en
Feedback
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

Open in Telegram

دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس می‌کنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا می‌رویم تکه‌هایی از خودمان را جا می‌گذاریم. 😮‍💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent

Show more
2 280
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-3930 days
Posts Archive
من یک شهروندم و اعتراض می‌کنم به شرایطِ ایجاد شده، به این‌که شب می‌خوابم و صبح همه چیز چند برابر شده، به این‌که هیچ ثباتی وجود ندارد و این تورمِ بی اصالت و چهارچوب، بی‌آنکه خواسته‌باشم، روان مرا نشانه گرفته. 🤷🏻‍♂️ من یک شهروندم و اعتراض می‌کنم، به اینکه کسی به فکرِ منِ مردم نیست، به فکر منِ کارگر، منِ معلم، منِ کارمند، منِ دانشجو، منِ بی‌کار، منِ جوان، منِ در آستانه‌ی ازدواج، منِ زیر خط فقر، منِ زن، منِ مرد، منِ کودک... 🤷🏻‍♀️ من یک شهروندم و به بلندای قامت آرزوهام و کوتاهیِ دستانِ هر ثانیه کوتاه‌ترم، اعتراض می‌کنم، اعتراض می‌کنم که خبرها همیشه ناخوشایند بوده‌اند و هیچ‌گاه هیچ افزایشی به نفعِ منِ مردم تمام نشده و هیچ‌کس به رفاه حال من نیندیشیده. 💪🏻 من اعتراض دارم که قرار بود در بطن مطلب باشم و حالا هیچ‌کس مرا یادش نیست و هیچکس به حال منی که بعد از این به رفاه نسبی هم حتی فکر نخواهم‌کرد، فکر نمی‌کند... به پدری که شرمنده به خانه بر می‌گردد، مادری که اندوه را در پستوی خانه سیراب می‌کند، فرزندی که امیدی به آینده ندارد و خشمی که شاهرگ آرامش و ثبات این آب و خاک را نشانه گرفته... 🤦🏻‍♂️🤦🏻‍♀️ نمی‌دانم به چه فکر می‌کنند که ما را از یاد برده‌اند، ولی می‌دانم که ما قرار بود اولویت باشیم!

اما غایت خلقت دست‌ها، برای گرفتن بود نه رها کردن…

زمین گرد است مانند گلوله، ما خر در چمنی هستیم و پدران ما خر در چمنی بوده‌اند. سام پس نریمان، فرمانروای سیستان و بعضی ولایات دیگر بوده است! بالاخره هر چه باشد ما یک بابایی هستیم که آمده‌ایم چهار صبا تو این مملکت زندگی بکنیم و سری که درد نمی‌کند بی‌خود دستمال نمی‌بندند و هر که خر است ما پالانیم و هر که در است ما دالانیم. شماها از راه غرض و مرض آمده‌اید ما را انگولک کنید و از چریدن علف بیندازید اما حسود به مقصود نمی‌رسد. البته ما اذعان داریم که در کشور پهناور ما باید اصلاحاتی بشود، اما این اصلاحات باید به دست بز اخفش انجام بگیرد و کوزه ما را لب سقاخانه بگذارد. عجالتاً خدا کند که ما از چریدن علف نیفتیم! قضیه خر دجال صادق هدایت

داشتم فکر می‌کردم چرا… باید بین زندگی دو نفر در دو گوشه‌ی دنیا این‌قدر تفاوت باشد…! ما در مدرسه‌های‌مان هیچوقت کلاس رقص و باله نداشته‌ایم…! هیچوقت کارگاه نجاری نداشته‌ایم…! ما هیچوقت کلاسی با تمامی آلات موسیقی نداشته‌ایم...! ما هیچوقت در سلف مدرسه نچرخیده‌ایم تا در ظرف‌های‌مان خوراکی‌های خوش آب و رنگ بریزند تا با اکیپ‌مان سر میزی بخنديم و شاد باشیم و از پسر خوش قیافه‌ی تازه وارد یا در مورد دختر مشهور و باهوش مدرسه صحبت کنیم…! ما هیچوقت پارتی آخر سال نداشته‌ایم…! ما هیچوقت روز آخر مدرسه کلاه‌های‌مان را به هوا نینداخته‌ایم...! ما همیشه بازخواست شده‌ایم؛ برای ناخن‌های‌مان برای موهای‌مان برای… ما هرگز نفهمیدیم تمیز بودن صورت چه منافاتی با شخصیت آدم دارد...؟! پدرمان در آمد بس که موهای‌مان را ازته تراشیدیم. ما هرگز نفهمیدیم جنس مخالف شاخ و دم ندارد و مثل ما آدم است و میتوان با او بدون فکرها و نیت‌های شوم دوست شد و به او اعتماد کرد. راستش جنس مخالف هم هرگز این را نفهمید...! ما شیرین‌ترین روزهای نوجوانی‌مان با کابوس کنکور هدر رفت. بهترین روزهای جوانی‌مان با سربازی...! ولی کسی به ما نگفت تو دیگر ۱۷ ساله نمی‌شوی...! ما قربانی خواسته‌هایی شدیم که پدر و مادرمان هرگز به آن نرسیدند...! هیچ‌کس به ما نگفت جامعه هنرمند بیشتر می‌خواهد تا مهندس...! هیچ‌کس نفهمید شب‌ها با رویای ساز یا بوم نقاشی به خواب می‌رویم...! هیچ‌کس به ما نگفـت موفقیت پزشکی و مهندسی و وکالت نیست...! و هیچوقت نفهمیدیم انسان بودن، ربطی به "با کدام پا وارد دستشویی شدن" ندارد...! هیچ‌کس به ما یاد نداد عاشق شدن را...! این روزها سرزمین‌مان تشنه‌ی فهم است... نیلوفر نیک بنیاد

🎙 فایل صوتی کامل 📚 #شاهزاده_و_گدا ✍ #مارک_تواین

📚 #شاهزاده_و_گدا ✍ نویسنده : #مارک_تواین 🎙 راوی : #عباس_نباتی رمان «شاهزاده و گدا» داستان دو شخصیت به نام‌های «ادوارد» و «ت
📚 #شاهزاده_و_گدا ✍ نویسنده : #مارک_تواین 🎙 راوی : #عباس_نباتی رمان «شاهزاده و گدا» داستان دو شخصیت به نام‌های «ادوارد» و «تام» است. ادوارد ولیعهد انگلستان و درمقابل، تام پسربچه‌ی فقیر و یکی از افراد عادی شهر است و دست تقدیر، به‌‌واسطه‌‌ی شباهت بسیار، آن دو را به‌جای هم می‌نشاند و.....

🎙 فایل صوتی کامل 📚 #شاهزاده_و_گدا ✍ #مارک_تواین

یه فوبیا هست به اسم "Pistanthrophobia"… یه جور ترس و تردید نسبت به اعتماد کردن به آدماست؛ با توجه به تجربیات بدی که تو گذشته‌‌ از یه رابطه‌ای که خوب پیش نرفته داری. از اعتماد آدما به نفع خودتون سوءاستفاده نکنید چون اثرش تا ابد رو قلبشون میمونه و یه جا تاوانشو پس می‌دید...

یه فوبیا هست به اسم "Pistanthrophobia"… یه جور ترس و تردید نسبت به اعتماد کردن به آدماست؛ با توجه به تجربیات بدی که تو گذشته‌‌ از یه رابطه‌ای که خوب پیش نرفته داری. از اعتماد آدما به نفع خودتون سوءاستفاده نکنید چون اثرش تا ابد رو قلبشون میمونه و یه جا تاوانشو پس می‌دید...

– اتقام یه گروه هم هستن که اگه کسی در حقشون بدی یا خیانت کرد، به روی طرف نمیارن تا سر فرصت انتقام بگیرن. این افراد فکر می‌کنن باهوش، پراگماتیست و واقعنگرن، اما چیزی بیشتر از یه مشت احمقِ احساساتی نیستن. برای انتقام گرفتن مجبوری وقت و انرژیت رو مصرف کنی. فرد بدعهد لیاقت حتی یک ثانیه دیگه از زمان تو رو هم نداره. بهترین روش اینه که اون آدم رو بندازی تو سطل زباله و بدون‌ اتلاف وقت، به مسیر زندگیت ادامه‌ بدی.

موفقیت - مسیری به سوی تنهایی و انزوا… آدم اگر‌ خیلی بدبخت بشه و‌ همیشه زحمت و‌ ناله برای بقیه داشته باشه، تنها میشه. جالبه که اگر تو‌ زندگی پیشرفت کنه هم باز یه جور‌ دیگه تنها می‌شه! البته اکثر‌ مردم‌ برعکس فکر‌ می‌کنن، ولی واقعیت اینه که هرچقدر موفق‌‌تر بشی، دوستات محدودتر میشن. اصلاً موفقیت و ‌انزوا با همدیگه رشد می‌کنه. دلیلش ساده‌ست، چون آدما توی رابطه‌‌ای خوشحالن که توش نسبت به خودشون حس بهتری داشته باشن. مردم ممکنه یه مدتی بخاطر کنجکاوی و‌ منافع، با یه فرد موفق بگردن، اما دوستش نمیشن. موضوع حسادت نیست. یعنی ممکنه طرف اصلاً آدم حسودی هم نباشه. برای فهم موضوع بیاید خودتون رو‌ بذارید جای اون شخص. فرض کن با یکی دوست هستی که شرایط و‌ سن و‌ سالش تقریباً مثل خودته، اما ازت خیلی جلو‌ زده! توی تحصیل، امکانات، شغل، رابطه عاطفی و … اولش رفت و آمد باهاش باحاله، اما بعد از یه مدت باعث میشه نسبت به خودت احساس بدی پیدا کنی. چون دیدنش بجای اینکه خوشحالت کنه، تبدیل میشه به آینه‌ای که داره شکست‌ها و کمبودهای زندگیت رو بازتاب میده. ما دوست نداریم جایی باشیم که ناکامی‌هامون رو به یادمون بیاره.

ما اهل ایران نیستیم! ما اهل ایران نیستیم. ما اهل تهرانیم، منطقهٔ فلان، کوچهٔ فلان. کیفیتِ زندگی ما رو بیشتر از اینکه کشورمون تعیین کنه، منطقه محل سکونت، محیط کار، و آدمایی تعیین میکنن که هر روز باهاشون نشست و برخاست داریم. یعنی شما ممکنه یه آمریکایی باشی توی نیویورک که روزی ۱۲ ساعت تو زیرزمین یه رستوران کار میکنه. شبا هم خسته و کوفته برای رسیدن به محل زندگیش تو‌ محله‌ای راه میره که پر از اراذل و اوباش و معتاده. همسایه‌هاش هم ‌دائم دعوا و فحش‌کاری دارن. درسته که پاسپورتش خیلی ارزشمنده، اما تا حالا باهاش سفر خارج کشور نرفته. حتی به ندرت پولِ سفر به ایالت‌های اطراف و خوش‌گذرونی رو داره. از اونور شما ممکنه یه تهرانی باشی با یه موقعیت مالیِ ممتاز. که یه شرکت داره تو فرشته، شبا هم در راه رسیدن به خونه‌ش که تو زعفرانیه‌ست، نه خلافکاری میبینه، نه معتادی. همسایه‌ش جلوی درب پارکینگ باهاش خوش و‌ بش میکنه، «لابی‌من‌» هم به روش لبخند میزنه و خوش‌آمد میگه. در واقع این آدم همونقدر با فقر و اعتیاد هموطناش توی منطقه خزانه و شوش یا استان سیستان برخورد داره، که با فقر توی سومالی یا جنگ ‌توی اوکراین. یعنی فقط از طریق اخبار و اینستا. و‌ اینها در عمل هیچ اثر قابل توجهی روی کیفیت زندگیش نداره. درسته که میانگینِ‌ رفاه یه آمریکایی به مراتب بالاتر از میانگین رفاه یه ایرانی یا ترکیه‌ایه، اما ما توی جدول آمار و میانگین‌ها زندگی ‌نمیکنیم. ما توی «واقعیت» زندگی‌ میکنیم. و ‌در واقعیت ممکنه ده برابر بدبخت‌تر از میانگینِ کشورمون ‌باشیم، یا صدبرابر خوشبخت تر! ما اهل ایران نیستیم. ما اهل تهرانیم، منطقهٔ فلان، کوچهٔ فلان... رشنالیست

PhilipEMorrisThePolka.mp33.62 MB

بعضیا هستن که رابطه‌رو فقط زمانی تحمل می‌کنن که همه چیز عاشقانه و‌ بی‌نقص باشه. این‌ها اصلاً تعریفی از رابطه واقعی ندارن. چون درگیر سیندرلا استوری شدن. داستان‌هایی مثل سیندرلا و عاشقانه‌های آبدوخیاری یا بعضی اشعار پرت و ‌پلا چنان ذهن بعضیا رو مسموم‌ می‌کنه که هیچ‌وقت نمی‌تونن با واقعیتِ رابطه‌ کنار بیان. همیشه فکر‌ می‌کنن به حد کافی حرارت و رُمانس وجود نداره. در مرحله بعد تصور می‌کنن ایراد از طرف مقابل یا اون‌ رابطه‌ست و بهتره زودتر ترکش کنن تا بالاخره عشق واقعی و آتشین رو‌ پیدا کنن. اکثر این‌ها یه روز به خودشون میان و‌ می‌بینن عمرشون ‌تموم‌ شد و‌ هنوز‌ گم‌گَشته‌‌شون رو‌ پیدا نکردن.

عقاید⁩ آدما به طرز حیرت‌آوری شبیهِ منافعشونه!

اینایی که با اعتماد به نفس و سرعت زیاد تو بارون رانندگی می‌کنن بی‌تجربه نیستن! تجربه رانندگی توی بارون ‌رو داشتن، ولی بدون‌شک تجربه ترمز گرفتن توی بارون رو نداشتن! ممکنه یه کاری رو سال‌ها انجام بدی و‌ فکر‌کنی اون‌ رو‌ کامل بلدی. ولی توی یه موقعیت سخت، تازه میفهمی که اتفاقاً مهم‌ترین چیزها رو بلد نبودی! تجربه به تنهایی چیز زیادی به ما یاد نمیده، تجربه باید با چالش همراه باشه تا "مهارت" ساخته بشه.