uz
Feedback
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

Kanalga Telegram’da o‘tish

دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس می‌کنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا می‌رویم تکه‌هایی از خودمان را جا می‌گذاریم. 😮‍💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent

Ko'proq ko'rsatish
2 280
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kun
-3930 kun
Postlar arxiv
به دوستانی که تازه به جمع‌ما اضافه شدند، خوشامد می‌گم. می‌خوام شمارو با کتابخونه‌ی آنلاین آشنا کنم. شما در این کانال برخلاف کانال‌های دیگه که داستان‌هارو‌به صورت PDF قرار میدن، می‌تونید به صورت متن ❪فونت و سایز مناسب❫ مطالعه کنید. بدین شکل همچنان می‌تونید در شلوغی و گرفتاری روزانه، فصلی از رمان و یا کتاب رو هم بخونید. خوشحالیم که کنار ما هستید… 😘 ❪همیشه کتاب everbook❫ 🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤
🔗 everbook link 🔗

وقتی يک پنگوئن عاشقِ يک پنگوئن ديگه می‌شه… كل ساحل‌رو می‌گرده و قشنگ‌ترين سنگ‌رو انتخاب می‌كنه وَ اون‌رو واسه جفت ماده می‌بره. اگر ماده از سنگ خوشش اومد و قبول كرد جفت هم می‌شن. ولی اگر قبول نكرد پنگوئن نر احساس می‌كنه سنگی كه پيدا كرده اصلاً قشنگ نبوده. اونوقت اونو می‌بره زير آب، لای مرجان‌ها می‌ندازه تا ديگه هيچ پنگوئنی اشتباه اونو تكرار نكنه و نااميد نشه. شما هم سعی کنید یه سنگ‌رو از سر راه یکی بردارید نه اینکه جلو پاش بندازید که زندگیش خراب شود. دکتر افتخاری

وقتی يک پنگوئن عاشقِ يک پنگوئن ديگه می‌شه… كل ساحل‌رو می‌گرده و قشنگ‌ترين سنگ‌رو انتخاب می‌كنه وَ اون‌رو واسه جفت ماده می‌بره. اگر ماده از سنگ خوشش اومد و قبول كرد جفت هم می‌شن. ولی اگر قبول نكرد پنگوئن نر احساس می‌كنه سنگی كه پيدا كرده اصلاً قشنگ نبوده. اونوقت اونو می‌بره زير آب، لای مرجان‌ها می‌ندازه تا ديگه هيچ پنگوئنی اشتباه اونو تكرار نكنه و نااميد نشه. شما هم سعی کنید یه سنگ‌رو از سر راه یکی بردارید نه اینکه جلو پاش بندازید که زندگیش خراب شود. دکتر افتخاری _____

آدم از عشق چه می‌خواهد 🥰 به جز قلبی که برایش بتپد به جز نگاهی که نگاهش را بفهمد و زبانی که از دوست داشتن برایش بگوید… آدم از عشق چه می‌خواهد 🤜 به جز حواسی که برای او باشد دلی که تنگش شود و آغوشی که آرامش کند… آدم از عشق چه می‌خواهد 💋 به جز یک نفر که با تمام وجودش نگذارد نگذارد… از تنهایی بمیرد… — فرشته رضایی

مارها قورباغه‌ها را می‌خوردند و قورباغه‌ها از این نا به‌ سامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک‌لک‌ها شکایت کردند. لک‌لک‌ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند! طولی نکشید که لک‌لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها. قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده‌ای از آنها با لک‌لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند ولی این بار، همپایِ لک‌لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند! حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده‌اند! ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است، اینکه نمی‌دانند توسط دوستانشان خورده می‌شوند یا دشمنانشان؟! — عبید زاكانی / رساله دلگشا
Book... 🐘

با خودت چه کردی؟! 🤦‍♂️ وقتی خودمو به‌قدر کافی دوست داشتم، شروع کردم به ترک کردن چیزایی که سالم نبودن. یعنی آدم‌ها، مشاغل، عادات و اعتقاداتی که منو کوچکُ حقیر نگه می‌داشتُ کنار گذاشتم. قبلاً فکر می‌کردم این‌‌کار به معنی وفادار نبودنه، ولی در واقع این معنی دوست داشتن خودمه. — کیم مک میلن
Book... 🐘

من نمی‌بخشم اگه جای پات، بی‌جای پام روی جایی حک بشه… — حسین پناهی
Book... 🐘

معذرت خواهی… تا سوار تاكسی شدم راننده گفت: تو كه سواد نداری چرا می‌نويسی تو روزنامه هم چاپ می‌كنی؟ گفتم: شما از كجا می‌دونين من بی‌سوادم؟ گفت: اين چی بود هفته پيش نوشته بودی؟ گفتم: چی نوشتم؟ راننده تاكسی گفت: شعر صائب را غلط نوشته بودی. اصل شعر اينه كه: يک عمر می‌توان سخن از زلف يار گفت... در بند اين نباش كه مضمون نمانده است... ولی تو به جای مضمون نوشته بودی موضوع. به مسافرهای تاكسی نگاه كردم، يک آقای حدوداً ۶۰ ساله، يک خانم حدوداً ۳۰ ساله و پسر جوانی كه به نظر دانشجو می‌رسيد توی تاكسی بودند و هر سه داشتند به منِ بی‌سواد نگاه می‌كردند. حس خوبی نبود. خواستم از زير بار اين نگاه‌های سرزنش بار بيرون بيايم. گفتم: بله تو خيلی از نسخه‌ها مضمونه ولی تو بعضی از نسخه‌ها هم موضوع ثبت شده. مرد ۶۰ ساله گفت: تو هيچ نسخه‌ای از ديوان‌های صائب موضوع نيومده. گفتم: مگه شما همه نسخه‌ها را خوندين؟ مرد گفت: بله گفتم: مگه میشه؟ مرد گفت: بله گفتم: شما چه كاره‌ايد؟ مرد گفت: استاد دانشگاه... ادبيات فارسی ‌ با خودم فكر كردم چرا بايد سوار تاكسی‌ای بشم كه راننده‌اش صائب‌خوان باشد و مسافرش استاد ادبيات فارسی دانشگاه، آن هم دقيقاً روزی كه هفته قبلش شعری از صائب را اشتباه نوشته بودم... چاره‌ی نبود، گفتم: ببخشيد... اشتباه كردم. راننده خنديد و گفت: اين شد... همه اشتباه می‌كنن اشكالی هم نداره به شرطی كه بعدش معذرت بخوان و اصلاح کنن... با خودم فكر كردم كاش برای بقيه اشتباهات زندگی‌ام هم معذرت خواسته بودم ولی ديدم خيلی وقت‌ها حتی نفهميدم كه اشتباه كرده‌ام، مثل همين هفته قبل و كسی هم نبود كه بگويد اشتباه كرده‌ام... حيف… — سروش صحت
Book... 🐘

به دوستانی که تازه به جمع‌ما اضافه شدند، خوشامد می‌گم. می‌خوام شمارو با کتابخونه‌ی آنلاین آشنا کنم. شما در این کانال برخلاف کانال‌های دیگه که داستان‌هارو‌به صورت PDF قرار میدن، می‌تونید به صورت متن ❪فونت و سایز مناسب❫ مطالعه کنید. بدین شکل همچنان می‌تونید در شلوغی و گرفتاری روزانه، فصلی از رمان و یا کتاب رو هم بخونید. خوشحالیم که کنار ما هستید… 😘 🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤
🔗 link 🔗

کشاورزى… ساعت گران‌بهایش را در انبار علوفه گم کرد. هرچه جستجو کرد، آن را نيافت. از چند کودک کمک خواست و گفت هرکس آن‌را پيدا کند جايزه می‌گيرد. کودکان گشتند اما ساعت پيدا نشد. تا اینکه پسرکى به تنهايى درون انبار رفت و بعد از مدتى بهمراه ساعت از انبار خارج شد. کشاورز متحير از او پرسيد چگونه موفق شدى؟ کودک گفت: من کار زيادى نکردم، فقط آرام روى زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداى تيک‌تاک ساعت را شنيدم. به سمتش حرکت کردم و آن‌را يافتم. — حل مشکلات، نیازمند یک ذهن آرام است...

باور کنید… اگر به کسی بگویید دوستش دارید کوچک‌ترین ضرری متوجه او نمی‌کنید و این کار بسیار ساده‌ای است… اگر خجالت می‌کشید این لفظ را به زبان بیاورید، آن را بنویسید و اگر این کار را هم نمی‌توانید انجام دهید، عملاً علاقه‌ی خود را نشان دهید. ولی حتماً آن‌ها را ابراز کنید، نه یک‌بار بلکه چندین بار و مطمئن باشید هیچ‌کس از شنیدن آن خسته نمی‌شود. ممکن است مخاطب شما بگوید لازم نیست بگویی، می‌دانم دوستم‌داری، اما باور کنید او هم از شنیدن این عبارت لذت می‌برد. — لئو بوسکالیا / زندگی با عشق چه زیباست

اگر عنکبوتی که تو اتاقت کُشتی… همه عمرش فکر می‌کرد تو رفیق و هم اتاقی‌اش بودی، اونوقت چی؟ — فئودور‌ داستایفسکی
Book... 🐘

گل سرخی در میدان جنگ رویید. سربازان عاشق شدند. دست از ماشه کشیدند. جنگ تمام شد. — رسول یونان … 🥀

از بوسه من خوشت نیومد... مارکو : از بوسه من خوشت نیومد؟ ورونیکا : کاش گناه نبود تا کاملاً لذت می‌بردم... مارکو : ما گناه می‌کنیم تا خدا بخشنده بمونه... — ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد — پائولو کوئیلو

واقعاً چرا بعضیا فکر می‌کنن تو رابطه نبودن همون تنها بودنه؟! کسی که تو رابطه نیست، تنها نیست! خانواده داره، کلی دوست و آشنا داره. از همه مهم‌تر، خودشو داره! باخیال‌ راحت می‌تونه رو پیشرفتش تمرکز کنه و وقتی به یه سطح مناسبی رسید، آدم مناسب انتخاب کنه… … 🫂

هزارپا رقاص حرفه‌ی بود و همه‌ی حیوانات جنگل از رقص او لذت می‌بردند غیر از لاک‌پشت که دوست نداشت یا حسودی‌اش می‌شد… لاک‌پشت نامه‌ی به هزارپا نوشت که من از علاقمندان تو هستم و از شما سوالی دارم، شما موقع رقص اول پای راست شماره‌ی ۴۳ را برمی‌دارید بعد پای چپ ۷۳ را، یا اینکه اول چپ ۱۲۳ را شروع می‌کنید و راست ۸۴۳ را بعد از آن بالا می‌آورید... هزارپا نامه را خواند و به فکر فرو رفت که واقعاً موقع رقص چه می‌کند…؟! می‌دانی آخر سر چه شد؟ هزارپا دیگر هیچ‌وقت نرقصید! — یوستین گردر
Book... 🐘

شبی که باران شدیدی می‌بارید... پرویز شاپور از احمد شاملو پرسید: چرا اینقدر عجله داری؟! - شاملو گفت: می‌ترسم به آخرین اتوبوس نرسم. شاپور گفت: من می‌رسونمت. - شاملو پرسید: مگه ماشین داری؟ شاپور گفت: نه، اما چتر دارم! دوسـت واقعـی کسی است که یاری‌رسان شما باشد، حتی اگر دقیقاً آنچه شما می‌خواهید را نداشته باشد.

اِيمی متفكرانه گفت: آدم بايد معلومات و كمالات داشته باشد ولی خودنمايی نكند. مارچ گفت: اين چيزها هميشه از رفتار و گفتار آدم معلوم می‌شود و آدم‌های متواضع اين چيزها را به نمايش در نمی‌آورند. جو اضافه كرد: لازم نيست آدم تمام لباس‌ها و كلاه‌هايش را يكجا بپوشد تا مردم بفهمند او همه‌ی اين چيزها را دارد. زنان کوچک / لوییزه می آلکوت