خبرهای تکاملی
Open in Telegram
کانالی جهت به اشتراک گذاری اخبار تکاملی ارتباط با کانال از طریق @peace_gulf
Show more860
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-430 days
Posts Archive
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
"مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است"
تبیین تکاملی پیری
در پست قبل دیدیم که افزایش قابلیت زادآوری از طول عمر میکاهد. به این ترتیب کاملا از منظر تکاملی قابلپیشبینی است که اگر تکامل به افزایش قابلیت زادآوری توجه دارد پس لاجرم، پیری را نیز با خود به همراه دارد. اما مسئله قدری پیچیدهتر است:
پس چرا برخی از گونههای جانوران، نسبت به گونههای مشابه، عمری بسیار طولانیتر دارند. برخی سنگماهیهای آلاسکا تا ۲۰۰ سال زندگی میکنند. کوسههای گرینلند در ۱۵۰ سالگی بالغ میشوند و تا ۴۰۰ سال نیز زندگی میکنند. صدفهای ایسلندی نیز ۵۰۰ سال عمر میکنند. درخت کاجی در کالیفرنیا است با عمری نزدیک به پنج هزار سال. باکتریها که از راه دوتاشدن تولیدمثل میکنند عملا بهسبب پیری نمیمیرند.
بنابراین گویا پیری در جهان جانداران چندان هم که در بدو امر به نظر میرسد اجتنابناپذیر نیست.
احتمالا میتوان حدس زد که در این گونهها، از آن ژنهای چندنمودی متعارضی که در پست قبل به آنها اشاره شد، که یک نمود فنوتیپی آنها قابلیت زادآوری بود و نمود فنوتیپی دیگر آنها پیری، خبری نیست.
اما یافتهی جدیدی نشان میدهد که انتخاب طبیعی نه بهصورت تصادفی و طی یک انتخاب منفعلانه و جانبی، بلکه بهنحوی فعالانه، پیری را انتخاب کرده است. در این مسیر، ژنهای چندنمودی متعارض به دلیل فایدهای که در جهت افزایش زادآوری داشتهاند انتخاب شدهاند. بهعبارتی، گویا در عموم گونهها، پیری فایدههایی هم داشته است. مثلا چه فایدهای؟!
برای مثال، ممکن است وقتی محیط در حال تغییرات مستمر باشد (درست بهخلاف محیط جاندارانی که در بالا از آنها نام برده شد)، پیری و مرگ برای بقای تبار سودمند باشد، زیرا با حذف آنها، راهحلهایی که البته در محیطهای قبلی مناسب بودند اما اکنون مناسب محیط جدید نیستند نیز حذف میشود. بدون حذف آنها بخشی از منابع کمیاب محیطی در راه ادامهی زیست آنها هدر میرود. پیری و مرگ متعاقب آن، سبب میشود که گونهی جدید موجود زنده بتواند بهجای رقابت با گونهی قبلی، به واسطهی وجود زادگانی که علاوهبر بخش اعظم ژنهای قبلی، با عرضهی جهشهای جدید امکان راهحلهای بدیع را نیز در جهت حل مشکلات پیشرو در اکوسیستم جدید دارند، راه را برای ادامهی تبار فراهم کند.
فرض کنید در یک گونهای به جای آنکه افراد ۲۰۰ سال عمر کنند و در این فاصله ۵ بار زادآوری کنند، ۲۰ سال بیشتر عمرنکنند و فقط دو بار زادآوری کنند. در حالت دوم در بازهی زمانی ۲۰۰ ساله مجموعا ۴۰ بار زادآوری توسط تباری از زادگان انجام شده است. بهویژه اگر محیط در حال تغییر باشد راهکار دوم ارجح است زیرا بابت حل مشکلات محیطی نظیر گرم یا سرد شدن محیط یا کاهش منابع آب و غذا به جهشهایی نیاز است که شاید راهحلی برای این مسائل عرضه کنند. حالا اگر قرار باشد نخستین زاده از این تبار عمری طولانی، مثلا ۲۰۰ ساله، داشته باشد دستهی بسیار بزرگی از موجودات این گونه را داریم که برای تصاحب منابع کمیاب وارد رقابت با زادگان خود میشوند و بنابراین از بخت بقای موجوداتی که راهحلهای بهتری دارند کاسته میشود. درنتیجه، حذف نیاکان با به کار افتادن سازوکار پیری و مرگ متعاقب آن به نفع تبار است.
بااینحال، این سناریو فقط در صورتی صادق است که افراد عمدتاً توسط بستگان خود احاطه شوند. اگر خالیکردن میدان زندگی از راه پیری بهنفع گونههای مشابهی باشد که آنها نیز از همان منابع کمیاب بهره میبرند، پیری و مرگ توجیه تکاملی خود را از دست میدهد و اینبار شاهد افزایش طولعمر خواهیم بود و طبعا کاهش زادآوری. زیرا اگر قرار باشد هم طولعمر زیاد باشد و هم قابلیت زادآوری، جمعیت زیاد افراد یک گونه علیه پایداری تبار در درازمدت عمل میکند.
در پژوهش اخیری که در نشریهی ام.بی.سی بایولوژی منتشر شده، از مدلهای رایانهای در جهت آزمون این فرضیهها استفاده شده و نتایج، همنوا با شرحی بوده است که ذکر شد.
پیری درواقع میتواند تکامل را تسریع کند و بهویژه وقتی سودمند است که اولا رقابت زیادی بر سر منابع باشد و ثانیا گونهی موردنظر رقابت شدیدی بر سر منابع با دیگر گونهها نداشته باشد.
نکتهی نهایی: اگر پیری و مرگ متعاقب آن چنین تبیین تکاملی قویای دارد آیا کماکان معقول است که از اصطلاح «متعارض» در "ژنهای چندنمودی متعارض" سخن گوییم؟!
آنچه در جهان زیستی از یک منظر «بد» مینماید از منظری دیگر «خوب» است.
هادی صمدی
@evophilisophy
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
تولیدمثل علیه بقا!
قابلیت زادآوری بیشتر، عمر کوتاهتر!
معمولا از منظر تکاملی گفته میشود بقای فرد تا جایی مهم است که به تولیدمثل بیانجامد. در میان جانوران، نرهایی که برای تصاحب مادهها وارد جدالهایی مرگآور میشوند شاخصترین گواهی هستند بر اینکه بقای فرد در خدمت تولیدمثل است. از منظری دیگر تولیدمثل در خدمت بقای تبار، یا گونه، یا نسخههایی از ژنها است.
در مورد انسان داستان پیچیدهتر است. اولا اکثریت انسانها به میزانی که «قابلیت» فرزندآوری دارند بچهدار نمیشوند. ثانیا زنان بعد از یائسگی عمری طولانی دارند. هرکدام از این دو پدیده تبیینهای تکاملی دارد که اینجا به آن نمیپردازیم.
(توجه: قابلیت زادآوری با تعداد بالفعل زادگان یکی نیست.)
مقالهای که دیروز در ساینس منتشر شده شواهد ژنتیکی جالبی را فراهم میکند که احتمالا از این به بعد در بررسی رابطهی تولیدمثل و بقا در انسان به آن اشاره خواهد شد.
ابتدا شرح مختصر پسزمینه:
در سال ۱۹۵۷، جورج ویلیامز، زیستشناس تکاملی، گفت جهشهای ژنتیکیای که روند پیری را تسریع میکنند، اتفاقا میتوانند موردپسند انتخاب طبیعی قرار گیرند، مشروط بر آنکه به تولیدمثل بیشتر کمک کنند.
بهعبارتی جانداری که قابلیت زادآوری بالاتری داشته باشد، مثلا، و البته نه ضرورتا بلوغ زودرس داشته باشد، میتواند فرزندان بیشتری تولید کند، مثلا، زودتر وارد فرایند تولیدمثل شود. اما بهای افزایش قابلیت زادآوری و بلوغ زودرس، ممکن است عمر کوتاهتر باشد. اگر شرایط در جانداری به این ترتیب باشد، انتخاب طبیعی تولیدمثل بیشتر را به عمر طولانیتر ترجیح میدهد.
مطابق نظریهای که به چندنمودی متعارض موسوم است علل ژنتیکیای نیز در رابطه با قدرت زایایی و طولعمر نقش دارند.
ژنی که چندنمودی است در ایجاد خصیصههای فنوتیپی ظاهراً بیربط شرکت دارد، اما احتمال تعارض پیدا کردن این خصیصهها نیز وجود دارد. یعنی ممکن است برخی از این خصیصهها برای جاندار مطلوب باشند و برخی خیر. (یکی از علل اصلی اینکه انتخاب طبیعی هیچگاه کمال نمیآفریند وجود همین ژنهای چندنمودی متعارض است.)
انتخاب طبیعی به دلیل برخی سودمندیهای آن ژن، انتخابش میکند غافل از اینکه با این کار برخی خصیصههای مضر را نیز انتخاب کرده است. (البته اگر نسبت ضررها به فایدهها افزایش یابد، انتخاب طبیعی دست از انتخاب آن ژن برمیدارد.)
تاکنون سادهترین تبیین تکاملی پیری همین نظریهی ویلیامز بوده است: اینکه احتمالا ژنهایی چندنمودی وجود دارند که به جهت افزودن بر توان زادآوری انتخاب شدهاند اما نمود دیگر همان ژنها افزایش سرعت پیری بوده است.
طی تکامل انسان سن بلوغ رو به افزایش بوده است. انسانها نسبت به سایر نخستیها از جمله شامپانزهها و بونوبوها بلوغ دیررستری دارند. اما از سوی دیگر طولعمر انسانها نسبت به سایر نخستیها بیشتر است. این شاهدی تجربی به نفع نظریهی ویلیامز است. اما طی این سالها همواره چشمانتظار شواهد ژنتیکی دقیقتری بودهایم که این نظریه را دقیقتر بیازماید.
پژوهش مورد اشاره، شواهد تجربی بیشتری به نفع فرضیهی ویلیامز عرضه میکند. مطابق این پژوهش که برآمده از مطالعهی ژنوم بیش از ۲۷۰ هزار بریتانیایی است تولیدمثل و طول عمر از نظر ژنتیکی دارای همبستگی منفی قویای هستند، به این معنی که جهشهای ژنتیکی که تولیدمثل را تقویت میکنند، طول عمر را کوتاه میکنند.
دو دسته از افراد را در این پژوهش از هم جدا کردند: آنهایی که حامل جهشهایی بودند که آنها را مستعد نرخ تولیدمثل نسبتاً بالا میکرد، و آنهایی که نه فقط جهشهای دستهی نخست را نداشتند، بلکه در جهت مقابل، حامل جهشهایی بودند که آنها را مستعد نرخ نسبتا پایین باروری میکرد.
نتیجه؟ شواهد تجربی به نفع آن است که طولعمر دستهی دوم به نحو معناداری بیش از طولعمر دستهی نخست است.
سوالهای زیادی مطرح میشود که پژوهشهای بعدی به آنها پاسخ خواهند داد.
آیا این همبستگی گواهی از یک رابطهی علی است؟
آیا در سایر نقاط جهان این نتایج تکرار میشود؟
نقش عوامل محیطی در مشاهدهی این همبستگی چقدر است؟
خود این پژوهشگران نیز میگویند احتمالا نقش عوامل محیطی بسیار بیشتر است. به عنوان نمونه:
طی چندسال اخیر شاهد کاهش سن بلوغ در نوجوانان برخی کشورهای توسعهیافته بودهایم. از یکسو، افزایش وزن دختران، بلوغ زودرس را برای آنها به همراه داشته است (که البته به احتمال زیاد، ناشی از تغذیهی پرکالری است و نه تغییرات ژنتیکی). اما از سوی دیگر میشنویم که امید به زندگی به علل محیطی رو به افزایش است.
با این حال، احتمالا با اینکه «میانگین» طولعمر رو به افزایش است کماکان آنها که جهشهایی در جهت کاهش برخورداری از قابلیت زادآوری دارند بیشتر از آنها که جهشهایی در جهت افزایش برخورداری از قابلیت زادآوری دارند عمر کنند.
هادی صمدی
@evophilosophy
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
به طور میانگین، آنها که زیبایی طبیعت را درک میکنند انسانهایی اخلاقیترند.
کریستیانه نوسلاین-فولهارت که علاوهبر نوبل فیزیولوژی و پزشکی، جوایز علمی مهم دیگری را در کارنامهی خود دارد، در کتاب زیبایی جانوران به زبانی ساده شرح میدهد که چگونه این میزان زیبایی در طبیعت بهوجود آمده است.
خانم نوسلاین-فولهارت همچنین خواننده و نوازندهی آماتور است و به میزانی به آشپزی علاقه داشته که کتابی نیز در این زمینه نگاشته و کاملا کلیشههای ذهنی نادرست ما از یک دانشمند را شکسته است.
خوشبختانه ترجمهی فارسی کتاب در نشر دکسا منتشر شده است و در مراسم رونمایی کتاب علاوهبر مترجم، کاوه فیضالهی، در خدمت دو تن از زیستشناسان نامآشنای کشور هستیم: عبدالحسین وهابزاده و رضا ندرلو.
فریبرز حیدری، عکاس نامآشنای حیات وحش ایران، که مترجم این ترجمه را به او تقدیم کرده است گزیدهای از عکسهای خود را در حاشیهی مراسم به نمایش درخواهد آورد تا نمونههایی از زیبایی حیات وحش ایران را نیز شاهد باشیم.
جمعه ۱۷ آذر ساعت ۱۵
ایرانمال، نشر ثالث، طبقه G3، پلاک ۱۸۳
ورود برای عموم آزاد است.
هادی صمدی
@evophilosophy
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
همکاری میان بونوبوها: شاهدی بر اینکه احتمالا چگونه نخستین هنجارها در انسانها شکل گرفتهاست.
انسانها با چه کسانی همکاری میکنند؟
مشخصاً با خویشاوندان نزدیکشان.
شراکت والدین در پرورش فرزندان، کمک برادرها و خواهرها به یکدیگر و کمک فرزندان به والدین را در نظریهی تکامل به اشکال مختلفی توضیح میدهند که یکی از معروفترین توضیحات آن به نام "انتخاب خویشاوند" شناخته میشود. مطابق این نظریه افرادی که به لحاظ ژنتیکی ارتباط نزدیکی با هم دارند با کمک به یکدیگر بهطور غیرمستقیم به بقا و انتشار ژنهای خودشان، که نسخههایی از آن در بدن خویشاوندان نزدیک آنها نیز وجود دارد، کمک میکنند. این نوع همکاری و به اشتراک گذاردن منابع مختص انسانها نیست. بسیاری از سایر جانوران نیز چنین میکنند.
اما انسانها با دیگر اعضای گروه نیز همکاری میکنند. به چه دلیل؟ زیرا در اینصورت با کمک به دیگری به شکلی غیرمستقیم به خود کمک کردهایم. اما اینبار همکاری قدری با احتیاط بیشتری انجام میشود. آیا کمککردن به کسی که کمک نیاز دارد بازگشتی هم دارد یا نه؟ آیا آن فردی که امروز به او کمک کردیم وقتی به کمک احتیاج داریم به کمک ما خواهد آمد؟ در پاسخ به این پرسش نظریههای تکاملی دیگری وجود دارد. یکی از آنها "دگردوستی متقابل" نام دارد. مطابق این نظریه به کسانی کمک میکنیم که آنها نیز در آینده این دگردوستی را با کمک به ما پاسخ دهند. اما این سنخ از همکاری نیز فقط در میان انسانها دیده نمیشود. نه فقط در سایر نخستیها از جمله در شامپانزهها و بونوبوها، بلکه در برخی انواع خفاشها نیز چنین پدیدهای قابل رصد است. خفاشهای خونخواری که موفق به خوردن خون شدهاند به برخی از افراد دیگری که چیزی برای خوردن گیر نیاوردهاند کمک میکنند: مقداری از خون خورده را قی میکنند تا برخی از اطرافیان آنها نیز از گرسنگی نجات یابند. اما برای چه کسی این فداکاری را انجام میدهند؟ آنهایی که قبلا به آنها کمک مشابهی کردهاند! اگر به کسی کمک کردند و بار دیگر پاسخی نداد همکاری با او را قطع میکنند.
تا اینجا مشخص است که انسانها در کمک به خویشاوندان و نزدیکان غیرخویشاوندی که همدیگر را میشناسند یگانه موجوداتی نیستند که همکاری میکنند. پس چه تفاوتی میان همکاری در انسانها با سایر موجودات از جمله با خویشاوندان نزدیک آنها یعنی نخستیها وجود دارد؟
پاسخ متعارف این است: انسانها در جوامع پیچیده با وضع هنجارهایی که در قالب روایتهایی مورد پذیرش عام در سپهر هنجاری جامعه وجود دارد با "دیگرانی که آنها را نمیشناسند" نیز همکاری میکنند. وقتی به فروشگاهی میرویم لازم نیست فروشنده را بشناسیم. هنجار رایج در جامعه اینگونه است که میتوانیم به قیمت کالاهای مورد نیاز نگاه کنیم و متناسب با پولی که داریم کالاهایی را انتخاب کنیم و با تحویل پول به فروشندهای که همدیگر را نمیشناسیم کالا را از مغازه خارج کنیم. اینکه چگونه این سنخ از همکاری طی فرایند تکامل انسان شکل گرفته، اما در سایر نخستیها خیر، حجم بزرگی از متون تکامل را به خود اختصاص داده است.
نظریهها هر چه باشند، در یک پیشفرض مشترکاند: "این نوع همکاری فقط در انسانها مشاهده شدهاست."
حالا یافتهای که نتایج آن دیروز در ساینس منتشر شده نشان میدهد که خلاف این پیشفرض رایج، بونوبوها نیز با افرادی از گروههای دیگر وارد مراوداتی میشوند. وقتی در سال 2021 گزارشی در ساینس منتشر شد مبنی بر اینکه دو بونوبوی ماده، کودکی از گروه دیگر را به فرزندی قبول کردهبودند این رفتار بونوبوها بسیار عجیب بهنظر میآمد و تبیین تکاملی سادهای برای آن متصور نبود.
حالا پژوهشی دوساله نشان میدهد گروههای جدا از بونوبوها گهگاهی به دیدار هم میروند و ساعتی را بدون هیچ درگیری با هم میگذرانند. در این مراودات گاه هیچ فایدهی قابل رصدی، لااقل در کوتاهمدت، مشاهده نشده است. گاه این مهمانی، که در آن ممکن است به یکدیگر خوردنیهای خود را تعارف کنند و به تیمار هم بپردازند، طولانی شده و در مواردی ممکن است کلا برای همیشه دو گروه به یک گروه تبدیل شوند. پژوهشگران میگویند اینکه گروهی به دیگری خوردنی بدهد ضرورتا همراه با حرکت متقابل از گروه دیگر همراه نبوده و با اینحال ادامه یافته است.
چنین رفتاری در شامپانزهها، که در مقایسه با بونوبوها رفتارهای خشونتآمیز بیشتری نشان میدهند، دیده نشده است. اینکه چه رابطهای میان کاهش خشونت و این دسته از مراودات و رفتارهای صلحجویانه وجود دارد دقیقاً مشخص نیست و تبیین تکاملی این رفتارهای بونوبوها معماهای زیادی را جلوی روی تکاملدانها گذاشتهاست که پاسخ به آن میتواند به درک جدیدی از تکامل هنجارهای اجتماعی در گونهی انسان بیانجامد.
هادی صمدی
@evophilosophy
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
چرا خرافهها رایجاند؟ تبیینی تکاملی
خرافهها باورها یا رفتارهاییاند که علم از آنها پشتیبانی نمیکند. مثلا کسی که میپندارد علت باخت او در یک مسابقه، تخصیص یافتن شمارهی ۱۳ به او بوده است، باوری خرافی دارد زیرا هیچ تبیین علمی شناخته شدهای میان این دو ارتباط علّی برقرار نمیکند.
پژوهشهای گذشته نشان داده بود که میزان خرافی بودن مردم بسیار بیش از چیزی است که تصور میکنیم.
برای نمونه، پژوهشهایی نشان داده بودند که ۲۵ درصد مردم امریکا و ۴۰ درصد مردم اروپا خرافیاند.
نتایج پژوهشی که اخیرا منتشرشده نشان میدهد که ۹۷ درصد مردم اسرائیل باورها یا رفتارهای خرافی دارند. بزرگی این عدد آنقدر تعجببرانگیز است که احتمالا پژوهشگران را وامیدارد پژوهشهای مشابهی در دیگر نقاط جهان انجام دهند تا مشخص شود که آیا این خصیصهای جهانی است یا وابسته به منطقهای خاص است و اصلا اگر پژوهش تکرار شود همین ارقام را مشاهده خواهیم کرد یا نه. اما مجموع یافتههای قبلی و جدید نشان میدهد که شیوع خرافه بسیار بالا است.
آیا شیوع خرافه تبیینی تکاملی دارد؟
قبل از پاسخ به این پرسش به نکات جالب دیگری در این پژوهش اشاره کنیم:
درصد کمی از افراد -حدودا ۱۵ درصد- باورها و رفتارهای خرافی را توأمان دارند. این بدین معناست که در ۸۵ درصد دیگر، میان باور و رفتارشان ناسازگاری وجود دارد و این تعارض بسیار بیش از انتظارات اولیه است.
۵۰ درصد مردم با اینکه باورهای خرافی ندارند اما از خودشان رفتارهای خرافی بروز میدهند. مثلا اگر قرار باشد در مسابقهای میان دو شمارهی ۱۲ و ۱۳ یکی را انتخاب کنند، ۱۲ را ترجیح میدهند. این نمونهای از رفتار خرافی است هرچند که فرد ممکن است به نحسبودن ۱۳ باور نداشته باشد.
خلاف آن دسته، ۳۵ درصد افراد باورهای خرافی دارند اما خرافی عمل نمیکنند. مثلا باور دارند که ۱۳ نحس است اما این باور را در زندگی روزمره دخالت نمیدهند.
در این مورد نیز پرسشی تکاملی مطرح میشود. ظاهرا در فرایند تکامل باید شاهد حذف موارد ناسازگاری میان باور و رفتار میبودیم. مگر نه اینکه باورها قرار است راهنمای رفتارمان باشند؟ پس چرا شاهد چنین درصد بالایی از ناسازگاری میان رفتار و باور هستیم؟
نخست آنکه شاید در حوزهی خرافه این ناهماهنگی چیز زیاد بدی هم نباشد. اگر قرار بود که به نحوی سازگار، بر اساس باورهای خرافی رفتار کنیم احتمال موفقیت کم میشد.
میتوان این فرضیه را با توسل به همین دادهها نقد کرد، زیرا فقط ۳۵ درصد افراد باورهایی خرافی داشتند اما بهتناسب باورشان رفتار خرافی نداشتند. درست بهعکس، در ۵۰ درصد جامعه باورها اصلا راهنمای عملکردشان نبوده زیرا باور خرافی نداشتند اما خرافی رفتار میکردند. و مگر نه اینکه تکامل با رفتار ما کار دارد و نه با باورهای ما؟
پاسخ دوم آن است که احتمالا باورها و رفتارهای خرافی تاثیرات زیستی منفی زیادی ندارند و بنابراین باید این ناسازگاری را در سطح تکامل فرهنگی تبیین کرد. اگر در محیط ساوانا کسی باور داشت که شیرها موجوداتی رام هستند و بر آن اساس نیز عمل میکرد بخت بقای چندانی نداشت. اما کسی که میپندارد عدد ۱۳ نحس است و بر همین اساس نیز آن را انتخاب نمیکند، عدم انتخابش تاثیر چندانی بر بقای او ندارد. حتی بهعکس، در سطح تکامل فرهنگی، وقتی عموم مردم باورها یا رفتارهای خرافی داشته باشند سوگیری همرنگی با جماعت آنها را به سمت همین باورها و رفتارها سوق میدهد تا از سمت جامعه طرد نشوند، و این توضیحی تکاملی جهت شیوع خود خرافهها است. اما این پاسخ، سوال دیگری را پیش میکشد: اصلا چرا باید چنین باورها و رفتارهایی رایج شده باشد که فرد بخواهد همرنگ جماعت شود؟
تبیینهای تکاملی دیگری نیز وجود دارد. صرف برقراری رابطهی علی میان پدیدهها، خود یک سازگاری است. البته ممکن است خطاهایی نیز رخ دهد. اما تکامل با برآیندها سروکار دارد. فایدهی برقراری روابط علّی گسترده میان پدیدهها دقیقا همان چیزی است که کلیت فرهنگ بشری و از جمله علم را بهوجود آورده است. وقتی فایدهی چیزی زیاد باشد انتخاب طبیعی اجازهی گسترش آن را صادر میکند هر چند صدور این جواز به بروز خطاهایی نیز بیانجامد.
همین محاسبهی برایند توسط انتخاب طبیعی در ساحت دیگری نیز در کار است. از یافتههای دیگر این پژوهش این است که هر چه تحمل فرد نسبت به امری نامطمئن کمتر باشد امکان خرافی عمل کردن او در آن باره افزایش مییابد حتی اگر به آن خرافه باور نداشته باشد. این پدیده گویای اجتناب از خطر است. وقتی هزینهی رفتاری پایین است هر چند نامعقول باشد آن را انجام میدهیم تا مبادا خطر بزرگ اما نامحتمل رخ دهد. نام این پدیده "زیانگریزی" است.
اما به وضوح هر آنچه در گذشتهها به عللی تکاملی شکل گرفته لزوما در جهان امروز کارآمد نیست. تمایل زیاد به قند و چربی نمونهی معروف آن است.
هادی صمدی
@evophilosophy
🙈 تکامل انسان از آفریقا نیست!
📚 یک مطالعه بحث برانگیز جدید می گوید کشف جمجمه میمون باستانی ممکن است این باور قدیمی را که اجداد میمون ها و انسان ها از آفریقا آمدهاند به چالش بکشد.
🐵 دانشمندان گزارش دادند که جمجمه جزئی میمون به نام Anadoluvius turkae در کانکری ترکیه پیدا شده است و به نظر میرسد قدمت آن به 8.7 میلیون سال قبل بازمیگردد.
👤 در همین حال انسانهای اولیه که شامل انسان، میمونهای آفریقایی و اجداد فسیلی آنها میشوند، تا حدود هفت میلیون سال پیش در آفریقا دیده نشده بودند. این کشف، دیدگاه گستردهای را به چالش میکشد. دیدگاهی که میگوید اجداد میمونها و انسانهای اولیه منحصراً از آفریقا منشا گرفتهاند.
📍محققان می گویند که این نشان میدهد که هومینینها ممکن است ابتدا در اروپا قبل از مهاجرت به آفریقا تکامل یافته باشند.
پروفسور دیوید بگون، دیرینهانسانشناس از دانشگاه تورنتو و نویسنده ارشد این مطالعه، گفت:«یافتههای ما بیشتر نشان میدهد که انسانریختها نه تنها در اروپای غربی و مرکزی تکامل یافتهاند، بلکه بیش از پنج میلیون سال را در آنجا سپری کردهاند و در شرق مدیترانه گسترش یافتهاند تا در نهایت در نتیجه تغییر محیطها و کاهش جنگلها در آفریقا پراکنده شوند.
📌 این شواهد جدید از این فرضیه حمایت میکند که انسانریختها از اروپا سرچشمه گرفته و به همراه بسیاری از پستانداران دیگر بین 9 تا 7 میلیون سال پیش در آفریقا پراکنده شدهاند، اگرچه به طور قطعی آن را ثابت نمیکند.» وی افزود: برای اثبات این موضوع، فسیلهای بیشتری از اروپا و آفریقا باید از بین هفت تا هشت میلیون سال پیش پیدا شود تا بتوان پیوندی بین این دو گروه پیدا کرد.
تحقیقات نشان دادند که این میمون حدود 110 تا 130 پوند وزن داشته، احتمالاً در یک جنگل خشک زندگی میکرده و احتمالاً زمان زیادی را روی زمین سپری کرده است.
🔍 شواهد کنونی نشان میدهد که انسانریختها برخلاف هر گونهی زندهای از اجداد میمونهای میوسن در آفریقا سرچشمه گرفتهاند.
📝 عسل علوی
🔱 آکادمی دگرگشت ایرانیان
🔱 @ir_academy_evolution
Repost from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
آیا انسان هنوز هم در حال تکامل است؟
پاسخ کوتاهِ چنین پرسش شایعی این است: بله؛ تکامل همواره ادامه دارد. ایجاد تغییرات در سطح ژنتیکی پدیدهای شایع است.
اما مقالهای که اخیرا منتشر شده برای این پاسخ کلی جزئیات بیشتری عرضه میکند که تا کنون ناشناخته بودند.
در پستهای قبلی اشاره شده بود که دیانای موسوم به «آشغال» چندان هم آشغال نیست و کارکردهای مهم زیستی دارد. از جمله، در آن قسمت دیانای غیرکارکردی، توالیهایی نهفته است که میتوان آنها را ژنهای بسیار کوچکی درنظر گرفت که به دلیل کوچکی تاکنون کشف نشده بودند. ابعاد این ژنهای کوچک، یا میکروژنها، تقریبا فقط دو درصد سایر ژنها است. تا کنون دانشمندان به دنبال توالیهای بسیار بزرگتری برای یافتن ژنها بودند. البته دیرزمانی بود که با مشاهدهی کدونهای آغاز و پایان به وجود این توالیها پی برده بودند اما از آنجا که پیشفرض دانشمندان این بود که ژنها ابعاد بسیار بزرگتری دارند بهسادگی آنها را ندیده میگرفتند. وقتی در سال ۲۰۲۰ پژوهشی منتشر شد که وجود تعداد زیادی از این توالیها را رصد کرده بود، پژوهشگران به این فکر افتادند که این توالیها احتمالا نقشی نیز در تکامل دارند.
این پدیده مثالی بسیار جالب است از اینکه چگونه پیشفرضهای نظری باعث میشوند پدیدههایی که پیش روی دانشمند هستند نادیده گرفته شوند. پیشفرضی که دربارهی اندازهی ژنها وجود داشت به ایجاد روشهایی برای رصد ژنها میانجامید که در آن روشها این میکروژنها رصد نمیشدند. (پیشتر نیز نمونهی جالبی از این پدیده معرفی شده بود. اینجا را کلیک کنید تا ببینید چگونه رنگ فلورسانت قورباغهها تا همین اواخر نادیده گرفته شده بود.)
در این پژوهش ۱۵۵ عدد از این ژنهای کوچک که پروتئینهای بسیار کوچکی را نیز تولید میکنند کشف شدهاست. دو تا از آنها پس از جدایی تبار انسان از شامپانزهها بهوجود آمده، ۴۴ تا از آنها نقشی در رشد سلولی دارند، و برخی از آنها با برخی بیماریها ارتباط دارند و رصد آنها میتواند در تشخیص بیماریها به کار آید.
این پژوهش این تصور شایع را نقض میکند که جهشهای ژنی عموما از راه دوبله شدن یک ژن رخ میدهند. هرچند دوبله شدن ژنها نقشی کلیدی در ایجاد تنوعهای جدید دارند، اما این پژوهش نشان میدهد که بخش بزرگی از ژنوم که فرض بر آن بوده که چون کارکرد خاصی ندارد میتوان آن را آشغال نامید در واقع میتواند نقش یک زمین بایر را بازی کند که کافی است در قسمتی از آن کدونهای آغاز و پایان افزوده شود تا بتواند همانند سایر ژنها، پروتئینهای کوچک جدیدی ایجاد کند.
پروتئین کوچکی که به این شکل خنثی و تصادفی بهوجود آمده ممکن است باعث اختلال شود که در اینصورت امکان حذف آن بالا است. اما همچنین ممکن است در جنگل بسیار بزرگ فرایندها و ساختارهای حاکم بر ارگانیسم نقش مفیدی برای خود پیدا کند که در اینصورت انتخاب طبیعی فرایند ابقای آن را در دستور کار قرار میدهد.
حتی ممکن است چند پروتئین کوچک به هم بپیوندند و پروتئین بزرگتری ایجاد کنند که تاثیرات ساختاری بیشتری را در این جنگل انبوه برای خود بیابد. به این ترتیب راهکارهای جدیدی برای تولید تنوعها در اختیار تکامل قرار میگیرد و تکامل ادامه مییابد. این راهکار همیشه بوده و هست و به دعوی نویسندگان نقش مهمی در تکامل کنونی انسان دارد.
پژوهشگران این تحقیق نوید میدهند که حوزهی جدیدی در پژوهشهای ژنتیک گشوده شده است که هم به درک بهتر تکامل میانجامد و هم پیامدهای مهمی در تشخیص و درمان برخی بیماریها خواهد داشت.
هرگاه بخشی از علم چنین پیامدهای کاربردی مهمی داشته باشد بیتردید با سرعت زیادی رشد میکند و در حاشیهی آن به فهم بهتری از تکامل، و به ویژه تکامل انسان خواهیم رسید.
هادی صمدی
@evophilosophy
