𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Open in Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Show more2 280
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-3930 days
Posts Archive
2 280
چیزی به نام عذرخواهی بد وجود دارد…
این گونه عذرخواهی نکنید!
ترمیم یک رابطه بعد از اشتباهات و دلخوریهای فراوان، یکی از بهترین کارهایی است که میتوانید انجام دهید.
اما بسیاری از مردم نادانسته با یک عذرخواهیه بد سعی دارند این کار را انجام دهند.
مثال میزنم :
"ببخشید از دستت عصبانی شدم اما خودت شروع کردی!"
اینکه معذرت خواهی نیست، ملامت کردن است.
هرگز اینگونه عذرخواهی نکنیم...
دکتر فرهنگ هلاکویی
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
〰️〰️
2 280
مدتی بود در کافهی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم.
دخترهای زیادی میآمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت، وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم"داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست، همیشگیام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خوردهاش را از فرق باز کرده بود و اصلاً هم مقنعهاش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمیآورد.
همه را صدا میکردم قهوهشان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم، داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم.
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما…
اما چشمان قهوهای روشن و سبزهی صورتش همراه با مژههایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کردهام.
از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشهای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
همیشه میایستاد و با دقت شعرها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دخترجان؟!
اینها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کمکم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پولهایی که در این مدت جمع کردهام خرج عمل مادرم کنم.
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلاً من را چه به این حرفها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم.
این یکماه رویایی هم با تمام روزهایی که میآمد و کنار پنجره مینشست و لَتهآیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسههایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل میآمده و مینشسته کنار پنجره و قهوهاش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلاً عوض کرده بود.
عشق همین است، آدمها میروند تا بمانند!
گاهی به آغوش یار و گاهی از آغوش یار...
| علی سلطانی |
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
⬆️
2 280
Repost from N/a
مدتی بود در کافهی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم.
دخترهای زیادی میآمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت، وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم"داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست، همیشگیام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خوردهاش را از فرق باز کرده بود و اصلاً هم مقنعهاش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمیآورد.
همه را صدا میکردم قهوهشان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم، داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم.
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما…
اما چشمان قهوهای روشن و سبزهی صورتش همراه با مژههایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کردهام.
از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشهای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
همیشه میایستاد و با دقت شعرها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دخترجان؟!
اینها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کمکم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پولهایی که در این مدت جمع کردهام خرج عمل مادرم کنم.
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلاً من را چه به این حرفها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم.
این یکماه رویایی هم با تمام روزهایی که میآمد و کنار پنجره مینشست و لَتهآیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسههایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل میآمده و مینشسته کنار پنجره و قهوهاش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلاً عوض کرده بود.
عشق همین است، آدمها میروند تا بمانند!
گاهی به آغوش یار و گاهی از آغوش یار...
| علی سلطانی |
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
⬆️
2 280
واقعیت این است که گذشت زمان مرا به تو نزدیک میکند…
دیروز، در جاده، به تو فکر میکردم و با خودم میگفتم که اگر تو اینجا بودی چقدر باهم میخندیدیم.
خوب میدیدم که تا کجا زندگی روزمرهام را پر کردهای، در کوچکترین جزئیات حضور داری، مو به مو به درونم خزیدهای.
— نامه آلبر کامو به ماریا کاسارس
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
☕️
2 280
بدنم یخ کرد و دستُ پایم شُل شد، دیگر ادامهی حرفهای آقای ناظم را نمیشنیدم، نمیدانستم باید چه خاکی توی سرم میریختم، اخراج؟ انگار دنیا روی سرم خراب شد، تمام آن مدت داشت از مقابل چشمانم میگذشت و زل زده بودم به نامه...، بغض داشت گلویم را خفه میکرد.
نامه را لای دفتری که تمام شعرهای نیما را برایش نوشته بودم گذاشتم و دفتر را در کیفم انداختم و به بهانهی دل درد لای حرفهای آقای ناظم از کلاس خارج شدم.
پس از چند هفته با هزار بدبختی آدرس خانهاش را پیدا کردم اما دیر شده بود، بعد از عوض شدن مدرسهاش اسبابکشی کرده و از آنجا رفته بودند، هیچکس هم خبر نداشت کجا؟
سرگردان بودم، سرگردان و آشفته.
تا یک مدت طولانی هر دختری که در خیابان چند ثانیه نگاهم میکرد فکر میکردم خودش است اما نه، هیچوقت خبری نشد.
مانده بودم با یک حس سرگردان...
دیروز مادرم یک کارتن دفتر و کتاب قدیمی آورد توی اتاق و گفت اینها را نگاه کن ببین اگر به دردت نمیخورد بیاندازیم دور!
جزوات و کتابهای اول دبیرستان بود، هر کدام را که برمیداشتم خاطرهای در ذهنم مجسم میشد، رسیدم به یک دفتر قدیمی، همان دفتری که در آن شعرهای نیما یوشیج نوشته شده بود، خدای من اصلاً یادم نبود کِی و کجا این دفتر را گم کرده بودم، کِی و کجا آن روزها به خاطرات پیوست.
لای دفتر را باز کردم، نامهای که بعد از چهارده سال جرأت خواندناش را نداشتم، تنگی نفس و لرزش دستودلم از دستخط آشفتهام معلوم بود، چشم دوخته بودم به خط اول نامه که تلفن همراهم زنگ خورد.
مدیر انتشارات بود، بعد از سلام بیمعطلی پرسید بالاخره نگفتی اسم این مجموعهای که نوشتی چیست؟!
کتاب که بدون اسم نمیشود...!
چشم دوخته بودم به خط اول نامه،
مدیر انتشارات سوالش را تکرار کرد،
من در جملهیِ اول نامه غرق بودم،
در تمام آن روزها
لابهلای لبخندی تلخ آب دهانم را قورت دادم و در پاسخ به سوال مدیر انتشارت گفتم "چیزهایی هست که نمیدانی"
گفتم و تلفن را قطع کردم و هر صفحهیِ دفتر را که ورق میزدم جملهی اول نامه را با خودم تکرار میکردم.
چیزهایی هست که نمیدانی، هیچ وقت ندانستی...
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
💭〰️
2 280
میدانستم چون وقتی گل سر نارنجی رنگش را زیر میز جا گذاشت، دیگر سراغش را نگرفت، همان گل سری که شده بود بزرگترین راز زندگیام و لابهلای لباسهایم پنهانش کرده بودم و هر شب وقتی چراغ اتاق را خاموش میکردم با چراغ قوه میرفتم سر میز لباسهایم و سیر نگاهش میکردم.
یک اتفاقهایی داشت بینمان رُخ میداد اما به روی خودمان نمیآوردیم، بارها خواستم از لرز دست و دلم به هنگام خواندن نوشتههایش بگویم اما نمیتوانستم و این رابطهی شیرین و پنهانی و مبهم همانگونه ادامه داشت.
ایام امتحانات میانترم دوم دخترها بود و از هفتهیِ بعدش هم قرار بود امتحانات میانترم ما آغاز شود و به همین دلیل کمی رابطهمان ضعیفتر از قبل شده بود.
من مأمور سالن بودم و معمولاً ده دقیقه پس از به صدا در آمدن زنگ آخر مدرسه، بعد از اینکه مطمئن میشدم هیچکس در سالن نیست از ساختمان خارج میشدم.
یکروز که وقتی همه رفتند و سالن خالی شد ایستاده بودم و به نیمکت خودم که فردا قرار بود او روی این نیمکت بنشیند نگاه میکردم، غرق نگاه به کسی بودم که روی میز ننشسته بود، در همین احوال زمان از دستم خارج شد و کمی دیرتر از روزهای قبل از ساختمان مدرسه خارج شدم و دیدم درب حیاط مدرسه بسته شده.
هر چه صدا زدم از مستخدم مدرسه خبری نبود.
مجبور شدم نزدیک خانهاش که کُنج حیاط مدرسه بود بروم، نزدیک خانهاش که شدم، در سطل آشغالی که گوشهی دیوار بود و زیاد مورد استفاده قرار نمیگرفت تعدادی برگهیِ امتحانی چاپ شده به چشمم خورد.
نزدیک سطل آشغال رفتم و از روی سربرگها فهمیدم برای کلاس سوم راهنمایی دخترانه است، همان پایه که شیفت صبح کلاس ما بودند.
خبر داشتم که دستگاه چاپ مدرسه خراب است و دو سری اول را بد چاپ میکند و از سری سوم چاپاش درست میشود، برگهها مشکل چاپی داشت اما تا حدود زیادی قابل خواندن بود.
مستخدم بیچاره هم هر بعد از ظهر پس از نظافت دفتر مدرسه این برگههایی که برای امتحان بود و بد چاپ شده بودند و مورد استفاده نبودند را در این سطل اشغال میریخت و شب همراه باقی اشغالها از مدرسه بیرون میبرد.
دست بردم در سطل آشغال و آن برگهی امتحانی که برای سوم راهنمایی بود را برداشتم و در کیفم پنهان کردم.
تاریخ امتحان روی برگه برای پس فردا بود.
سراسیمه برگشتم به داخل سالن و برگه را لوله کردم و به همراه یک نوشته که بفهمد قضیه از چه قرار است، برایش زیر میز گذاشتم و دور از چشم مستخدم مدرسه از دیوار پُشتی پریدم بیرون و رفتم.
تمام شب به این فکر میکردم که فردا با دیدن برگهیِ امتحان میان ترم ریاضی چه حالی میشود و خندهاش که تا به حال ندیده بودم را در ذهنم مجسم میکردم و از خندهاش خندهام میگرفت.
فردا ظهر وقتی رفتم مدرسه زیر میزم برگهای گذاشته بود با یک متن بلند بالا و کلمه به کلمه قربان صدقهام رفته بود و در آخر برگه هم یک نقاشی کشیده بود که در آن دختر بچهای روی پنجهی پا ایستاده بود و چشمایش را بسته بود و پسر بچهای خجالتی که لپهایش گُل انداخته بود را میبوسید.
قند در دلم آب شد و از شدت دل ضعفه پلکهایم روی هم افتادند، اما چه فایده که او از این احوال من خبری نداشت.
دیگر تمام آن یک هفته که ایام امتحاناتشان بود کارم این بود که بعد از زنگ آخر قایمکی میرفتم و از سطل آشغال برگهیِ امتحانی که برای روز آینده بود را کِش میرفتم و زیر میز میگذاشتم تا فردا حرفهای جدید و قربان صدقههای جدید برایم بنویسد، همهیِ اینها بعلاوهیِ آن نقاشی بوسه که تکرار میشد.
بعد از گذشت این چند روز و حرفهایی که مدام دلم را میبرد دیگر طاقتم طاق شده بود، دلم میخواست از نزدیک ببینماش، دلم میخواست صدایش را بشنوم، دلم میخواست نامش را صدا کنم،
تمام آن شعرهای نیما را که ابتدای کتابها مینوشت در یک دفترچه نوشته بودم و هر شب میخواندم، دلم میخواست دستش را بگیرم و با هم قدم بزنیم و درست وقتی محو نگاه کردن به قدمهایش کنار قدمهایم هستم، تمام آن شعرهای نیما را برایم بخواند.
دلم میخواست بگویم در تمام این مدت چه حالی بودم.
تصمیمام را گرفتم و نامهای نوشتم و تمام حرفهای دلم را برایش گفتم...
زنگ آخر بود، داشتم نامه را برای بار هزارم میخواندم که یکدفعه آقای ناظم وارد کلاس شد.
کمی از امتحانات صحبت کرد و بعد از اندکی سکوت گفت وای به حالتان اگر بفهمم کسی تقلب کرده، حواستان باشد دست از پا خطا نکنید. همین امروز شیفت صبح پایه سوم راهنمایی یک دختر را که اتفاقاً در همین کلاس هم بود به خاطر دزدیدن سوالات امتحانی و پخش کردناش بین بچههای کلاس، از مدرسه اخراج کردند و فرستادند به یک مدرسه دیگر، امتحاناتشان هم قرار است دوباره از اول برگزار شود.
2 280
اواخر سال اول دبیرستان بود…
پس از گود برداری ساختمانی که دقیقاً کنار مدرسهمان بود، ترکهایی روی دیوار مدرسه بوجود آمد و هر لحظه احتمال تخریب مدرسه وجود داشت. مدرسه تعطیل شد و بعد از اعتراض دسته جمعی اولیا، باید فکری به حال ما دانشآموزانِ خرسند از اتفاق، میکردند.
خلاصه پس از کلی اعتراض و رفت و آمد اولیا و مربیان، چارهای جز این نبود که چند ماهِ پایانی آن سال تحصیلی، شیفت بعدازظهر مدرسه راهنمایی دخترانه که چند خیابان با مدرسه ما فاصله داشت، در اختیار دبیرستان پسرانه بگذارند تا در این مدت فکری به حال مدرسهیِ در حال تخریبِ ما بکنند.
بعد از دو هفته تعطیلی باید دوباره میرفتیم مدرسه، به یک مدرسه جدید با فضایی کاملاً دخترانه. همیشه وقتی از مقابل مدرسه دخترانه میگذشتم برایم جالب بود بدانم مدرسهی دخترها چه فرقی با مدرسه ما دارد؟
برای همین از همان لحظهیِ اول که وارد مدرسهی دخترانه شدیم با دقت به اطرافم نگاه میکردم، انصافاً همهچیز با سلیقهتر بود و مدیر و ناظم هم خیلی حواسشان جمع ما بود که دست از پا خطا نکنیم.
تحصیل در این مدرسه حس غریبی داشت، بوی عطر روپوش دخترانهای که در کلاس جا میماند و تارهای بلند موهایی که هر از چند گاهی روی میز و نیمکت دیده میشد، بیانگر دنیایی از جنس دیگر بود، دنیایی پر از قِصه، لااقل برای من که اینگونه بود.
همیشه برایم سوال بود دختری که در شیفت صبح جای من روی این نیمکت مینشیند چه شکلیست؟
درسش خوب است یا نه؟
موهایش بور است یا مشکی؟
رنگ چشمانش چطور؟
شلوغ است یا آرام؟
هیچوقت هیچ ردی از خودش به جا نمیگذاشت.
نیمکت ما دو نفره بود و آن سمتی که من مینشستم برخلاف سمت دیگر حتی یک خط خوردگی هم روی میز دیده نمیشد.
دو هفتهای از رفتنمان به مدرسه میگذشت، یک روز وقتی روی نیمکت نشستم و طبق عادت خواستم کیفم را در جامیزی بگذارم متوجه کتابی در زیر میز شدم.
همان رمانی بود که سه روز تمام خانه را زیر و رو کرده بودم اما پیدایش نمیکردم، یک برگهیِ کوچک در صفحهیِ اول کتاب قرار داشت که با دستخطی دخترانه روی آن نوشته شده بود سه روز پیش این کتاب را زیر میز جاگذاشته بودی، دو خط اولش را که خواندم نتوانستم ادامهاش را نخوانم، امیدوارم من را ببخشی که کتابت را بیاجازه بردم.
بیمعطلی کتاب را باز کردم و نزدیک صورتم بردم و نفس کشیدم، عطر دخترانهاش در صفحات کتاب جامانده بود و حالا میان این همه ابهام، سه نشانه از دختری که شیفت صبح روی نیمکت من مینشست را پیدا کرده بودم…
دستخطش، بوی عطرش و اینکه ادبیات دوست دارد، اهل قصه بود و نمیدانست خودش در ذهن من به قصهای پرحرف و راز تبدیل شده. این قِصه وقتی جذابتر شد که آخرین صفحهی کتاب را باز کردم و دیدم مِصرع دوم بیت شعری که مدتها بود هر چه فکر میکردم یادم نمیآمد را برایم نوشته است، با همان دست خط دخترانهاش.
از آن اتفاق به بعد همه چیز رنگ و بوی دیگری گرفته بود. برای رفتن به مدرسه ذوق داشتم و هر روز به محض رسیدن به کلاس زیر میزم را نگاه میکردم، تمام کتابهای مورد علاقهمان را رد و بدل میکردیم، در صفحهی اول تمام رمانهایی که زیر میز برایم جا میگذاشت شعری از نیما یوشیج نوشته شده بود.
گاهی از دنیای دخترها برایم مینوشت، از هم میزیاش که در آن سن و سال کم عاشق پسرخالهاش شده بود، از رتبه اول کلاسِشان که پدرش اعتیاد داشت و میخواست به زور شوهرش دهد به مردی که پانزده سال از او بزرگتر بود، از همکلاسی دیگرش که از ترس برادر بزرگتر و خانوادهیِ سختگیرش در خیابان سرش را بالا نمیآورد و همیشه حسرت آزادیهای پیش پا افتاده دخترهای دیگر را میخورد...
هر دفعه برایم قصهای داشت.
با خواندن این قصهها هر روز بیشتر با دنیای پرالتهاب و راز آلود دخترها آشنا میشدم. هنگامی که نوشتههایش را میخواندم صدایش در سرم میپیچید، صدایی که هیچوقت نشنیده بودم!
اما در این میان هیچگاه از خودش حرفی نمیزد، من هم هیچوقت چیزی نمیپرسیدم، دلم میخواست تصورش کنم، کشفاش کنم، از روی دستخطاش، از شعرهایی که در کتابهایش مینوشت، از بوی عطری که در کتابهایم جا میگذاشت.
ما عجیب شبیه هم بودیم، او هم مثل من حواسش پرت قصههای اطرافش بود، شاید خودش را میان این همه آشفتگی گُم کرده بود، شاید هم من دلم میخواست اینگونه نگاهش کنم.
شبها قبل از خواب زُل میزدم به سقف و فکر میکردم یعنی الان او هم به من فکر میکند؟
الان مشغول خواندن کتابیست که امروزم برایش بردم یا دارد برایم مینویسد؟
کاری جز فکر کردن به او نداشتم، فکر کردن به کسی که حتی اسمش را نمیدانستم، تا به حال ندیده بودمش، نمیدانستم نام این حس را چه باید میگذاشتم اما خوب میدانستم او هم درگیر همین حس مبهم است...
2 280
انسانی که بیشتر از یک کتاب میخواند...
عمیقاً باور دارم که آزادی، آبادی و امنیت یک کشور نه از راه لوله تفنگ و مُشتهای گره کرده و دهانهای کف آلود و زنده باد و مُرده باد، که از کتابخانههای آرام و آگاهیبخشی ایجاد میشود.
پاکستان هم بمب اتم دارد اما جز عملیات انتحاری و کشتار خیابانی و دمپاییهای رها شده کف خیابان از آنها تصویری دیگری در ذهن داریم؟
میلیونها نفر در عراق فدایی دایناسور مستی مثل صدام حسین بودند، در کره شمالی کیم جونگ اون را میپرستند اما میشود این سرزمینها را آباد، آزاد و مردمش را خوشبخت قلمداد کرد؟
انسانی که بیشتر از یک کتاب میخواند، کمتر فریب میخورد، ابزار نمیشود، از او نردبان نمیسازند، در ماه عکس نمیبیند و هر چه که میگویند را باور نمیکند، مدام تخم یأس و نومیدی نمیکارد، تزهای خیالپردازانه نمیدهد که این کشور را باید کوبید و از نو ساخت و باید فرار کرد رفت اروپا و آمریکا...
کتاب یکی از ابزارهای داناییست. چراغی در تاریکی. اگر میخواهیم روشنی ببخشیم باید چراغهای بیشتری در این سرزمین روشن کنیم.
جایی میخواندم:
به خاطر میخی، نعلی افتاد
به خاطر نعلی، اسبی افتاد
به خاطر اسبی، سواری افتاد
به خاطر سواری، جنگی شکست خورد
به خاطر شکستی، مملکتی نابود شد
و همهی اینها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود!
بگذارید امیدوارانه فکر کنیم که یک کتاب ممکن است بیش از یک میخ سرنوشت سرزمینی را تغییر دهد.
دستکم من راه بهتری برای آبادی، آزادی و امنیت این کشور نمیشناسم جز یاد گرفتن و یاد دادن نیکیها.
2 280
انسانی که بیشتر از یک کتاب میخواند...
عمیقاً باور دارم که آزادی، آبادی و امنیت یک کشور نه از راه لوله تفنگ و مُشتهای گره کرده و دهانهای کف آلود و زنده باد و مُرده باد، که از کتابخانههای آرام و آگاهیبخشی ایجاد میشود.
پاکستان هم بمب اتم دارد اما جز عملیات انتحاری و کشتار خیابانی و دمپاییهای رها شده کف خیابان از آنها تصویری دیگری در ذهن داریم؟
میلیونها نفر در عراق فدایی دایناسور مستی مثل صدام حسین بودند، در کره شمالی کیم جونگ اون را میپرستند اما میشود این سرزمینها را آباد، آزاد و مردمش را خوشبخت قلمداد کرد؟
انسانی که بیشتر از یک کتاب میخواند، کمتر فریب میخورد، ابزار نمیشود، از او نردبان نمیسازند، در ماه عکس نمیبیند و هر چه که میگویند را باور نمیکند، مدام تخم یأس و نومیدی نمیکارد، تزهای خیالپردازانه نمیدهد که این کشور را باید کوبید و از نو ساخت و باید فرار کرد رفت اروپا و آمریکا...
کتاب یکی از ابزارهای داناییست. چراغی در تاریکی. اگر میخواهیم روشنی ببخشیم باید چراغهای بیشتری در این سرزمین روشن کنیم.
جایی میخواندم:
به خاطر میخی، نعلی افتاد
به خاطر نعلی، اسبی افتاد
به خاطر اسبی، سواری افتاد
به خاطر سواری، جنگی شکست خورد
به خاطر شکستی، مملکتی نابود شد
و همهی اینها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود!
بگذارید امیدوارانه فکر کنیم که یک کتاب ممکن است بیش از یک میخ سرنوشت سرزمینی را تغییر دهد.
دستکم من راه بهتری برای آبادی، آزادی و امنیت این کشور نمیشناسم جز یاد گرفتن و یاد دادن نیکیها.
2 280
انسانی که بیشتر از یک کتاب میخواند...
عمیقاً باور دارم که آزادی، آبادی و امنیت یک کشور نه از راه لوله تفنگ و مُشتهای گره کرده و دهانهای کف آلود و زنده باد و مُرده باد، که از کتابخانههای آرام و آگاهیبخشی ایجاد میشود.
پاکستان هم بمب اتم دارد اما جز عملیات انتحاری و کشتار خیابانی و دمپاییهای رها شده کف خیابان از آنها تصویری دیگری در ذهن داریم؟
میلیونها نفر در عراق فدایی دایناسور مستی مثل صدام حسین بودند، در کره شمالی کیم جونگ اون را میپرستند اما میشود این سرزمینها را آباد، آزاد و مردمش را خوشبخت قلمداد کرد؟
انسانی که بیشتر از یک کتاب میخواند، کمتر فریب میخورد، ابزار نمیشود، از او نردبان نمیسازند، در ماه عکس نمیبیند و هر چه که میگویند را باور نمیکند، مدام تخم یأس و نومیدی نمیکارد، تزهای خیالپردازانه نمیدهد که این کشور را باید کوبید و از نو ساخت و باید فرار کرد رفت اروپا و آمریکا...
کتاب یکی از ابزارهای داناییست. چراغی در تاریکی. اگر میخواهیم روشنی ببخشیم باید چراغهای بیشتری در این سرزمین روشن کنیم.
جایی میخواندم:
به خاطر میخی، نعلی افتاد
به خاطر نعلی، اسبی افتاد
به خاطر اسبی، سواری افتاد
به خاطر سواری، جنگی شکست خورد
به خاطر شکستی، مملکتی نابود شد
و همهی اینها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود!
بگذارید امیدوارانه فکر کنیم که یک کتاب ممکن است بیش از یک میخ سرنوشت سرزمینی را تغییر دهد.
دستکم من راه بهتری برای آبادی، آزادی و امنیت این کشور نمیشناسم جز یاد گرفتن و یاد دادن نیکیها.
2 280
میلیونها سال است که زنها حامله میشوند و شکمهایشان میشود خانه موجودی دیگر.
میلیونها سال است که آدمهای دیگر شاهد بارداری و زاییدن زنان هستند، اما هنوز هیچکس به آن عادت نکرده است. نه خود زنهای حامله و نه رهگذرها. مردم دوست دارند به زنهای باردار لبخند بزنند و مراقبشان باشند.
انگار شکمهای بزرگ و موجودات درونشان هیچ وقت عادی و تکراری نمیشوند.
جداً چقدر عجیب است نفس کشیدن کسی زیر پوست تو. چقدر عجیب است تماشای تکان خوردنش و چقدر عجیب است دلبسته شدن به موجودی که ساکن دنیایی دیگر است.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 🌧
2 280
یکی از معدود آدمهایی که واژه انسانیت برازندشون است، کسایی هستند که میدونند ممکنه محبتشون جبران نشه ولی بازم محبت میکنند.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
🌏
2 280
اینجا سینما کاپریه. اولای دهه پنجاه…
تو یه زن جوون زیبایی، توی فیلم سیاهسفید کلاسیک. یه لیوان شراب تو دستته و تظاهر میکنی مستی. کمرت لخته و لباست اندامترو دلیل روشنی برای آشفتگی مردها کرده.
توی فیلم سر تو جنگه.
من مرد تکیدهی پیریم که تو سالن سینما خوابش برده. کارگری که برای تصاحب کردن تو، حتی برای تماشاکردنت، زیادی خستهس...
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
💬
2 280
💭
ساعت ۴ صبح با صدای زنگ آیفون خانه بیدار میشوید…
سراسیمه به طرف آیفون میدوید و صفحه نمایش را نگاه میکنید. مردی را که پشت در ایستاده، میشناسید. او دایی همسرتان است. در را باز میکنید. میگوید برای انجام کار اداری به شهرستان آمده. اما برای روز بلیت اتوبوس پیدا نکرده و مجبور شده شبانه بیاید.
سپس اصرار میکند داخل اتاق بروید و به خوابتان ادامه بدهید. از خواب بیدار میشوید، میبینید روی کاناپه خوابیده و اطرافش چند جعبه مقوایی پذیرایی است که در اتوبوس به مسافرها میدهند. پی میبرید که او شام نخورده بوده و با آن خوراکیها خودش را سیر کرده.
لباس میپوشید و سر کار میروید.
حدود ساعت ۱۲ موبایلتان زنگ میزند. دایی راهنمایی میخواهد که چطور میتواند برای ناهار ساندویچ فلافل سفارش بدهد. پیشنهاد میکنید از رستورانی که منوی آن روی دیوار آشپزخانه است سفارش بدهد و هزینه آن را به حساب اشتراک شما بگذارد. دایی خوشحال میشود.
عصر وقتی به خانه بر میگردید میبینید که دایی آنجا نیست اما داخل حمام پر از مو و خردهمو است، او با ریشتراش شما اصلاح کرده. روی فرش (وسط هال) جای سوختگی کف اتو به چشمتان میخورد. در یخچال را باز میکنید. بستهبندی پنیرهایی که دوستتان از هلند برایتان آورده بود، باز شده و تقریباً چیزی از آن باقی نمانده. نفستان بالا نمیآید. شما خودتان از آن نخورده بودید و از چند ماه قبل منتظر فرصتی مناسب بودید. تلفن خانه زنگ میزند. جواب میدهید. اپراتور رستوران است و میگوید پول یک پرس چلو گردن با برنج اضافه، سوپ، تیرامیسو و بالتیکا را به آنها بدهکار هستید.
روی زمین مینشیتید و به یک نقطه خیره میشوید. هیچیک از بستگانتان نمیدانند شما چند روز قبل از همسرتان جدا شدهاید و او به خانه پدریاش باز گشته، اما نمیدانید چرا با این حال دایی او را به خانهتان راه دادهاید.
everbook 😎
2 280
🍒 💭
قطع امید کردی؟!
دَم صبح، طلوع آفتابو نمیخوای ببینی؟
سرخ و زرد آفتابرو موقع غروب، دیگه نمیخوای ببینی؟
ماهو دیدی؟
نمیخوای این ستارهها رو ببینی؟
شب مهتاب، اون قرص کامل ماه، دیگه نمیخوای ببینی؟
چشماتو میخوای ببندی؟
بابا! اینا تماشایـــــی داره.
میخوان از اون دنیا بیان ببینن اینجا رو، شما میخوای خودتو به اون دنیا بفرستی.
از مزهی یه گیلاس، میخوای بگذری؟
نگذر!
من رفیقتم، میگم نگذر...
طعم گیلاس / عباس کیارستمی
(خودکشی)
⬛️🏕
