درّه پروانه
Open in Telegram
"درّە پروانە"، کانالی ادبی، روشنفکری و نخبەگراست
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
214
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
214
چراغی در انزوا
نقد و نظری بر آثار هنری رێبین حیدری
✍ مسعود رحیمی - بخش ۱
هنرمندی خودساختە در شهر بوکان بدون اتکا بە هیچ دستگاە و ادارەای با همتی والا موزەای از آثار مجسمە ساختە است کە خود بە تنهایی بیشتر از تمامی ثروت ملی بوکان ارزش دارد. این آثار میتواند بە اندازە همە جاذبەهای گردشگری شهرستان بوکان توریست جذب نماید و حتی یکی از پشتوانەهای پولی استان آذربایجان غربی باشد. پروژەای کە در این گالری شخصی انجام گرفتە است، فی الواقع باید کار یک دانشگاە هنری معتبر میبود کە یک نفر بە خوبی از عهدە آن برآمدە است. رێبین همچون آرش کمانگیر بە تنهایی و با بازویی پولادین مرزهای ارزشی فرهنگ و تاریخ شهرش را رقم زدە است. وی ششمین فرزند از خانوادە میرزا احمد حیدری است، چهار برادر کوچکتر از خود نیز دارد. نوعی استعداد ذاتی در هشت پسر و دو دختر این خانوادە دیدە میشود. هر کدام بە نوعی، اما در رێبین بە شکلی بسیار پرانرژی ظهور یافت. اسم وی عبداللە بود. جوانی بسیار پرقدرت و شجاع و جوانمرد بە نام ارسلان کە اهل بوکان بود یک روز جلو چشم عبداللە چهار نفر اوباش را خرد و خمیر کرد. از آن بە بعد نام ارسلان را جایگزین نام خود کرد و با ارادەای خستگیناپذیر بە ورزش زیبایی اندام پرداخت. البتە چند سال پیشتر علاقە بە نقاشی را در خود یافتە بود. هنوز عبداللە بود کە بە خانە عمویش در سقز آمد و بە توصیە پدرش با بزرگترین پسرعمویش بە خانە فرهنگ سقز رفت. بە قول خودش نقاشیهای پسرعمو دنیای تازەای بە رویش گشود.
بعد از مدتی با دانشجوی رشتە نقاشی هم دورە پسرعمویش در زادگاە خود آشنا شد. استاد محمد رستمزادە بوکانی (نامۆ) دانستەهای خود را با شور و حرارت زیاد بە وی و سایر علاقمندان بوکانی میآموخت. شاید عشق بە استاد وی را بە تهران کشاند. مدت زیادی در خانە دانشجویی پسرعمو و گاهی هم در خانە و کارگاە "نامۆ" بود. هنوز ارسلان بود با تن و بدنی ورزیدە و پرقدرت اما بیوقفە طراحی میکرد. با پسر عمو بە کلاسهای دانشگاە هنر هم سر میزد. راهش را یافتە بود. حتی پس از مدتی در یکی از غرفەهای زیرگذر میدان شهیاد طراحی و نقاشی آموزش میداد. بە طراحی از روی فیگورهای "برن هوگارث" علاقە زیادی داشت. شاید همین فیگورها زیرساخت آگاهی وی را از آناتومی تکمیل نمود تا بتواند مجسمەساز شود.
شور و شوق ارسلان راە مهاجرت پیش پایش نهاد. در سوئد خود را یافت اما راە هنر را گم نکرد. آنجا مجسمەسازی یاد گرفت. عشق دیرین بە ایلیا ایلیانویچ رپین یک بار دیگر نام وی را تغییر داد. این بار "رێبین" را انتخاب کرد تا امضایی شبیە بە "رپین" داشتە باشد. تحصیلات تکمیلی را در آمریکا پیگیری کرد و پس از آن کە در سوئد، آلمان، آمریکا، دانمارک و فنلاند آثاری نصب کرد، دوبارە هوای زادگاە در سرش افتاد. بە بوکان برگشت. نزد پدر و مادر و مردم دیارش. در ایران و اقلیم کردستان نیز آثاری دارد. عضو انجمن مجسمەسازان ایران است و در بیشتر سمپوزیومهای مجسمەسازی از وی دعوت میشود.
در بوکان روی زمینی بە مساحت ٦٤٠ متر مربع ویلا و گالری و کارگاهی بزرگ ساخت. بە شکلی بسیار حرفەای و با انرژی فوقالعادە بە مجسمەسازی پرداخت. در گالری وی بە حجم موزەای در حد یک مرکز استان آثار بسیار ناب از جنس سنگ و گچ و فایبرگلاس و سایر متریالها وجود دارد کە هر کدام از آنها بینندە را مسخ و مسحور مینماید.
دانش کسب شدە در مهد هنر و مجسمەسازی جهان و هوشمندی مثالزدنی باعث شد آثار ارزشمندی بیافریند.
در یکی از کارهایش با عنوان "هویت" نیمتنە فردی را میبینیم کە پوست از تن خود فرا میکند و خود را از قید یکی از مفاهیم برساختە میرهاند. پوستش را همچون یک لباس زیر چسبیدە بە بدن آنچنان از خود جدا میکند کە نابترین معنای انسان نمودار میگردد. انسانی کە فریب را برنمیتابد و رهایی و ناآشنایی را بر میگزیند. شخصی کە برای نیل بە معنای انسانیت حایل از خود برمیتابد و عریان از هر پردەای و رها از هر تعریفی در جهان حضور مییابد.
در اثر خارقالعادە دیگرش با نام مادر، این اسم را در حد یک مفهوم میبیند. زنی با شکمی نسبتا برآمدە، تصوری از فرزند را بدون آنکە طفلی در میان باشد تنگ بە آغوش کشیدە است. وی عشق بە فرزند را نە بە مثابە یک موجود مرئی بلکە بە عنوان یک ذات نثار وی مینماید. اندام مادری کە فرزند بە دنیا نیامدە را در آغوش گرفتە است با یک حرکت سینوسی زیبا عشق مادرانە را چنان القا میکند کە فقدان طفل در میانە بازوهایش حس نمیشود طفلی کە جسمش در جان مادر و جانش در آغوش وی آرام گرفتە است. در این اثر مفهوم مادر بودن فراتر از هر تصوری است. چیزی است کە در تعریف نیاید و میتوان تعریف مولانا از خدا را: "خدا آن چیزی است کە در تعریف ناید." بدین مفهوم نیز تعمیم داد.
🔴 با کلیک روی آدرس عضو کانال شوید.
@Derbendipepule
214
چراغی در انزوا
نقد و نظری بر آثار هنری رێبین حیدری
✍ مسعود رحیمی
🔴 با کلیک روی آدرس عضو کانال شوید.
@Derbendipepule
214
🔹 معماری اشعار
🔴 کتاب #ڕۆژباش_دیکتاتۆر اثر بهزاد احمدی، به فارسی ترجمه شد
مترجم: هدفم از ترجمه #روزبخیر_دیکتاتور، بیانی گویا از شناخت معماری در میان واژگان و ادبیات است.
در لینک زیر بخوانید:
👇
📎 http://www.haje.ir/Newsdetails.aspx?itemid=16197
@HajeNews
214
📚 دەربەندی پەپوولە...
شاملو:
در دنیای بیقانونی که اداره و هدایتاش به دست اوباش و دیوانگان افتاده، هنر چیزیست در حد تنقلات...
🔴 با کلیک روی آدرس عضو کانال شوید.
@Derbendipepule
214
🔴 به نام او.. به کام سنگِ سالوس..
✍ بهزاد احمدی
استانداران کُردستان
آقایان #مرادنیا و #زارعیکوشا
پیشینِ هنوز نرفته و پَسینِ هنوز نیامده!
🔺 بازگفت، بیزاری به بار آورد. از مکرر، ملال خیزد و خموشی، رضا نیست.. در قفا، "بهمن" است و در قبال، "کوشا".. استاندارِ پیشینِ هنوز نرفته را گفته بودم: ذخیرهای بنه از رنگ و بوی فصل بهار/ که میرسند ز پی رهزنان بهمن و دی...
استاندارِ پیشینِ هنوز نرفته، طالب بود امّا ناشمرده.. استاندار پَسین، صاحبمنصب است و مکتوم.. روزی استاندار پیشین را گفتم: جلوس بر استانداری کُردستان، بسان حکومت در دارالاماره کوفه است..
استاندار پَسینِ هنوز نیامده را میگویم:
بسی گنبد از سنگ بد ساخته/ به سنگین ستونها برافراخته/ که کوشا دوصد مرد زورآزمای/ نه برتافتی زآن ستونی به جای...
🔺 استاندار پَسین را میگویم: نه در پی "نان"ام نه "نام".. اما در "نیاک"ام.. هوشدار و گوشدار.. پیشینیانِ مقیم در کاخِ بلند استانداری کُردستان، بلنداختر و بلندنام و بلندهمت و بلنداقبال نبودند به جز "ابراهیمخان یونسی"، همان ابرمترجمی که اعتبار از اندیشه ستاند، شهرت از دانایی گرفت و آوازه از حکمت ربود، نه از کاخِ بلند استانداری..
🔺 "#ابراهیمخان_یونسی" از تبار نیکنامان بود و گویی به استعاره و یا اسم پهلودار و یا از سرِ یقین، کتاباش را "گورستان غریبان" نام نهاد، که بفهماند، غریبهگی در وطن، شکننده است و ننگِ صاحبمنصب بیفزاید.
استاندار پَسین را میگویم: در سیرالملوک و تذکرهها میخوانیم، حکمتِ رجل سیاسی و شاهان و مملکتداران بر این است که کُرسی ادبا و شعرا و فضلا در حاشیه نگاه حاکمان نبوده، زیرا در نبودِ فرزانگان و خردورزان، پای سیاست لنگ بوده و زبانِ سیاستمدار، گنگ..
🔺 استاندار پیشین را میگویم: فارغ از صحت و سقم، در گرماگرم قرارداد الجزایر، ژنرالمُلا #مصطفی_بارزانی فرموده بود: «کار من تمام است و دیگر هرگز در رهبری کُردهای عراق نقشی نخواهم داشت.»، اگر به یاد داشته باشید در یادداشتی تحت عنوانِ "مرد دیپلمات فرهنگی به ناحق بر این دیر مکافات مکوب" اینگونه نگاشته بودم: «از اینکە مرد دیپلمات فرهنگی خطابت میکنم بدان دلیل است کە نمود فرهنگیتان در کُردستان بر مصداقهای توسعە اقتصادی میچربد، اگرچە در حوزە فرهنگی میتوان از شما خُردە زیاد گرفت اما بە هر حال بگذریم... گرچە در نبود بختیار علی، شیرزاد حسن، عبداللە پشیو، لطیف هلمت، عطا نهایی، ناصر رزازی، ماجد روحانی، بهمن قبادی و دیگر ستارەگان ادب و هنر، درب کنگرە مشاهیر کُرد بر پاشنە لنگ خود چرخید و در خاموشی مشعل اشعار جناب آقای جلال ملکشا در همین همسایگی بە قول محمود دولتآبادی: جای سلوچ خالی بود؛ اما پُرواضح است کە سنگ بنای این عمارت و کنگرە محکم است بە شرط استمرار، نه ترجیح فرار بر قرار...»، حال عرض میدارم گرچه فرق بسیار است میان شما و رهبر افسانهای کُردها (بارزانی فقید)؛ ناهمسانی از ریسمان تا آسمان، امّا کار شما هم تمام است.. واحسرتا کار شما بسی ناتمام است، بسان تمامِ پیشینیانت؛ به جز "ابراهیمخان یونسی" که اعتباراش را از تولید فکر گرفت نه از کُرسی و کاخِ بلند استانداری.
🔺 استاندار پَسین را میگویم: نمیدانم چه در سر داری و چه در انبان؟! از آمدنت نه شاد شدم نه اندوهگین، آخر "برزخی"ها، بلاتکلیفند.. آخر "امید"ها را به کوبهی درها کوبیدهاند، "وعده"ها، غایتِ هنر دولتمردان پیشینات بوده و امروز کُردستان در تورم و بیکاری، صدرنشین است. تو نمیدانی چهها گفتند و چهها کردند با روحمان.. تو نمیدانی خواستهی مرا را آنقدر به زیر کشیدند که حوصله "کُرد بودن" ندارم.. نمیدانم تا چه اندازه کُرد هستید یا غیرکُرد هستید؟ بدان که "کُرد بودن" خستهات میکند.. کُرد بودن، کولبرت میکند.. من پیر شدهام، شما استاندار جوان هستید، تردید دارم به سادگی، زبانِ پیر شدن اجباری را بفهمید؟! من شاعرم، تردید دارم از واژه "خسته بودن"، تأویلِ حکیمانهای داشته باشید، بدان که "کُرد بودن"، بیپروایت میکند. پیشینیانت عاقبت به خیر نبودند به جز "ابراهیمخان یونسی"، اگر خواهی در جرگه نیکفرجامان درآیی.. از در اندیشه درآ.. با مشاوران مصلحتاندیش تدبیر کن و از مقربان ریزهخوار و زراندوز، به دور باش.. پیشینیانت در مسند قدرت، سرمست از قطار و کار و راه و آب و نان و امید و زندگی و «هوای تازه» سخنها ساز کردند، خوانِ مفلسِ نعمت پیشینیانت، میراث کُردستان است امروز.. کُردستانی مفلوک، شکستخورده، پُرسودا.. "غریبی"، حکایتیست بس دراز و "روزگار"، روزگار غریبیست نازنین.. واژهی "غریب"، همیشه ذهن مرا به سوی رُمان "ابراهیمخان یونسی" سوق میدهد؛ "گورستان غریبان".. بیان "غریبی" در فرآیند سیاسی و اقتصادی به زبانِ ژورنالیستی و اشکال گوناگون در جراید منتقد و مطبوعات بازگویه شده است؛ تو "هُشدار، که بیداری دولت خواب است"...
درود و بدرود
214
📚 دەربەندی پەپوولە...
ڕۆژی حهشر...
#مهریوان_ههڵبجهیی
🔴 با کلیک روی آدرس عضو کانال شوید.
@Derbendipepule
214
شعر: عقاب و كلاغ
شاعر: جلال ملكشاه
فصل، فصل زرد پاییز است
آسمان دلگیر و خاموش و زمین سرد و غمانگیز است
روی عمر سبز جنگل، گوئیا پاشیده بذر مرگ
همچو اشك آنسان كه انسانی به حسرت
روز تلخ احتضار خویش
میچكد از چشم جنگل، دانههای برگ
آفتاب بیرمق چون آخرین لبخند یك سردار، به روز هزم
روی لجه خون و شكست لشكرش میآورد بر لب
بر لبان تیره كهسار خشكیده است
زوزه مرموز و بد یمن شغال باد، شیون مرگ است
كه درون گیسوان جنگل بیمار پیچیده است
مرگ میآید، رعشهاش بر جان
او به خود میگوید و بر خویش میلرزد عقاب پیر
مرگ میآید
روی سنگی بر بلندای ستیغ كوه ایستاده است
با همه خوفی كه دارد لیك
چشمهایش آشیان شوكت و فخری است عالمگیر
مرگ میآید
وه چه تلخ و زشت و نازیباست
و كلید رمز این قفل معماگونه ناپیداست
آنكه میخواهد جهان را شاد
آنكه میجوید به زیر چرخ گنبد گیتی
عزت عدل و شكوه و داد
آنكه در اوج است و راه عشق میپوید
زندگی را همچو باغی گل به گل مستانه میبوید
ای دریغا عمر او كوتاه و بیفرداست
مرگ میآید
باز با خود گفت و دلش را یك ملال تلخ در چنگال خود افشرد
مرگ میآید، گریزی نیست
زندگی را دوست دارم
داروی این درد پیش كیست؟
آسمان زیباست و زمین و جنگل و كهسار جانافزاست
آن فسانه آب هستیبخش، در كدامین سوی این دنیاست
یادش آمد زیر پای كوه
در كران بوی گند مردابی آشیان دارد كلاغی پیر
زیسته است بسیار سال از صد فزون ولیك همچنان مانده است
سر درون ریم و چرك لاش مرداران
چاپلوس و دمتكان، جانور خویان
همنشین با خیل كفتاران
خود ندارد قدرت پرواز
گشته در توجیه مرداب عفونتزای
اوستادی نكتهپرداز و حكایتساز
مرگ میآید و كلاغ پیر میداند كه راز زندگی در چیست
گفت و زد شهبال شوكتجوی خود برهم عقاب پیر
ناگهان كهسار بخروشید
كوه لرزید و به خود پیچید
روبهان سوراخ گم كردند
آهوان از خوف رم كردند
گله را زنجیره آرامشان بگسست
كبك یكه خورد
جغد ترسید و دهان شوم خود را بست
پس فرود آمد عقاب پیر
گر چه راه من ندارد با ره ناراه تو پیوند
گرچه من در زندگانی با شمایان ناهمآوازم
گرچه تو با خفت و من با سپهر پاك دمسازم
لیك امروزم به تو ناچار كار افتاد
جز تو دانائی بدین مشكل كه دارم نیست این گره بگشای
راز طول عمر تو در چیست؟
من كه پر در چشمه خورشید میشویم
كهكشان عزت و جاه و شكوه و فخر میپویم
عمرم اما سخت كوتاه است
میپذیرم مرگ را و اجتنابی نیست
لیك مرگ من بدینسان زود و ناگاه است
زاغ گفتا: جان بخواه ای دوست
گر چه تو با من نمیسازی
گر چه تو هم چون نیاكانت بر ستیغ كوه مینازی
زاغ با خود گفتگوی دیگری دارد:
نیك میدانم هراس مرگ
خوی تند از یاد او برده است
دست مریزاد ای زمان، ای روزگار، ای دهر
كه عقاب سركش و آزاد این چنین خوار و زبون و پست
در پی چاره به سوی من پناه آورده است
پس كلاغ پیر رفت و روی لاش مرداری پرید و شادمان خندید
همچنانكه لقمه میخائید گفت:
رمز زندگی این است، آشیان در ساحل مرداب ما افكن
سفرهانداز از طعام لاشه مردار بر كران خلوت و آرام از گزند حادثه ایمن
در كتاب پند ما درج است؛ كه نیای ما فرمود:
در جهان جز وسعت مرداب
هر چه میگویند و میجویند و میپویند
حرف مفت است و ندارد سود
گوش كن ای دوست
تا بگویم كه دلیل عمر كوتاه شمایان چیست؟
زندگی در اوج میجوئی باد مسموم است
بوی گند نور میبوئی
قلهای كه بر فرازش آشیان داری ناخوشایند و بلند و بیره و شوم است
جاودانه زیستن در ساحل زیبای مرداب است
خوردن و آشامیدن و خواب است
چینه كن با من درون خاك این پر و بال بلند و زشت را بردار
هر چه فكر كوه را دیگر فرامش كن
توبه كن در آستان حضرت كفتار
منقلب گشت و عقاب پیر شرمگین و سخت توفنده
گفت: من كجا و این بساط ننگ
تف بر این مرداب گند و خوان رنگارنگ
مرگ در اوج سپهر پاك خوشتر از یك لحظه ماندن در جوار ننگ روی خاك
گفت: ای زاغ پلید زشت
جاودان ارزانیت عمر پلشت
من نخواهم عمر در مرداب
من نجویم زندگی در لاشه مردار
من نسازم آشیان در ساحل ایمن
من نسایم سر به درگاه شغال و روبه و كفتار
اینك ای مرگ شكوه آیین
من چو روح نور از هر زشتی و آلایشی در دل مبرایم
تا نیالودهست جان را ننگ
من تو را با جان پذیرایم
گفت و شهبالان زهم واكرد
گشت در مرداب دوری چند
در میان بهت زاغ زشت
بال در یال بلند اسب باد افكند...
👈با کلیک روی آدرس عضو کانال شوید.
@Derbendipepule
214
قوتابخانە
هۆنراوە: #مامۆستا_شەریف
دەنگ: کاک #ئەشرەف_مەعسوومپوور
سهرچاوه: کانالی خەڵکی مووژەژ
👈با کلیک روی آدرس عضو کانال شوید.
@Derbendipepule
214
#قوتابخانە
پاش ئەوەی که خۆر هەڵدێ
پـڕشـنگ ئەخـاتـه سـەر دێ
خوێـنــدەواران دێنــه دەر
ڕێی مەکتەب دەگرنه بەر
له نێو كۆمەڵەی ماڵان
بۆ خوێنـدنی منـداڵان
ماڵێکی زۆر وێـرانه
کـراوەته قوتابخانه
کاکی مودیر بەیانی
بەر لـه خوێنـدەوارانی
ئەڕوات و لەو بەر دەرگا
ماوەیێ هـاتوچۆ دەکـا
ڕەوشتی کاکی مودیر
لاوی ژیـر و ڕۆشـنبیـر
له نێو دڵی خەڵکی دێ
به جوانی گرتوویه جێ
یاری هـەژارەکـانه
هیوای نەدارەکانه
لاوێکی چاک و ڕووخۆش
کوردیوێژ و کـوردیپۆش
بەڕاسـتی خەڵکی ئەوێ
گیانیان بۆ مودیر ئەوێ...
ماوەیێ تر مەکتەبی دێ
گەرم ئەبێ به سروودێ
له پەنجەرەی پورتووکاو
تیشکی خۆر ئەداته ناو
مامۆستا وەكوو جاران
ئەڵێ به خوێندەواران:
"دیسان ڕۆژی شەمەیه
کـاتــی پرســیـنـەوەیـه
«وریا»! تۆ هەسته سەر پێ
دەرســی پێـشــووم بـۆ بڵێ
«ئا» وێنـەی چی؟ «ب» وەک چی؟
«ت» وێنەی چی؟ «پ» وەک چی؟
له «ئەلف»ەوه تاکوو «ی»ێ
هـەرچـی دەیـزانـی بـیـڵێ"
«وریا» بیر ئەکاتەوه
وەڵامـی ئەداتـەوه:
"«ئا» وێنەی: ئاواره
ئاواتـی ئەو هـەژاره
«ب» وەکوو: برسیەتی
«پ» وێنەی: پێپەتی
«ت» وەکوو: تاڵی ژین
تاریـکی و تێکۆشـین
کاتێ شتێ نازانێ
بۆ منداڵان ئەڕوانێ
«نوون» به وێنـەی: نـەدار
«هـ» بەچەشنی: هەژار"
كاكی مودیر هەڵدەستێ
بەرامبـەریـان دەوەســتـێ
ئەڵێ: "بەسـیەتی ئیتر!
دەس كەینه باسێكی تر
هـەتا من له بیـرم بـێ؛
ئەم وشانه ئەگوترێ...
تاکەی دەرسی دڵتەنگی؟!
تاکەی دەرد و بێدەنـگی؟!"
ئیتـر لایان بەیـن له بیـر
روو کەینه ڕا و تەكبیر...
منــداڵـەکـان مـات ئەبــن
دەرسی تازه گوێ دەگرن
بێدەنـگی قوتابخانه
پـڕ دەبێ لەم وشانه:
"«ئا» وێنەی: ئازادی
ئاڵای ئاوات و شادی
«ب» وەکــوو: بـیــرەوەر
«ت» وێنەی: تێکۆشەر
«س» وەکوو: سـەربەسـتی
سەر و سێداره و سستی"
منداڵ به یەک دەنگەوه
دەڵێـن به ئاهـەنـگـەوه:
"«خ» به وێنـەی خـەبـات
خوێندن و خوێن و خەڵات
«کاف» وێنەی: کوردستان
کورد و کۆمەڵ و کوێستان"
ماوەیێ بـەر لــه نـیـــوەڕۆ
دوایی دێ دەرسی ئەمڕۆ
ئێـــواره، مـنـــداڵـەکـان
له نێو باخ و له سەر بان
دەرسـی تازه دەخوێنـن
به خەڵکی رادەگەیەنن:
"«ی» وەکوو: یەکیەتی
یەکگـرتـن و یارمـەتی"
ڕۆژی شـەمەی داهاتوو
ئەو دەرسەیان لەبەر بوو
بـەڵام تاکــوو خـۆراوا
بەو گەرمای خۆرەتاوا
له ڕێی شارا وەستابوون
چاوەڕێی مامۆسـتا بوون
تینی خۆر و خەمباری
پرسـین و چاوەنـواڕی
"مامۆستامان وا له کوێ؟
بـۆچـی نـایـەتــەوه دێ؟"
پێش ئەوەی تاریک دابێ
هەواڵێ کەوتـه نێـو دێ؛
"مامۆسـتـای قوتابخـانه
کەوتووەته بەندیخانه..."
ماوەی حەفتەیێ دەگوزەرێ
نـابــــێ لـەوی خـەبـــەرێ
بەڵام خوێندەوارەکان
هەر له قوتابخانهدان
دەنگی بەرزی دەرسی جوان
ئــەڕوا بـــەرەو ئــاســــمـان؛
"«ب» وێنەی: بێگانه
برین و بەندیخانه..."
چاویان وا به رێگەوه
مامۆسـتایان بێتەوه
ڕۆژی هـەوەڵـی زســتان
که سەرما هاته کوێستان
کەسێ هەواڵێ دێنێ
دڵـی دێ ئەلـەرزێنــێ؛
"چەن لاوێکی ڕۆشنبیر
به هاوڕێی کاکی مودیـر
ئـەو ڕۆژه تـاریـک و ڕوون
له سێداره درابوون..."
ئیتـر ئـەو مـنـداڵانـه
جێی دێڵن قوتابخانه
کـاتـێ ئـەڕۆن بـه دڵتـەنــگ
چاو به فرمێسک و بێدەنگ
خوێندەوارێ کش و مات
سـەرنجی دیـوار ئـەدات
فرمێسـكی پـڕ له گـرێ
دێت و بەر چاوی دەگرێ
له بان تەختەی سەر دیوار
خـــەتــێ مـابــوو یـادگــار
دڵی نەدەهات کەسـێ
شتی لەسەر بنوسێ؛
«ی» وەکوو: یەکیەتی
یـەکگـرتـن و یارمـەتی
«ئـا» وێنـەی: ئازادی، ئاڵای ئاوات و شادی
#مامۆستا_شەریف
🔴 با کلیک روی آدرس عضو کانال شوید.
@Derbendipepule
214
📚 دەربەندی پەپوولە...
پێنج ئوقیانووسم کورت کردهوه له دێڕێكدا
ئارام له بهستهڵهکی باکووری تهمهنمهوه...
نهحهجمیو
ئهتڵهس؛
به بهستهڵهکی باشووری بڵێسهکانمهوه
ههڕهتی ئاوردا
هیندیش؛
ئهوپهڕی ئازارهکانی بوودام.
پێنج ئوقیانووس له نیگات دا... سمکۆڵ دهکهن
گهر من بمههوێ شێعرێک بنووسم
پڕ له ههستی رۆمانتیک و پڕ له هێڵی سووری جوانیی
کهشتییهکیش... وهڕهز و ماندوو به کاتی دهریاوه
له شهوانی مانگدا
كۆچهر
له رۆژانی خۆردا... به تهقویمی كۆچی/مانگی
به شوێن فانووسێکی دهریاییهوه غهریب.
له دهربهندی خوێنهوه پاییز دهبینم
دهستهکانت تهوهللای زامهکانم نا...
هی تهمهنم
له سروشتی ناوتهوه که سهرڕێژی ئاوره
له بههارێکدا ئاوارهم
گهر بوهرن...
پێنج ئوقیانووس له پێنووسمهوه
پاییزت دهبم... ئهی باخم
بهشێك له شێعری "به شوێن سهروای ئاوهرهوه"، بهرههمی شاعیر یوونس رهزایی له كتێبی "نهشتهر به رهنگێكی دیكهی ترهوه".
🔴 با کلیک روی آدرس عضو کانال شوید.
@Derbendipepule
214
📚 دەربەندی پەپوولە...
چاولەڕێ
شێلاوگەی بەستووە
فرمێسک!
لە سەر ڕوومەتی
سێوی سوور و لێوی زەردی
دڵۆپ دڵۆپ
چاوەڕوانی
لە شەوەزەنگی تارماییدا
نوقم دەبێ
رووناکی، بە شەرمەوە
لە دوو هێشوە ترێی چاوانی دادەورێ
لە بەرخۆیەوە
دەیوت:
هەر نەهاتەوه شەماڵ!
تەشی خەیاڵی لە تۆزی
مێگلەمەڕێکدا، لەسووڕ دەکەوێ
دەستەکانی بۆنی شەمامەی بێستانی
دراوسێیان دەدا!
کە سەرلەئێواران له کۆڵانی تەنگەبەر
بەرۆکی تێپەڕبوونی، نسێیەکی قورماویی دەگرت و
به هەنیسکەوە دەیوت:
ئهی ماڵئاوەدان
خۆزگه چاوساخێک
له کۆڵانی تەنگەبەر
شان بدا لەشانم
تا وەک دوو سێوی سوور
سووڕ بخۆم و
له زەردوویی گردنی زەردتدا
پهنگ بخۆمەوە
تا هەر لەتران بدەم
لە ڕووباری شەرابی
چاولەڕێیدا...!
شیروان یاری - ڕۆژنامهنووس و شاعیر
🔴 با کلیک روی آدرس عضو کانال شوید.
@Derbendipepule
214
لهدهریاوه قهتارهی ههوری بارشت کهوته دووی پێشهنگ
بهسهر سنگی چیادا چۆکی داداوه کشوبێدهنگ
بهسهر پاییزی زهردا با بهخۆڕ بگری بهکوڵ بگری
لهسهر ئاخر گهڵا ئاخر چڵی تهنیایی گوڵ بگری!
بهخوڕ بگری بهکوڵ بگری بهسهر دهشت و دهری وشکا
بهسهر داری گهڵای زهردا بهسهر پووشا بهسهر دڕکا
بهسهر سهرچاوهیی کزرا بهسهر زیخی چهمی دێما
بهسهر ههر وشکیێکا وا له هاوینی گهرم جێما...
بهڵێ بگری بهکوڵ بگری ههتا ئاخر دڵۆپ بگری
بهگریهی ههوری پاییز با نوقوم بێ سینهیی کزری
بهفر ئاسۆی بڵند بگرێته چوار چێوهی بلورینی
لهچهم ههڵسێ خوڕه و هاژهی شهپۆلی ئاوی خوێنینی
دڵۆپی سارد و فێنک با لهسهر دار و دهوهن برژێ
پهپوولهی زهردی ئاڵتوونی لهسهر لق ههڵوهرێ بپژێ
بهڵێ؛ بگری ههور بارانی پاییز بێ وچان بگری
لهسهر باغچهی گوڵێ واسیس ئهبێ ئاخر چڵی عومری
بگرمێنێ تهپونم دا بکا بیکاته شهست، ههرگیز
نهوهستێ قوڵپی گریانی نهوهستێ ههورهکهی پاییز
تهبیعهت زهرد و ژاکاوه له حاڵی گیانکهنشتایه
نیشانهی ماتهمی پاییژ له فرمێسکی درشتایه...!
مامۆستا #گۆران
@Derbendipepule
214
له دهریاوه قهتارهی ههوری بارشت کهوته دووی پێشهنگ
به سهر سنگی چیادا چۆکی داداوه، کش و بێدهنگ
به سهر پاییزی زهردا با به خۆ ڕ بگری، به کوڵ بگری
له سهر ئاخر گهڵا، ئاخر چڵی تهنیایی گوڵ بگری!
به خو ڕ بگری، به کوڵ بگری؛ به سهر دهشت و دهری وشکا
به سهر داری گهڵای زهردا، به سهر پووشا، به سهر دڕکا
به سهر سهرچاوهیی کزرا، به سهر زیخی چهمی دێما
به سهر ههر وشکیێکا وا له هاوینی گهرم جێما...
بهڵێ بگری، به کوڵ بگری، ههتا ئاخر دڵۆپ بگری
به گریهی ههوری پاییز با نوقوم بێ سینهیی کزری
بهفر ئاسۆی بڵند بگرێته چوار چێوهی بلورینی
له چهم ههڵسێ خو ڕه و هاژهی شهپۆلی ئاوی خوێنینی
دڵۆپی سارد و فێنک با له سهر دار و دهوهن برژێ
پهپوولهی زهردی ئاڵتوونی له سهر لق ههڵوهرێ، بپژێ
بهڵێ؛ بگری ههور، بارانی پاییز، بێ وچان بگری،
له سهر باغچهی گوڵێ واسیس ئهبێ ئاخر چڵی عومری
بگرمێنێ، تهپ و نم دا بکا، بیکاته شهست، ههرگیز
نهوهستێ قوڵپی گریانی، نهوهستێ ههورهکهی پاییز
تهبیعهت زهرد و ژاکاوه، له حاڵی گیانکهنشتایه
نیشانهی ماتهمی پاییژ له فرمێسکی درشتایه...!
مامۆستا گۆران
214
📚 دەربەندی پەپوولە...
وینهیهکی نهبینراوی کاک #شیرکو_بیکهس له سهردهمی میرمندالیدا
🔴 با کلیک روی آدرس عضو کانال شوید.
@Derbendipepule
214
📚 دەربەندی پەپوولە...
جهان جای عجیبیست
اینجا
هر کس شلیک میکند
خودش کُشته میشود...
رسول یونان
🔴 با کلیک روی آدرس عضو کانال شوید.
@Derbendipepule
214
پارلمان یکدست، پارلمانتار بیدست و شهردار دستِ پُر...
✍ بهزاد احمدی
سکانس شاعرانه؛
چه دستهایی در این پازل بالادست، چه دستهایی بر آتش.. چه دستهایی که کوتاه شدند و چه خرماهایی بر نخیل.. چرخش قدرت در خلا نخبگان.. پوستاندازی پُستهای مدیریت در پشت اخلاق غیردموکراتیک.. و پوزخند من، نیمجان.. نقدِ من هم سمبلیک تا به وقتاش رئال..
سکانس تراژیک؛
شمشیرکِشی در بیمارستان، قتل خانوادگی در حاجیآباد، به رگبار بستن یک خانواده در سنندج.. سریال تکراری قتلهای خانوادگی و نزاعهای خیابانی در بیخ گوش تمدن (civilization) و در همسایگی متولیان بیهنر.. سرریز نواقص خُرد و کلان به شهر کشیده شد و در نزاعهای خانوادگی متبلور شد به تکثر و تکرر.. به ریش نویسنده نخندید که این موضوع نزاعهای اخیر و ارتباطاش با شهردار، محلی از اعراب ندارد.. همه مسئولاند.. چه شهرداری، چه صداوسیما، چه دادگستری، چه سازمان تبلیغات اسلامی، چه فرهنگ و ارشاد اسلامی و «غیْرِ ذٰلِک».. مسئولاند در فرهنگسازیِ «مهربانی کردن» که کوتاهی کردند... روسو در تئوری «قرارداد اجتماعی»اش گفته بود: شهروند، کسی است که در شکلدهی «مطالبه عمومی» مشارکت نماید.. این را من میگویم: یا قبای شهردار، گشاده از حد بود بر قامت کوتولهها؛ یا پوپولیستها به اخلاق غیردموکراتیک پشت بسته بودند؛ یا روسو در اشتباه زیست و مُرد و یا ما شهروند نبودیم.. از سمینارهای علمی برای پرهیز از خشونت با محوریت شهروندان برایم بگویید.. کذابون کمحافظهاند.. طماعها فریبخورده.. برخی از مرگهای درون خانوادگی مُفت هستند؛ همانند برخی بیعنایتیها..
سکانس عبرتآموز؛
در پاریس بزرگ از گواهی تولد کودک، درخواست تعویض نام یا نام خانوادگی، ازدواج، گواهی فوت، کارت شناسایی و پاسپورت برای فرانسویها، رایگیری و انتخابات، دعوتنامه برای افراد خارجی و امور مربوط به ثبتنام در مهدکودک گرفته تا مدرسه و سلف سرویسهای مدارس، اجازهنامه جهت برگزاری مراسم و یا راهپیمایی در مکانهای عمومی وظیفه شهردار است.. شنیدهام روز عروسیِ زوجها، این شهردار است که کلید شهروندی را به آنها اهدا میکند.. ما کجای تاریخ شهروندی فرتوت خواهیم شد.. مسخ خواهیم شد.. فسیل خواهیم شد..
سکانس طنزآلود:
به خودم میگویم:
خبرنویس
روزت مبارک..
بکگراند؛
دیشب شهردار در قامت یک کهنه سرباز سردوگرم چشیده بر کرسی شهرداری سنندج جلوس کرد به میمنت و وفا و رضا و بهروزی و... چند سال قبل یادداشتی به رشته تحریر درآورده بودم تحت عنوان «پۆپۆلیستهکان پشت به مۆراڵی نادیمۆکراتیک دهبهستن»، امروز هم بر همان سیاق پای میفشارم به فرط، در بخشی از نوشتارم آمده بود: با این مقدمه وارد حلقهی تنگ کوتهفکر برخی پارلمانتار شهر سنندج میشوم که تنها با عقل محلی، عشیرهخواه و خام (کاڵفام) با مردم رفتار میکنند و به چشم رعیت به رای آحاد و افراد در جامعه مینگرند، تنها سیستم اجرایی شهر در فانتازیای این نمایندگان، سیستم تکمحوری و بدون نقد است.. پایهی دیالوگ و مشارکت در پروسهی دموکراسی در ذهن برخی از این پارلمانتارها، «سکوت»، «کفزدن»، «بله» و «آفرین سرورم» است.. این نمونهای از سلفیت سیاسی است که نقش مهمی در تکرار فرهنگ «سکوت» و «بیانتقادی» دارد.. نکته نگرانکنندهاش این است هر چهار سال، یکبار به شیوهای اتوماتیکی، برخی افراد «خنثی»، نماینده منافع دیگراناند.. شکست بزرگتر، ناامیدیست در حلقهی انتخابات، عقل سیاسی کوردها و روشنفکری ما..
نکته جوهری یادداشت من، عمران و سرمایهگذاری و درآمد پایدار نبود.. مطالبه شهروندی من، تولید کتاب و روزنامه و مجله ادبی، فکری، جامعهشناسانه و فلسفی بود..
و مسئله امروز من، فساد دموکراسیست در نبود حزب...
درود و بدرود
🔴 با کلیک روی آدرس عضو کانال شوید.
@Derbendipepule
