en
Feedback
💞احساس‌زیبا💞

💞احساس‌زیبا💞

Open in Telegram

من‌سالهاےسال‌ازاین‌خانه‌بیرون‌نࢪفتم‌تاتوبرگشتی❤️سـانـے❤️ ╱◥████◣ │ 田│▓ ∩ │ ⸎⃟ᬼ⃟S♥️𓋍꯭‌❥꯭꯭sane༆꯭ⓢ༆❥꯭𓋍⃟S♥️ ⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️

Show more
462
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-130 days
Posts Archive
خانه بی‌تو خیلی بزرگ شده. اتاقها سردند، راهروها تاریک، آشپزخانه بی‌بو. حتی آینه هم دیگر مرا نمی‌شناسد. چون آن کسی که توی آینه نگاه می‌کرد، نصف شده. نصفش رفته، نصفش مانده.

آخرین باری که دیدمت، نمی‌دانستم آخرین بار است. نه بغلی که سفت بگیرم، نه نگاهی که تا تهش بروم. اگر می‌دانستم، آن لحظه را قاب می‌کردم توی دلم، طوری که هیچ وقت رنگ نبازد. اما نمی‌دانستم. و حالا، حسرت.

دلم برای صدایت تنگ شده. برای همان صبح‌ها که با صدای تو بیدار می‌شدم. برای همان شب‌ها که با حرف‌هایت خوابم می‌برد. حالا صبح‌ها دیر بیدار می‌شوم و شب‌ها دیر خوابم می‌برد. بی‌تو نظم دنیا هم به هم ریخته.

رفتی و تمام نقشه‌های دنیا را با خودت بردی. حالا من مانده‌ام و یک عالمه نقشه بی‌نقشه‌نگار. هیچ راهی به تو ختم نمی‌شود. هیچ جاده‌ای تو را برنمی‌گرداند.

یادم می‌آید می‌گفتی نگران نباش، همیشه هستم. حالا هستی، اما جوری که نمی‌بینمت. هستی، اما جوری که نمی‌شود بغلت کنم. هستی، اما در خاطرات. خاطراتی که هر روز کمرنگ‌تر می‌شوند.

گاهی از پنجره به آسمان نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم شاید آن بالاها، جایی، داری به من نگاه می‌کنی. شاید دلت برایم تنگ شده باشد. شاید دلت بخواهد بیایی اما راه ندهند.

هر روز صبح که بیدار می‌شوم، یک لحظه فراموش می‌کنم رفته‌ای. یک لحظه فکر می‌کنم صدایت می‌کنم، جواب می‌دهی. بعد کم کم یادم می‌آید. آن لحظه، تلخ‌ترین لحظه روزم است.

بیا و ببین بی‌تو چه غریبم. بیا و ببین چه تنهایم. می‌دانم نمی‌آیی، می‌دانم نیستی. اما همین که با خودم حرفت می‌زنم، دلم کمی آرام می‌گیرد. همین که اسمت را می‌آورم، انگار هنوز هستی.

رفتی و دنیا برایم یک کوچه بن‌بست شد. کوچه‌ای که هر چه می‌روم، به تو نمی‌رسم. هر چه صدا می‌زنم، پاسخی نیست. فقط دیوارها نگاهم می‌کنند، سرد و بی‌احساس.

در میان شلوغی آدم‌ها، من فقط دنبال تو می‌گردم. می‌دانم نیستی، اما چشمهایم عادت دارند. عادت دارند لای این همه صورت، یک بار هم که شده، صورت تو را پیدا کنند.

یادش بخیر آن روزها که بودی. دنیا رنگ داشت، نفس کشیدن آسان بود، غمها سبک‌تر بودند. حالا بی‌تو، همه چیز سنگین شده. حتی اشکهایم را به زور از چشمهایم بیرون می‌کشم.

در میان شلوغی آدم‌ها، من فقط دنبال تو می‌گردم. می‌دانم نیستی، اما چشمهایم عادت دارند. عادت دارند لای این همه صورت، یک بار هم که شده، صورت تو را پیدا کنند.

دلم برای دست‌هایی تنگ شده که دیگر نیست. برای صدايی که خاموش شده. می‌دانم نیستی، اما هنوز عادت دارم برایت چای بریزم. هنوز عادت دارم با تو حرف بزنم. نکند شنیدن حرف‌هایم، در جایی که هستی، حرام باشد؟

رفتی و دنیا برایم یکریز خاکستری شد. نه خبری از آن گرماست، نه اثری از آن نگاه. کاش می‌شود باز هم سر سفره، کنار هم بنشینیم و تو لبخند بزنی. کاش بشود برگردی، فقط یک بار، تا ببینمت.

هر جا می‌روم، جای خالی تو با من است. توی شلوغی بازار، توی خلوت شب، توی بوی باران. انگار تمام دنیا یادگاری توست و من مانده‌ام با این همه خاطره که هیچ کدام، خودت نمی‌شود.

دیشب باران آمد. یاد آن شب‌ها افتادم که کنار پنجره می‌نشستیم و حرف می‌زدیم. حالا پنجره همان طور باز است، صندلی تو خالی است و باران بی‌اعتنا می‌بارد روی خاطره‌هایی که خیس شده‌اند.

دلم یک عالمه حرف دارد برایت. حرف‌هایی که مانده‌اند لای دفتر خاطرات، روی تکه کاغذها، توی قاب عکس‌ها. اما تو نیستی بشنوی. نه جواب می‌دهی، نه می‌گویی ساکت شو.

‏حافظ کجای کاری فالت غلط درآمد ‏گفتی غمت سرآید،این عمربود سرآمد...

نمیتونم با خاطراتت زندگی کنم.دلتنگتم😭

ای که غارت می‌‌کنی از هر شبم مهتاب را هرشبت خوش گر چه می‌دزدی زچشمم خواب را..... آسمانم از ستاره بی‌نصیب افتاده است کاش یک شب
ای که غارت می‌‌کنی از هر شبم مهتاب را هرشبت خوش گر چه می‌دزدی زچشمم خواب را..... آسمانم از ستاره بی‌نصیب افتاده است کاش یک شب، پُر زِ نیلوفر کنی مرداب را.....