خبرهای تکاملی
Open in Telegram
کانالی جهت به اشتراک گذاری اخبار تکاملی ارتباط با کانال از طریق @peace_gulf
Show more860
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-430 days
Posts Archive
Repost from مدرسهٔ تردید
مدرسۀ مجازی فلسفۀ تردید به مناسبت روز جهانی داروین برگزار میکند:
«پنجمین همایش بررسی آراء و آثار داروین»
▪️تاریخ: دوشنبه ۲۳ بهمن تا ۲۵ بهمن
▪️زمان: ساعت ۱۹ الی ۲۱
▪️ لینک همایش:
www.skyroom.online/ch/tardidschool/charlesdarwin
▪️شرکت در این رویداد برای تمام علاقهمندان آزاد و رایگان است.
▪️برای باخبر شدن از جدول برنامههای همایش داروین ورق بزنید.
@tardidschool
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
جديدترين روایت از تکامل انسان
طی سالهای اخیر اکتشافات زیادی را در حوزهی تکامل انسان شاهد بودهایم. آنچه دیرینمردمشناسان عرضه میکنند بر اساس آخرین یافتههایی است که در دست دارند، وزنی که به هر داده میدهند، و جایگاهی که برای آن یافته در روایتهای گذشته قائل میشوند؛ و بر آن اساس روایتهای قدیمی را بهروزرسانی میکنند. اگر بخواهیم تمامی این روایتها را یکجا بیاوریم آخرین تصویری که از تکامل انسانی، بهویژه در مراحل انتهایی داریم چگونه است؟
در مقالهای که برای انتشار در فصلنامهی محیطهای زیست و انسانها پذیرفته شده و در شمارهی آتی منتشر خواهد شد پژوهشگران دستهی بزرگی از دادهها را در کنار هم قرار دادهاند تا به این پرسش پاسخ دهند. مهمترین بخشهای پاسخ آنها چنین است:
یک. از هومو اراکتوس، سه دودمان در دوران چیبانین مشتق شدند که راهی آفریقا، اروپا و آسیا شدند: هومو بودیسینسیس، هومو هایدلبرگنسیس و هومو دالینسیس. اگرچه این گونهها ویژگیهای متفاوتی داشتند، اما برخی از ویژگیهای مشخص مشترک را نیز نشان میدادند: جمجمههای بزرگ و قوی، پیشانی صاف، ظرفیت جمجمهی متوسط تا بزرگ در حدود ۱۲۰۰ سانتیمتر مکعب، و قوس ابرو. صورت از صاف تا قدری برجسته و روبهجلو متفاوت بوده است.
دو. هومو بودیسینسیس به پیدایی انسان مدرن در آفریقا انجامید، درحالیکه هومو هایدلبرگنسیس باعث پیدایش نئاندرتالها در اروپا شد. انتقال از بودیسینسیس به سیپینس(گونهی ما) حدود ۳۰۰ هزارسال پیش رخ داد، درحالیکه انتقال از هایدلبرگنسیس به نئاندرتالها در حدود ۴۵۰ هزارسال پیش رخ داد.
سه. اولین نمایندگان گونهی ما را میتوان در آفریقا در حدود ۲۳۰ هزارسال پیش یافت؛ درحالیکه اولین نمایندگان نئاندرتالها را در اروپا، بین ۲۰۰ تا ۱۶۰ هزارسال پیش یافتهاند.
چهار. به محض اینکه افرادِ گونهی ما در آفریقا ظاهر شدند، شروع به مهاجرت به خارج از آفریقا کردند. در حدود ۱۸۰ هزارسال پیش به خاورمیانه و حداقل حدود ۲۰۰ هزار سال پیش به اروپا رسیدند، جایی که در نهایت جایگزین نئاندرتال.ها شدند. انسان خردمند در حدود ۱۲۰ هزار سال پیش به آسیای شرقی رسیده و احتمالاً جایگزین انسانهای خردمند باستانی شده است که در آن مناطق میزیستهاند.
پنج. انسانهای امروزی در طول گسترش خود به خارج از آفریقا، ژنها را با چندین انسان قدیمی که هنوز در اروپا و آسیا و احتمالاً در آفریقا وجود داشتند، مبادله کردند. بااینحال، این آمیختگی ژنتیکی برای تغییر الگوی مورفولوژیکی جمجمه کافی نبوده است.
آینده مشخص خواهد کرد که آیا این تصویر، مورد اجماع قرار میگیرد یا نه، (بهویژه دیرینشناسان چینی چه نظری دربارهی آن دارند)، و شواهد بعدی چگونه آن را تغییر خواهد داد.
هادی صمدی
@evophilosophy
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
📌مرکز شناخت برگزار میکند:
🔸سلسله کارگاههای علوم اعصاب اجتماعی
📚 مبتنی بر کتاب The Student's Guide to Social Neuroscience نوشتهی Jamie Ward ویرایش ۲۰۲۳
2️⃣ کارگاه دوم: ریشه های تکاملی هوش اجتماعی و فرهنگ
👤مدرس کارگاه دوم: دکتر هادی صمدی،
پژوهشگر "تکامل و فلسفه" _ گروه فلسفه واحد علوم و تحقیقات
🗓تاریخ برگزاری: 1402/11/15
⏰ساعت 16 تا 20
📍آنلاین
👈لینک پوستر اصلی دوره
👈لینک ثبتنام کارگاه دوم
Instagram
@shenakhtcenter
@evophilosophy
www.shenakhtcenter.com
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
سهرههای داروین و روشهای نوین پژوهش در تکامل
تقریبا هر کس آشنایی مختصری با نظریهی تکامل و آرای داروین داشته باشد مطالبی دربارهی سهرهها یا فنچهای گالاپاگوس شنیده است. چنانکه معروف است -و البته در اینکه این مشاهدات چنان نقش مهمی در نظریهپردازی داروین داشتهاند یا خیر، مناقشه است- داروین با مشاهدهی تفاوت سهرهها در هر جزیره از جزایر گالاپاگوس، به این نتیجه رسید که احتمالا همهی سهرهها نیای مشترکی داشتهاند اما در هر جزیره، متناسب با دانهها و سایر خوراکیهای هر جزیره نوک سهرهها به مرور برای خوردن آن دانهها سازگاری یافته و تغییر شکل داده است و آنها که با رسیدن به جزیرهی جدید مسیر سازگاری را طی نکردهاند حذف شدهاند و به این ترتیب تنوعهایی از سهرهها در جزایر شکل گرفته است؛ تبیینی بسیار معقول که امروزه نیز کاملا پذیرفتنی است.
اما به چه میزان این تبیین قابل آزمودن است. گستردگی و تنوع جزایر، تنوع سهرهها و تنوع منابع غذایی آنها طرح بسیار جامع و پرهزینهای میطلبد که همواره مانعی بزرگ بر آزمودن تجربی این فرضیه بوده است. اما بار دیگر شیوههای نوین پژوهش در تکامل به یاری آمدهاند.
در قرن بیستم سهرههایی که داروین به مطالعهی آنها پرداخته بود تبدیل به یکی از بهترین مدلها برای مطالعهی تکامل در طبیعت شدند و با پژوهش بر روی آنها بسیاری از زوایای پنهان تکامل آشکارتر گشت. طی دو دههی گذشته نیز صدها پژوهش کوچک و محدود در جزایر گالاپاگوس بر روی سهرهها انجام شده است.
اما آنچه پژوهشگران دانشگاه مکگیل انجامدادند نیازی به رفتن به گالاپاگوس نداشت. این پژوهشگران بانک اطلاعاتی بزرگی از پژوهشهای کوچکی که بر روی سهرههای گالاپاگوس انجام شده بود تهیه کردند و باتوجه به دادههای مربوط به ۳۴۰۰ سهره، متعلق یه چهارگونه از سهرهها، رابطهی میان طولعمر پرنده و تناسب نوک را با دانههای محیطی سنجیدند. نتایج همان بود که داروین حدس زده بود: هرجا تناسب میان نوک و نوع دانهها بیشتر بود طولعمر پرندهها بالاتر بود؛ و طولعمر بیشتر یعنی بخت بیشتر برای زادآوری.
قبلا نیز با مثالهای دیگری دیده بودیم که انواع جدید پژوهش با بهرهگیری از برنامههای کامپیوتری، چگونه توانسته است از درکنار هم قرار دادن دادههای متکثر موجود، تصویر دقیقتری از تکامل را به نمایش گذارد. (به این نکته توجه کنیم که در فراتحلیلی، که سابقهای بسیار طولانی دارد، دادههایی "مشابه" را در کنار هم قرار میدهیم که با روش کنونی متفاوت است.)
به نظر میرسد زیستشناسی تکاملی، با اتخاذ منظری کلاننگر، روشهای نوینی را در دستور کار قرار داده است. روشهای نوین همواره منادی نظریههای بدیعاند. البته دادههای جزیینگر حذف نخواهند شد و حتی در سایهی تصاویر کلاننگر پیشرفت نیز خواهند کرد.
بهرغم این نوآوریها در پژوهشهای تکاملی به نظر میرسد لذتی که زیستشناسان گالاپاگوس تجربه میکنند چیز دیگری است! نوعی حس شاعرانگی و تجربهی غرقهشدن در طبیعت؛ تلفیقی از علم و هنر در قالب مواجههای شورمندانه با جهان.
روشهای نوین بر فهم زیستشناس میافزایند اما هیچگاه جایگزین آن تجربههای ناب نمیشوند و بنابراین هیچگاه تجربههای میدانی را کنار نمینهند؛ مکملاند و ناجایگزین.
هادی صمدی
@evophilosophy
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
بازی را جدی بگیریم
نظریهای برای چگونگی تکامل بازی
چرا و چگونه بازی طی فرایند تکامل شکل گرفت؟ پاسخهای متنوعی به این پرسش داده شده اما یکی از جالبترین آنها اخیرا با عنوان «اطلاعات و محیط: چارچوبی نظری برای تکامل بازی» در نشریه مطالعات علوم عصبی و زیسترفتاری منتشر شده است.
طرح مسأله:
احتمالا با دیدن بازی بچهگربهها همه میپذیرند که بازی کردن مختص گونهی انسان نیست. اما دامنهی آن بسیار گستردهتر از چیزی است که فکرش را میکنیم. علاوه بر پستانداران و برخی پرندگان، بازی در بسیاری از گونههای دوزیستان، خزندگان، ماهیها و حتی برخی از بیمهرگان نیز رصد شده است.
بنابراین تنوع شگفتانگیز انواع بازیها در گونههایی تا این حد متنوع این پرسش را پیش مینهد که فایدههای بازی چه بوده که بهرغم هزینههایی مانند صرف انرژی، صدمات احتمالی، شکار شدن، و حتی انتقال و گسترش عفونتها، باقی مانده است؟
نویسندگان مقاله معتقدند که این تنوع تبارشناختی بازیها در گونههای مختلف نیازمند نظریهایست که بتواند تمامی انواع سهگانهی بازی (بازیهای حرکتی مانند: جست و خیزهای بزغاله؛ بازی با اشیاء مانند: بازی گربه با گلولهی کاموایی، و بازیهای جمعی مانند: کُشتی گرفتن دو توله ببر یا دو بچه شامپانزه) را توضیح دهد.
معمولاً در متون مختلف در مقابل هزینههای ذکرشده به فایدههای بازی در چهار سطح اشاره میشود: اینکه بازی ۱. به رشد فیزیکی فرد کمک میکند، ۲. درسآموز است و شناخت فرد را بالا میبرد، ۳. فرد را برای رویدادهای نامنتظره آماده میکند و رفتارهای نوآورانه را در چنین شرایطی تقویت میکند، و ۴. رفتارهای اجتماعی و همکاری را تقویت میکند.
با توجه به تنوع هزینهها، تنوع فایدهها، تنوع بازیها، و تنوع جانورانی که بازی میکنند نیاز به یک نظریهی جامع و چارچوب نظری کلی برای پوشش دادن این تنوعها داریم.
خلاصهی نظریه:
طی بازی محتوای اطلاعاتی اُموِلت برای جاندار سازماندهی میشود و اطلاعات جاندار از محیط پیرامونش افزایش مییابد. (در ادامه میبینیم که"امولت" محیطزیست بیواسطهای است که جاندار با آن تبادل اطلاعات دارد و بنابراین ترجمه آن به "محیطزیست" که محیط عمومیتر است صحیح نیست.)
این نظریه مبتنی است بر نظرات زیستشناس و فیلسوف دانشگاه هامبورگ در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، یاکوب فون اوکسکول که نظریهای داشت با نام «اُموِلت». هر جانداری در امولت منحصربهفرد خود، که یک سیستم پردازش اطلاعات است، زندگی میکند. مثلاً دختر خانواده در امولتی متفاوت از سایر خواهران و برادران ساکن همان خانه زندگی میکند زیرا مثلاً در امولت یا سیستم پردازش اطلاعات دختر، اسباببازیهای شخصی، غذاهایی که در دسترس دارد و بیشتر از آنها تغذیه میکند، برادر، و پدر و مادر و غیره قرار دارد که کاملاً متفاوت از امولت پسر در همین خانواده است.
مطابق این نظریه، که مورد توجه و استفادهی فیلسوفانی مانند مارتین هایدیگر و موریس مرلوپونتی هم قرار گرفت جانور از طریق نشانههای ادراکی به نشانههای حرکتی با محیط خود تعاملات بازخوردی همیشگی دارد.
در این پژوهش محققان یک مدل شبیهسازی کامپیوتری طراحی کردند و عملاً نشان دادند که از بازیهای اجتماعی پیچیده محصول تکامل زیستن در امولتهایی است که فرد با موقعیتهای همکاری و رقابت مواجه بوده است.
امولت، طی دوران رشد کودک با شدت زیادی گسترش مییابد و بنابراين محرکهای حسی و حرکتی بیشتری باید پردازش شوند. نقش بازی آن است که با افزایش اندرکنش فرد با امولتِ در حال گسترش، محتواهای در حال اضافه شدن را به اطلاعات تبدیل کند.
اهمیت عملی این نظریه:
از کاربردهای مهم این نظریه فهم بهتر نقش بازی در جهان در حال تغییر است. هرچند امولت هر انسان منحصربهفرد است اما در گذشتهها افراد یک فرهنگ طی چند نسل متوالی در امولتهای نسبتاً مشابهی زندگی میکردند. اکنون در شرایطی هستیم که با گسترش روزافزون تغییرات محیطی امولت هر فرد نسبت به امولت افراد نسل گذشته بسیار متفاوت است. گوشیهای همراه در امولت نسل گذشته جایی نداشتند در حالیکه جایگاهی مرکزی در امولت بسیاری از نوجوانان امروزی دارد. اگر مطابق با این نظریه بپذیریم که بازی نقشی اساسی در اندرکنش با امولت در حال گسترش دارد نقش روزافزون بازی در زندگی کودکان آشکارتر میشود. و از آنجا که در جهان پیش رو تنهایی انسانها از معضلات مهم روانشناختی است نقش بازیهای گروهی نیز برجستهتر میشود.
در حالیکه بازیهای کامپيوتری نقشی کلیدی در ورود به جهان دیجیتال دارند و به همین دلیل نیز گسترش بیشتر آنها مطابق این نظریه قابل تبیین است اما از آنجا که ساختار ذهنی انسان با چنین سرعتی تغییر نمیکند یگانه راه مصونیت از مشکلات روانشناختی پیش رو هموار ساختن راه بازیهای گروهی کودکان در محیطهای طبیعی است.
هادی صمدی
@evophilosophy
Repost from پارینه/پالئوگرام
🎧 پرسشهای بنیادی دربارهٔ تکامل
در قسمت سی و سوم پادکست مهرانگیز مهمان رضا امیر بودم و با هم دربارهٔ تکامل صحبت کردیم.
هفتمین قسمت از فصل سوم پادکست مهرانگیز در مورد ناموس زیستشناسیه؛ یعنی تکامل! حالا اگه شما فکر میکنید تکامل غلطه و باید بگیم فرگشت، بهتره این قسمت رو حتماً بشنوید! در این قسمت از این که
- چرا کلمهی «تکامل» از کلمههای دیگه بهتره؟
- شواهد تغییر گونهها
- سطوح شباهت بین جانداران
- دلایل مخالفت با تکامل
- مفهوم خویشاوندی گونهها
- گونهزایی
- فامیل نزدیک فامیل دور
و چیزهای دیگهای در ارتباط با تکامل صحبت کردیم که بهتره خودتون بشنوید. ممنونم که گفتگوی ما رو میشنوید و بازخورد میدید. عزت زیاد. #رضاامیر و عرفان خسروی@mehrangizpodcast
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
با جهانی یکسره در حال تغییر مواجهایم. اگر رفتارها و باورهایی را عقلانی بدانیم که ما را در رسیدن به هدف یاری میدهند پرسشهای زیادی مطرح میشود. در جهان در حال تغییر اهداف آینده مبهم میشوند.
وقتی هدف در هالهای از ابهام قرار گرفت باورها و رفتارهای عقلانی را چگونه باید بازتعریف کرد؟
الگوهای باوری و رفتاری در جهان گذشته را چگونه باید در سایه تحولات پیش رو تغییر داد؟ آیا این تغییرات ممکناند؟ چه موانعی بر سر راه تغییرات وجود دارد؟
در پاسخ به این پرسشها از رفتاردرمانیِعقلانیهیجانی با خوانشی تکاملی بهره خواهیم گرفت و چهار جلسه در انجمن منطق به صورت آنلاین برگزار خواهیم کرد.
برای ثبت نام از طریق لینک زیر اقدام کنید:
https://m0h.ir/oc4gvg
هادی صمدی
@evophilosophy
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
در این جلسه که امشب در گروه تلگرامی تفکر مدرن برگزار میشود بیشتر در مورد یافتهای که به شکارگری زنان اختصاص داشت صحبت خواهیم کرد.
شنبه ۲۳ دیماه، ساعت ۲۱
محل برگزاری آنلاین
https://t.me/+fBqB6q5jv3xmYzY0
هادی صمدی
@evophilosophy
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
تکامل یا تطور؟ فرگشت یا دگرگشت؟
خلاف تصور شایع، مسیرهای تکاملی قابل پیشبینیاند!
هرچند در نگاه زیستشناسان تکاملی، میتوان به بحث بر سر انتخاب یا پذیرش یک واژه اولویت سوم داد، و به بحث بر سر مفاهیم مورد نظرشان اولویت دوم؛ دربارهی واژهی رایج «تکامل» و معادلهای دیگر آن، مقالهای تاریخی و فلسفی عرضه شده و به دلایل ارجحیت این واژه پرداخته شدهاست (اینجا را ببینید).
حال، برکنار از بحث واژگان و مفاهیم، پرسشهای مهمی پیش روی تکاملدانان است که اهمیت مرتبهی اولی دارند: آیا تکامل جهتدار و ازاینرو قابل پیشبینی است؟ نقش فرایندهای تصادفی مانند رانش چقدر است و نقش انتخاب طبیعی چقدر؟ هر چند طرفداران و مخالفان هر دو سوی طیف، دلایلی بر دعوی خود دارند اما خوانش رایجتر آن است که فرایندهای تکاملی جهت مشخصی ندارند. حالا یافتهی یک پژوهش که با رویکرد «یادگیری ماشین» انجامشده و در مجموعه مقالات آکادمی ملی علوم (امریکا) منتشر شده خلاف نظر رایج را در باکتری ایکولای نشانمیدهد.
این یافته در زمرهی دادههایی است که
میتواند مسیر روایتگری را در نظریهی تکامل تغییر دهد. به همین دلیل نیز سرپرست گروه پژوهشگران، مدعی «انقلابی بودن» این یافته است و میگوید «با نشان دادن اینکه تکامل آنطور که قبلاً فکر میکردیم تصادفی نیست، در را به روی مجموعهای از پژوهشهای آتی در زیستشناسی مصنوعی [که کارش بازطراحی برخی سامانههای زیستی در آزمایشگاه است]، پزشکی، و علوم زیستمحیطی باز کردهایم».
خلاصهی پژوهش در یک نگاه:
هر باکتری ایکولای بین ۴۰۰۰ تا ۵۵۰۰ ژن دارد (بهطور متوسط ۴۴۰۰). مشخصا همهی ژنها در همهی باکتریها وجود ندارد و گرنه تنوعی از ایکولایها وجود نداشت. ژنهای هر باکتری را در یک مجموعه قرار میدهیم. یکبار اجتماع این مجموعهها را بهدست میآوریم و نام آن را "پانژنوم" یا "ژنوم کلی" ایکولای میگذاریم. بار دیگر بین این مجموعهها اشتراک میگیریم تا به ژنهای مشترک میان همهی ایکولایها برسیم. اینبار این مجموعه را "ژنوم مرکزی" مینامیم. مشخصا این دو مجموعه متفاوتاند: به عبارتی برخی ژنها وجود دارند که در برخی تبارهای ایکولای وجود دارند و در بقیه وجود ندارند.
از برنامهای کامپیوتری استفاده کردند تا دستههایی از ژنها را پیدا کند که در ژنوم مرکزی نیستند اما معمولا در برخی از تبارهای ایکولای با هم هستند.
سوال مهم این است که آیا هر ژنی از یک تبار میتواند به نحوی تصادفی در یک تبار دیگر قرار بگیرد یا نه. نگاه رایج میگوید بله. نتایج این پژوهش خلاف این را میگویند.
ژنهای هر تبار بهسان یک اکوسیستم یا یک خانواده میمانند. هر ژنی، هرچند متعلق به گونهی ایکولای باشد، نمیتواند از طریق انتقال افقی به خانوادهای از ژنها که به آن تعلق ندارد منتقل شود. بهعبارتی ژنهای پسزمینه، خلاف تصور رایج، به نحوی خنثی و تصادفی هر ژن بیگانهای را به جمع خود راه نمیدهند. به این ترتیب قابلیت پیشبینی مسیرهای تکاملی بالا میرود و این یعنی تکامل جهتهای مشخصی دارد و تصادفی نیست.
درسهایی برای چگونگی علمورزی:
در کشور ما علاقهی خاصی به واژهکاوی و زبانکاوی وجود دارد. در حوزههایی مانند فلسفه، وسواس به خرج دادن بر سر برابرنهاد مناسب برای یک واژهی بیگانه عملی کاملا بهجا است. هرچند این وسواس در علوم تجربی نیز بهجاست اما گیر افتادن در آن به سهولت میتواند ما را از پرسشهای اصلی دور کند. ذیل مشاجره برسر برابرنهاد مناسب برای «Evolution» پرسش علمی مهم این است که آیا مسیرهای تکاملی قابل پیشبینیاند یا نه؟ دانشمند واقعی کسیست که درصدد عرضهی پاسخی آزمونپذیر به این پرسش است. در این صورت، از آنجا که در جهت حل اختلاف، فرضیههای خود را با واقعیت خارجی مواجه کردهایم، طبیعت نیز با ما وارد گفتوگو میشود و بخشی از اسرار خود را، البته به وسع دایرهی نظری ما، در اختیارمان قرار میدهد تا آن را بازتفسیر کنیم. در اینصورت است که پاسخ به یک پرسش نظری میتواند پیامدهای عملی نیز داشته باشد.
مقابله با عفونتهای مقاوم به آنتیبیوتیک:
مثلا از جمله پیامدهای عملی این پژوهش این است که حالا میتوانیم راههای جدیدی برای مقابله با عفونتهای مقاوم به آنتیبیوتیکها معرفی کنیم. چه ربطی دارد؟!
ژن مقاومت به آنتیبیوتیک نیز گروه ژنهای حمایتگر خود را دارد. تا به حال پژوهشگران خود ژن مقاومت به آنتیبیوتیک را هدف قرار میدادند. حالا میتوانیم به سراغ خانوادهی حامی او برویم و حامیانش را تضعیف کنیم و به این ترتیب امکان بیان آن ژن را کم کنیم.
هادی صمدی
@evophilosophy
Repost from علوم اعصاب تربیتی Educational Neuroscience
یک مطالعه جدید نشان می دهد که نئاندرتالها از انسان مدرن تنها ۴۰۸ هزار سال پیش جدا شدهاند
نئاندرتالها (Neanderthals) یک گونه منقرض شده از انسانیان (hominin) هستند که تا حدود چهل هزار سال پیش در نواحی اوراسیا میزیستند. بقایای فسیلی نشانداده برخی تفاوتهای فیزیکی قابل توجه بین انسانهای مدرن و نئاندرتالها وجود دارد، مانند قاب کوتاهتر و پهنتر، لگن پهنتر، و استخوانهای سنگینتر.
در این مطالعه جدید، دانشمندان با استفاده از یک برنامه کامپیوتری به مطالعه ژنوم هر دو گونه پرداختهاند. یافتههای آنها نشان میدهد که جدا شدن انسانهای مدرن از نئاندرتالها تنها ۴۰۸ هزار سال پیش رخ داده است.
این مقاله اخیرا در نشریه BMC Genomic Data چاپ شده است. برای مشاهده متن کامل مقاله اینجا را کلیک کنید.
#مقاله_خواندنی
#تکامل
#علوم_اعصاب_محاسباتی
#ژنوم
https://t.me/eduneuro
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
زنان شکارچی: ابطال فرضیهای جاافتاده در تکامل انسان
مطابق فرضیهی رایج در تکامل انسان، بخش بزرگی از تکامل نیاکان ما در جوامع شکارچی-گردآور رخ داده است که در آن جوامع، بهطور متعارف، تقسیم کار اجتماعی به این شکل بوده که مردان به شکار میرفتهاند و زنان به گردآوری محصولات گیاهی در اطراف کمپِ محل استقرار مشغول بودهاند. هرچند کلیت فرضیهی شکارچی دانهچین کماکان برقرار است (به این معنا که قبل از آغاز عصر کشاورزی در حدود ۱۰ هزار سال پیش نیاکان ما شکارچی-گردآور بودهاند) اما بخشهای بسیار مهمی از آن طی پژوهشهای اخیر ابطال شده است، زیرا مشخص شده که زنان نیز همانند مردان به شکارگری مشغول بودهاند.
با اینکه روایت رایج طی سالهای گذشته مخالفانی داشت سخنان مخالفان کمتر جدی گرفته میشد. علت را باید در نقش کلیشههای ذهنی جست. وقتی در اوایل سال ۲۰۲۳ به سراغ دادههای مردمشناسانی که از آغاز قرن نوزدهم بر روی اقوام شکارچی گردآور باقی مانده رفتند متوجه شدند که طی گزارشهای روزانهی مردمشناسان به موارد متعددی از شکارگری زنان اشاره شده بود (۷۹ درصد!) اما بههنگامیکه پژوهشگران مشغول خلاصهکردن گزارشها بودهاند این بخشها را عموما نادیده گرفتهاند. ذهنیت کلیشهای پژوهشگران (عمدتا مرد) آن بوده که شکارگری کاری سخت است و زنان از پس آن برنمیآیند!
حالا شواهد مردمشناسی و باستانشناسی متعددی داریم که زنان همپای مردان در شکارگری نقش داشتهاند. در قبایل شکارچی-گردآور به دختران آموزش شکارگری داده میشده و میشود. همچنین شواهد ژنتیکی باقیمانده از محلهای شکار، حضور زنان را در شکار نشان میدهند. مهمتر از همهی اینها، به لحاظ فیزیولوژی (به دلیل وجود هورمونهای استروژن و ادیپونکتین بالاتر) زنان بابت انجامدادن شکارهای طولانی و طاقتفرسا آمادهتر از مردان هستند.
در پژوهش جالبی در پرو مشخص شده است که ابزارهای شکار زنان را پس از مرگشان با آنها دفن میکردهاند.
نقش کلیشههای ذهنی آنقدر قوی است که وقتی در ۱۸۷۸ در سوئد قبر فردی پیدا شد که ابزارهای جنگیاش را همراه او دفن کرده بودند، بلافاصله نتیجه گرفتند که این فرد مرد بوده است. درحالیکه تشخیص اسکلت زن از مرد برای پژوهشگر این حوزه نباید کار چندان سختی باشد، تغییری در این نتیجه ایجاد نشد تااینکه در سال ۲۰۱۷ و با آزمایش دی.ان.ای مشخص شد که صاحب آن قبر زن بوده است.
این پژوهشها گواهی هستند بر اینکه وقتی طی سالهای گذشته، برخی فمینیستها که بعضی خوانشهای رایج از روانشناسی تکاملی و نظربههای پیرامون تکامل انسان را، که به نقش جنسیت اشاره داشتند، سودار میدانستند در مسیر درستی بودهاند.
احتمالا شمار دیگری از نظریههای تکاملی که به نقشهای جنسیتی میپردازند نیز متاثر از کلیشههای ذهنی برآمده از فرهنگ پژوهشگران هستند. مشاهدات ما رنگ پیشفرضهای فرهنگی را به خود میگیرند و مشاهدات زیستشناسان نیز مستثنی نیستند.
با این حال معرفتشناسی تکاملی به ما میگوید علم خوداصلاحگر است و خوانشهای تکاملی سودار گذشته بهسرعت در حال تغییراند. هرچند نقش پیشفرضهای نظری هیچگاه به نحوی کامل زدوده نخواهند شد اما کافی است انتخاب طبیعی فعالانه مدلهای ناکارآمد را کنار نهد: خطاهای گذشته حذف میشوند و خطاهایی نو سر برمیآورند و باید آمادهی بازبینی در خطاهای جدید باشیم.
جزماندیشی جایی در علم ندارد.
هادی صمدی
@evophilosophy
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
تکامل مراسم و مناسک: ارسال پیام به قصد جلب همکاری و همبستگی
چرا طی فرایند تکامل، مناسکی مانند «شب یلدا» شکل گرفتهاند؟
پژوهشهای زیادی در پاسخ به این پرسش وجود دارند. یکی از آخرین آنها که با عنوان «تکامل رفتارهای مناسکی در انسان به مثابه برنامهای جهت سیگنالدهی برای همکاری» در ۲۰۲۳ منتشر شده، مجموعه اطلاعات موجود در این حوزه را در کنار هم قرار داده است و به نتایج بسیار جالبی میرسد.
در چکیدهی مقاله میخوانیم که مناسک جمعی تقریباً در همهی فرهنگهای بشری، از گذشته تا به حال، وجود داشتهاند. فرضیهای که مورد اجماع است این است که مناسک نقشی اساسی در تسهیل همکاری داشتهاند. با این حال اطلاعات کمی دربارهی تکامل آنها در نیاکان ما وجود دارد.
مقاله به این پرسش میپردازد که آیا آیینهای جمعی میتوانند به عنوان یک سیستم علامتدهیِ (سیگنالدهیِ) پیچیده که همکاری متقابل را تحت فشارهای اجتماعی-اکولوژیکی در دورهی پلیستوسن تسهیل میکردهاند، تکامل یافته باشند؟
نویسندگان ابتدا سه نوع سیگنالِ شباهت، ائتلاف، و تعهد را به عنوان بلوکهای سازندهی سیستمهای سیگنالدهی در شکارچی-گردآورندههای معاصر شناسایی میکنند. سیگنالهای شباهت نشاندهندهی علایق مشترک بین سیگنالدهنده و گیرندهی پیام است؛ سیگنالهای ائتلافی عضویت در یک گروه خاص یا گروه مشترک را نشان میدهند؛ و سیگنالهای تعهد نشاندهندهی تعهد درجهبندیشده نسبت به یک قرارداد اجتماعی خاص هستند.
نویسندگان سپس نشان میدهند که این سیگنالها در برخی از سایر پستاندارانی که زندگی جمعی دارند نیز وجود دارند و سوابق باستانشناسی و دیرینهشناسی را در انسانریختها ردیابی میکنند.
در مرحله بعد، مکانیسمهای شناختی زیربنایی را معرفی میکنند که این سیگنالها را تسهیل میکنند. همچنین شواهد مربوط به حضور اولیه این مکانیسمهای شناختی، و همچنین شواهدی مبنی بر وجود فشارهای انتخابی در تکامل ارتباطات مشارکتی را بررسی میکنند.
مجموع این دسته از شواهد نشان میدهند که سیگنالهای مشارکتی که طی مناسک ارسال میشوند احتمالا در ابتدا در پلیستوسن اولیه به شکل سیگنالهای شباهت تکامل یافته باشند. اما سیگنالهای ائتلاف و تعهد بعدها یعنی در اوایل و اواخر پلیستوسن میانی ظاهر شدهاند و در نهایت یک سیستم سیگنالدهی قوی داشتهایم.
با ورود انسان خردمند این امکان وجود دارد که مناسک جمعی به عنوان یک کنش سیگنالدهی مرحلهای و مکرر (مثلا هر ساله با نشانههای فصلی خاص از جمله آغاز بهار یا آغاز کوتاه شدن طول شب در شب یلدا) اجرا میشدهاند. این سازگاری مهمی جهت تسهیل کنش جمعی در انسانها بوده است و کماکان میتواند چنین نقشی را ایفا کند.
هادی صمدی
@evophilosophy
Repost from آکادمی دگرگشت ایران (تکامل)
⚜️ آکادمی دگرگشت اتحاد زیستشناسان ایران برگزار میکند:
🔷 دورهی خشونت از دیدگاه تکاملی
🔹 ارائه توسط جناب محمدرضا معمارصادقی
🔹 براساس کتاب "تکامل خشونت"
👨🏻💼 دانشآموخته فلسفه علم (زیستشناسی) از دانشگاه UBC کانادا و صنعتی شریف
🔷 ویژگیهای دوره:
🔹 سرفصلهای آموزشی در ۱۱ جلسه
🔹زمان جلسات یکشنبه هرهفته ساعت ۱۸ عصر به وقت تهران
🔹داری گواهی معتبر
🔹امکان دسترسی مادامالعمر به جلسات ضبط شدهی دوره و جزوات هر جلسه
📆 شروع کلاسهای دوره: ۱۰ دی
⚠️ آخرین مهلت ثبتنام: ۹ دی ۱۴۰۲
✅لینک ثبتنام دوره:
https://biologyevents.ir/course/555
✅ برای دریافت کد تخفیف و اطلاعات بیشتر به آیدی تلگرامی زیر مراجعه کنید:
🆔 @academy_evolution
📣 هزینههای حاصل از این دوره صرف امور خیریه خواهد شد.
.
.
.
🆔@ir_academy_evolution
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
تکامل از راه از دست دادن!
پژوهشی که نتایج آن در نشریهی نیچر چاپ شده گواهیست بر اینکه تنوع سلولهای شبکیه در موشها بیشتر از انسانها است! این پدیده از آنجا خلاف انتظار است که موشهای امروزی شبیهترین گونه به نیای همه پستانداراناند. به عبارتی دیگر طی تکامل چشم در انسان، تنوعی از سلولهای شبکیه از بین رفته است و نه آنکه بر این تنوع افزوده شده باشد!
در این پژوهش که انواع سلولهای شبکیه در چندینگونه و از جمله انسان مقایسه شده است نشان میدهد که نیای مشترک پستانداران واجد تنوع بالایی از انواع سلولهای شبکیه بوده است. موشهای امروز که نزدیکترین شباهت را نسبت به سایر پستانداران به نیای مشترک آنها دارند دارای ۱۳۰ نوع سلول در شبکیه هستند درحالیکه این تعداد در انسان ۷۰ نوع است.
دو سوال مطرح است:
چنین تنوع بالایی در سلولهای شبکیهی نیای پستانداران از کجا آمده؟
چرا این تنوع در تباری که به انسان رسیده کم شده است؟
در پاسخ به پرسش اول مشخص شده است که نیای مشترک پستانداران که ۲۰۰ میلیون سال پیش میزیسته بخش بزرگی از این تنوع را با نیای مشترک همهی مهرهدارن که ۴۰۰ میلیون سال پیش میزیسته شریک بوده است.
اما سوال دوم تامل بیشتری میطلبد. یکی از پاسخهای اولیه به این سوال که چرا تنوع سلولهای شبکیه در انسانها کمتر شده است میتواند این باشد که با بزرگ شدن مغز انسان، و متناظر با آن با بزرگ شدن بخشی از مغز که به پردازش اطلاعات بینایی اختصاص دارد، بخش مهمی از رفتارهای انعکاسی و واکنشی مربوط به بینایی از بین رفته است. تنوع سلولهای بینایی در نیای موشمانند اولیه به این علت بوده است که آن موجود بتواند سریع و انعکاسی نسبت به خطرات بیرونی واکنش نشان دهد. چیزی که امروزه در علوم شناختی "شناخت بدنمند" مینامیم کمک میکرده است که مقدار مهمی از پردازش اطلاعات در چشم نیای موشمانند انجام شود که بتواند با واکنشی سریع از خطر بگریزد. در انسانها این اطلاعات به مغز منتقل میشود، و هر چند با این کار قدری از سرعت عکسالعمل کاسته میشود، اما در عوض واکنشها سنجیدهترند.
این فرضیه نیازمند آزمونهای تجربی بعدی است. اما با بخشهای دیگری از دانش زمینهای ما همخوان است. از جمله اینکه این امکان پردازش باعث شده است که دیدن در انسان، همانطور که کوهی شواهد تجربی به نفع آن داریم، تحتتاثیر پیشفرضها و انتظارات ما قرار گیرد؛ چیزی که در فلسفه علم "نظریهبار بودن مشاهدات" خوانده میشود.
این فاصله گرفتن از اندرکنشهای غیرواکنشی با محیط، و اتکا به پردازشهای عالیتر در مغز، مبنای بسیاری از پدیدههای فرهنگی بعدی شد، که از جملهی آنها میتوان به شکلگیری اسطورهها، ادیان، و علوم اشاره کرد؛ جاییکه به نحوی استعاری موجودات خیالی، ازدیدهنهانها، و مشاهدهناپذیرها را نیز "میبینیم". تا جاییکه شاعری نابینا چون رودکی نیز از نوعی دیدن تاملی سخن میگوید:
"به چشم دلت دید باید جهان
که چشم سر تو نبیند نهان"
هادی صمدی
@evophilosophy
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
گامی دیگر در درک تکامل مغز
هوشمندی به ساختار ارتباطی مغز است نه به بزرگی آن. «مغز فیل بزرگتر از مغز انسان است اما انسان هوشمندتر است.»
یافتهای که سه روز پیش در نشریهی پیشرفتهای علم منتشر شده است دریچهای نو به یکی از پرسشهای مهم در تکامل مغز انسان میگشاید.
قبل از معرفی یافتهی جدید، به یافتهای قدیمیتر در مورد انسان نالدی اشاره کنیم. انسان نالدی، که ۲۵۰ هزار سال پیش میزیسته، موجودی با وزن تقریبی ۴۰ کیلوگرم اما با مغزی به اندازهی یک پرتقال بود که بقایای آن در ۲۰۱۵ در غاری در ژوهانسبورگ کشف شد. شواهدی که در غار وجود داشت نشان میداد که انسان نالدی، بسیار هوشمند بوده است و بسیاری از رفتارهای نمادین انسان خردمند را نیز داشته است. (برای آشنایی بیشتر با وضعیت انسان نالدی، گفتوگوی رامتین بیدارس با دکتر حامد وحدتینسب را در اینجا ببیند.)
معما اینجا بود که اگر نوعی از انسان، با حجم مغزی بسیار کوچکتر، بسیاری از رفتارهای هوشمندانهی انسان خردمند با مغز بزرگ را داشته پس شاید بزرگی مغز آنقدرها هم که گمان داریم ربطی به هوشمندی نداشته باشد.
پس چه چیزی مهم است؟ احتمالا ساختار ارتباطی مغز. البته دیرزمانی است که میدانیم چین و شکنجها در مغز انسان بیشتر از سایر نخستیها از جمله شامپانزهها است. آناتومی جمجمهی انسان نالدی هم نشان میدهد که ساختار مغزش مشابه انسان اندیشهورز بوده.
اما یافتهی جدید چه میگوید؟ در این پژوهش میزان گلوکوز مصرفی در بخشهای مختلف مغز را با میزان فعالیت نورونهای آن بخشها به نحوی تطبیقی مقایسه دادند. همبستگی کاملی در نتایج آن مشاهده شد. یعنی مشخص شد مغز انسان در بخشهایی که روابط میان نرونها بیشتر است، یعنی در نئوکورتکس، که به تفکر، حافظه، توجه، ادراک، و سایر مواردی که در انسانها پررنگترند، ۶۷ درصد پرمصرفتر است.
به عبارتی بخشهای مختلف مغز، با اینکه تراکم یکسانی دارند و تک تک نورونهای مغز هم در تمامی قسمتها، مصرف انرژی مشابهی دارد، اما در بخشهایی که ارتباطات آن بیشتر است بسیار پرمصرفتر است. به عبارتی دیگر، تکامل، افزایش مصرف انرژی را در راه افزایش ارتباطات بخشهایی از مغز هدایت کرده است.
استفادهی استعاری از این یافته:
اگر بتوانیم هوشمندی را به گروههایی از انسانها نسبت دهیم گروههایی هوشمندترند و بهتر مسئله حل میکنند که روابط میان آنها قویتر باشد. مثلا گروههای دانشگاهی که در آنها پروژههای مشترکی میان پژوهشگران تعریف شود و هزینههای پژوهشی به سوی این پروژههای مشترک هدایت شود بهتر قادر به حل مسائل خواهند بود.
اما برقراری روابط میان افراد، نیازمند برخورداری از مهارتهای ارتباطی و سایر مهارتهای نرم است. گروههای پرجمعیتی که فاقد این مهارتها هستند به مغز بزرگ فیل میمانند که بهرغم بزرگی، هوشمندی مغز انسان را ندارد.
مغز انرژی مصرفی خود را بیش از هر چیز صرف برقراری ارتباطات میکند. به نحو مشابه لازم است بخش بزرگی از انرژی خود را به مهارتهای ارتباطی اختصاص دهیم.
هادی صمدی
@evophilosophy
