره کوفه است، ای بسا مشاوران مصلحتاندیش را بیشتر میطلبد تا مقربان کاسهلیس و زراندوز، بیدار باش... اگر در پی نامی جاودانه هستی این ره به ترکستانست و اگر در پی نانی، خود حکایت دیگریست، بیدار باش... که نام تو به نان مردم گره خورده، بیدار باش... تو در مسند استانی ثروتمند هستی که مردماناش نان در سفره ندارند و ملازمان درگاهت همچنان داستان معروف «کریستین آندرسن» را در عمل بازتعریف میکنند: دو خیاط به شهری وارد شدند و پرسان پرسان سراغ قصر پادشاه را گرفتند. گفتند: هنر ما این است که میتوانیم لباسی برای پادشاه بدوزیم که فقط حلالزادهها قادر به دیدن آن باشند و هیچ حرامزادهای آن را نبیند، پادشاه دستور داد کارگاهی عریض و طویل دایر کردند و دوک و چرخ و قیچی و سوزن را به راه انداختند، خیاطها دستهای خود را چنان استادانه در هوا تکان میدادند که گفتی مشغول دوختن لباساند. صدر اعظم و مأموران از ترس آن که مبادا دیگران بفهمند که حلالزاده نیستند، زبان به تعریف از لباس گشودند، تا اینکه پادشاه به خیاطخانه سلطنتی رفت و در کمال ناباوری در مقابل آیینه ایستاد تا لباس را به تن او اندازه کنند. خیاطان پس میرفتند و پیش میآمدند و لباس موهوم را به تن پادشاه راست و درست میکردند و آن بیچاره لخت ایستاده بود و از ترس سخن نمیگفت، سرانجام جشنی عظیم در شهر به پا شد، پادشاه جامهی تازه را بپوشید و خلائق در دو سمت خیابان ایستادند و پادشاه لخت از برابر آنها عبور میکرد و دو نفر از خدمه دربار دنباله لباس او را در دست داشتند... درباریان، رجال و وزیران با احترام پشت سر پادشاه در حرکت بودند. مردم نیز با آنکه لباس بر تن پادشاه نمیدیدند، از ترس تهمت حرامزادگی، لباس جدید را به پادشاه تبریک میگفتند.
ناگاه کودکی از میان مردم فریاد زد؛ «این که لباس به تن ندارد؛ این چرا برهنه است؟». دیری نپایید که جمعیت یکپارچه فریاد زد که «چرا پادشاه برهنه است؟» و چرا... و چرا...
درود و بدرود
✮ به بهانهی صدرنشینی کُردستان در بخشهای تورم و بیکاری
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
مرد دیپلمات فرهنگی
به ناحق بر این دیر مکافات مکوب
✍ بهزاد احمدی
استاندار کُردستان
تردید میرود فیل قدیسان اصحابت، هوای هندوستان نکرده باشند یا رضای یزدان باشد در میانه، به قول ما کُردها: "خدا با خرما جمع نشود در یک انبان"، امروزه لحن قدیسان پردهنشینات، خط قرمز وجدان را میشکند اما نه از باب حسن نیت که از طلب شهرت... شک میرود این نرمش کلام و کردار از فیلتر فکر ریخته باشد و خنده میآید این صبر از صافی صفای قلب چکیده باشد چراکه اینگونه رفتار ماحصل خوف است و نه رجا... فروهشتن پارهای از نقدها را به اهلش و بە وقتش بسپاریم و فریاد وامصیبتا سرندهیم که در چشم خدایان، چه ملامتها چشیدیم، اما نیک است قضاوت بر نقطه و عدالت بر لبه حق.
از اینکە مرد دیپلمات فرهنگی خطابت میکنم بدان دلیل است کە نمود فرهنگیتان در کُردستان بر مصداقهای توسعە اقتصادی میچربد، اگرچە در حوزە فرهنگی میتوان از شما خردە زیاد گرفت اما بە هر حال بگذریم... گرچە در نبود بختیار علی، شیرزاد حسن، عبداللە پشیو، لطیف هلمت، عطا نهایی، ناصر رزازی، ماجد روحانی، بهمن قبادی و دیگر ستارەگان ادب و هنر، درب کنگرە مشاهیر کُرد بر پاشنە لنگ خود چرخید و در خاموشی مشعل اشعار جناب آقای جلال ملکشا در همین همسایگی بە قول محمود دولتآبادی: جای سلوچ خالی بود؛ اما پرواضح است کە سنگ بنای این عمارت و کنگرە محکم است بە شرط استمرار، نه ترجیح فرار بر قرار... بگذریم کە گذشت راە بزرگان است و سمبل بیداری آدمی بر دو راهی بغض و بخشش، اما اینکه روزهای سخت چرا هیچ نوری در آستین ندارید؛ و بە مثابە دیپلمات خیرە بر دروازە شکست، بە مجلس ترحیم امید بستەاید خود حکایتیست بس دراز که به قول قدما: آب در هاون کوبیدن است و خشت برآب زدن و در غایت، سبیل صاحب منصبان این دیار بوده است...
در باب سیاست، مردم، عمل ناکرده میبینند اما سخندانی بر منبر نه، جان کلام این است که سنت تملق از تعلیم تهیست به روزگار نیاز و مرد سیاست کمتر نصیحت پذیرد آنگاه که بر سریر ثروت و در مسند قدرت، مست است به مدام و همین پاشنهی آشیل اوست که به قول شیخ شیراز: «عمارت مسجد و خانقاه و آب انبار و چاهها بر سر راه، از مهمات امور مملکتاند»؛ نمرد آن که ماند پس از وی به جای/ پل و آبی و خوان و مهمانسرای... در این شامگاە و خواب سنگی مردمان بیتفاوت که ردای سیاست پوشیدهای مبادا از اسب سیاست به زیر افتی، بیدار باش... در برابر سکوت بزرگان کُرد که سکوتشان بسان شمشیریست خفته در نیام و نقدشان به وقت. بیدار باش... جلوس بر کرسی استانداری کُردستان همانند حکومت در دارالاماره کوفه است، ای بسا مشاوران مصلحتاندیش را بیشتر میطلبد تا مقربان کاسهلیس و زراندوز، بیدار باش... اگر در پی نامی جاودانه هستی این ره به ترکستانست و اگر در پی نانی، خود حکایت دیگریست، بیدار باش... که نام تو به نان مردم گره خورده، بیدار باش... تو در مسند استانی ثروتمند هستی که مردماناش نان در سفره ندارند و ملازمان درگاهت همچنان داستان معروف «کریستین آندرسن» را در عمل بازتعریف میکنند: دو خیاط به شهری وارد شدند و پرسان پرسان سراغ قصر پادشاه را گرفتند. گفتند: هنر ما این است که میتوانیم لباسی برای پادشاه بدوزیم که فقط حلالزادهها قادر به دیدن آن باشند و هیچ حرامزادهای آن را نبیند، پادشاه دستور داد کارگاهی عریض و طویل دایر کردند و دوک و چرخ و قیچی و سوزن را به راه انداختند، خیاطها دستهای خود را چنان استادانه در هوا تکان میدادند که گفتی مشغول دوختن لباساند. صدر اعظم و مأموران از ترس آن که مبادا دیگران بفهمند که حلالزاده نیستند، زبان به تعریف از لباس گشودند، تا اینکه پادشاه به خیاطخانه سلطنتی رفت و در کمال ناباوری در مقابل آیینه ایستاد تا لباس را به تن او اندازه کنند. خیاطان پس میرفتند و پیش میآمدند و لباس موهوم را به تن پادشاه راست و درست میکردند و آن بیچاره لخت ایستاده بود و از ترس سخن نمیگفت، سرانجام جشنی عظیم در شهر به پا شد، پادشاه جامهی تازه را بپوشید و خلائق در دو سمت خیابان ایستادند و پادشاه لخت از برابر آنها عبور میکرد و دو نفر از خدمه دربار دنباله لباس او را در دست داشتند... درباریان، رجال و وزیران با احترام پشت سر پادشاه در حرکت بودند. مردم نیز با آنکه لباس بر تن پادشاه نمیدیدند، از ترس تهمت حرامزادگی، لباس جدید را به پادشاه تبریک میگفتند.
ناگاه کودکی از میان مردم فریاد زد؛ «این که لباس به تن ندارد؛ این چرا برهنه است؟». دیری نپایید که جمعیت یکپارچه فریاد زد که «چرا پادشاه برهنه است؟» و چرا... و چرا...
درود و بدرود
✮به بهانهی صدرنشینی کُردستان در بخشهای تورم و بیکاری
📩 ارسالی نویسنده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✍مطالب منتشر شده در "دهنگیکوردستان"، لزوماً نظر گردانندگان آن نیست.
@DengiKurdistan
214
📚 دەربەندی پەپوولە
قانع
ئەو مێوژەی
کە گوندێکی شیعر نەما
لێی نەخوات و
کەچی خۆشی
بە دەمی تاڵ
ماڵ ئاوایی لەمێوژ و
لە ئێمە کرد...
شێرکۆ بێکەس
سلێمانی ۲۰۰۳/۳/۳
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
ئاخرین ماڵی ژیانم کونجی بهندیخانهیه
ئهم کهلهپچه مهرههمی زامی دڵی دێوانهیه
زۆر دهمێکه چاوهڕوانی زڕزڕهی زنجیر ئهکهم
سهیری ئهم زنجیره کهن! وهک زێوهری شاهانهیه
بووکی ئازادیم ئهوێ، خوێنم خهنهس بۆ دهستوپێ
حهڵقهحهڵقهی پێوهنم، وهک پڵپڵهو لهرزانهیه
گهرچی دوژمن وا ئهزانێ من به دیلی لاڵ ئهبم
باش بزانێ کونجی زیندانم قوتابیخانهیه
بیری ئازادیم له زیندانا فراوانتر ئهبێ
قوڕبهسهر ئهو دوژمنهی، هیوای به بهندیخانهیه
گرتن و لێدان و کوشتن عامیلی ئازادییه
تۆپ و شهستیر و کهلهپچه، لام وهکوو ئهفسانهیه
چاوهڕوانی شۆڕشێکم عالهمێ ڕزگار بکا
میللهتم بۆ ئهو مهبهسته، کردهوهی شێرانهیه
گهر به ئازادی نهژیم، مردن خهڵاته بۆ لهشم
نۆکهری و سهردانهواندن، کاری نامهردانهیه
«قانع»م ئهمڕۆ له زیندانا، به ئازادی ئهژیم
سهدههزار لهحنهت لهوهی وا نۆکهری بێگانهیه
#قانع
🔸️١٧ی گوڵان رێکهوته لەگەڵ ڕۆژی کۆچی دوایی شاعیری چەوساوەکانی کوردستان مامۆستا قانع.
🔸️محەممەد کابولی یان محمد شێخ سەعید دۆڵاشی (١٨٩٨-١٩٦٥) یان قانع، شاعیرێکی بەناوبانگی کورد بوو. بە ھۆی شیعرەکانیەوە بە «شاعیری چەوساوەکانی کوردستان» ناوبانگی دەرچووە. شیعرەکانی قانع ھەوێنی بیرێکی پێشکەوتووخوازانەیە.
🔸️قانع لە ساڵی ۱۹٦۵ بە ھۆی نەخۆشی لە گوندی لەنگەدێ چەمی شلێری پێنجوێن کۆچی دوایی کردووە، و لە گوڕستانی گوندی لەنگەدێ بە خاک سپێراوە.
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
📚 دەربەندی پەپوولە
فهرهاد پیرباڵ:
به سهر ڕابردوودا مهگری
سهرکهوتنهکانی ڕابردووت مهلاوێنهوه
گوو به ڕاپهرین و ههموو شۆڕشهکانی ڕابردووی کورد
گوو به مێژوو
مێژوویهکی نوێ درووست بکه
شۆڕشێکی نوێ درووست بکه...
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
📚 دەربەندی پەپوولە
هێمن، شاعیری گەل...
#مامۆستا_هێمن
محمدامین شیخالاسلامی مُکری، متخلص به هێمن، شاعر، مترجم و نویسنده کورد، بهار ۱۹۲۱ در مهاباد چشم به جهان گشود و ۲۹ فروردین ۱۳۶۵ خورشیدی بر اثر سکتهٔ قلبی، در ارومیه درگذشت.
هێمن در روستای شیلانآباد از توابع مهاباد متولد شد. پس از به پایان رساندن آموختن در خانقاه شیخ برهان در شرفکند، در سال ۱۳۲۱ همراه با دوست خود، عبدالرحمان شرفکندی (ههژار)، به جمعیت احیای کرد پیوست. در جمهوری کوردستان بهعنوان شاعر ملی جمهوری کوردستان ملقب شد.
انتشارات صلاحالدین ایوبی در ارومیه از بهار ۱۳۶۴ فصلنامهی سروه را به چاپ میرساند که هیمن تا زمان درگذشتش مسئول آن فصلنامه بود. هیمن در روزنامههای کوردستان، هاواری کورد، هاواری نیشتمان، گڕوگاڵی منداڵان، ئاگر و ههڵاڵه نیز مینوشت.
از استاد هیمن؛
«تاریک و روون»، «پاشهرۆک»، «ناڵهی جودایی»، «پاشهرۆکی مامۆستا هێمن»، «توحفهی موزهففهرییه»، «ئهفسانه کوردییهکان»، «چهپکێک گوڵ و چهپکێک نێرگز»، «شازاده و گهدا»، «قهڵای دمدم»، «ههواری خاڵی» به یادگار مانده است.
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
#ئەحمەد_دڵزار
ئەحمەد مستەفا محەممەد ئاغای حەوێزی؛
-1920 لە کۆیە لەدایکبووە
-1929 لە کۆیە دەست بە خوێندنی سەرەتایی دەکات.
-1937 بۆ یەکەمجار قوتابخانەی ناوەندی لە کۆیە دەکرێتەوە، ئەویش دەچێتە ناوەندی،
-1943 دەبێتە سەربازی سوپای لیڤی عێراقی.
-1959 بە ئەندامی یەکێتیی ئەدیبانی عێراق وەرگیراوە.
-1970 بە ئەندامی یەکەم دەستەی بەڕێوەبەری یەکێتیی نووسەرانی کورد ھەڵبژێردراوە.
یەکێتیی نووسەرانی کورد لقی هەولێر: "مامۆستا دڵزار نەک ھەر شاعیرێکی ناودار و تێکۆشەر بوو، بەڵکوو ھەموو ژیانی خۆی لە پێناو خەبات و کوردایەتی و خزمەتکردنی ئەدەب و کولتووری کوردی بردە سەر".
لە 2019 دڵزار لە چاوپێکەوتنێکی لەگەڵ تۆڕی میدیایی رووداو، قسەکانی سەرۆکی ئەمریکا دۆناڵد ترەمپی بەدرۆ خستەوە کە گوتبوی کورد لە جەنگی جیھانیدا یارمەتیدەری ھاوپەیمانان نەبووە. دڵزار لە وەڵامی دۆناڵد ترامپدا گوتی «کورد بەشداری لە جەنگی دووەمی جیھانی کردووە و لە جەنگەکەشدا زۆر ئازابوون، سەرۆکی ئەمریکا بۆیە زانیاریی نییە و دەڵێت کورد بەشداری نەکردبوو، چونکە ئەو کاتە لەدایک نەبووە بۆیە نازانێت".
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
🔺ئەحمەد دڵزاری شاعیر لەتەمەنی 101 ساڵیدا كۆچی دواییكرد
🔻ئەحمەد مستەفا محەممەد ئاغای حەوێزی، ناسراو بە "دڵزار" ی
شاعیر لە تەمەنی 101 ساڵیدا كۆچی دواییكرد. ئەحمەد دڵزار، لە 1920/1/8 لە دایكبووە و ئەمڕۆ ڕێكەوتێ 2021/4/10 كۆچی دواییكرد و لەشاری کۆیە بە خاک سپێردرا.
214
📚 دهربهندی پهپووله
بخوێێننهوه ئهویندارانی بێدهنگی
سپییایی ههرچی بهربانگه
مانگی پیرۆزی من ههڵدێ
له چاوهکانی ئێوهدا
بنووسنهوه پیاوێک به سهر ئهسپێکهوه
دوور کهوتهوه...له ههرێمی ئهو شێعره نا
له رستهکانی بهیانی
وهدهنگ دێ بهرد...
به مهزهندی من که شاعیرێکی تهنیام
ئهو کاتانهی رووبار كپه.
چاو دهبیستێ به گوێرهی مێژووی ئهفسانه
ئهو دهمانهی کچێک داوێنی به ئاور
بسکی پهلکه پهلکه دۆزهخ
ئێوهش رۆژێک...
شهوێک...
دهمێك
به کاتی پێتهختی نسێ
خۆرم دهبن!
بهشێك له شێعری
"ئهستێرهکانت به ئاسمان... ههنگاوهکانت به شێعر"
له كتێبی "تهنیایی له تیراژی پاییزدا"
بهرههمی کاک #یوونس_رهزایی
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
📚 دهربهندی پهپووله
کنترپوان...
مرثیهی محمود درویش برای ادوارد سعید
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
📚 دهربهندی پهپووله
کنترپوان...
مرثیهی محمود درویش برای ادوارد سعید
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
خویش را خودم میسازم
تبعیدگاهم را برمیگزینم
تبعیدگاه من پشتصحنهی این نمایش حماسی است
من مدافع نیاز همزمان شاعران
به فردا و خاطراتم
من مدافع درختم؛ درختی که پرندگان آن را برمیگزینند
بهسان کشور و تبعیدگاه
مدافع ماهم؛ ماهی که همچنان شایستهی سرایش عاشقانه است
مدافع اندیشهای پوسیدهام
مدافع کشوری که اسطورهها آن را ربودهاند/
آیا میتوانی به چیزی بازگردی؟
پیش رویم بیصبرانه پشت سرم را به دنبال میکشد.
وقت برای نوشتن ندارم
بر روی زمان. اما میتوانم به دیروز سفر کنم،
همچون غریبهای وقتی هنگام غروب
به آن شعر فولکلور گوش میسپارد که:
دختری در کنار چشمه کوزهاش را پر میکند
از ابر
و میخندد و میگرید که زنبوری
قلبش را گَزیده است در طوفان فراق
آیا این عشق است که آب را به درد میآورد
یا این مِه بیمار؟
الی آخر…
پس دلتنگ میشوی؟
دلتنگی برای فردا… دیریابتر است و والاتر
دیریابتر. رؤیایم گامهایم را میسازد. و نگاهم
رؤیایم را همچون گربهای خانگی بر زانوانم مینشاند.
همان واقعنگری خیالپردازانه و محصول اراده که:
میتوانیم
دگرگون سازیم
ناگزیری دوزخ را!
دلتنگ دیروز چه؟
حسی است که به کار متفکر نمیآید مگر
برای فهم اشتیاق غریبان به ابزار نبودن.
اما دلتنگی من، نبرد بر سر امروز است
که تخمهای فردا را در مشتش میفشارد.
آیا به دیروز رخنه نکردی، وقتی رفته بودی
به خانه، به خانهات، در قدس، در محلهی طالبیه؟
خودم را آماده کردم تا دراز بکشم در
تخت مادرم مثل کودکی هراسیده
از پدرش. و کوشیدم بار دیگر متولد سازم
خویش را، و راه شیری را دنبال کنم
در کف خانهی قدیمیام، و کوشیدم
بر پوست نبودن دست بکشم و بوی تابستان را بشنوم
از یاسهای باغ. اما کفتار واقعیت
مرا از دلتنگی که مثل دزدی مرا میپایید دور کرد.
ترسیده بودی؟ چه چیزی ترساندت؟
نمیتوانستم در چشمان این خسارت بنگرم.
مثل گدایی پشت در ایستادم.
آیا باید اجازه بگیرم از بیگانگان خفته بر
تخت خویش… برای پنج دقیقه دیدار با خودم؟
آیا باید جلوی ساکنان آرزوهای کودکیام به احترام خم شوم؟
آیا خواهند پرسید: کیست این مهمان بیگانه
و کنجکاو؟ آیا میتوانم سخن بگویم از
جنگ و صلح در میان قربانیان و قربانیانِ
قربانیان، بیاضافات و بدون جملات معترضه؟ آیا
به من خواهند گفت: دو آرزو نمیگنجند در
یک اقلیم؟
نه من و نه او
ولی اکنون خواننده میپرسد که
شعر در هنگام فاجعه به چه کار ما میآید؟
خون است
و خون است
و خون است
در سرزمین تو،
به نام من و به نام تو، در شکوفهی
بادام، در پوست موز، در شیرخشک
شیرخوارگان، در نور و تاریکی، در
دانهی گندم، در نمکدان/
تکتیراندازان چیرهدست هدفهایشان را میزنند
ماهرانه
خون بود
و خون بود
و خون بود…
این خاک برای خون فرزندانش کوچک است
که ایستادهاند بر آستانهی ملکوت
در قامت قربانیان. آیا حقیقتا این خاک
پربرکت است یا تعمید دیده
با خون
و با خون
و با خون…
که نه زاری میخشکاندش نه زمان.
در لابهلای صفحات کتاب مقدس هیچ عدالتی نیست
همان بس که شهیدان را شاد سازد با آزادیِ
قدم زدن بر فراز ابرها. خون در روز.
خون در تاریکی. خون در سخن.
میگوید: شاید شعر بتواند خسارت را مهمان کند
با شعاع نوری که در دل گیتاری میدرخشد
یا با مسیحی نشسته بر اسبی سراپا آغشته به مجازگوییهایِ
دلانگیز. که زیبایی هیچ نیست جز حضور
حقیقت در فرم/
در جهان بیآسمان، زمین میشود
دوزخ. و شعر نیز یکی از دستهگلهای ختم
و یکی از مختصات بادهای شمالی یا جنوبی.
زخمهایی را که از چشم دوربین پنهان نیست توصیف نکن.
و فریاد بکش تا صدایت به خودت برسد، و فریاد بکش تا بدانی
که هنوز زندهای و زندهای و زندگی
روی زمین ممکن است. امیدی اختراع کن
برای سخنان. وجهی یا سرابی بیاب
که عمر امید را طولانی کند،
و آواز بخوان، که زیبایی آزادی است./
میگویم: آن زندگی که شناخته نمیشود جز
با ضدش یعنی مرگ… زندگی نیست!
میگوید: ما زنده خواهیم ماند، حتی اگر زندگی ما را واگذاشته باشد
به حال خود، ما باید پادشاهان سخنانی باشیم
که خوانندگانشان را جاودانه میسازند
به قول رفیق یگانهات، ریتسوس/
و گفت: اگر پیش از تو مُردم
وصیت میکنمت به محال!
پرسیدم: محال دور است؟
گفت: به دوری نسل آینده
پرسیدم: و اگر من پیش از تو مُردم؟
گفت: به کوههای الجلیل تسلیت خواهم گفت.
و مینویسم:«زیبایی هیچ نیست جز بلوغِ
متعادل فرم» اما اکنون فراموش نکن:
اگر پیش از تو مُردم وصیت میکنمت به محال!
آن زمان که در سدوم جدید دیدمش
سال ۲۰۰۲ بود و
در برابر جنگ اهالی آن شهر علیه بابلیان مقاومت میکرد
و همزمان در برابر سرطان،
همچون واپسین قهرمان حماسی
در حال دفاع از حق تروا
در تقسیم منصفانهی روایت
عقابی بدرود میگفت قلهاش را در آخرین پرواز
به سوی اوج،
چه، زیستن بر المپ
و بر قلهها
ملالآور است.
بدرود
بدرود ای شعر درد!
ص۲
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
کنترپوان ...
مرثیهی محمود درویش برای ادوارد سعید
نیویورک، پاییز، خیابان پنجم
خورشید یک کانی کروی فرّار است.
زبانپریشی. ازدحام برای جشن ملکوت.
جهنمی الکترونیکی به برتریجویی آسمان.
قصیدههای ویتمن. مجسمهی آزادی بیاعتنا
به بازدیدکنندگانش. دانشگاهها. تئاترها.
عشای ربانی جاز.
موزههایی از آینده. کمبود زمان.
غریب در سایهها گام میزدم و با خود میگفتم:
که این بابِل است یا سدوم؟
ناگهان به ادوارد برخوردم.
سی سال پیش بود
اما زمانه نه به دیوانگی امروز.
یکصدا گفتیم:
گذشتهها گذشتهاند
فرداست که باید لبریز از معنا و رؤیایش کنیم.
باید به راه بیافتیم.
باید با اطمینان، به سوی فردایمان به راه بیافتیم،
با تکیه بر واقعیت خیال و اعجاز سبزهها/
درست یادم نیست به سینما رفتیم یا نه
آن شب اما ندای سرخپوستانِ
کهن را هنوز در سر دارم که:
به اسب و مدرنیته اعتماد نکن.
نه… هیچ قربانیای از جلادش نمیپرسد
که آیا من همان تو نیستم؟ و اگر شمشیرم
از گل سرخم بزرگتر میبود… لابد میپرسی
آیا اکنون جایمان عوض نشده بود؟
چنین سؤالی فقط ذهن نویسنده را قلقلک میدهد؛
نویسندهای که در اتاق شیشهای مشرف به
گلهای خودروی زنبق باغ نشسته. آنجا که
هر فرضیهای را میتوان در نظر گرفت، همچون وجدانِ
نویسنده آنگاه که تسویهحساب میکند
با اومانیسم: فردایی نیست
در دیروز، پس پیش به سوی توسعه!/
نکند توسعه مسیر بازگشت به بربریت باشد…|
نیویورک. ادوارد فریاد میکشد
بر سر طلوع تنبل. یک ملودی از موتزارت مینوازد. میدود
در زمین تنیس دانشگاه. میاندیشد
به یک سفر بینا-اندیشهای و بیمرز.
نیویورک تایمز میخواند و پاسخش را مینویسد
که آتشین است. مستشرقی را لعنت میکند که به ژنرال میدهد
گرای نقطهضعف بانوی شرقی را.
حمام میکند. کت و شلواری شیک بر میگزیند.
قهوهاش را با شیر مینوشد و فریاد میزند
بر سر صبح، که: بجنب!
غرق افکار خویش است و در این غرقگی
میتواند خویش را بیابد. غریق را مقصدی نیست
غریق را خانهای نیست. غرقگی قطبنماست
به سوی غربت.
میگوید من اهل آنجا هستم. اهل اینجا
نه آنجا و نه اینجا
اسم و فامیلم همگرای واگرا هستند.
من دو زبان دارم اما به یاد ندارم به کدامیک
خواب میدیدم.
زبان نگارشم انگلیسی است
با آن واژههای فرمانبردارش،
و زبان دیگری میدانم؛ زبان گفتوگوی آسمان و
قدس، نقرهفام و برّنده، که اما
هیچ از خیال من فرمان نمیبرد…
پرسیدم: هویت چطور؟
گفت: دفاع از نفس است…
درست است که هویت با انسان زاده میشود اما
در نهایت مخلوق صاحب خویش است، نه
میراثی از گذشته. من چندگانهام،
در درون و در بیرون تجدیدشونده… اما
فرزند قبیلهی سؤال قربانیانم. اگر نبودم
اهل آن قبیله، میپرداختم
به پرورش غزالهای بازیگوش کنایه علیه ایشان.
[و میگفتم:] کشورت را با خود همراه ببر… و در مواقع اضطراری مغرور باش/
جهان خارج، تبعیدگاهی است
و جهان درون، تبعیدگاهی دیگر
تو به کدام تبعید شدهای؟
من خود را تعریف نمیکنم
تا گم نشوم. من همان من هستم.
من از جنس دومی هستم
در همسرایی سخن و اشاره.
اگر بنا بود شعری بنویسم میگفتم:
من دوگانهای واحدم
همچون دو بال یک پرستو،
که اگر بهار هم جا ماند
من به خویشتن، مژدهرسان باشم
عاشق کشورهایی است و از آنها سفر میکند
[محال دور است؟]
عاشق است به سفر به هر چیز.
در سفر آزاد میان فرهنگها
شاید که کاوندگان جوهر انسان
صندلی کافی برای همگان بیابند.
اینجاست که حاشیه پیشتر میآید و مرکز عقب مینشیند
دیگر نه شرق کاملا شرقی است
و نه غرب کاملا غربی
چون هویت پذیرای چندگانگی است
بر خلاف قلعهها و خندقها/
مجاز در کرانهی باختری میآرمید،
و اگر این آلودگی نبود،
آن سوی رود را نیز در آغوش میگرفت.
آیا تا به حال رمان نوشتهای؟
تلاشم را کردم… تلاش کردم باز یابم در آن
چهرهام را در آینهی زنان دوردست،
اما آنها در شب مستحکم خویش فرورفته بودند
و گفتند: ما جهانی مستقل از متن داریم.
هیچ مردی نمیتواند معماها و آرزوهای یک زن را بنویسند
و هیچ زنی نمیتواند الگوها و بخت یک مرد را بنگارد.
هیچ عشقی شبیه عشق دیگر نیست
و هیچ شبی شبیه شب دیگر نه.
بگذار خصلتهای مردان را بشماریم و به آنها بخندیم.
آن وقت تو چه گفتی؟
به پوچی خودم خندیدم
و رمان را در سطل رهاشدهها انداختم!
اندیشمند مانع روایتگری نویسنده میشود
و فیلسوف پیکر غنچهی آوازهخوان را تشریح میکند.
عاشق کشورهایی است و از آنها سفر میکند
من اکنون خویش و آیندهی خویشم
ص۱
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
آیا نوروز جشن یادبود پیروزی ماد بر آشور است؟ - بخش دوم
🔺برای نمونه؛ تیگلات پالسر در لوحۀ نمرود دربارۀ تهاجم خود به قلمرو ماد در سال 728 پیش از میلاد چنین مینویسد: «سرزمینهای مادهای نیرومند را تا دورترین مرزها تصرف کردم. مردم زیادی را کشتم و 65000 نفر از آنان را با دارایی، اسب، قاطر، شتر، گاو و گوسفندانشان با خودم بردم». این کاری بود که تقریباً هر سال پادشاهان آشور با مردم ماد و زاگرسنشینان میکردند و پیداست که چرا باید این مردم از سقوط چنین حکومتی خوشحال باشند و آن را جشن بگیرند. بنابراین از آنجا که پس از سقوط امپراتوری ستمگر آشور، برای همیشه در تاریخ باستان به حکومتهای سامی در بینالنهرین خاتمه داده شد و ظلم و ستم به زاگرس نشینان از بین رفت، این رویداد تاریخی قابلیت آن را داشت که منشأ جشن بزرگی مانند نوروز باشد.
🔺نکته پایانی این که هرچند روایتها درباره ضحاک متفاوت است، اما بیشتر آنها او را سامینژاد و بینالنهرینی دانستهاند و از این نظر، ضحاک هر کسی باشد، قطعاً آستیاگ(آژیدهاک) پادشاه ماد نیست. داستان کاوه و ضحاک هم در اصل یک اسطوره است نه تاریخ؛ اما اگر قرار باشد مبنایی در تاریخ برای آن یافت شود، آنچنانکه ماریو لیورانی گفته است هیچ واقعه تاریخی مانند سقوط آشور به دست مادیها و زاگرسنشینان با آن منطبق نیست؛ به ویژه آن که در این جا، تاریخ و اسطوره و فولکلور به هم میپیوندند. همچنین زمان اسطوره و تاریخ در این جا یکی است و آن، روز سقوط آشور، یعنی 21 مارس 612 پیش از میلاد یا همان نوروز است.
🔺 منبع:
Liverani, Mario. “The rise and fall of Media”, in Lanfranchi, G. B., and Roaf, M., and Rolliniger, R. (eds.), Continuity of empire (?): Assyria, Median and Persia, Padova: 2003, pp. 11-12.
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
آیا نوروز جشن یادبود پیروزی ماد بر آشور است؟ - بخش اول
✍ اسماعیل شمس، دکترای تاریخ
🔺 پس از انتشار یادداشت «نوروز کردی در مم و زین احمد خانی» در کردستاننامه، پرسشهای زیادی از سوی خوانندگان مطرح شد. محور مشترک بیشتر پرسشها این بحث بود که در افسانه و فولکلور کردی نوروز جشن یادبود پیروزی کاوه بر ضحاک است؛ اما اخیراً مباحثی در فضای مجازی کردی درگرفته است که گویا ضحاک همان آژیدهاک، آخرین پادشاه ماد است و انقلاب کاوه علیه ضحاک، انقلاب پارسیان علیه مادیها و برتخت نشاندن فریدون[کوروش] است.
🔺با مطالعه این پرسشها یاد مقاله «ظهور و سقوط ماد» افتادم که چند سال پیش در کتاب "تداوم امپراتوری: آشور، ماد و پارس" به قلم ماریو لیورانی خوانده بودم. این کتاب مجموعهای از مقالات همایش مادشناسی است که در سال 2003 در پادوای ایتالیا برگزار شده و اخیراً هم شماری از مقالات آن به زبان فارسی ترجمه شده است.
🔺لیورانی در این کتاب ضمن نقد روایتهای دیاکنف و دیگران درباره دولت یکپارچه ماد و روایت سقوط آشور به دست هووخشتره و بابلیها، فرضیه تازهای را مطرح میکند که از هر نظر با پرسشهای دوستان و آن مباحث مرتبط است. او معتقد است که سقوط آشور نتیجۀ یک انقلاب اجتماعی بود که مادیها و زاگرسنشینان علیه پادشاه آشور به راه انداختند و با ساقط کردن او به پیروزی رسیدند. این پژوهشگر ریشۀ افسانۀ انقلاب کاوه آهنگر علیه ضحاک و به آتش کشیدن کاخ او را در شورش مادیها بر ضد آشور میداند و معتقد است؛ این باور کردان که جشن نوروز را جشن پیروزی کاوه بر ضحاک میدانند، در این واقعیت تاریخی ریشه دارد؛ زیرا طبق گاهنگاریهای بابلی سقوط آشور در روز 21 مارس 612 پیش از میلاد و دقیقاً منطبق با نوروز است. از آنجا که آشوریان تهاجم خود به زاگرس را معمولاً با پایان فصل سرما آغاز میکردند، مردم کوهستان نیز با آغاز بهار و بیرون آمدن از پناهگاههای زمستانی، انقلاب خود را بر ضد امپراتوری آشور شروع کردند تا مانع حملۀ دوبارۀ آنان شوند.
🔺از سوی دیگر لیورانی انقلاب کاوه علیه ضحاک را با افسانه پیدایش مردم کرد که نخست در منابع عربی مانند مروج الذهب مسعودی و پس از آن در منابع فارسی مانند شاهنامه فردوسی و منابع کردی چون شرفنامه هم آمده است، پیوند میدهد. بر اساس این افسانه، ضحاک ماردوش هر روز به خاطر رهایی از درد مارهای روی شانههایش مغز دو جوان را به خورد آنها میداد، اما مسئول این کار دلش به حال جوانان میسوخت و هر روز یکی از این دو نفر را آزاد میکرد و از آنان میخواست به کوهها فرار کنند و به جایش مغز گوسفند را با مغز یک جوان به خورد مارهای ضحاک میداد.آن چنانکه منابع موجود از جمله شاهنامه و شرفنامه میگویند کردهای بعدی همان جوانانی هستند که توسط آن شخص از دست ضحاک به کوهستان فراری داده شدند. کاوه هم آهنگری بود که نه نفر از فرزندانش به همین صورت توسط ضحاک کشته شده بودند. کاوه که از ضحاک خشمگین بود، پیشانی بند آهنگریاش را به شکل پرچم درآورد و جوانان فراری به کوهستان را فراخواند که با هم به کاخ ضحاک حمله کنند. آنان نیز چنین کردند و در نوروز کاخ او را به آتش کشیدند و ضحاک را کشتند و بنیان ظلم و ستم را برانداختند.
🔺برای لیورانی، نکته قابل تأمل برای تطبیق این افسانه با سقوط آشور توسط زاگرسنشینان، این است که سالنامههای نینوا که سقوط آشور را در 21 مارس 612 پیش از میلاد[نوروز] دانستهاند در 1923م/1302ش منتشر شدهاند؛ در حالی که افسانه مرگ ضحاک به دست کاوه در نوروز از قرنها پیش در میان مردم وجود داشته و در منابع تاریخی هم آمده است.
🔺 البته پیش از این هم چندین بار کاسیها و گوتیهای زاگرسنشین توانسته بودند فرمانروایان سومری و اکدی را که به کوهستان حمله میکردند، از بین ببرند و بر بابل و بینالنهرین حاکم شوند؛ اما حکومت آنها گذرا بود و در نهایت در بینالنهرین دولت آشور سر برآورد که خشنترین نوع حکومت را در تاریخ باستان به یادگار گذاشت و به امپراتوری گناه و شرارت شهرت یافت.
🔺نکته مهم تاریخی دیگری که مورد تأکید لیورانی است این است که برخی از شورشیان علیه آشور، همان بردگان و اسیران مادی بودند که در سرزمین آشور زندگی میکردند. آنان در جنگهای هر ساله آشوریان در سرزمین ماد اسیر میشدند و با قطع انگشت یا اندام دیگری از بدنشان به عنوان برده به آشور منتقل میشدند. جالب آن است که آشوریان تمام این جنایات را با افتخار در لوحهها و نوشتههایشان ذکر کرده و حتی گاه به این کارها صبغه دینی داده و به آنها مشروعیت بخشیدهاند.
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
نمایش ناتمام در بلوک متحد قدرت و خوانش ناقص در جبهه متزلزل کوردها
✍ بهزاد احمدی
آینده سیاسی احزاب و جنبشها و ملتها در جهان سوم یا بهتر بگویم در این خاورمیانه جنگزده بیشتر بر پاشنه وابستگی به انتخابات ابرقدرتها چرخیده و صدا البته چرخیدنی ناتمام... در این میان کوردها بجز چند مقطع کوتاه تاریخی که امتیازات ناچیزی کسب کردهاند، فقط قربانی جنگهای بینالمللی یا ابزار دست ابرقدرتهای بیتعهد منطقه و فرامنطقهای شدهاند.. اگر امروز هم کوردها به سکانداری دموکراتهای یقهسفیدِ کاخ سفید امید ببندند که شاید ستاره بختشان بر مدار طالع بنشیند، بسی مایه تاسف خواهد بود چرا که نگاه سیاستمداران کورد همچنان بر سیاقِ ثابتِ سابق خواهد بود و غافل از سیاستِ متغیرِ آتیِ صحنهگردانهاست...
صد سال اخیر در تاریخ سیاسی و نظامی کوردها، صد سال بیم و امید در درون دیگ سایکس - پیکو اگر سراب نشده است، هیچ آبی را هم گرم نمیکند، رویای رفراندوم کوردستان یا همان روح دموکراسی مورد قبول بلوک دموکراسیخواه، اگر نقش بر آب نشده، نقشهی راه نیز نشده است و داعش؛ سناریوی دامنهداری بود برای بالانس و تسویه حسابهای ابرقدرتها.. بقول رفیق صابر، نویسنده کورد: القاعده و داعش، ماحصل سرکوب تاریخی مذهب در یک جغرافیای تنگ ایدئولوژیک بود.
وقتی تمام اراده سیاسی کوردهای سوریه در تماس تلفنی اردوغان و ترامپ معامله میشود و یا مبارزات چند دهه ملا مصطفی بارزانی، رهبر افسانهای کوردها در آغوش پیمان الجزایر قربانی میشود، چه امیدی باید به شاکله عدالتطلب سیاست جهانی داشت؟! هنوز طالبان و فلسطین و عادیسازی روابط کشورهای عرب و اسراییل اولویت سیاست جهانی یا دستکم ابرقدرتهاست، نه رفع تنش ترکیه با پکک و کوبانی و عفرین و کرکوک و یا بهتر بگویم حلِ "مسئله کورد"...
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
دادگستری، پاشنه آشیل دموکراسیهای جهان سومی
✍ دکتر نظام بهرامی
«شارل دی مونتسکیو»، روشنفکر و حقوقدان فرانسوی، اولین کسی بود که در کتاب مشهورش «روح القوانین» به اهمیت استقلال قوه قضاییه و ضرورت عدالت و دادگستری در تاسیس و ثبات دموکراسیها اشاره کرد. پس از او «الکسی دی توکویل»، جامعهشناس و تاریخدان فرانسوی، با ادامه راه مونتسکیو و در کتاب «دموکراسی در آمریکا» بر نقش حیاتی و بیبدیل قوه قضاییه در جلوگیری از تمرکز قدرت، بوروکراسی دولتی و مهار دیکتاتوری تاکید کرد.
نظرات و استدلالهای مونتسکیو در قرن هیجده و توکویل در قرن نوزدهم بسیار با اهمیتتر و کارگشاتر از افکار فانتزیک اندیشمندان معاصری مانند هورکهایمر، فوکو، دریدا، لیوتار، لاکلائو، آگامبن، چامسکی و بدیو است که با تلاش شبانه روزی مترجمان و روشنفکران و ناشران چپزده به خورد جامعه ایران داده شده است.
اگر بعد زیباشناسانه و شاعرانه را کنار بگذاریم و به واقعیتها بیشتر اهمیت دهیم، خواهیم دید پاشنه آشیل دموکراسیها در کشورهای توسعهنیافته و همچنین کشورهایی که تاریخ و فرهنگ استبدادی در آنجا غلبه داشته، همین عدم استقلال قوه قضاییه است. به همین دلیل است که از پوتین و اردوغان گرفته تا کاسترو و قذافی و چاوز و دیگر دیکتاتورها و پوپولیستهای معاصر همگی در تضعیف قوه قضاییه و جایگزین کردن قضات دستنشانده با قضات مستقل همنظر بودهاند.
تجربه عراق و افغانستان و واکاوی دلایل ناکامی آنها در برقراری دموکراسی پایدار بسیار واقعبینانهتر از ترویج افکار فانتزیکی مانند توصیف دال مرکزی و مفصلبندی گفتمانها و چگونگی تبدیل بدن سوژه به اُبژه در این جوامع است.
دموکراسی نوپای افغانستان در آستانه باختن به طالبان است نه به این دلیل که درمان درد آنها در افکار فوکو و لیوتار و دریدا و آگامبن بود و به آن توجه نکردند، نه حتی به این دلیل که کشورهای همسایه و قدرتهای بزرگ از طالبان و القاعده حمایت میکنند؛ بلکه به این دلیل ساده که افغانستانیها نتوانستند تفکیک و استقلال قوا را حفظ و دادگستری عدالتگستر را تاسیس کنند. به این دلیل روشن که قوه قضاییه نتوانست جلوی فساد قوه مجریه، سیاستمداران و احزاب سیاسی تازه به دوران رسیده در نظام دموکراتیک نوپا را بگیرد. این مشکلی است که دامن هر جامعهای را که پا در مسیر دموکراسی میگذارد خواهد گرفت. همین مشکل یکی از دلایل شکست انقلاب مشروطه در ایران بود. اگر قوه قضاییه مستقل نباشد و قضات فاسد و وابسته باشند و مصالح و روابط جایگزین ضوابط و قوانین شود؛ مردم با دیدن فساد و تبعیض و بیعدالتی به سرعت از دموکراسی و باندبازی احزاب دلزده خواهند شد و دوباره به آغوش دیکتاتوری پناه خواهند برد.
منبع: کانال پەرانتێز
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
📚 دەربەندی پەپوولە...
لەبەردەم ئاوێنەی مێژوودا؛
سەمبولی دیکتاتۆریەتی سەردەم
و
حەڵەبچەی شەهید...
#ڕۆژی_۲۵ی_ڕەشەمە؛
خاڵێکی ڕەشە بە نێو چاوانی دیکتاتۆریەتی سەردەمەوە کە دەیەویست نەتەوەیەکی تەنیا قڕ بکات، ئێمە ئەوە ڕۆژە هەڵدەگرین، ئێوەش ئەوە ڕۆژە هەڵبگرن با مێژوو دادوەری بکات...
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
214
📚 دەربەندی پەپوولە...
لەبەردەم ئاوێنەی مێژوودا؛
عومهری خاوهر، یهکیک له پینج ههزار پهپوولهی له خاکا خهتووی دهم رهشهباکهی حەڵەبچەی شەهیده...
#ڕۆژی_۲۵ی_ڕەشەمە؛
ئێمە ئەوە ڕۆژەمان هەڵگرتووه، ئێوەش ئەوە ڕۆژە هەڵبگرن با مێژوو دادوەری بکات...
سەرنج؛ لە دەربەندی پەپوولە چاوەڕێن
@Derbendipepule
