ru
Feedback
واگویه؛

واگویه؛

Открыть в Telegram

واگویه: سخن شنیده را باز گفتن.

Больше
303
Подписчики
+224 часа
+107 дней
+3430 день
Архив постов
در جدی‌ترین و دعوایی‌ترین حالت شوراییم و با تپش قلب گروهو باز کردم. پیامی که دیدم:
در جدی‌ترین و دعوایی‌ترین حالت شوراییم و با تپش قلب گروهو باز کردم. پیامی که دیدم:

داداشام بیدار شدن دارن صبونه می‌خورن برن کوه، من هنوز نخوابیدم. هرچی بگم از طنز زندگی‌مون کم می‌شه.

داستان از این قرار بود که من تازگی‌ها گاهی یادم میاد نیت کنم. برای رندوم کارها هم نیت کنم. و امشب که می‌خواستیم راه بریم اینجوری بودم که آخه سگ برا پیاده‌روی نیت می‌کنه که بعداً منت بذاره سر خدا؟ بعد نمی‌دونم واقعاً چه نیتی کردم. بعد اینجوری بودم نه نیتت خالصانه نبود دوباره نیت کن. عرضم به خدمت‌تون که هر ده قدم یه‌بار داشتم تجدید نیت می‌کردم و به این فکر می‌کردم که خب الان جدی چه نیتی برای یه پیاده‌روی معمولی با چه هدفی می‌تونم داشته باشم؟ :)) و در خیابانی که فقط ما بودیم و آقاهای آتش‌نشان دیدیم عه موکب. بعد نشستم چایی بخورم یهو یه ماشینی پارک کرد و دیگ آش‌رشته آورد. و چندتا خانوم دیگه هندونه آوردن. یه آقایی خربزه آورد. و نشستم و رفت‌ و آمد آدم‌هارو نگاه کردم و آشم‌رو خوردم. و کمی حس کردم اربعین‌رو. و گفتم یعنی تو فهمیدی من چقدر دلم تنگ شده که قدم‌هامو به اینجا رسوندی؟ یعنی تو حواست به قدم‌های بی‌هدفم هم هست؟ همین کافی‌مه واقعاً.

photo content
+1

بابام بعد از اینکه خودش پیشنهاد داد برام کروسان بخره اینقدر درموردش غر زد که خودش گفت ولی مو تازگیا فهمیدُم یه استعداد مخصوصی تو زهر کردن کارای خوبوم به آدما دِرُم. یعنی مو که دِرُم هزینه‌رو مکنما، نمی‌دونُم چرا از هزار جای طرف درمیِروم. دقت کِردی؟ ولی من نگفتم دقت کههه لازم نداره عادت کردم. =)))

سلامتی خودمون واقعاً.🙂‍↔️
+1
سلامتی خودمون واقعاً.🙂‍↔️

ترشی خوش‌مزه شمارو به زندگی بر نمی‌گردونه؟

نه دوست نداشتم خودمو ببینم که دارم بزات گریه می‌‌کنم. ولی چیکار کنم؟ یاده دیگه. یاد میاد. حس‌هات بر می‌گردن و دوباره خون از زیر انگشتت می‌زنه بیرون. گریه کردم و چسب زخم جدید بستم. می‌پذیرمش. باشه.

غم بزرگ لالت می‌کنه.

photo content

نمی‌دونم والا. چی بگم. هرچی که خیره انشالله.
نمی‌دونم والا. چی بگم. هرچی که خیره انشالله.

نمی‌دونم ولی دارم فکر می‌کنم برای بیست ساله بودن زیادی چهل و پنج ساله‌ام.

و خب فکر می‌کنم که با غم‌هام، ترس‌هام، از دست‌داده‌هام و کابو‌س‌هام باز هم خوب زندگی می‌کنم.
و خب فکر می‌کنم که با غم‌هام، ترس‌هام، از دست‌داده‌هام و کابو‌س‌هام باز هم خوب زندگی می‌کنم.

به شکل جدی‌ای اصلاً نرم‌‌افزار آهنگامو باز نمی‌کنم. رندوم عکس‌های گالری‌مو مرور نمی‌کنم. پیامای یکم بالاترو نمی‌خونم. اسکرین‌شاتارو وقتی چشمم می‌خوره پاک می‌کنم‌. اما یکم راست‌شو بخواید وقتی چشمم می‌خوره غم مثل یه پیچک تندرو می‌پیچه دور قلب و روحم. نفسمو تنگ می‌کنه. کلاً نباید چشمم بخوره. خیلی چیزها ادامه‌ی زندگی‌رو برام مشکل کرده، حتی بخشی از خودم.

همراه اول شماهم تنها کاری که می‌کنه ناهمراهی اوله؟

۱۳ تیری که تو تیرگیش جا خوش کردم.
+3
۱۳ تیری که تو تیرگیش جا خوش کردم.

از احوالم بپرسی بهت می‌گم زنده‌ام و گریه نمی‌کنم. شبیه عصر عاشورا بعد روضه‌ی مقتل. گیج و سنگین و سردردم اما هنوز دوست دارم از تو بشنوم.

برای یه آدم این‌همه اتفاق زیادی بود خداجون.

جدی جدی یه‌جای زندگی یهو متوجه می‌شی آدم‌ها واقعاً اونی نبودن که تو ازشون تو سر خودت ساخته بودی.

photo content
+1