en
Feedback
واگویه؛

واگویه؛

Open in Telegram

واگویه: سخن شنیده را باز گفتن.

Show more
311
Subscribers
No data24 hours
+87 days
+2830 days
Posts Archive
photo content

فکر می‌کنی زندگی خیلی طولانیه اما یکهو می‌فهمی کل‌ش اندازه‌ی یک پلک زدن بیشتر نبود.

خانوم زارع باز صاف تو چشمای صبا نگاه کرد و گفت این ایده‌ی جنگ جنگ تا پیروزی همه‌رو بیچاره کرده. باشه خانوم زارع جون حالا به منم یه نگا بنداز بخدا ناراحت نمی‌شم.🤣

قسمت هزارم:
قسمت هزارم:

به هر قسمتی از گذشته‌م که بر می‌گردم به خودم می‌گم چقدر سخت بود اون روزها. ناراحت‌ کننده‌ست.

(روزی سه بار به دیوار خیره می‌شود و پلک نمی‌زند.)

جدی زنده باد اون قطع ارتباطی که می‌ارزید.

خیلی وضعیت زندگیم خوبه چرنوبیل هم دارم می‌بینم.

:))))
+6
:))))

همچنان دوستام ساعت یازده شب:
همچنان دوستام ساعت یازده شب:

+3
با کپشن زندگی در روزهایی که دیگه امتحان و مصاحبه و هیچ کوفتی نداری.✨✨

امروز برقا رفت و همه‌ی کلاس‌های آموزشگاه پر بودن بنابراین من و امیرعلی‌رو گفتن بریم طبقه بالا تمرین کنیم. طبقه بالا یدونه کلاس کوچیک داره که اصولا کسی اونجا نمی‌ره رفتیم و دیدیم بخاطر اینکه گاز روشن بوده و اون کلاس پنجره نداره چیزی شبیه به کوره‌ست. بعد تصمیم گرفتیم بریم تو حیاط آموزشگاه که تقریبا وسط کوچه‌ست تمرین کنیم که متوجه شدیم آدم‌ها یکم دیگه بشینیم میان برامون پول می‌ریزن بعد منشی آموزشگاه گفت برید رو پشت بوم بچه‌ها بعد پشت‌بوم یه کثافتی بود که نگم در نهایت رفتیم تو آشپزخونه نشستیم و پنجره‌رو باز کردیم و متوجه شدیم آشپزخونه حتی از تو کلاساهم بهتره. اینه شکوفایی در محدودیت‌ها.✨✨

اما تو بچه‌ی سه‌سال و یک روزه، جلوی چشمم اصلاً زود بزرگ نشدی. من حواسم به روز روز زندگی‌ات بود، من حواسم به اندازه تک‌‌تک فرهای مویت و ذره‌ذره نحوه‌ی بهتر ادا کردن حروفت و کم‌کم از چهار دست و پا کردن تا راه رفتن و از راه رفتن تا بالا و پایین پریدنت بود. من حواسم بود یکبار دیگه بهم نگفتی بادا و توانستی صدایم بزنی زی‌مب، اما هنوز زینب نشده‌ام، آن‌طور که همه صدایم می‌کنند. نمی‌شود تو تا ابد همین‌جوری صدایم کنی؟ همین‌جوری دستم‌را بگیری؟ با همین قدر تفاوت در اندازه‌ی قدم‌هایمان کنارم راه بروی؟ نمی‌شود تا ابد همین‌طور بخندی؟ همین‌طور کودکی کنی؟ عزیز من! جهانت هی بزرگ‌تر و سخت‌تر می‌شود، هنوز خیلی کودکی نکرده‌ای و خیلی زودتر از چیزی که دوست داشتم، مزه‌ی غم‌ و اضطراب‌هایی را چشیدی که می‌توانستم بابت اینکه تو داری تجربه‌شان می‌کنی از عصبانیت بمیرم. من نمی‌دانم چطور اما دقیقاً از وقتی که از مدرسه برگشتم و دیدم قنداقی سفید آبی که دوتا پای اندازه انگشت اشاره‌ام ازش بیرون است، متوجه شدم که جان آدمی به چیزی بند بودن یعنی چه. من هربار که می‌گویم الهی دورت بگردم هیچ قربان‌صدقه‌ی بیشتری در زبانم تعریف نشده که آن‌را به کار ببرم، اما می‌دانم چیزی ته قلبم هست که تو آن‌را روشن کرده‌ای و هربار که دست‌هایت‌را از هم جدا می‌کنم که فشارشان ندهی، یک چیزی آن نور را خاموش می‌کند، قلبم‌را فشار می‌دهد، زندگی‌را برایم سخت می‌کند. همه‌ی آرزوهای خوب جهان برای تو دردانه. همه‌ی دوست داشتن‌های زندگی برای تو. همه‌ی بدو بدو کردن‌ها، همه‌ی ماشین‌های اسباب‌بازی، همه‌ی خنده‌ها برای تو. تو ۲۶ تیر ۴۰۵ سه ساله شدی و زندگی‌را مبارک کردی. مبارک باشی. مبارک هستی. اصلاً مبارک خودم سه ساله شدنت. :)

photo content
+1

من دیگه نگران سلامت روان دوستای خوابگاهیم در خونه نیستم، نگران سلامت جسم‌شونم.🌱

من جدی خیلی سعی کردم که آدم خوب و ملایمی باشم و یقه‌ی کسی‌رو نگیرم. ولی هربار یادم میاد از اول آتیش می‌گیرم که چنین حماقت‌هایی دوتا پا دارن و شبیه آدم‌ها راه می‌رن و زندگی می‌کنن و الان جوری رفتار می‌کنن گوییا ما اون حرف‌هارو ازشون نشنیدیم.

اینم بگم دیگه بعدش فقط خواب خواب خواب. توی اون مکالمه‌مون گفت یک هفته دیگه همه‌چی تمومه. گفتم چی تمومه؟ درحالیکه واقعی لپ‌هاش گل انداخته بود گفت آمریکا گفته تا هفته دیگه می‌زنه. اینا می‌رن. کارشون تمومه. گفتم خب یعنی تو می‌گی بزنه؟ پس آدم‌هایی که کشته می‌شن چی؟ گفت نه آمریکا فقط زیرساختارو می‌زنه. به آدم‌ها کاری نداره. موشکاشونو اینارو می‌زنه که نتونن دفاع کنن. گفتم پس جنگ چهل روزه چی که اون‌همه آدم‌ کشته شدن؟ گفت اون اسرائیل بود، آمریکا موشک نقطه‌زن داره! الان میاد کمک اسرائیل فقط نقطه‌زنی می‌کنن ده روزه کارشون تمومه. آره داره زیرساخت می‌زنه بی‌ناموس! داره زیرساخت می‌زنه!

چقدر زر می‌زنم ماشالا خدا نگهم داره براتون.🫶🏻

من مثل روزهای اول جنگ که دوست داشتم برم تهران و از فکر به اینکه کاری از دستم بر نمی‌اومد روانی شده بودم، این روزها هم فکر می‌کنم که کاش کاری از دستم برای جنوب بر می‌اومد. چمی‌دونم حتی یچیزی مثل سپر انسانی که تا تونستن مسخره‌ش کردن ولی بازتاب خوبی داشت در رسانه‌هایی که لزوماً صهیونیست نبودن. بعد برای واقعی تو ذهنم اومد کاش آب و برق مارو بگیرن مثلاً بدن به خونه‌های جنوب بیشتر. چمی‌دونم درسته دارن بمب می‌خورن ولی اگه در این حد هم محرومیت‌زدایی می‌شه خب بازم نه؟ ولی در نهایت یادم اومد توی همین مشهد برق و آب مناطق پایین‌شهرتر به نسبت ناعادلانه‌ای بیشتر از آب و برق مناطق برخوردارتر قطع می‌شه و رشته‌ی افکار تا بی‌نهایت بی‌فایده و بی‌خودم پاره شد.

دیروز پادکست -زخمی از عدم قطعیت‌رو- گوش دادم و گفت یه پژوهش درمورد سلامت روان روی سه نوع از فرزند پروری متفاوت انجام شده. اول والدینی که به شدت سخت‌گیر بودن، دوم والدینی که بسیار آسون‌گیر بودن و سوم والدینی که تکلیف‌شون معلوم نبوده. یعنی کودک نمی‌دونسته اگر مادر یا پدرش فلان‌چیز رو بفهمه تشویقش می‌کنه یا تنبیه. و نمره‌‌ی آسیبی که بچه‌های گروه سوم گرفته بودن با اختلاف زیاد بیشتر از بقیه گروه‌ها بود. یعنی اینکه بچه‌ها نمی‌تونستن پیش‌بینی کنن فضارو آسیب خیلی بیشتری داشته براشون حتی نسبت به بچه‌هایی که خشونت فیزیکی رو تجربه کرده بودن! برام جالب بود.